تبليغاتX
لزیرک
یادداشت های فرهنگی - اجتماعی - ادبی

داستان

 

 

بخت اول                                                        قسمت اول

 

چند وقته که برای اومدن به اینجا،باخودم  درگیرم .نمی دونستم  چه طوری وبا  چه

 

 بهونه ای می تونم خودم راراهی اینجا کنم.اما ته دلم گواهی میداد بالاخره اون روز

 

 موعود می یاد وقبل ازاینکه جنازه ام راتوی گورکنند، یکبارهم شده توروببینم.درد

 

 دل کنم  و این عقده  چند ساله ای که روی دلم دم کرده وسنگینی می کنه،خالی کنم.

 

 راستش رابه خواهی امروزصبح ،کله سحربرای نمازبیدار شده  بودم . بعد نمازهر

 

 چه ازاین پهلوبه آن پهلوکردم ، دیگه خوابم نیامد.تک وتنهاعین جنازه،درازبه دراز

 

 به سقف چوبی دود گرفته اتاق خیره شده بودم .نتونستم ازفکرو خیال،خلاصی پیدا 

 

 کنم. فکروخیالی که سالها با من عجین شده بود و دیگه عضوی ازوجودم به حساب

 

 می آمد.  البته گفتم که ، ته دلم روشن بود، روزی  از شرش خلاص  می شم.  می

 

 دونی ،توی اون لحظه آرزومی کردم ،ای کاش دنیا همیشه درتاریکی وظلمات بود

 

عین شبهای بدون ماه، تا منم خودم را در اون گم وگو رمی کردم ، اما مگه می شد .

 

هی  آفتاب سرک  کشید تا  منو از جایش بلند کرد. درست مثل اون وقتها که  برای

 

 صبحانه صدام می کردی.چرخی به اطراف اتاق زدم.چشمم به دیوان خواجه شیراز

 

 افتاد.ازش مدد خواستم، شاید راهی پیش پایم گذاشت.باورت میشه؟ این بیت اومد:     

 

" روزهجران وشب فرقت یار آخرشد        زدم این فال وگذشت اختروکارآخرشد"

 

 احساس شوروشعف عجیبی به من دست داد.اشتیاقی که فقط باید حس کرد تا چشید.

 

 انگار این بیت،  بارغم  وجودم را برایم قابل تحمل کرده  بود. چرا که راه پیش پام

 

 گذاشته  وگفت  چه کار کنم . دلم رو یکدل کردم وگفتم الهی به امید تو. سریع لباس 

 

 پوشیدم   و حرکت   کردم .    الان  هم  که  خدمت  شما   هستم .  اینجا  پیش تو .

 

 شاید  بگی  خیلی  پر روام،  حق داری  طلعت خانم ، حق داری . راستش ازخودم

 

 خجالت   می کشم . شرمنده ام طلعت خانم ،شرمنده .هرچه ملامتم  کنی حق داری.

 

آره،  بخدا حق داری. نادونی ها وجهالت های  گذشته.توی این مدت خوره جانم شده

 

 اونوقتها  که یه مدت گذشت، سرم به سنگ خورد و باد دماغم  خوابید،دیگه نه شبم

 

بودونه روزم، روز. به حرفات که فکر می کردم    می دیدم  حق ب اتو   بود،   اما

 

دیگه دیرشده بود.تمام  پلها را پشت سرم خراب  کرده  بودم . نه راه  پس داشتم ونه

 

راه پیش.

 

پیرمرد ازخودش متعجب شده بود.  برای اینکه  جربزه  این  همه حرف زدن، جای 

 

 دیگه، شاید،اما پیش طلعت خانم، باورنکردنی بود.برایش چیزی درحد معجزه بود.

 

البته قبل ازحرکت برای اینکه دست گلی آب ندهد، جملاتی را  درذهن خودش آماده

 

کرده بود وبارها آن رامرورکرد تا پیش طلعت خانم به من ومن نبفتد، اما همه آنهارا

 

ازیاد  برده بود ، ولی چیزهایی که گفته بود ، بد نبود . تاز ه بعضی ازقسمت هایش

 

شاعرانه شده بود . ته دل،  از خودش   راضی بود  و واقعا  به خودش امید وارشد.

