تبليغاتX
لزیرک
یادداشت های فرهنگی - اجتماعی - ادبی

داستان  

قصه غصه

کارهرشبشه.عقربه های ساعت وقتی خودشوازعدد12می کشید بالا،سروکله اش

پیدا می شد . حالادیگه می شد ساعت را با اومدن او تنظیم کرد . گاهی  وقتها که

چراغهای توی بلواربرای چند دقیقه خاموش می شد ، ازروشنایی آتش سیگارش

می شد فهمید سر جایش نشسته است.گفتم که کارهر شبشه بقول مادر  بزرگم"تا

کله سحر وقت خروس خون."

حرفی نمی زد . فقط  با تبسمی که خیلی سریع از چهره اش محو می شد ، جواب

می داد وبعد دوباره سکوت می کرد.گاهی پاهایش رابغل می کرد وسرش را روی

زانوهایش می گذاشت.گاهی سرش رااز زانوبرمی داشت به آسمان خیره می شد.

انگاری با ستاره ها حرف می زد . مادر بزگم می گفت:" هرکس توی آسمون یک

ستاره داره شاید اوهم دنبال ستاره اقبالش می گشت." یکی دو بارپلیس ازاوپرس

وجو کردکه چرامیاد واینجا می شینه؟ گفته بود خوابم نمیاد میام اینجا .ولی پلیس

قانع نشدوگفت:"یه دفعه دیگه این وقت شب اونو اینجا ببینند می برند کلانتری."

چهره اش انگاراز بابام خیلی پیر تر بود . بابام  چهل سالشه ولی یه بارکه تونستم

چند کلمه با اوحرف بزنممی گفت: تا چهل، چند سالی مونده.مادر بزرگم می گفت:

"بد بختی مردا اینه که همیشه حرف ها راتوی دلشان تلمبارمی کنند وقتی پر شد

خوب معلومه بالاخره می ترکه.خوش بحال ما زنا که هیچی نمی ذاریم توی دلمان

بمونه ومارومسموم کنه."  تازه فهمیدم مادر بزرگم راست می گفت.از خودم قول

گرفته بودم که هر وقت بزرگ شدم چیزی توی دلم نمونه و سنگینی نکنه. اما من

که مردم. حیف شد. نمیشه کاریش کرد . یعنی منم بزرگ شدم باید یه جا  بشینم و

غصه بخورم. آخه من از غصه خوردن خیلی بدم می یاد.وقتی می بینم یکی داره

غصه می خوره دلم می گیره.شبها اون طرف بلوار روی  یک نیمکت می نشست.

درست روبروی پنجره اتاقم. تازه شبهایی که پیشش نمی رفتم حتما با ید چند باراز

پشت پنجره سرک می کشیدم . براش خیلی غصه می خوردم . راستی مادر بزرگم

راست می گفتا!!، ما مردا فقط بلدیم غصه بخوریم. البته تقصیر من که نبود. خیلی

سعی کردم با او صحبت کنم و بدونم چراغصه می خوره ولی خوب، راه نمی داد.

شاید فکر می کرد سنم اجازه نمی ده. برای همین هم هروقت می رفتم با او حرف

بزنم ،درجوابم نیش خندی می زد وساکت می شد. شاید توی دلش می گفت:

"بچه، تو از مشکلات وبد بختی های بزرگتر ها  چی می فهمی؟ هنوز زوده."اما

انگار به حال بچه ها غبطه می خورد.آخه یک بار گفتم کی میشه اندازه بابام بشم

اونوقت بزرگ تر ها حرفهای منو قبول کنند  که با با ما  بچه ها، می فهمیم .شاید

برای  بعضی چیزها عقلمان قد نده ولی  اونطوراهم که  شما  فکرمی کنید نیست.

عصبانی شد وگفت:"پسرجان هیچ وقت همچین آرزویی نکن."نفهمیدم برای چی

این حرف رازد ولی من ازاینکه چرابزرگ ترنبودم تا بتونه با من حرف بزنه خیلی

ازدست خودم عصبانی بودم.البته بهش گفتم من ده سالمه اما ظاهرا برای هم کلام

شدن با بزرگتر ها تازه نصف راه را رفته بودم.

