حرفهای تنهایی!
(به بهانه هفته دفاع مقدس)
"این دم غروبی می خواهم یک خورده دیرتر برم خانه. یک دینا باهات حرف دارم. می خواهم کمی باتو اختلاط کنم . چه میدونم شاید دیگه فرصت نشد.
... راستش غم بزرگی روی دلم دم کرده و قد کوه سنگینی می کند. آخر می دونی چیه؟ طول هفته بانتظارحالا زنده ام تا بیام اینجا، پیش تو. کنارت بنشینم وسکوت یک هفته ام رابشکنم. روزها درآن خانه ی سوت وکور، به امید این وقتها، سرمی کنم. بامید این وقتها نفس می کشم. بگذار خیالت را راحت کنم، اگرغروب جمعه ای درکار نبود، هیچ بهانه ای برای زنده ماندن ندارم. دلم به چی خوش باشد؟ به خانه ای که در ودیوارش هم با من غریبی می کند؟. به خانه ای که نه کسی در آن را می زند ونه کسی سراغی از آن می گیرد؟. راست میگن حیات وهستی از برکت وجود زن است.
... یادت می یاد؟ روزایی که توی خانه ما چه بروبیایی بود؟. آن روزها توبودی. بچه ها بودند. وقتی تو بودی یعنی همه چیز بود. این را الأن که ازدستت دادم می فهمم. این نفس زن است که خانه راجان می بخشد. زندگی رامعنا می کند. حضور و وجود آدمی رابرخش می کشد؛ وگرنه چوب وخشت وآجر وسنگ که بیابان پراز آن است. پس چرا ازآن بوی حیات نمی آید؟؛ ولی حالا وقتی چراغنیم سوزعمرمن هم که خاموش بشه، کورسوی حیات هم توی این خانه میمیرد. دیگهآنقدرتنهایم که اگر روزی چشمهایم را روی هم گذاشتم، کسی نیست تا پای جنازه امدو قطره اشک بریزید؛ اما من برای تک تک ستاره های خاموشم گریه کردم. بهسروسینه زدم. میدونی که! حتا برای تو."
سیاهی شب، رفته رفته خود را برمحیط اطراف تحمیل می کرد وپستی وبلندی های طبیعت را یک نواخت و یکدست کرده بود. تنها صدای جیرجیرکها بود که ازتوی بوته ها ودرختان اطراف با پیرمرد هم نوایی می کرد.
مرد درد فراق را نوحه دل کرد ونجوا سرمی داد. دستان لاغر ونحیف خود را در پالتوی کهنه ورنگ ورو رفته اش قایم کرد وقامت خمیده اش را درکنار سنگقبرزنش پناه داد وگفت:
"خوب به حرفام گوش کن. حواست که هست؟ خدا را شکر. یادت میاد خانه که بودی بخاطرعکس حمید چه بگومگویی داشتیم؟ اصرارداشتی ومی گفتی عکس حمید همیشه باید روی تاقچه روبرویت باشد؟ منم ازاین بابت کّلی عصبانی می شدم. خوب! خداییش حق بامن بود. نبود؟ ناله ها وگریه های گاه وبیگاهت قلبم را می شکست ودلم را بدرد می آورد. من هم دلم خون بود. پاره جگرم، پسرم با آن قد وقواره، یک تیکه گوشت توی مشما کردند وبرایم آوردند؛ اما نمی شود راه وبیراه ناله وفغان سر داد. میشه؟ شاید خدا رازی نباشه. شاید خدا دارد بااین کارش ماراآزمایش می کرد. نعمتی بود. خودش داده وگرفته. چه می دونم شاید قسمت ما ازدنیا همین بود!.وقتی خدایی که بالای سر ماست وبرهمه چیز حاضر وناظر است، دیگه این همه بی طاقتی وبی قراری برای چه؟. "
پیرد مکثی کرد وسرش را از زمین برداشت و نگاهی به اطراف انداخت. بغضش سکوت اطراف راشکست وبا پشت دستش گونه هایش را پاک کرد وگفت:
"نگاه کن!. همیشه دل خوش بودم وفکرمی کردم من زود تربه حمیدم می رسم.البته دلواپس تنهایی شما هم بودم. ولی قسمت را ببین. حالا دیگه کنارهم منزل کردید. درواقع شدید همسایه هم. برای همین است که اینهمه آرامی ودیگر مثل آنوقتها بی قراری نمیکنی! .
