تبليغاتX
لزیرک
یادداشت های فرهنگی - اجتماعی - ادبی

داستان

سلام آقای رییس !! 

 

از چراغ قرمز گذشتی؟! " آقا آرامتر ،"

راننده ازتوی آیینه جلونگاهی به صندلی عقب انداخت. زیر لب غرزد وعصبانیتش

را با فشار روی پدال گاز خالی کرد.

مسافر:"  آقای راننده اینجا خط  عابر پیاده است .  یک مقدار صبر بفرمایید مردم

رد بشوند ، بعد حرکت کنید. "

راننده:" داداش توهم  حوصله دارییا؟ بابا بزار کارمونو بکنیم ، اول صبی اخلاق

مونو سگی نکن."

مسافر دوم:" آقای راننده ،خوب آقا راست میگه . این قوانین همه برای این است

که بتوانیم درکنارهم بهترزندگی کنیم.احترام به قانون ،احترام به خودمان و جامعه

است".

نگاه غضب آلود راننده از توی آیینه جلو گذشت. دستی به چانه اش کشید. زیرلب

غرزد ومحکم کوبید روی داشبرد ماشین وگفت:

"همین دیروز یک جفت لاستیک گذاشتم زیراتول . دویست هزار تومن . فهمیدی

دویست  هزار تومن. حالا چقدر سگ دو کنم تا جاشو پر کنم .؟!  اونوقت  آقایونو

باش.باچه لفظ قلمی فرمایش می فرمایند.داشم خواهشن بیا وادای ازما بهترون نو

در نیار.کله سحر زدیم بیرون.اونقدر باید بدوییم تا شیکم زن وبچه مونوسیرکنیم.

شانس مارو باش، چه مشترییایی  به پست مون خورد."

مسافر دوم:" آقای عزیز! این حرفها چه ربطی به رعایت مقررات  داره . بهرحال

پایبندی همه  به قوانین ، موجب  می شود حقوق همه تامین شود . "  راننده که

حسابی جوش آورده بودگفت:

"آخه  نوکرتم می گم ملتفت نیستی یعنی نسیتی دیگه. بیا وول کن اون  چراغهای

من درآوردی واین خط کشی های الکی  رو. حیف اون رنگ و برق که  حرومش

می کنن.آقا،میگن ارمیکا رفته توی ماه. اون لامثبا درماه" تیا تر" بازی می کنند،

اونوقت ملمکت ماروباش،توی خیابون نردبون میکشن میگن ازروی اون راه برو

تورو خدا نیگاه.!!!"

بگو مگوی مسافربا راننده بالا گرفت.هرکس چیزی می گفت.آقای کرمی به مقصد

رسیده بود و با  توقف  تاکسی جلوی اداره اش ، پیاده شد .  نفس راحتی کشید و

وارد محل کارش شد. ساختمانی چند طبقه  با  نمای آجری  و پله هایی  با  سنگ

مرمر. قبل ازورود به اتاق کار رو به منشی کرد وگفت:

به موتوری بگوامروزحتمن ماشین ما راآماده کنند.اگردو روز دیگه بااین اعصاب

خراب بیاییم"اداره،کاری از پیش نمی بریم.دهن به دهن شدن بااین مردم وآدمهای

جوراجوراعصاب آدم رابهم می ریزد." منشی بدون اینکه ازحرفهای رییس چیزی

فهمیده باشد گفت:

"چشم قربان".

رییس پشت میزی که همه چیزآن مرتب بود،قرارگرفت.دل ودماغ هیچی رانداشت.

دست ودلش به کار نمی رفت. نگاهی گذرا به  پرونده های روی میزش  انداخت و

خیلی زود  با صندلی متحرکش به  طرف پنجره ای برگشت که مشرف به خیابان و

محیط اطراف بود.

چه صبح دل انگیزی ! تابش ملایم صبحگاهی خورشید،آسمان آبی همراه با هوای

پاک وتمیزروح هرانسانی رانوازش می داد.ساختمان های ریزودرشت،درخت های

چنار،صف کشیده دردو خیابان که تازه لباس سبز پوشیده بودند،همه اینهااز پشت

پنجره اتاقی درطبقه هفتم ازمنظررییس گذشت.درهیاهوی سروصدای مردم وتردد

اتومبیلها،توجهش به نقطه ای ازخیابان جلب شد. سه جوان بارهامقداری ازعرض  

خیابان را طی می کردند و مجددا سر جای اولشان  قرارمی گرفتند .  کنجکاو شد.

