![]() |
![]() |
|
| یادداشت های فرهنگی - اجتماعی - ادبی |
|
داستان هوو قسمت اول زیرلب غرمی زد.باخودش درگیربود.عصبانیت ازچهره اش می بارید.درحال مرتب کردن اتاق خواب بودشوهرش باحوله ای که نصف آن روی کولش قرارگرفته بود وازیک گوشه آن دستش را خشک می کرد، وارد اتاق شد.زن سلام سردی کرد و سرش را زیرانداخت وازکنارشوهرش گذشت ووارد آشپزخانه شد. برخورد سرد وبی روح زن،چنان شوکی برمرد واردکردکه دربهت وحیرت فرورفت. مکثی کرد تاشاید چیزی دستگیرش شود.هرچه بیشترمی گشت کمتر به نتیجه می رسید. فضای بی روح آشپزخانه حال وهوای گذشته رانداشت.مرد چند لقمه نان و پنیررا با یک استکان چای شیرین به زور پایین داد . حوصله اش از این همه بی مزه گی همسرش سر رفته بود.دنبال بهانه می گشت تاسرحرف رابازکند. مرد: میگم ، مهسا کلاس نداره ؟ زن مکثی کردوآرام زیر لب گفت: بعدازظهریه. ازنحوه حرف زدن زن ، حساب کار دستش آمد وفهمید مساله باین سادگی ها هم که او فکرمی کردنیست. وقتی ازاین ایماء واشاره ها چیزی دستگیرش نشد، تصمیم گرفت مستقیم وارد صحنه شود و از ته وتوی قضیه سردربیاورد. رعنا ؟ ناراحتی ؟ آره؟چیزی شده؟. زن جواب داد: نه چیزی نیست. مردگفت: انگارامروز از دنده چپ بلند شدی ، برخوردت یه جوراییه. حتما چیزی شده.آخه آدم الکی که اخم وتخم نمی کنه؟ زن: گفتم که چیزی نیست. مرد (که قانع نشده بود ومی دونست هروقت زنش اینطوری بشه خبراییه) گفت : حالاکه می گی چیزی نیست قبول ، پس اون کت منو بده دیرم شده می خوام برم سرکار.کلاس تمام شد. دردفترمدرسه بدون اینکه با همکارانش دمخور شود ، به برخورد زنش فکرمی کرد. وقتی بازهم چیزی پیدا نکرد سعی کرد خودش را آرام کند که ، خوب همه آدمهاگاهی وقتها دمق می شوند . از خودشان هم سوال کنی چیزی نمیدانند.هرکس اخلاق خاص خودشان را دارد. تازه خودش هم گاهی وقتها این حالت به او هم دست می داد، مخصوصا غروبهای جمعه که حوصله هیچ کس راندارد. هنگام بازگشت به منزل ،دودل بود. بخودش گفت باید کاری کنم تازنم ازاین اخلاق سگی که اصلا معلوم نیست برای چی دچارش شده خلاص شود.برای همین سعی کردخودش راشاداب نشان دهد . کلید راتوی قفل درب منزلش چرخاند و وارد شد. گفت : سلام من اومدم. مهسا دوید سمت در ، شیرینی را ازباباش گرفت وبطرف آشپزخانه رفت .مرد بدنبال دخترش وارد هال شد . بدون اینکه کسی ازاو سوالی کرده باشد گفت: قراره ازماه آینده به حقوق مان اضافه شود گفتم شیرینی اش را بخوریم . زنش مشغول پخت و پز بدون اینکه چشم ازغذا بردارد ، با لحن تمسخر آمیزی گفت : قراره؟!هنوز نه بباره نه بداره آقا می ره شیرینی اش راهم می خره.خوبه والله!!! ازلحن صدای زن ، شوهرش فهمید تیرش به سنگ خورد،مثل اینکه این توبمیری از آن تو بمیری ها نیست. هوو قسمت دوم مرد لباس راحتی اش راپوشیدوروی مبل لم دادوخودش راباروزنامه مشغول کرد. ولی دل ودماغی برای خواندن روزنامه نداشت.آنرابه گوشه ای پرت کردوخودش راروی مبل ولو کرد. انگشتانش را ازلابلای موهایش رد کرد وپشت سرش به هم قفل کرد. چهره اش رابه سقف اتاق دوخت وغرق درافکارپریشانش شد. به بهانه نوشیدن آب، به آشپز خانه رفت تادوباره سرحرف راباز کند.امایه جورایی سختش بود. مقداری ازآب توی لیوان را نوشید و بقیه رادرسینی ظرف شویی خالی کرد. کلافه شده بود. گذشت زمان نیزنه تنها تاثیرمثبتی نداشت ، بلکه روحیه زن را بدتر نشان می داد. صدای زنگ تلفن مرد را به خودش آورد اماحوصله ای برای جواب دادن نداشت. بدخترش اشاره کرد گوشی را بردارد وبگوید بعدا تماس بگیرد . روزها ازپس هم سپری شد.