![]() |
![]() |
|
| یادداشت های فرهنگی - اجتماعی - ادبی |
|
باعرض پوزش از تاخیری که پیش اومد، بزودی بروز شده ومحبت تمامی دوستان را پاسخ می دهم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام دی 1385ساعت 0:19 توسط فروتن |
|
|
هر روزی ازعمر ما آمیخته ای از خوشیها و ناخوشیهاست. دنیا پرازحقایق جوراجور است ودرزندگی خصوصی ،هر کسی می تواند بین بد بینی و ملازم آن (ترشرویی) و خوشبختی و ملازم آن(خوشحالی) دست به انتخاب بزند.همه چیز به انتخاب وتوجه و تصمیم ما بستگی دارد . خوشی به همان اندازه ناخوشی، حقیقت زندگی است. مساله این است که می خواهیم به کدام حقیقت بها بدهیم وچه افکاری درذهن خودبپرورانیم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 23:59 توسط فروتن |
|
|
غدیر شجره طیبه انبیا ، بهترین ، عالی ترین ، زیباترین وشیرین ترین هدیه به عالم هستی . |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 21:23 توسط فروتن |
|
|
به جنگ مشکل نیامده نرویم . مشکلات هر روز باندازه همان روز است. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 17:25 توسط فروتن |
|
|
یکی از علل خوشبخت نشدن آدما این استکه روی آینده سرمایه گذاری می کنند. زندگی نمی کنند،از زندگی امروزلذت نمی برند، پیوسته منتظرند که در آینده اتفاقی بیفتد تا به خوشبختی برسند. زندگی مجموعه ای ازمساله هاست.اگرقراراست که خوشبخت شوید، باید خوشبخت باشید، چرا که با حل هرمساله ای مساله دیگری بروزمی کند. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم دی 1385ساعت 16:23 توسط فروتن |
|
|
" قربان " عید شکوه بندگی مبارک باد.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم دی 1385ساعت 16:45 توسط فروتن |
|
|
تصویر ذهنی و عادتهای انسان با هم در ارتباطند . با تغییر یکی از آنها ، دیگری هم خود بخود تغییر می کند . عادت در واقع جامه شخصیت است وبرحسب تصادف به وجود نیامده است. عادتها در واقع قواره وجودانسان هستند و با شخصیت انسان سازگاری دارند. ایجاد عادت آگاهانه شخصیت جدیدی را پرورش می دهد. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 2:24 توسط فروتن |
|
|
داستان درخت گردو قسمت اول در رزو گارنه خیلی دورو نه خیلی نزدیک،فردی بود مال همین آب وخاک وهمین مرزوبوم .اما بقول قدیمی ها یک کمی توی دماغش باد افتاده بود و یه جورایی تاقچه بالا می گذاشت. بین خودش واطرافیانش فرق قایل بود. یک سروگردن که چه عرض کنم،خیلی بیشتر.خودش راتحفه ای می دید که لنگه اش تا آن دوردورا هم نمی شد پیدا کرد. تحفه ای که فکرمی کرد تارو پودش از همه آنهایی که با او زندگی می کردند،جدا بافته شده است !!!. برای همین هیچ وقت دست به سیاه و سفید نمی زد و راست راست راه می رفت و می خورد و می خوابید. پدر ومادر بیچاره اش باچه آمال وآرزویی بزرگش کرده بودند تا کمک حال دوره پیری شان بشود ،اما حالاسنگینی اش افتاده بود روی گردنشان.