 

سکوت  مرگ باری  فضای  اتاق کوچک و کاه گلی  طلعت خانم  را فراگرفته بود.

 

انگار جبنده ای درآن نمی جنبید .اما  این آرامش  قبل ازطوفان ،ازیک سو خشم  و

 

نفرت زنی را درخود  پنهان کرده بود، که چهره چروکیده،گیسوان سفید،دستان لاغر

 

واستخوانی اش ،حکایت ازدرد ورنج طولانی ، قد عمریک انسان را نشان می داد،

 

ازسوی دیگرپشیمانی وندامت مردی راکه حس عجیب و درد  ناکی آزارش می داد.

 

در حیاط منزل محصورشده زن  ،سروصدای  مرغان و خروس و اردک، قد قدکنان

 

وق وقولی  گویان،عالمی دیگری داشتند وبرای چند دانه غذا،آسمان راروی سرشان

 

خراب می کردند. غازها  که گردن  درا زتری داشتند ،با چشمان خیره به درنیمه باز

 

اتاق،چشم  دوختند.خروسها نیزتاب شنیدن صدای گرسنگی مرغان رانداشتند،جستی

 

زدند وخودشان  را به بالای پلکان  خانه رساندند، اما دریغ ازحضورطلعت خانم که

 

همیشه  این  وقت ا ز روز باچه ناز  و اطواری  دورش  حلقه  می زدند.

 

ذهن خسته پیرمرد، هرلحظه ازجایی به جای  دیگرسیرمی کرد. سرتاپای  وجودش

 

مملوازاضطراب ودلهره ای بود که سکوت طلعت خانم،برشدت آن می افزود. سعی

 

کرد برخودش مسلط شود تا یک باردیگر، شانس خود راامتحان کند وبه تواند طلعت

 

خانم  رابه حرف آورد. من و منی کردو گفت:

 

طلعت خانم نمی خواهی حرفی بزنی،چیزی بگی؟. مثل همیشه  سکوت  می کنی  و

 

حرفها را دردلت انبارمیکنی. آخرچیزی بگو.حرفی بزن . نمی خواهی ناسزا بگی؟

 

مواخذه ام  کنی ؟چه  می دونم  محاکمه ام کنی؟ یا اصلا چوب بگیری و دنبالم کنی؟

 

چطوره ازهمسایه ها کمک  بگیری؟  اینو که می تونی . می تونی  داد بزنی  آهای

 

مردم دزد، دزد. دزد به خونه ام زده ،همون دزدی که عمرم را غارت کرده بود. انیا

 

پیداش کردم .آخه مسلمون چیزی بگو وچرا با سکوتت عزابم  می دی؟

 

پیرمرد ازسکوت طلعت خانم ، احساس کرد، نه خودش  و نه  حرفهایش ، برای  او

 

اهمیتی ندارد.

 

طلعت خانم با نگاه گذرا به پیرمرد، خیلی سریع بلند شد وبا کاسه ای ازگندم بطرف

 

یاران دیرین خود رفت. باگفتن چند کلمه جیک جیک همه مثل  پروانه دورش حلقه

 

زدند. طلعت خانم  روی پله سنگی خانه نشست و به نوک زدنشا ن خیره شد. معلوم

 

نبودافکارش درکجا سیر می کند. درگیری  چند تا از مرغ و خروسها رشته افکارش

 

را پاره کرد وطبق معمول با پا درمیانی، نگذاشت غلدرها حق ضعفا را بالا بکشند.

 

پیرمرد هنوزدم درچمپاته زده بود  و روی گلیم  کهنه و از رنگ رو رفته ،  نشسته

 

بود. دستمال کهنه ای رااز جیبش  بیرون آورد وعرق پیشانی اش  را پاک می کرد.

 

گاهی دستی به محاسن سفیدش می کشید ،گاهی تسبیح مشکی اش رامچاله کرده ودر

 

دستش می فشرد وباعالمی ازغم واندوه وکسالتی که  ازاضطراب درون می جوشید،

 

هرازچند گاه  با آه بلندی که ازعمق وجودش برمی خواست برخودش مسلط می شد.

