آخرین لبخند
شب بود و تاریکی وسوسوی ستارگان. سوزسرمایی که ازلابلای تپه های ماهوری می گذشت تا مغز استخوان نفوذ می کرد.
و... حرامیانی که به کاشانه ام دست درازی کرده بودند. سرشار ازغرور وبد مستی. صدای نعره ها وعربده شان سکوت شب را می شکافت ودرهوا می پیچید.
و... در یک آن، غرّش فرزندان این خاک؛ از بیشه زارغیرت وقدرت، غرور انگیز بود. غرّشی به بلندای شرف وآزادگی. صاعقه وار، بربربرهای صحرا نشین غرّیدند و آرزوی یک آه، یک آخ، ویک دم را از آنان ربودند.
حرامیانی که سواربر تخیل یکّه تازی غرق درخود شیفتگی بودند؛ به چنان ذلتی گرفتار آمدند که فقط یک فرصت در پیش رو داشتند و آن آغوش گشودن برای مرگ بود. درپیچ وخم سنگرهایشان نیز گاها صدای ذلّت اَلّدَخیل می آمد.
در این طرف؛ ندای ملکوتی الله اکبر معراجیان رابه تحیر واداشت. الله اکبرازاین همه عزت وافتخار. الله اکبرازاین همه رشادت وایثار.
و... من درگوشه ای، زخم برداشته از کینه ی دشمن. و... یاران بدنبال گرگها تا بیشه را از این همه نجاست طهارت بخشند. درکـش وقوسِ درد و خون و رنج و سوز، صـدای آشنا می آمـد. (الهی تقبل منی). تنِ زخمی را کشان کشان بدنبال صدا کشاندم. فرزندی از این آب وخاک درحال عروج به لایتناهی.
سرش را روی زانوانم گرفتم، لبخند زد.
گونه هایش رابـوسیدم، لبخند زد.
برمحاسن آغشته به خونش دست کشیدم، لبخند زد.
گونه هایش راازغبار بنشسته با خون پاک نمودم، لبخند زد.
گفتم: رفیـق راه؛ نیمه ی راه را تنها سیرنکنی، لبخند زد.
و... چشمانش برای همیشه به من خیره ماند و لبخند زد.