![]() |
![]() |
|
| یادداشت های فرهنگی - اجتماعی - ادبی |
|
داستان دام محبت کاش قلم پایم می شکست و قدم به آن مغازه لعنتی نمی گذاشتم . همه چیز از آن روزی آغاز شد که از اوپول قرض کرده بودم .عباس آقا (سوپری سرکوچه مان) که ازحال و روزم خبر داشت ،همیشه ازسر کنجکاوی،از بیماری بابام می پرسید. من هم سفره دلم را که سرشار از درد وغم بود،باز کردم و از سیر تا پباز تعریف کردم. از دوا و دکتر گرفته تااز نزولی که بابت درمان بابایم کرده بودم. عباس آقا: " بد کاری کردی قاسم . بد کاری کردی!. می تونی از پس سودش بر بیایی؟ حالاچقدری نزول کردی؟ تو نستی برگردونی؟" گفتم :عباس آقا،دست روی دلم نزارکه خونه. می گی چه کارمی کردم .دست روی دست می گذاشتم،بابایم جلوی چشمم پرپرمی زدوتلف می شد؟.من که تحمل دیدن پرشکسته پرنده ای را ندارم چطور می تونستم آه و ناله بابایم را ببینم و ساکت باشم؟ برای هفتاد هزارتومان پول به هرکی روانداختم جورنشد. هرکسی یه طور بهانه تراشید و شانه خالی کرد. یکی از بیکاری می نالید و دیگری دختر دم بخت داشت .ا ون یکی می خواست شهریه دانشگاه بچه اش را جورکند و فرد دیگه تازه دکور خانه اش را عوض کرده بود.تا اینکه آقایی آدرس حجره یک بازاری رادربازار قماش فروشان به من داد وگفت: "آدم حرام خواری نیست ویه جورایی مساله شرعی راهم حل می کند. طوری که خداهم نتواند مدعی شود.!!"عباس آقا که فیلم باین هیجانی را به دقت دنبال می کرد، مجددا گفت : "حالا تونستی برگردونی؟" گفتم: کجای کاری عباس آقا؟! اصل پولش رامی شد یه جواریی پس داد ولی آنقدر زاد وولد کرد که خودش درمقابل آنهمه بچه ونوه ونتیجه عددی نیست. یکی از مشتری های عباس آقا درحال ورانداز کردن اجناس داخل مغازه بود، ولی گوشش حرفهای مارامی کاوید.باعباس آقا خداحافظی کردم واز مغازه زدم بیرون. درافکارخودم دست وپا می زدم . ناگهان صدایی از پشت سرم شنیدم . ایستادم و صورتم را برگرداندم همان آقایی بود که برای خرید به مغازه عباس آقا آمده بود. گفتم : ببخشید با منی؟ گفت: " یک لحظه لطفا." بعد از احوال پر سی گفت : " ر استش من حرف هایی که با عباس آقا می زدید شنیدم." گفتم: امر تان ؟ گفت: "اگرما رالایق بدانید حاضرم این پولی که نزول کردید به شما قرض بدهم." گفتم: درقبال چه کاری ؟ گفت:" ازباب وظیفه. هروقت داشتی برگردان." دودل بودم . نمی دانستم چه کار باید می کردم. در این وضعیتی که شده بودم کلاف سر در گم،این آقا نورامید ی دردلم روشن کرده بود. اما دردوره ای که "هیچ گربه ای برای رضای خدا موش نمی گیره"، چطورباید به یک غریبه اعتماد می کردم. اگر قبول نمی کردم واین کورسوی امید راخاموش می کردم،چه خاکی توی سرم می ریختم ؟ تازه با حاجی چه کارمی کردم که ازیک ریالی اش هم نمی گذرد. توی حجره اش زیرآیه مبارکه "وان یکاد. . ." تابلویی نصب کرده بود" حساب به دینار،بخشش به خروار" گفتم: ببخشید اسم شریف؟ گفت:"فرهادم."آدرس منزلش راداد.آدرسی که هنوزنفهمیدم راست گفته یا دروغ گفتم: شمار ا بجا نمی آورم؟ گفت: "مهم نیست. یک بنده خدا ." گفتم : شما لطف دارید . فکرهایم را بکنم خبرتان می کنم. موضوع رابا زنم درمیان گذاشتم، با کمی تردید گفت: نمی دانم.