تبليغاتX
لزیرک
یادداشت های فرهنگی - اجتماعی - ادبی

داستان

حرفهای تنهایی

"این دم غروبی می خوام  یه خورده  دبرتر برم خونه. یه دینا  با ت حرف دارم .

 کمی باتو اختلاط کنم . شاید دیگه فرصت نشد. غم بزرگی روی دلم دم کرده و قد

کوه سنگینی می کنه.آخه می دونی ، طول هفته بانتظارحالا زنده ام تا بیام اینجا ،

پیش تو . کنارت  بنشینم و سکوت  یک هفته رابشکنم .  روزا در آن خونه سوت

وکور، به امید دیدار تو ، سرمی کنم . خونه ای که در ودیوارش هم با من غریبی

می کنند.خونه ای که یک روزبرای خودش برو بیایی داشت . اما حالا وقتی چراغ

نیم سوزعمرمن هم که خاموش بشه، کور سوی آن توی تاریکی گم میشه . دیگه

اونقدرتنهام که اگه روزی چشمام را روی هم گذاشتم،کسی نیست تا پای جنازه ام

دو قطره اشک  بریزه. اما من برای تک تک ستاره های خاموشم گریه کردم . به

سروسینه زدم . میدونی که !!  حتا برای تو."

سیاهی شب،رفته رفته خود را برمحیط اطراف تحمیل می کرد وپستی وبلندی های

طبیعت را یک نواخت و یکدست کرده بود . تنها  صدای  جیر جیرکها  بود که  از

توی بوته ها ودرختان اطراف با پیرمرد همنوایی می کرد.هرکدام چیزی می گفتند

وپیرمرد درد فراق را نوحه دل کرد ونجوا سر میداد. دستان لاغر ونحیف خود را

در پالتوی کهنه ورنگ ورو رفته اش قایم کرد وقامت خمیده اش را درکنار سنگ

قبرزنش پناه داد وگفت:

"خوب به حرفام گوش کن . حواست که هست؟ خدا را شکر . یادت میاد خونه که

بودی روی عکس حمید چه بگو مگویی داشتیم؟ همیشه باید روی تاقچه روبروت

می ذاشتی؟منم ازاین بابت کلی عصبانی می شدم. حالا  دیگه کنار هم منزل کردید.

نگاه کن، سمت راست تو خوابیده. برای همینه که اینهمه آرامی و دبگه  مثل اون

وقتها  کله شقی نمیکنی! . یادت میاد اون شب ، غروب پنجشنبه پام درد می کرد،

خودت تنهایی راه افتادی  و گفته  بودی یک  تک پا می ری فاتحه بخونی وبرمی

گردی  ؟  نمی دونم  چرا د ل شوره  گرفته بودم. خواستم مانع شوم وبگم نرو ،

دلم نیومد ولی اضطراب کل وجودم را چنگ انداخته  بود.

قلبم  درد گرفت. نمی دونستم برای چی،با اینکه هنوزدم دربودی وازجلوی چشمم

دورنشده بودی، احساس تنهایی وغربت عجیبی بمن دست داده بود . سرم  را به

آسمان گرفتم و  گفتم :"خدایا خیر  پیش بیار" آخه می دونی ؟! هر وقت همچون

حالی بمن  دست  می ده  بدلم  برات می شه   که انگاری  خدای نکرده  می خواد

حادثه ای رخ بده. درست مثل اون روزی شده بودم که می خواستند خبر حمید را

برایمون  بیارن . یادت می یاد  تو هم  هی چپ  وراست راه می رفتی و بعد کنارم

می نشستی و می گفتی:

مرد ،آخه چه ات شده ؟ مگه قراره دنیا وارونه بشه که اینطور ماتم گرفتی؟! آره

داشتم می گفتم وقتی که پا تواز در حیاط  ، بیرون گذاشته بودی ، با صدای بسته

شدن در،دلم یهوریخت. برای یک لحظه توی خونه ای که متولد شده بودم ورشد

کرده بودم  و بزرگ شده بودم ، احساس غربت می کردم . انگار درو دیوار،دهن

وا کرده بودند و می خواستند منو درستی قورت بدن .  ترس عجیبی ورم داشت.