 

کاری از او ساخته نبود. دیگر نمی تونست درپس حرفها وگفتگوها،ا ضطراب خود

 

را پنهان کند ،چراکه چیزی برای گفتن نداشت، ودرواقع فکرش کارنمی کرد.عقلش

 

قد نمی داد.لحظه ای سرش را که روی سینه اش افتاده بود بلند کرد.نگاهی به طلعت

 

خانم انداخت ،اما هیچ اثری ازانعطاف ونرمش مشاهده نمی کرد.طلعت خانم که این

 

باردرست روبروی پیر مرد نشسته  بود ، هراز چند که آتش خشم  و عصبانیتش از

 

د رون شعله ور می شد ،به کار بافتنی اش سرعت می داد.

 

 

 

بخت اول                                                             قسمت دوم

این چار دیواری وجود داشت با اوغضب کرده بودند.از اینکه با آمدنش طلعت خانم

راآزرده بود ،سخت پشیمان بود و احساس شرم می کرد . اشک در گودی  چشمانش

 که زیرابروهای پرپشت وسفیدش پنهان شده بود ،حلقه زد. درحال بر خواستن بود. 

ناگهان به یاد تفالی افتاد که ازخواجه شیراز استمدا کرده بود. "پس دیگه نمی شه به

خواجه هم . . ." با  تکیه  بر دستهایش روی زانو ها کنده زد تا  برخیزد ،اما سرفه

آرام طلعت خانم ، پیرمرد را سرجای اولش قرارداد. خوشحال  شد . چهره عبوسش

عین گل شگفت وبه خودش گفت:

" خدایا شکرت بالاخره موفق شدم. به حرف اومد".

اما ناگهان فکراینکه طلعت خانم چه می خواهد بگوید وچگونه زیرآماج تیروترکش 

حرفهای او دوام  بیاورد، پیکر ضعیف واستخوانی اش  را به  لرزه انداخت ومجددا

اضطراب بر او مستولی شد.برای همین کمی خودش را عقب کشید تا در پناه  دیوار

 برخودش مسلط شود. چشمان سرشار از خشم و نفرت طلعت خانم  با کمک عینک

ته استکانی،لحظه ای روی چهره مضطرب پیرمرد،مکث کرد.نیش خند زهرآلودی

زد وگفت:

"حالا کجا با این عجله . دیر اومدی زود می خواهی بری؟!!!"

پیر مرد که زبان در دهانش به سختی می چرخید گفت:

"راستش، راستش احساس کردم وجودم شمارا آزارمی ده.برای همین فکر کردم..."

طلعت خانم با پوزخند گفت:

"از کی تا حالا به فکر ما افتادی ؟" و مکثی کرد و ادامه داد  "حالا چه  شده  یاد ما

 کردی ؟"

عرق سردی بر پیشانی پیر مرد نشست. دست وپایش را گم کرده بود .کمی این ورو

اون ور شد. دستهایش را به هم می مالید . سرش را زیر انداخت . من و منی کرد و

گفت:

" نمی دونم چه بگم . نگاهم که به چهره ات  می افته ، از خودم  خجالت  می کشم .

من در زندگی همه چیز را از توگرفتم . جوانی ،زندگی،شادی، لذت ودرعوض یک

عمرغم ورنج،یک عمردربدری واسیری ویک عمرمصیبت به تو دادم .راستش من

هم حال وروز بهتری ازتو ندارم.اون جهنمی که با دستای خودم درست کردم ،خودم

بیشتر دارم می سوزم ومی سازم .بارها بود که خواستم بیام خدمت شما ،اما جراءت

اونو نداشتم. از زشتی کارم ،آنقدر شرمنده ام که از خودم نفرت پیدا کردم . باور کن

یکسال بعد مرگ جوادمان  توی اون خونه با وجود همه افرادش ،   احساس  تنهایی 

می  کردم ودردرونم با عالم  تنهایی سر می کردم.همزبان وهمکلام داشتم ،اما همدل

 نداشتم تا با او درد دل کنم ،اختلاط کنم ، حرف بزنم . جسمم آنجا بود ولی روحم در

جای دیگه سیرمی کرد.اگه بگم پیش تو ،شاید بگی دارم چرب زبونی می کنم ، ولی

اون خدایی که  شریک  نداره  می دونه راست می گم . یکی  دوبار از طریق  دختر

عمه ات پیغام فرستادم ولی جوابی نیومد. بارها قصد اینجا را کرده بودم ، اماچه کنم

روم سیاست. گفتم که  تفال به  دیوان خواجه  منو به اینجا کشونده .حقیقتش اینه  که

اومدم اینجا تا. . . "

نگاه پرسشگر طلعت خانم زبان پیرمرد را بند آورده بود .عین لال مادر زاد .هرچه

کرد نتوانست چیزی بگوید .زبان در دهانش نمی چرخید. سرش را پایین انداخت و

ساکت شد.