... یادت میاد آن شب، غروب پنجشنبه پایم درد می کرد، خودت تنهایی راه افتادی وگفته بودی یک تک پا می ری فاتحه بخونی وبرمی گردی؟ همینکه بلند شدی وراه افتادی ، نمی دونم چرا د ل شوره امانم رابرید. ترس عجیبی بدلم راه افتاد. اضطراب کل وجودم را چنگ انداخته بود. خواستم صدایت کنم ومانع شوم وبگم نرو؛ ولی دلم نیامد. چونکه هروقت از زیارت اهل قبور برمی گشتی، یکی دو روزی خبری از بی تابی هایت نبود و آرام بودی. همین مرا خوشحال می کرد.
... بااینکه هنوزدم دربودی وازجلوی چشممدورنشده بودی، احساس تنهایی وغربت عجیبی به من دست داده بود. قلبم دردگرفت. نمی دانستم برای چی. سرم رابهآسمان گرفتم و گفتم :"خدایا خیر پیش بیار" آخر می دونی! هروقت همچون حالی بمن دست می ده بدلم برات می شود که انگاری خدای نکرده می خوادحادثه ای بد رخ بده. درست مثل آن روزی شده بودم که می خواستند خبر حمید رابرای ما بیارند . یادت می یاد؟ هی چپ وراست راه می رفتی و بعد کنارممی نشستی و می گفتی: مرد! آخه چه ات شده ؟ مگه قراره دنیا وارونه بشه که اینطورماتم گرفتی؟!.
...آرهداشتم می گفتم. وقتی پا یت را ازدرحیاط خانه بیرون گذاشته بودی، دلم هّری ریخت. برای یک لحظه توی خانه ای که متولد شده بودم ورشدکرده بودم و بزرگ شده بودم، احساس غربت خاصی به من دست داده بود. انگار درودیوار، دهنوا کرده بودند و می خواستند مرا درستی قورت بدهندد. ترس عجیبی ورم داشت. همان لحظه یاد کارهای فرهاد افتاده بودم، چطور برغربتی که هر لحظه اش بویمرگ می دهد عشق می ورزید. اما من از حس آن می ترسیدم" .
پیرمرد خودش را روی انگشت های پایش جابجا کرد ونگاه حزن انگیزی به قبریاد بودپسرش، فرهاد انداخت که درسمت چپ قبرزنش قرارداشت. آه سردی ازدل پردردشبیرون داد ودستی برسنگ قبرفرزندانش کشید وبعد با بوسه برآن صلوات فرستاد.
” :هرچه انتظار کشیده بودم، بی فایده بود. دیرکرده بودی. هیچ وقت این قدر درمزار نمی ماندی. دلواپسی ام بیشترشد. با کمک عصای دستی ام بلند شده بودم وازخانه زدم بیرون. تویکوچه چند بارصدات کردم، جوابی نیامد. بطرف قبرستان راه افتادم. گفتم شاید رفته باشی خانه همسایه. خواستم برگردم؛ ولی بخودم گفتم حالا که تا اینجا آمدم، میرم سرقبرحمید فاتحه ای می خوانم و برمی گردم. نزدیکی های قبرحمید همینجا که رسیدم، ازترس موهای تنم سیخ شدهبود، وحشت کردم. دست وپایم می لرزید. صلواتی فرستادم وبرخودم مسلط شدم.
... فتیله فانوس را کمی بالا کشیدم. چند باربسم الله گفتم و آرام آرم بطرف قبرحمید قدم برداشته بودم. آهمراترسانده بودی!. خودت بودی!. لحظه ای مکث کردم وآن صحنه تما شاییراکه چطور قبر پسرت رابغل کرده بودی، نگاه کردم.راستی راستی عجب صحنه ای بود!.آخر هیچ مادروفرزندی را اینطوری ندیده بودم!. صدایت کردم:
معصومه، معصومه؛ ننه ی حمید. بلند شو بریم خانه. این وقت شب اینجا چه می کنی؟ پاشوبریم که خیلی گرسنمه ؛اما جوابی نداده بودی. صورتت رابه قبر چسبانده بودی. درست مثل اون وقتها که خانه عکس حمید را بغل می کردی و ماچ می کردی!. گفتم شاید خواب رفتی . هرچه کردم بیدارت کنم نشد. با دست شانه ات را تکان داده بودم. فایده ای نداشت. گفتم چه خواب سنگینی! انگار سالها به خواب رفته بودی. هیچ وقت تورا باین آرامیندیده بودم. نگفتی بعد ازسالها زندگی مشترک، جدایی آنهم اینطوری، درستنیست؟!ها؟!. بنده ی خدا! نگفتی تنهاگذاشتن این پیرمرد یه لاقبا که توی هفت آسمون یک ستاره هم ندارد، گناه دارد؟. توی این دنیای پرازمکرو مردم هزاررنگ،چه بلایی سرش می یاد؟ بی وفا مراجا گذاشتی وتنهایی رفتی؟ آنهم بدون خداحافظی؟!. "
آسمان بارانی دل پیرمرد را پایانی نبود. انگارسوزناله هایش، ساکنین مأمن ارواحرابا خود همراه کرده بود واین قصه فراق وهجرت بود که از زبانش می بارید. گویا این بی قراری تمامی نداشت.