همان لحظه یاد کارهای فرهاد افتاده بودم . چطور برغربتی که هر لحظه اش بوی 

مرگ می ده عشق می ورزید .اما من از حس آن می ترسیدم."

پیرمرد  در حالیکه  خودش را جابجا  می کرد ، نگاه حزن انگیزی به  قبر یاد بود

پسرش، فرهاد کرد که در سمت چپ قبر زنش قرارداشت.آه سردی ازدل پردردش

بیرون دادودستی برسنگ قبرفرزندانش کشید وبعد با بوسه برآن صلوات فرستاد.

:  "وقتی از خونه دور شده بودی ، دم دربه انتظار نشستم ، اما  دیرکرده  بودی.

دلواپس شدم. با کمک عصای دستی ام بلند شده بودم واز خونه زدم بیرون. توی

کوچه چند بارصدات کردم،جوابی نیومد . گفتم شاید رفته باشی خونه همسایه ها.

خواستم برگردم ولی بخودم گفتم حالا که تا اینجا اومدم،میرم سرقبرحمید فاتحه ای

بخونم و برگردم. نزدیکی های قبرحمید که رسیدم از ترس موهای تنم سیخ  شده

بود، وحشت کردم، دست وپایم می لرزید. صلواتی فرستادم وبرخودم مسلط شدم.

فانوس را کمی بالا آوردم. چند بار بسم الله گفتم و آرام آرم قدم برداشته بودم . آه

منو ترسونده بودی! .  خودت بودی! .لحظه ای مکث کردم و آن صحنه تما شایی

را که چطور پسرت را بغل کرده بودی،نگاه کردم .آخه هیچ مادروفرزند رااینطور

ندیده بودم!. بعد صدایت کردم: معصومه، معصومه ننه حمید بلند شو بریم خونه.

یک ساعت ازشب گذشته . اما جوابی نیومد . صورتت را به  قبر چسبانده بودی.

درست مثل اون وقتها که خونه عکس حمید رو، بغل می کردی و ماچ می کردی.

گفتم  شاید خواب رفتی .هر چه کردم بیدارت کنم نشد. هیچ وقت توروباین آرومی

ندیده بودم . نگفتی بعد ازسالها زندگی مشترک ، جدایی اونهم اینطوری ، درست

نیست؟! ها؟!بنده خدا،نگفتی این پیرمرد توی این دنیای پرازمکرومردم هزاررنگ،

چه بلایی سرش می یاد؟ما راجا گذاشتی وتنهایی رفتی؟اونهم بدون خداحافظی؟!" 

آسمان بارانی دل پیرمرد را پایانی نبود.انگارسوزناله هایش، ساکنین مامن ارواح 

رابا خود همراه کرده بود واین قصه فراق وهجرت بود که از  زبانش می تراوید.

گویا این بی قراری تمامی نداشت.

:   "فرهاد وقتی که ماجرای توروشنید اومد خونه. جات خالی،این دفعه دوهفته

مونده بود. برات خیلی گریه می کرد. می گفت: مادرم آخرش آرزویش را به  گور

برده. تقصیر من بود .همیشه می گفت : حمیدم که رفت، تنها آرزوم تویی . کاری

نکن عروسیت رو نبینم و با  خودم به  گور ببرم!؟. راستش  منم مثل تو خیلی دلم

می خواست دومادی فرهادوببینم، اما من که نمی تونستم مثل تو به پایش بپیچم و

هی  اصرارکنم.آخه من پدربودم . یه جورایی . . . آره ، خودت که می دونی . اگه

یادت باشه،اینویک روزبهت گفته بودم، نگفتم؟ اما جات خالی. یه روزدلموبه دریا

زدم وحجب وحیا راکنار گذاشتم وگفتم:

فرهاد جان،بابا!!. ببین، منو که می بینی، دیگه آفتاب لب بومم و یه پام لب  گوره،

کاری نکن که بابای پیرت هم، آرزو بدل  بمونه . فرهاد  سرش را پایین انداخت و

با انگشتایش نخهای گلیم ور رفت و بعد گفت : چشم . جات خالی ، خیلی خوشحال

شده بودم.با این حرف فرهاد،غم ودوری تووحمید برام قابل تحمل شده بود. گفتم

پسرجان دست دست نکن. برای اینکه روح مادرت شاد بشه زودتراقدام کن. خوب

گفتم نه؟ فرهاد گفت : حالا که اینطوریه می ریم خواستگاری همان دختری که ننه

معصومه  اصرارداشت عروسش بشه ."

صدای پیرمرد درسیاهی شب، لخت وحزن انگیز بود وکلمات راآرام وبریده  بریده  

بیان می کرد ومحاسن سفیدش رابا اشک چشمش شستشو می داد. کمی خود  را

جابجا کرد وحرفهایش را پی گرفت. جوانی لاغر اندام با قدی رسا وکشیده که  در

سیاهی شب ،ازدور بیشتر به مترسک می زد ، بر قبر برادرش فاتحه ، قرائت می

کرد.  نجوای  جانسوز پیر مرد او را به زمزمه های زیر لب واداشت. از جایش بر

خواست . آرام آرام خودش رابه پیر مرد رساند وسلام کرد .اما پیرمرد در رویایی

سیر می کرد که جز کلامش چیزی حس  نمی کرد و نمی شنید. جوان بربالای سر

پیرمرد ایستاد ، مکثی کرد و بعد  صدا زد : "حاج علی ، حاج علی . ؟"  نزدیکتر

رفت . درست روبرویش نشست . دستش را روی شانه اش گذاشت وگفت :

" حاج علی!  شما مرد خدا وانسان دنیا  دیده ای هستی . مگر خودت بلایی که بر

این خاک رفته است ، برایمان حرف نمی زدی؟ مگه ازاسکندر و چنگیز و افغان و

روس و قزاق و درنده خویی که اجانب بر خاک و ناموس آن روا داشته اند ، نقل

نمی کردی؟حاج علی! مگه ازمقاومت وجنگل ومیرزابرایمان تعریف نمی کردی؟"

جوان بغض کرده بود وگفت :

"حاج علی ! مگه ازحسین ، برایمان آزادگی نمی گفتی؟ مگه موقع  اعزام   حمید

 به منطقه ، بازویش را نبوسیدی و دستی به سینه اش نزدی.؟ مگر نگفته  بودی

پسر جان ، مثل کوه محکم باش . در حمله سررا به خدا واگذار و چشمانت را  به

دشمن بدوز وقلب کینه توزش را نشانه بگیر؟ مگرازما سوله و دامنه های البرز،

در ستیز با قزاق های روس، برایمان خاطره ها تعریف نمی کردی؟".    

صدای هق هق گریه حاج علی ، جوان را نیز با او همنوا کرده بود . بریده  بریده

خطاب به جوان گفت:"پسرم گریه من ازمرگ زن وشهادت فرزندانم نیست ناله ام

ازاینه که زن فرهاد به خواستگارش گفت : شب چله فرهاد  بیاد خواستگاری اش.

تازه می فهمم چرا فرهاد  در مقابل مادرش مقاومت می کرد وباون وصلت راضی

نمی شد!؟.