طلعت خانم از اول ،پی به منظور پیر مرد برده  بود، اما  نخواست به روی خودش

بیاورد. لحظه ای به آنچه حدس زده بود  فکر کرد، خشم  و غضب از سر و رویش

باریدن گرفت. چهره اش دگرگون شد و لبهایش را به دندان گرفت. اما  سعی کرد بر

خودشمسلط شود وآرامش ازدست رفته اش را بازیابد.بلند شد سفره غذا راپهن کرد.

مقداری پنیر ونانی که از دست رنج خودش بود، روی آن قرارداد . بخودش  گفت :

هرچه با شد ،اسمش روی سرم است واز همه مهمتر مهمان من است. فکر هایی که

همه اش نشانگر صفای باطن وروح لطیف او بود.کنار سماور درست روبروی پیر

مرد ،این طرف سفره  نشست.استکان پر از چای را بانعلبکی ،توی سینی  کوچک

برنجی رنگ وکهنه گذاشته وجلوی پیر مرد قرار داد. با اینکه  دل پر درد و زخمی

طلعت خانم ،تاب سکوت را نداشت، اما  لحظاتی بدون اینکه  حرفی رد وبدل  شود

گذشت وصدایی جز غل غل سماور بگوش نمی رسید.

باسکوت مجدد طلعت خانم ، آرامش  خوف ناکی  براتاق حاکم شد و پیر مرد که  از

هنگام ورود ، در فکر تحمل سنگینی و تلخی حرفهای  طلعت خانم  بود، ولی  حالا

احساس می کرد ،این سکوت به اندازه سنگینی کوهی است که بر دوش خوداحساس

می کند وپیر مرد را یارای تحمل آن نبود .فکر کرد یه  جورایی باید این سکوت را

بشکند  استکان چای را نوشید . برای اینکه  بتواند منظورش را  بیان کند اول کمی

ازاین  طرف و آن طرف و درو همسایه ها  سوال کرد . ولی  هرلحظه  که تصمیم

میگرفت حرف دلش را بگوید،چنان دل شوره ای در وجودش چنگ می انداخت که

قلبش به تپش می افتاد وکف دستانش عرق می کرد.  چاره ای  نبود  باید حرفش را

می زد تا از این مخمسه رهایی یابد.اضطراب خود را با یک آه بلندی که کشیده بود

که کشیده بود بیرون داد وگفت:

" راستش،راستش اومدم ...اومدم تا ازشما حلالیت بخوام. طلعت خانم منوببخش،منو

ببخش .انسان وجهالت ، انسان وحماقت. تورا به جده ام زهرا منو ببخش . به اندازه

کافی تنبیه شدم . آخه من. . ."

طلعت خانم  نعلبکی  پراز چای را بر زمین گذاشت . از کوره در رفت و عین بمب

ساعتی منفجر شد.این ترکش کلمات بود که به سرو روی پیر مرد می بارید . چیزی

که ازلحظه ورود انتظارش را می کشید.

"بس کن مرد، هنوز از این زبون بازی ها دست نکشیدی وخیلی زود مظلوم نمایی

می کنی؟ نگاهی به قد و بالات بنداز،پات لب گوره.  بعد اینهمه سال اومدی اینو به

من بگی؟ حلالیت بخوای ؟  که مثلا چه بشه ؟  مگه  می تونی عمر از دست رفته و

جوانی بباد رفته ام را به من بر گردونی؟آره می تونی؟ می تونی زندگی ام را برگر

دونی؟ بی انصاف تو همه چیز رو از من گرفتی.  زندگی ام ، وجودم ، جوونی ام ،

شادی ام.همه چیزو،می دونی همه چیزوحتا غمم. خسته نباشی،آقا تاتونسته کیف شو

کرده ،حالا که آفتاب لب بوم شده ،احساسش  گل انداخته و فیلش یاد هندستون  کرده

خوبه والا. خیلی ممنون!!! خوب شد فراموشم نکردی و گرنه چطور می تونستی با

این حرفا وجدانت ،تازه اگر داشته باشی ،آروم کنی؟".