" : فرهاد وقتی خبر مرگت راشنید ازجبهه مرخصی گرفت وآمد خانه. جایت خالی. این دفعه دوهفتهپیشم مانده بود. خیلی برایت بیتابی می کرد.خودش راسرزنش می کرد ومی گفت: مادرم آخرش آرزویش را به گوربرد. تقصیر من بود. همیشه می گفت: حمیدم که رفت، تنها آرزوم تویی. کارینکن عروسیت را نبینم و با خودم به گورببرم!؟. راستش منم مثل تو خیلی دلممی خواست دامادی فرهادرا ببینم؛ اما من که نمی توانستم مثل توبه پایش بپیچم وهی اصرارکنم. آخه من پدرم. یه جورایی...آره، خودت که می دونی. اگریادت باشد، این رایک روزبهت گفته بودم، نگفتم؟؛ اما جایت خالی. یک روزدلم را به دریا زدم وحجب وحیا راکنار گذاشتم و گفتم:
فرهاد جان، بابا!. ببین؛ مرا که می بینی، دیگر آفتاب لب بومم و یک پایم لب گوره.کاری نکن که بابای پیرت هم آرزو بدل بماند. فرهاد سرش را پایین انداخت وبا نخهای گلیم ورمی رفت. گفتم توکه نمی خواهی بابایت راهم گور کنی بعد زن بگیری؟. این حرف خیلی بهش بربخورد وگفت: چشم!!.
... جایت خالی! خیلی خوشحالشده بودم. با این حرف فرهاد،غم ودوری تووحمید برام قابل تحمل شده بود. گفتمپسرجان دست دست نکن. برای اینکه روح مادرت شاد بشود، زودتراقدام کن. خوبگفتم نه؟ فرهادگفت: حالا که اینطوریه میریم خواستگاری دخترسیف الله. ننهمعصومه خیلی اصرارداشت دختر پسردایی اش عروسش بشه."
صدای پیرمرد درسیاهی شب، لخت وحزن انگیز بود وکلمات راآرام وبریده بریدهبیان می کرد وبا اشک چشمش محاسن سفیدش را شستشو می داد. کمی خود راجابجا کرد وحرفهایش را پی گرفت. جوانی لاغر اندام با قدی رسا وکشیده که درسیاهی شب ازدور بیشتر به مترسک می زد، برقبر برادرش فاتحه قرائت میکرد. نجوای جانسوز پیرمرد اورا به زمزمه های زیر لب واداشت. ازجایش برخواست. آرام آرام خودش رابه پیرمرد رساند وسلام کرد؛ اما پیرمرد در رویاییسیر می کرد که چیزی حس نمی کرد ونمی شنید. جوان بربالای سرپیرمرد ایستاد، مکثی کرد وبعد صدا زد: "حاج علی، حاج علی؟." نزدیکتررفت. درست روبرویش نشست. دستش را روی شانه اش گذاشت وگفت :
" حاج علی! شما مرد خدا وانسان دنیا دیده ای هستی. مگر خودت ازبلاهایی که براین خاک رفته است برایمان نمی گفتی؟ مگر ازاسکندر و چنگیز و افغان وروس و قزاق و درنده خویی که اجانب برخاک وناموس آن روا داشته اند، نقلنمی کردی؟. حاج علی! مگر ازمقاومت وجنگل ومیرزا برایمان تعریف نمی کردی؟."
جوان بغض کرده بود وگفت:
"حاج علی! مگر ازحسین، برایمان آزادگی نمی گفتی؟ مگه موقع اعزام فرزندانت به منطقه جنگی، بازوهایشان رانبوسیدی ودستی به سینه شان نزدی؟. مگر حرف مولا را زیرگوششان تکرار نکردی ونگفته بودیپسر جان: مثل کوه محکم باش. درحمله سررا به خدا واگذارو چشمانت را بهدشمن بدوز وقلب کینه توزش را نشانه بگیر؟ مگرازاستواری دماوند ودنا وسهند وسبلان وپایداری البرز وزاکرس سخن بمیان نیاوردی؟
صدای هق هق گریه حاج علی، جوان را نیز با او همنوا کرده بود . بریده بریدهخطاب به جوان گفت: "پسرم گریه من ازمرگ زن وشهادت فرزندانم نیست؛ ناله امازاین است که زن فرهاد به خواستگارش گفت : شب چله فرهاد بیاد خواستگاری اش. تازه می فهمم چرا فرهاد درمقابل مادرش مقاومت می کرد وبآن وصلت رضا نمی شد؟!."