یه تسبیح دستش بود قرمزوپلاستیکی.چند تا نخ صورتی رنگ هم رویش آویزون

بود . مرتب  توی دستش می گشت. گاهی وقتها با او شمارش می کرد .عین مادر

بزرگم که هروقت می خواست دوازده اماموازمن سوال کنه تسبیح راعمودی نگه

می داشت  برای هرکدامشان  یک دانه تسبیح  رارها می کرد.گاهی تسبیح را  لای

انگشتانش می پیچوند و نخهایش را لای دندونایش می گرفت. می دونستم  بعد از

این باید  یه آه بلند بکشه وبعد دستایش را بهم بماله . دیگه اخلاقش دستم  اومده

بود. یا مثلا  هر   وقت   که   انگشتانش را از لای موها ی سرش  رد می کرد،در

پس گردنش فقل می کرد و  پیشانی اش را روی  زانوهایش  می گذاشت.یک شب

رفتم پیشش سلام کردم وگفتم من فرزادم اوهم نگاهی به من کردوگفت:"من اسمم

محسنه."  گفتم آقا محسن چرا اینقدر غصه می خوری ؟

آهی کشید گفت :" پسرجان تو می دونی بد بختی یعنی چی؟ " گفتم خیلی نه ولی

هر وقت  آبجی بزرگه ام  برای  مادر بزرگم  کاری انجام  می ده میگه دختر الهی

خوشبخت بشی.گفت:"تومی دونی وقتی طلبکار بیاد دم درخونه آدم،پولشونداری

بدی یعنی چی ؟ تومی دونی  وقتی دخترآدم  بخواد شوهر کنه  پول نداشته باشه

جهزیه اش را جور کنه یعنی چی؟  تو می دونی وقتی  بچه آدم مریض بشه  پول

نداشته باشه اونودکتر ببره یعنی چی؟ تومی دونی . . . "با  صدای  ترمز  ماشین

پلیس، او هم ساکت  شد. با دستهای دست بند زده دستی برایم تکان داد وگفت:

پسرم تومی دونی  وقتی آدم بیگناه باشه ومتهم  بشه  یعنی چی؟

پایان.

forootan5@gmail.com

http://lazirak.blogfa.com/

 

نظرات خوانندگان:

نويسنده: هنی

چهارشنبه 24 خرداد1385 ساعت: 19:48

سلام دوست خوبم ! اول که از ایمیل پربارتون بسیار ممنونم ! خوشحالم که

دوستان خوبی مثل شما دارم ! همیشه چشم انتظار نامه ها و نوشته های

فوق العادتون هستم ! اما درباره قصه تون بعنوان یک داستان کوتاه تم داستان

بسیار خوب بود ! اما شخصیت اصلی داستان که معمولا در داستان های کوتاه

یک نفر هست مشخص نبود ! شخصیت ها فقط حالت روایت گونه ای داشتند !

فکر میکنم این به پیکره اصلی داستانتون صدمه زده ! درباره موضوع بسیار خوب

بود و شروع هم همینطور ! اما پایان داستان .. در واقع یک داستان نیاز به

بحرانهایی داره که کشش را برای خواننده ایجاد کنه تا حدودی خوب بود اما میشد

اخر داستان را حدس زد ! محیط داستانتون فکر میکنم نیاز به پرداخت بیشتری

داشت .. وحدت مکان ..زمان و اکسیون بخوبی رعایت شده بود ... در مجموع باید

اعتراف کنم صمیمیت خاص قلم شما فرصت نقد نمیده ! چرا که من همیشه مجذوب

نوشته هاتون میشم ! :)

وب سايت

 

نويسنده: هنی

پنجشنبه 25 خرداد1385 ساعت: 13:48

به روزم و منتظر نقدتون

وب سايت

 

نويسنده: سید جواد حسینی

جمعه 26 خرداد1385 ساعت: 17:35

افرین بر شما و قلمتان نظرم را تلفنی خواهم گفت

 

نويسنده: رسول محمدزاده

شنبه 27 خرداد1385 ساعت: 3:10

از اينكه قابل ميدانيد سپاسگزارم و منتظر نقدهاي سازنده تان

وب سايت    پست الکترونيک

 