طلعت خانم که حالا از سماورش بیشتر جوش آورده بود ، عقده های سالهای  دور و

دراز عمرش را باز کرد.بغض گلویش را گرفته بود.اشک از چشمانش سرازیر شد.

بریده بریده حرف می زد.

 

 

بخت اول                                             قسمت پایانی                          

 

کمی مکث کرد. بغضش را فرو داد ودوباره با همان هیجان، یک ریزحرف می زد

پیر مرد آرام آرام اشک می ریخت و  حرفهای تند و نیش دار طلعت خانم را مرحم

جانش ساخته بود.عین یک محصل که درسش را آماده نکرده باشد وامتحانش را

بد پس داده باشد،با گردنی کج وسر بزیر،به حرفهای طلعت گوش میداد.حرفهایی

که هر کدامش مانند پتک بر فرق سر پیر مرد فرود می آمد.

: "مگه با حلالیت خواستن دردی از من هم دوا میشه؟ مگه آب رفته رو میشه به

جوب باز گردوند؟

جهالت وحما قت اونهم به قیمت یک عمر؟ به قیمت زندگی یک انسان؟ انسانی که

اون مثل همه آدمها  مثل همه اونایی که می خواد از زندگی اش لذت  ببره ، شاد

باشه ، کنارشوهرش ، بچه اش ، با غم و شادی اش با همه تلخی  و شیرینی اش

سرکنه . ولی تو همه اونا رو از من گرفتی  پیش چشمم خورد وریز ریز کردی و

ریختی جلوم . می دونی؟"

آتش خشم طلعت خانم ،کم کم در حال فروکش بود . با گوشه چارقدش چشمهایش

را پاک می کرد ، اما قطرات  اشک آرام آرام از روی گونه اش می غلطید و روی

دامنش  می ریخت . حرفهایش ته کشیده بود . مکثی کرد  به  سفره ای که جلوی

رویشان پهن بود ، خیره شد وبه فکر فرو رفت . فکری که  نایی   برای  رفتن به

هیچ جا رانداشت . نگاهی به پیر مرد اندخت وگفت:

"روزی که  با اون وضع  فلاکت بار( الهی نصیب هیچ بنده ای نشه ) بعد از بگو

مگو با اون هووی پدرسوخته مجبور شدم بیام اینجا، خونه پدر خدا بیامرزم،تنها

دل خوشی ، بچه ام جواد بود . گفتم کار می  کنم و خرج شکممون رو در میارم.

بزرگش می کنم تابشه عصای دست پیری ام. با نداری وبیچارگی بزرگش کردم که

اون خدا نشانس جوان رعنای منو اونطورزیرگرفت وداغشو برای همیشه در دلم

گذاشت.  (الهی هرچه از ماشینش در میاره خرج دوا ودکتر زن وبچه اش کنه ) .

سید حیدر؟! یادت میاد اون روزی که روی پلکان همین خونه ، وقتی  پدرم  دست

منودردست تو گذاشت بهت چه گفت وتو جوابشو چی گفتی ؟ گفته بود سید حیدر

تورا به جده ات  زهرا از طلعت من خوب مواظبت کن . توی این دنیا  تنها  امید و

آرزو و دار وندارمه. اول به خدا بعد به تو سپرده ام. بادی به غب غب انداختی و

ادای آدمای با مرامو در آوردی که "مش کرمعلی خیالت راحت ،به شرفم قسم  تا

زنده ام عین دو تا تخم چشام از او مواظبت می کنم." این بود اون مواظبت ؟ این

بود اون قول دادن وقسم خوردن این بود اون مردونگی؟(ای امان از بی کسی که

همیشه پشت آدم خالی می مونه )."

دنیا برای سید حیدر تنگ وتاریک شده بود . دست وپایش می لرزیدواز شرم نای

پاک کردن قطرات عرقی  که از پیشانی اش به زمین می ریخت، نداشت. حس می

کرد،این احساس مرگ بار تمامی ندارد.