پایان

forootan5@gmail.com

http://lazirak.blogfa.com/

 

نظرات خوانندگان:

نويسنده: رسول محمدزاده

جمعه 9 تير1385 ساعت: 16:28

سلام مي خواستم بپرسم غير از داستان كوتاه شعر هم ميگوئيد يا خير

ضمنا شما را انشاء الله لينك خواهم كرد و شماهم انشاءالله همينطور.ضمنا لطفا با ورود به وبلاگم عضو

  شويد تا مطالبي برايتان ارسال شود

وب سايت    پست الکترونيک

 

نويسنده: فاطمه

جمعه 9 تير1385 ساعت: 23:3

سلام

از اینکه امدید و نظر دادید ممنونم

راستش این کتاب را یکی از دوستانم برایم خریده

ولی چاپ انتشارات تعالیم حق هست که تلفن 33192356 را اول کتاب نوشته

تدوین: پیما الهی

جالبه توش حرفهای قشنگی هست

دیگه نمی دونم چی باید بگم

اگه سوالی داشتید

راستی الان یک چیزی یادم امد چون اهل اینترنت هستید

حتما می تونید به سایت انتشارات هم مراجعه کنید

یا علی

درضمن داستان تان را هنوز کامل نخوندم

تا نصفه امدم که صفحه باز شد

وب سايت

 

نويسنده: شهاب

شنبه 10 تير1385 ساعت: 0:59

قشنگ بود....

با فونتش حال نکردم ولی تا آخرش رو خوندم...

به روزم

وب سايت    پست الکترونيک

 

نويسنده: مجتبي حسني

شنبه 10 تير1385 ساعت: 2:30

kamyabonlin.com

 

ببخشيد كه يه خورده دير شد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 0:54  توسط فروتن | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ

پیوندهای روزانه
وقتی که دختر هستم مردم بیشتر پول می دهند
بررسی مالکیت فکری از منظر حقوق اسلامی
اسلام را با همین رنگارنگی اش باید دید
تساهل و تسامح در مشرق زمین
شاهنامه شناسنامه ملی ماست
معلم شهید
خيام، يادگار ماندگارتاريخ حكمت و ادب ايران
یک ورق قرآن، پنج میلیون دلار
آرامگاه شمس تبریزی کجاست؟
تبليغ مسيحيت
"عشق و زندگی"
75 كشور، در نمایشگاه كتاب تهران
مسائل جنسی، ريشه نيمی از طلاق‌ها در ايران
آرزوی من آگاهی زنان از حقوقشان است
مدارس به‌ جای آموزش فقط اداره می شوند
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
آرشیو موضوعی
همنشین دل
نکته ها
آن روی سکه
راز کامیابی
برگی از نهج البلاغه
لزیرک کجاست؟
بخت اول (داستان)
سلام آقای رییس!!!(داستان)
هوو (داستان)
درخت گردو (داستان)
قصه غصه(داستان)
در کوچه های نیاز(داستان)
حرفهای تنهایی(داستان)
دام محبت(داستان)
عرض کوچک(داستان)
لزیرک به روایت تصویر
دعا
قرآن و زندگی
0
ازرنجی که می بریم!
پیوندها
شیخ رجبعلی خیاط
آیت الله منتظری
دکتر شریعتی
دکترسروش
کانون پژوهشگران فلسفه وحکمت
مرکزجهانی اطلاع رسانی
پاسخگویی به شبهات دینی
خبرگزاری آفتاب
سایت سخن
کارگاه داستان
طب قرآنی
پیام وشتان
سکوت ساحل
ایران اسلام
آسمان مال من است
وقتی تو بیایی
خدایا! صدایت می کنم. . .
دختردریا
تا بی نهایت
به خداایمان داری؟
ترانه های کودکان
مشاوره حقوقی رایگان
جفنگیات
اوقات فراغت مریم
سرجار
شمال نیوز
غدیر سبز
بانک مقالات فارسی
گوهر زمان
کاکتوس
عرفانی ادبی
ماجراهای تعطيلات حاج آقا و من
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان

 
< /body>