نويسنده: رسول محمدزاده

شنبه 27 خرداد1385 ساعت: 17:8

بسيار لذت بردم از فرمايشات عالمانه و برادرانه شما. و به فرمايشاتتان كاملا

هم معتقد هستم. و مثل هميشه منتظرم.ياعلي

وب سايت    پست الکترونيک

 

نويسنده: علی آزاد

شنبه 27 خرداد1385 ساعت: 19:48

وقتي مي‌گم زبان ارتباطي با خدا، واقعاً منظورم زباني ساختارمند و حاوي پيام

مشخص است. در اولين فرصت متن زيبايتان را به طور كامل مي‌خوانم و اگر قبول

افتد نظرم را مي‌دهم.

وب سايت

 

نويسنده: هنی

شنبه 27 خرداد1385 ساعت: 21:22

بروزم و منتظرتون ! چرا نمی نویسین؟

وب سايت

 

 

نويسنده: مجید بهروزی

چهارشنبه 17 خرداد1385 ساعت: 19:10

سلام. ممنونم که به وبلاگ من سر زدی . وبلاگ خوبی داری .راستی به بقیه قسمتهای وبلاگ من

سر بزن . موفق باشی .

وب سايت

 

نويسنده: رسول محمدزاده

جمعه 19 خرداد1385 ساعت: 17:36

آيا ميدانيد بعد از پيامبر با احاديث او چه كردند؟

سلام و خسته نباشيد سلسله مباحث بنده پيرامن تحريفات و انحرافات در اسلام بعد از پيامبر در وبلاگم

همچنان ادامه دارد. منتظر حضور سبزتان همراه با راهنمايي هايي كه اين برادر كوچكتر را ميفرمائيد

و همچنين با رد پاي كريمانه اي كه ميگذاريد، هستم

وب سايت    پست الکترونيک

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 0:50  توسط فروتن | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ

پیوندهای روزانه
وقتی که دختر هستم مردم بیشتر پول می دهند
بررسی مالکیت فکری از منظر حقوق اسلامی
اسلام را با همین رنگارنگی اش باید دید
تساهل و تسامح در مشرق زمین
شاهنامه شناسنامه ملی ماست
معلم شهید
خيام، يادگار ماندگارتاريخ حكمت و ادب ايران
یک ورق قرآن، پنج میلیون دلار
آرامگاه شمس تبریزی کجاست؟
تبليغ مسيحيت
"عشق و زندگی"
75 كشور، در نمایشگاه كتاب تهران
مسائل جنسی، ريشه نيمی از طلاق‌ها در ايران
آرزوی من آگاهی زنان از حقوقشان است
مدارس به‌ جای آموزش فقط اداره می شوند
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
آرشیو موضوعی
همنشین دل
نکته ها
آن روی سکه
راز کامیابی
برگی از نهج البلاغه
لزیرک کجاست؟
بخت اول (داستان)
سلام آقای رییس!!!(داستان)
هوو (داستان)
درخت گردو (داستان)
قصه غصه(داستان)
در کوچه های نیاز(داستان)
حرفهای تنهایی(داستان)
دام محبت(داستان)
عرض کوچک(داستان)
لزیرک به روایت تصویر
دعا
قرآن و زندگی
0
ازرنجی که می بریم!
پیوندها
شیخ رجبعلی خیاط
آیت الله منتظری
دکتر شریعتی
دکترسروش
کانون پژوهشگران فلسفه وحکمت
مرکزجهانی اطلاع رسانی
پاسخگویی به شبهات دینی
خبرگزاری آفتاب
سایت سخن
کارگاه داستان
طب قرآنی
پیام وشتان
سکوت ساحل
ایران اسلام
آسمان مال من است
وقتی تو بیایی
خدایا! صدایت می کنم. . .
دختردریا
تا بی نهایت
به خداایمان داری؟
ترانه های کودکان
مشاوره حقوقی رایگان
جفنگیات
اوقات فراغت مریم
سرجار
شمال نیوز
غدیر سبز
بانک مقالات فارسی
گوهر زمان
کاکتوس
عرفانی ادبی
ماجراهای تعطيلات حاج آقا و من
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان

 
< /body>