ناگهان قلبش درد گرفت . به خودش می پیچید. قرصی از جیب بغل کتش در آورد

گذاشت زیرزبونش کمی آرام شد.طلعت خانم نیز بدون اینکه نگاهی به اوبیاندازد،

ساکت بود.سید حیدر خیلی آرام زیرلب گفت:

"تورا به امام رضا(ع) منو بیش از این شکنجه نده ." طلعت خانم خیلی سریع در

جوابش گفت:

"نه ،این وجدان توست که آزارت می ده نه من.همونی که تورا باینجا کشونده."

اما انگار دل روو فش به حالش سوخت. برای اینکه کمی موضوع را عوض کند،

چای یخ کرده اش را عوض کرد وگفت:

"حالا چایت را بخور سرد می شه ."

طلعت خانم آه سنگینی که روی دلش دم کرده  بیرون داد وگفت:

"می دونی چیه، وقتی الان به گذشته فکر می کنم، به خودم می گم ای کاش آدما

قبل ازاینکه جوون بشن به پیری می رسیدند. یادت میاد سید حیدرروزی خواستی

بری سرم هوو بیاری چی بهت گفتم وچی جوابمو دادی؟ گفتم مرد ،تو بچه نداری

که داری .محبت نمی بینی که اینهمه دوستت دارم. ازوظیفه زن وشوهری هم که

کم نمی زارم.توروسرم داد می زدی وهی قول خدا وپیغمبررا به رخم می کشیدی.

مگه اون خداوپیغمبری که تو میگی چیزدیگه ای نگفتند.تازه همان خدا وپیغمبری

که تو میگی شرط وشروطی گذاشتند که از عهده تو وامثال تو خارجه . عصبانی

شدی وروی سرم داد زدی. زمین وزمان روروی سرم خراب کردی .پیش تو مرغ

یه پا داشت. ببینم سید حیدر فول خدا وپیغمبری که هی به رخم  می کشیدی، نعوذ

بالله گفته بودند زن وبچه ات رو اینطور رها کن،  فی امان الله. استغفرالله .

خدایا منوببخش .تازه با اومدن اون پدر سوخته مگه من از تو چه خواستم . گفتم

میرم ده پدرم زیر سقف خونه اش زندگی می کنم. اسم تو  هم که روی سرم باشه

برام بسه . حتا باین هم راضی شدم . ولی آقا به  گوشه قبایش  بر خورد . اما می

دونی با من چه کردی؟ توی این سالها گفتی مرده ام یا زنده.؟ جه می خورم وچه

می پوشم. تازه جوادم که به رحمت خدا رفت، اومدی دیه اش رو گرفتی وزدی به

حاجی حاجی مکه .  انگار نه انگار که بچه من هم بود  و من گرچه از اون پولها

هیچ وقت از گلوم پایین نمی ره .

ای بسوزه  پدر بی کسی . من هم  اگه کس و کاری داشتم  وضع  روزگارم باینجا

نمی کشید. الان چند ساله هی برای قلبم دوا ودرمون میکنم هیچ ا فاقه نمی کنه .

میگن باید جراحی کنی. پشت آدم که خالی با شه وتکیه گاهی نداشته باشه،همینه

دیگه . خدا نگذره از اونی جوادمواز من گرفت."

طلعت خانم  نگاهی به  چهره شوهرش انداخت .  سید حیدر عین مار  به  خودش

می پیچید. طلعت خانم وحشت کرد. دست وپایش را گم کرده بود . نمی دانست چه

باید بکند. چشمان ملتمس سید حیدر به چشمان طلعت خانم دوخته شد. چهره اش

زار می زد والتماس می کرد که "طلعت خانم خوا هش می کنم.طبعت خانم التماس

می کنم. طلعت خانم منو در یاب.طلعت خانم من بد کردم تو بزرگی کن . "

روح لطیف و سر شار از مهر طلعت خانم ، علی رغم میل باطنی اش، از این همه

در ماندگی و خواهش  به رحم آمد .هیچ وقت کسی را این قدر درمانده ندیده بود.