مشکلی که معلوم نبود چیست وبرای چه هست همچنان بر فضای خانه وکاشانه حکم فرما بود. یکی ازشبها مرد درحالی که با لیوان روی میز ورمی رفت سرش رابلندکرد واول نگاه عمیقی به زنش کرد و بعدچشمش را ازصورتش گرفت و به سفره روی میز دوخت وگفت:آخه زن اگه نگی چه شده ،ازکجا بدونم توی دلت چه می گذزه . من که غیب نمی دونم . این چه بساطیه درپیش گرفتی .انگار نه انگار توی این خونه آدمی هست حالا ما هیچی این طفل معصوم چه گناهی کرده .ها؟ اگرتا قیام قیامت، شما چیزی نگی هیچکس نمی تونه ماجرا را حل کنه . خودت بگو آخه این روش درسته ؟ زن با تیکه نانی که در دستش بود آن را خورد می کرد در دهانش قرار می داد.چیزی که بیشتر شبیه سرگرمی نشان می داد تا خوردن غذا .حرفهای مرد که تمام شد آه سردی کشیدوگفت چیزی نیست . مرد دریک سر درگمی غوطه ورشده بود که تمامی نداشت.همه راهها رابه روی خودش بسته دید.شقیقه هایش رابه هم می فشردوعین یک آدم درمانده ومستاصل جازد.گاهی می رفت تاعصبانیتش به نقطه جوش برسداماازآنجایی که بعد ازآخرین دعوای بازنش ازخودش تعهد گرفت دیگه عصبانی نشود، خویشتن را کنترل کرد. ازخوردن شام صرف نظر کرد .آبی به سروصورتش زد مشغول تماشای تلوزیون شد.ناگهان فکری به ذهنش رسید بلند شدلباس پوشید دم در،دخترش مهسا سوال کرد: باباکجا می ری؟ گقتم:خونه پدربزرگ.زن دست پاچه شدوفهمیدرفتن به خانه پدرش آنهم این وقت شب،بی ارتباط باماجرای آنها نیست.به بهانه کاری،خیلی سریع قبل ازمرد خودش را به حیاط رساند.هنگام عبورازکنارشوهرش ،نگاه غضب آلودی به مرد انداخت، اما چیزی نگفت .از نگاه زن ، مرد فهمید باید کمی صبر کند. لذا خودش را با بند کفشهایش مشغول کرد. یهو صدای گریه زنش راازتوی حیاط شنید.رفت کنارش نشست وشروع کرد به نصیحت کردن : زن حالا دیگه ازمن وتوگذشته،این بچه بازی چیه درآوردی؟ آخه بگو چی شده؟ اگر مشکل ازمن با شه یاکاری ازمن سرزده باشه، به شرفم قسم ،خودم رااصلاح می کنم.مطمن باش. زن اشکهایش راپاک کرد، مکثی کرد وته مانده های هق هق گریه اش تمام شد.سرفه ای کردودرحالیکه هنوزسرش روی سینه هایش سنگینی می کرد گفت: "دیشب خواب دیدم زن گرفتی" پایان http://lazirak.blogfa.com/ نظرات خوانندگان: نويسنده: مجتبی شنبه 16 ارديبهشت1385 ساعت: 19:4 سلام! بعضی موضوعات وبلاگ خیلی جالب بود . خیلی قشنگ داستان می نویسی. هر گاه به روز کردی یه سری به ما (مجموعه ی "گاه"ی ها) بزن . هم بگو به روز کردی و هم در مورد موضوعات وبلاگم نظر پرت کن . با اجازه ... وب سايت نويسنده: هنی يکشنبه 17 ارديبهشت1385 ساعت: 9:55 :))!! خیلی زیبا بود ..خیلی .. انگار در وسط صحنه بودم و از نزدیک می دیدم ! راستی ادرس بلاگتون را نگذاشته بودین ! شانس اوردم که شما رو تو فیوریت هام ثبت کرده بودم ! وب سايت نويسنده: مهرداد پنجشنبه 5 مرداد1385 ساعت: 19:11 salam dooste aziz webe zibaee darin vaghean zibast movafagh bashin نويسنده: هنی جمعه 15 ارديبهشت1385 ساعت: 23:21 چرا این قدر کم ؟ کشش خوبی داره داستانتون ! و بیانش هم ساده و زیباست ! خوشحال میشم بقیشو بخونم !
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 0:48 توسط فروتن |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|