دقت بیشتری کرد. یکی روی چرخ ویلچرنشسته بود ودو نفر دیگرکه هرکدامشان

عصای سفیدی دردست داشتند ودر دو طرفش ایستادهایستاده بودند . یکی سمت

چپ ودیگری درسمت راست . چند بار قصد کردند ازعرض خیابان عبور کنند ولی

صدای بوق خود روها،آنهاراسرجای اولشان قرارداد . صحنه هایی  که روح آقای

کرمی راآزارمی داد.تحمل دیدن این همه بی تفاوتی برای اودشوار بود. برگشت و

خودش را روی صندلی ولوکرد.چشمان خیره اش رابه سقف اتاق دوخت.از بگوو

مگوی توی تاکسی گرفته تاوضعیت سه جوانی که برای عبورازعرض یک خیابان

آنهمه وقت صرف کرده بودند ،همه را در ذهنش مرور کرد . در  پی پاسخ به این

پرسش بود که واقعن اشکال کار کجاست؟ این بی نظمی ها و قانون گریزی ها که

حقوق اجتماع رازیرپا می گذاردچگونه باید اصلاح شود؟چشمان خیره وپرسشگر

رییس، به آیینه قدی افتاد که درست روبروی او قرار داشت. خودش  را پشت میز

زیبای چوب گردویی می دید که کلی برهیبت آدممی افزود.تابلوی نفیسی که بالای 

سراوبر قلب دیوار چسبیده بود، از توی آیینه جلوه دیگری داشت.آسایش خاطری

که می رفت تلخی حوادث پیش آمده را به حلاوت و شیرنی خاصی تبدیل نماید، با

صدای زنگ تلفن، برهم ریخت. آقای رییس! مراجعه کننده دارید.

رییس :"بگو صبر کنند.خودم خبرتان می کنم".آقای رییس می خواست ازفرصت

پیش آمده به نحواحسن استفاده نمایدو برای این پرسش بی پاسخ،جوابی بیابد که

واقعن مشکل کارازکجاست؟!! بانگاه مجدد به آیینه روبرویی ووراندازکردن خود،

فکرکرداگر سمت با لاتری  داشت و دستش بازبود، بسیاری ازاین مسایل قابل حل

بود . چرا باید با زیر پا گذاشتن قانون، حقوق دیگران  پایمال شود؟ و بسیاری از

چراهای دیگرکه پشت سرهم از ذهنش می گذشت.برای همین احساس تکلیف کرد

درانتخابات پارلمانی شرکت کند واین  وظیفه سنگین را  به انجام رساند  تا  حقوق

پایمال شده انسانهای بی دفا ع رابه آنها برگرداند.صدای مجدد گوشی تلفن،رشته 

افکار رییس را پاره کرده بود.

قربان! این ارباب رجوع می گویند مشکل دارند . چکار کنم ؟ رگهای گردن  رییس

متورم شده بود وحوصله اش تا نقطه جوش با لارفت.