لحظه ای نگاهی  به  قاب عکس  جوادش  روی تاقچه انداخت . انگار از او اجازه

گرفت و گفت:

"خدا ببخشه من کیم"

سید حیدر جان دوباره گرفت ،اما خودش را حقیر وکوچکتراحساس می کرد.د لش

می خواست  از شدت هیجان  فریاد بر آورد  و همه عالم را خبر کند. هر  چه کرد

نتوانست لب باز کرده واز زنش تشکر نماید . حالش منقلب شد . از شدت  درد به

خودش  می پیچید . طلعت خانم  د ست پاچه شد . چند بار صدا زد : " سیدحیدر ،

سید حیدر چه شده ؟ چرا یهو اینطوری شدی ؟ برم همسایه هارو کمک بیارم؟ "

سید حیدر با همه دردی که می کشید  اما در حالیکه هنوز تبسم بر لب داشت آرام

آرام،کنار سفره دراز کشید.همان سفره بخت طلعت خانم که دیگه ازرنگ ورورفته

بود.صدای ناله و زجه طلعت خانم بلند شد . همسایه ها سراسیمه از خانه هایشان

بیرون آمدند. طلعت خانم  در کنار جنازه همسرش ایستاده بود . ازمردم کمک می

خواست . یهو حالش دگر گون شد . انگار قلبش از کار افتاده بود . هرچه کرد  تا

خودش را به دم دربرساند ، نتوانست .آرام آرام روی زمین نشست.در اندک زمان

قلبش بدنبال قلبی که در شروع زندگی  برای او می طپید  خاموش شد و جسم بی

جانش این طرف سفره درست روبروی سید حیدر قرار گرفت.

پایان

forootan5@gmail.com

http://lazirak.blogfa.com/

 

 

نظرات خوانندگان

 

نويسنده: نصيحت كننده بزرگ

سه شنبه 19 ارديبهشت1385 ساعت: 0:46

جهت اطلاع پيرمرد و طلعت خانم.......و......و علي الخصوص نويسنده داستان.

 

يک بنده خدايي ، کناراقيانوس قدم مي زد،وزير لب دعايي راهم زمزمه ميكرد . نگاهى به آسمان

 

آبى و درياى لاجوردين و ساحل طلايى انداخت و گفت:

 

خدايا ! ميشه تنها آرزوى مرا بر آورده كنى؟

 

ناگاه، ابرى سياه، آ سمان را پوشاند و رعد و برقى در گرفت

 

و در هياهوى رعد و برق، صدايى از عرش اعلى بگوش رسيد

 

كه ميگفت: چه آرزويى دارى اى بنده ى محبوب من؟

 

مرد، سرش را به آسمان بلند كرد و ترسان و لرزان گفت:

 

اي خداي کريم از تو مي‌خواهم جاده‌اي بين کاليفرنيا و هاوايي

 

بسازي تا هر وفت دلم خواست در اين جاده رانندگي کنم!! از

 

جانب خداي متعال ندا آمدکه:

 

اي بنده‌ي من! من ترا بخاطر وفاداري‌ات بسياردوست

 

مي‌دارم و مي‌توانم خواهش تو را برآورده کنم اما هيچ ميداني

 

انجام تقاضاي تو چقدر دشوار است؟هيچ ميداني ‌که بايد ته

 

اقيانوس آرام را آسفالت کنم؟ هيچ ميداني چقدر آهن و سيمان

 

و فولاد بايد مصرف شود؟ من همه‌اي اينها را مي‌توانم انجام

 

بدهم! اما آيا نمي‌تواني آرزوي ديگري بکني؟

 

مرد، مدتى به فكر فرو رفت، آنگاه گفت:

 

اى خداى من! من از كار زنان سر در نمى آورم! ميشود بمن

 

بفهمانى كه زنان چرا مى گريند ؟ ميشود به من بفهمانى

 

احساس درونى شان چيست؟ اصلا ميشود به من ياد بدهى كه

 

چگونه مى توان زنان را خوشحال كرد؟

 

صدايي از جانب باريتعالى آمد كه:

 

اي بنده من! آن جاده‌اي را که خواسته‌اي، دو بانده باشد يا چهار بانده!!؟؟

 

 

 

 

نويسنده: رسول محمدزاده

شنبه 27 خرداد1385 ساعت: 17:8</