گردنی که بار سنگینی سررا بزوربدوش می کشید.!! "گل با نو" زنی بود حساس و زود رنج . البته خودش معتقد بودهر وقت حرس بخورد چاق میشه . شاید هم برای رد گم کردن و اینکه مثلا خدای نکرده چشم نخورد و مردم فکر نکنند زیادی به شکمش میرسد! .غصه بیکاری پسرش بلایی شد که مثل خوره افتاده بود به جانش. باین در و آن در می زد تا بلکه بتواند راه حلی پیدا کند.دست خودش نبود . پیش هرکس وناکسی سفره دلش راباز می کرد و از درماندگی اش حرف می زد. گاهی وقتها که از دروهمسایه ویا آشنا و فامیل دور و نزدیک آدرسی پیدا می آورد ،چادر راه راهش را به سرمی کرد و پیشانی بند مشکی که یک دور روی سرش می چرخید، دوباره دوطرفش راروی پیشانی خودش گره می زد و مقداری پول لای جورابش می گذاشت و راهی این دیار وآن آبادی می شد. ولی کاری ازپیش نمی برد. پیش هر دعانویسی در اطراف و اکناف ولایت رفته بود . هرکدامشان یه نسخه می پیچیدند و هر کس یه جور می گفت. یکی می گفت ازما بهتران بهش نظر کردن ، دیگری می گفت : جادو بخوردش دادند . پیرزنی گفت: " نصف شب از کنار قبرستان ، یاتنها از زیر درخت گردو رد شد واینطور هوایی شد."البته این یکی دیگه داد گل بانورا درآورد که :"آخه خانم جان! پسرم شبها تا حیاط خونه مون می ترسه بره،اونوقت قبرستان رفتنش کجا بود؟ دعانویس هم برای اینکه پیش گل بانو کم نیاورد گفت :" من که از خودم نمی گم ، کتاب داره می گه. بیانگاه کن.اینا اینجا. کتاب که دروغ نمیگه." گل بانوروی دستهایش کنده زد و گردنش را به سمت کتاب دراز کرد ولی بدون اینکه چیزی فهمیده باشد، سر جایش نشست وساکت شد. " صفدر"مردی که سختی روزگارآرام آرم قد رسا وقامت بلند اوراکمانی می کرد گاهی وقتهاازسرخستگی عصبانی می شدودستهای پینه بسته اش که پرازخطهای کج و ماوج بود به سمت پسرش دراز می کرد، به نوک انگشتان دستش اشاره می کرد ومی گفت: " نگا کن پسر ! نگا کن!. از بس سوزن گوال دوز بهش خورده اینطور سوراخ سوراخه . آخه پسره بی عقل و خل وچل، تو که جد اندر جدت پالون دوز بودند، تو را چه باین حرفا . ببینم به چی می نازی که اینقدرغوم پوز درمی کنی ؟! ها؟! اگه به هیکل وقد و قواره باشه، خوب خیلی ها ازتو جلوتر ند .اگه به مال و منال باشه، با این سن وسال هنوزنمی تونی پول جیبیت رودر بیاری؟ اگه به تحصیل و علم باشه، شش کلاس سواد که بیشتر نداری؟هرچه قد کشیده باشی وهیکل گنده کرده باشی ، در عوض عقلت همانطور راکت مونده وهر روز داره آب می ره و کوچکتر می شه. پسرم از خر شیطون پایین بیا و اون ابلیسی کهتو جلدت رفته لعنت بفرست واز فردا وردست خودم کار کن. هم کمک حال من میشی وهم یک حرفه یاد گرفتی وبدرد آینده ات خورد." شمس الله جوانی بود مثل همه جوانهای دنیا ، با آمال وآرزوهای جوراجور، البته ا آرزوهای او یه طورایی با آرزوی بقیه فرق می کرد. آرزوهایی که هم دور ودراز بود وهم دست نیافتنی تر. ازآن لقمه هایی که باید مواظب می بود تا نکند خدای نکرده یک روز خفه اش کند . ازبچه گی اش همینطوربود .