رییس :"مشکل دارند خوب همه مشکل دارند. هرکی اینجا می آید مشکل دارد، و

گرنه اینجا چه کار می کردند؟ به کارم که برسم ، چشم. "   گوشی را قطع کرد و

خودش  را روی صندلی رها کرد . دستهایش را  در پس گردنش  به هم دوخت و

پاهایش راازتنهایی درزیرمیز نجات ودر لبه میزروی هم قرارداد. با این کار رشته

افکار پاره شده اش را بازسازی کرد . افکار دور و درازی که اگر بآنچه که  فکر

می کرد می رسید ، بسیاری از این بی نظمی ها را نظم ،  وآسایش خاطری فراهم

می کرد تا  درسایه آن ،مردم حلاوت ارامش در کنار قانون را بچشند. بالاخره بعد

ازتاسف فراوان واینکه درموقعیت شغلی فعلی،کاری ازاوساخته نیست،ختم جلسه

را اعلام کرد. قبل از پذیرش ارباب رجوع خودش رامرتب کرد،دستی برسروروی

خودش کشیدوکاملابا قیافه رسمی،قلم بدست گرفت ومشغول ورق زدن کاغذهایی

شد که توی پوشه روی میز قرارداشت. بافشار روی یکی از دکمه های گوشی،از

منشی خواست تا ارباب رجوع رابه اتاقش هدایت کند. سرش پایین بودوچشمانش

کاغذ روی میز را ورانداز می کرد . با  دست اشاره کرد که یعنی بفرمایید . طولی

نکشید با  برخورد صدای پا به  صندلی کنار دیوار ،  سرش را از روی کنجکاوی

بلند کرد. خشکش زد. باورش نمی شد. جل الخالق!!! عینک دوربینش را به چشم

زد ولی ازعینک هم کاری ساخته نبود و چیزی دست گیرش نکرد . نگاهش را به

خیابان دوخت . خاطره  یک ساعت پیش در  ذهنش تکرار شد .  نکند    خودشان

باشند.؟ آخه اینجا چه می کنند؟  یکی ازارباب رجوع که روی چرخ ویلچر نشسته

بود  از چهره متحیر رییس هول کردو مجددا گفت:

س. . .س. . . سلام آقای رییس؟! ببخشید آقای رییس مثل اینکه بد  موقع  مزاحم

شدیم. راستش آقای رییس یک مقدارشرایط جسمی ما اجازه نمی داد زیاد بنشینیم

این بود که ازمنشی خواستیم اگر ممکنه زودتر خدمت برسیم .آقای رییس اگر کار

مهمی دارید میریم بعدن خدمت می رسیم.!!"

پایان

forootan5@gmail.com

http://lazirak.blogfa.com/

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 0:37  توسط فروتن | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ

پیوندهای روزانه
وقتی که دختر هستم مردم بیشتر پول می دهند
بررسی مالکیت فکری از منظر حقوق اسلامی
اسلام را با همین رنگارنگی اش باید دید
تساهل و تسامح در مشرق زمین
شاهنامه شناسنامه ملی ماست
معلم شهید
خيام، يادگار ماندگارتاريخ حكمت و ادب ايران
یک ورق قرآن، پنج میلیون دلار
آرامگاه شمس تبریزی کجاست؟
تبليغ مسيحيت
"عشق و زندگی"
75 كشور، در نمایشگاه كتاب تهران
مسائل جنسی، ريشه نيمی از طلاق‌ها در ايران
آرزوی من آگاهی زنان از حقوقشان است
مدارس به‌ جای آموزش فقط اداره می شوند
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
آرشیو موضوعی
همنشین دل
نکته ها
آن روی سکه
راز کامیابی
برگی از نهج البلاغه
لزیرک کجاست؟
بخت اول (داستان)
سلام آقای رییس!!!(داستان)
هوو (داستان)
درخت گردو (داستان)
قصه غصه(داستان)
در کوچه های نیاز(داستان)
حرفهای تنهایی(داستان)
دام محبت(داستان)
عرض کوچک(داستان)
لزیرک به روایت تصویر
دعا
قرآن و زندگی
0
ازرنجی که می بریم!
پیوندها
شیخ رجبعلی خیاط
آیت الله منتظری
دکتر شریعتی
دکترسروش
کانون پژوهشگران فلسفه وحکمت
مرکزجهانی اطلاع رسانی
پاسخگویی به شبهات دینی
خبرگزاری آفتاب
سایت سخن
کارگاه داستان
طب قرآنی
پیام وشتان
سکوت ساحل
ایران اسلام
آسمان مال من است
وقتی تو بیایی
خدایا! صدایت می کنم. . .
دختردریا
تا بی نهایت
به خداایمان داری؟
ترانه های کودکان
مشاوره حقوقی رایگان
جفنگیات
اوقات فراغت مریم
سرجار
شمال نیوز
غدیر سبز
بانک مقالات فارسی
گوهر زمان
کاکتوس
عرفانی ادبی
ماجراهای تعطيلات حاج آقا و من
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان

 
< /body>