ساعت ازده گذشته بود . بابام ازتوی حیاط صدا زد: قاسم با تو کار دارند . از پله های آجری وقدیمی زیرزمین بالا آمدم وخودم را دم دررساندم. همان آقایی بود که غروب او رادیده بودم. تعارف کردم.خیلی راحت قبول کرد و وارد شد . زنم چای آورده بود. بعد از اینکه ازهردری حرف زدیم گفت: "راستش هرچه کردم نتونستم صبر کنم ومنتظر جواب شما بمونم. برای همین راه افتادم وآمدم خدمت شما"ودرحالیکه دسته چکش راازجیبش بیرون می کشید گفت: "کلا صدوپنجاه هزار تومان بود درسته؟." گفتم: آقا فرهادزحمت نکشید.شرمنده مان می کنی؟! راضی به زحمت شما نیستم. خدا بزرگه یه جورایی درست میشه. بالاخره ازمن انکار وازاو اصرار،چک امضا شده را تا کرد وگذاشت توی جیبم.مونده بودم چه کنم.با اینکه ازاین همه انسانیت او شرمنده بودم، نمی دانم چرا ته دلم اضطراب داشتم و یه جورایی حس درونم آرامش نداشت. گفتم: چه ضمانتی باید به شما بدهم؟ کمی تعارف کرد و گفت : "حالا که اصرار می کنی . سیصد هزار تومان "سفته بده ." تعجب کردم . خواستم چیزی بگویم که پیش دستی کردوحرف توی دهنم گذاشت و گفت: "من که گفتم چیزی نمی خواهد .حالا که اصرار داری عین بانک ها که دو برابر ضمانت می گیرند، شماهم همان کار را بکن."حرفی برای گفتن نداشتم. گفت فردا خدمتتان می آرم. گفت :"شما زحمت نکش خودم فردا شب می خواهم از اینجا رد بشم یه سرمیام ازشما می گیرم." با رفتن آن مرد بگو مگوی من با زنم شروع شد. گفتم : زن چه کارمی کردم طرف خودش بدون هیچ منتی پول را آورده توی خونه ام دودستی تقدیم کرده حالا می گفتم: من اندا زه پولت به توضمانت می دم؟ این کار بد نیست؟ حتما می خواهد خیالش راحت باشه. حا لا که نمیره اجرا بذاره. فردا شب آمد. یکی دوساعتی نشست. سفته ها راامضاکردم و باو دادم. و این سر آغازرفت وآمد شومی شد که زندگی ام را به باد داد. هر بارکه به ما سرمی زد، بخاطر لطفی که کرده بود سعی می کردیم ازاو خوب پذیرایی کنیم. زنم اصرارمی کرد هر طوری شده پولی تهیه کن قرض او را بده تا ازشرش خلاص بشویم. مغزم چیزی نمی کشید.گفتم: زن تو که می دونی من آه ندارم با ناله سودا کنم .اگر می تونسم این قدر پول جور کنم، زودتر از اینها اقدام می کردم تا ازشراون خدا بی خبری که می خواهد سرخداراهم کلا ه بذاره خلاص می شدم و گیر آدم دیگه ای نمی افتادم که نه به قیافه اش می خوره ادای ازما بهترون رادر بیا ره ونه می دونم اصلا کیه. اگر قصد انسانی داره ، دیگه چرا هر روز وهرشب سوهان روح ما شده. اگرقصد اخاذی داشته باشه، این قدربا هوش هست بدونه از آدم یه لا قبایی مثل من، آبی برای او گرم نمیشه. نمی دونم. خدایا نمی دونم. هیچی نمی دونم . شب نشینی های طولانی ، رفت و آمد های بیجا ، خسته ام کرده بود. چکارمی توانستم بکنم.ای بمیره ریشه فقر، که انیطور انسان را برده مردم می کند. خدای من، چه شبها که فکر وخیال برمن هجوم می آورد و تا صبح،خواب راازچشم من گرفته بود.گاهی وقتها دچار جنون می شدم وبه همه چیزشک می کردم . هر چیزی که از حدش خارج بشه شوری اش می زند بالا . روز ها می رفتم سرکار و شبها عین آدمهای روانی گوشه ای کز می کردم و با خودم در گیربودم. روزها وماهها یکی پس ازدیگری آمدند ورفتند.مقداری ازبدهکاری ام را پرداخت کرده بودم . با همه مشکلات به روزی امید وار بودم که همه این سختی ها تمام می شود. دو شیفته کارمی کردم تابتوانم پول بیشتری بدست بیاورم واز شر این آقا راحت بشوم. اما زنم به بهانه اینکه چراازاین آقا قرض کردم هرروزبا من بگو مگوراه می انداخت وسرازناسازگاری در آورد و آرام آرام دامنه آنرا گسترش می داد. یک روز بابت قرضی که از این آقا کرده بودم . یک روز ازسختی زندگی و روز دیگه از اینکه چرا باید در این زیر زمین زندگی کند. و. . به چیز های الکی گیر می داد و پیله می کرد. هر چه با او حرف می زدم نتیجه ای نبخشید . گذشت زمان،چیزی را بهتر نکرد هیچ، ریش سفیدی بزرگترها نیز افاقه نکرد اوهم کوتاه نیامد. کارمان به جدایی کشید و دربهار زندگی همدیگر را ترک کردیم . مدتی عین دیوونه ها شبها تا صبح توی خیابانها قدم می زدم . سالها گذشت. دیشب توی پارک روی نیمکت نشسته بودم. مردی (میان سال همراه با خانواده اش) با هیکل نتراشیده، وموهای فرکه روی گوشهای اورا پوشانده بود،آشنا به نظرمی رسید. اول شک کردم. دقیق تر شدم خودش بود. همان که به بهانه کمک وخیر خواهی کاشانه ام راخراب کرد و زندگی ام را به نابودی کشاند . با زن سابقم که یک بچه سه ساله دربغل داشت،گل می گفت وگل می شنید. دنیا برایم تیره تارشده بود. چشم هایم سیاهی می رفت.سرم درد گرفت. پیشانی ام عرق کرده بود دیگه چیزی نفهمیدم. ببخشید کی منو اینجا آورد؟ : یه آقایی . گفت توی پارک بی هوش افتاده بودی. پس این سرم لعنتی کی می خواد تمام بشه؟. پایان http://lazirak.blogfa.com/ نظرات خوانندگان: نويسنده: هنی سه شنبه 9 خرداد1385 ساعت: 20:54 راستش اواسط داستان تونستم حدس بزنم ! از ناسازگاری... چقدر زیبا و طبیعی می نویسین ! وقتی شروع میکنم به خوندن دیگه نمی تونم متوقف بشم ... ممنونم وب سايت نويسنده: حمید (در کوچه باغهای بیابان ) چهارشنبه 10 خرداد1385 ساعت: 16:20 سلام ممنون که به من سر زدی از نظراتت هم ممنونم " آنانکه روح را مرکبی میگیرند در خدمت اهوای تن ، چه میدانند که چرا اهل باطن از قفس تن می نالند ؟ " آپم ، یه سری به من بزن. وب سايت نويسنده: رویا پنجشنبه 11 خرداد1385 ساعت: 3:1 تنها در بی چراغی شبها میرفتم. دستهایم از یاد مشعلها تهی شده بود. همه ستارههایم به تاریکی رفته بود. مشت من ساقه ی خشک تپشها را میفشرد. لحظهام از طنین ریزش پیوندها پر بود. تنها میرفتم، میشنوی؟ تنها. من از شادابی باغ زمرد کودکی براه افتاده بودم. آیینهها انتظار تصویرم را میکشیدند، درها عبور غمناک مرا میجستند. و من می رفتم، میرفتم تا در پایان خودم فرو افتم. ناگهان، تو از بیراهه ی لحظهها، میان دو تاریکی به من پیوستی. /////////////////////////////////////////// سلام دوست خوبم حالتون خوبه؟من اب کردم بهم سربزنید خوشحال میشم.. دوست کوچک شما... رویا. وب سايت پست الکترونيک نويسنده: شهاب جمعه 12 خرداد1385 ساعت: 19:49 سلام عزیز ممنون که به من سر زدید در مورد مططالبتان هم باید بگویم که سر فرصت میخوانم و نظر میدهم فعلا خدانگهدار.... وب سايت دوشنبه 22 آبان1385 ساعت: 15:37 دایی جان نخوندمش ولی بعدآ حضورآ خدمت می رسم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 0:40 توسط فروتن |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|