همیشه ادعای گنده ترازخودش داشت وبقول دوستهایش خارج از کوپنش حرف می زد. بچه ها از کودکی اسمش را گذاشته بودند " شمسی شیپورچی "( چون عادت داشت هر وقت کسی را صدا می زد، دستهایش را مشت می کرد وجلوی دهانش می گرفت) شمس الله تصمیمش را گرفته بود وگوشش بدهکار حرفها ی جوراجوری که هر روز بعنوان پند واندرزونصیحت ازاین وآن می شنید،نبود. شاید باین علت بود که باندازه کافی به عقلش اعتمادداشت.حتا مدعی بود ریزش موهای جلوی سرش هم بخاطر عقل وتدبیر زیادی است. نه به نصیحت کسی گوش می کرد ونه حاظر بود دست از بلند پروازی هایش دست بردارد!. ازسرکوفتهای پدرومادرش هم طاقتش تاب شد وتحمل این همه خواری وسرزنش برایش ممکن نبود. دست به کار شد و به دوست دانا وزرنگش، پناه آورد و اورا مورد مشورت قرار داد. ازاو خواست تا ازعقلش کمک بگیرد و برایش راه حلی پیش پا بگذارد . مراد گفت :" ببینم چه کارمی تونم بکنم". اما پیش شرط هایی گذاشت. از جمله اینکه اگردستش به جایی بند شد ، او را فراموش نکند و نگاهی به پشت سرش بیاندازد. شمس الله برای رسیدن به آرزوهایش حاظر بود دست به هر کاری بزند! ،برای همین خیلی سریع گفت: " ای بچشم ، شما چون بخواه!. کارا روراست وریس بکن بقیه اش با من .اصلا تورومی برم وردست خودم.خوبه؟"مراد که خونش ازحرفهای دوستش به جوش آمده بود گفت : " خوبه ، خوبه !! خیلی دور ورندار ، هنوز نه بداره نه بباره ( می بلم ولدست دست خودم ؟!!! )". شمس الله روی حرفهایش پافشاری کرد و گفت: "پسر قلی بیگ، یادت میاد، توی مدرسه چقدر خنگ تشریف داشت؟ الان درمرکزبرای خودش چه برو بیایی داره؟ مگه من چه ام از او کمتره؟ تیپ و قیافه که داد می زنه !!! یه همت می خواد که اونم دارم .!!! و. . . " مراد حرفش را قطع کرد و گفت : "کجای کاری؟! پسر قلی بیگ،پسر قلی بیگه!! . شوهر آبجی بزرگه اش ، باجناق پسر کد خدا است . تازه قلی بیگ خودش هم سر وسری با دربار داره . اینو توی خونه کدخدا تعریف می کردند ". مراد ، مردی بود با قدی کوتاه واندامی لاغرو چهره ای سیاه سوخته . اوهم مثل دوستش چند سالی مانده بود تا به سن و سال پختگی برسد . اما هرچه بود آدم سرزنده و دارای پشتکار بود . و از مرام و مروت و جوانمردی هم ته مایه هایی داشت . همانطور که قول داده بود بدنبال ستاره بخت شمس الله راه افتاد. از آنهایی که فکرمی کرد پشمی در کلاهشان هست ، کمک می گرفت و مشورت می کرد. بعضی ها مسخره اش می کردند. بعضی تشویقش می کردند . و در این میان از راهنمایی بعضی ها نیز بهره لازم را می برد، تا اینکه یک شب از کوچه تنگ وتاریکی که خونه کاه گلی شان در انتهای آن قرار داشت بیرون آمد وراهی منزل شمس الله شد . شمس الله که بادیدن دوستش سر از پانمی شناخت، شور و شعف همراه با اضطراب ،امان از کفش برید و پرسید:" شیری یا روباه ؟" مراد مکثی کرد و سرش را بالا آورد . نگاهی به چهره شمس الله انداخت و گفت: " واقعا فرماندار باین عجولی نوبره! " . شمس الله قند توی دلش آب شده بود گفت: "یعنی به همین راحتی ؟" مراد گفت: "باین راحتی راحتی که شما می گی نه ، ولی یه قولهایی گرفتم ." مراد به پشتی ترکمنی کنار بخاری که گوشه اتاق قرار داشت تکیه داد و گفت :" ولی یکم خرج داره. البته بستگی داره بخواهی چی کاره بشی؟ اگر بخواهی یه کارمند ساده بشی خرجش زیاد نیست ." مادر شمس الله با سینی برنجی که دو استکان چای قند پهلو در آن قرار داشت ، از در وارد شده بود گفت: "آقا مراد! پسرم! خدا خیرت بده مگه تو واسه بچه ام یه کاری بکنی . انشاء الله نور به قبر مادرت بباره .چه زن نازنینی بود " مراد تشکر کرد و گفت : " بروی چشم مادر.خیالت راحت باشه."وادامه داد: داشتم می گفتم بستگی داره بخواهی چکاره بشی ؟". شمس الله گفت : "فرماندار ." مراد گفت :" ببین هر چه پول بدی همون قدر آش می خوری. فرماندار شدن خرج داره. تازه اول باید یک مدت بخشدار ویا معاونی، چه می دونم ازاین چیزا بشی." شمس الله گفت: " دو تا گاومونو بفروشم پولش کفاف می ده ؟" مراد گفت: "برای فرمانداری نه . باید زمین بالاسر را هم بزاری روش." شمس الله یکه خورد و گفت :" بابام مریضه بشنوه سکته می کنه ومی میره .می دونی بابام باکدخدا بابت زمین بالاسر چه کل کلی داشت ؟" مراد اختیار کار را به شمس الله واگذار کرد وبلند شد و رفت. شمس الله چاره ای ندید جز اینکه صبر کند وخودش رابه دست سرنوشت بسپارد وچشم امید به آینده ای بدوزد که معلوم نیست کی می خواهد خودش را رو کند. روزها را بامید بهبودی پدرپشت سرگذاشت. شبها آرزوهایش را نشخوار می کرد ودرعالم خیال،خودش رابرای لحظاتی اون جایی می دید که فکرمی کرد باید باشد. اما اجل مهلت نداد تا پدرجشن ریاست فرزندش راشاهد باشد.با اینکه غم از دست دادن پدر شمس الله را عزادارکرده بود ولی یه طورایی جاده ریاست هم برایش هموار شد بود . گل بانو وقتی پی به مقصود شمس الله برد ، گریه و زاری راه انداخت وگفت:"پسره نا اهل، هنوز آب غسل اون خدا بیا مرز خشک نشده، چوب حراج زدی به مالش ؟ می دونی بابت اون زمین چه بد بختی کشیدیم و کد خدا چطوری ما را به خاک سیاه نشاند؟ اما تو می خوای نمی دونم برای چی ، مفت مفت دودستی بدی به مردم؟ " شمس الله سعی می کرد در اهمیت کارش حرف بزند و خیالش را از هدر ندادن زمین را حت کند. گل بانوعصبانیتش فروکش کرده بود و به حرفهای شمس الله گوش می داد . مادر بیچاره که احساس کرده بود مقاومت اوبی فایده است، پرسید : حالا فرماندار شدن چی هست؟ شمس الله گفت: مادر، فرماندارشدن یعنی کسی که همه ازاودستور می گیرند . همه باید به امر او کار کنند.مادرش گفت: من که نمی فهمم چی می گی؟. بگوببینم یعنی اگه فرماندار بشی می تونی کدخدارا سیاست کنی و پوزه اش را به خاک بمالی ؟ شمس الله گفت : "کجای کاری مادر؟!من میشم رییس شهر. کدخدا کیه . باید بیاد جلوم زانو بزنه ." چهره گل بانو ازحرفهای پسرش، راستی راستی گل انداخت و گفت: شمس الله راست می میگی؟ شمس الله گفت : دروغم چیه ؟. مادرش گفت: آبارک الله پسر، توی دنیا که نتونستی دل بابات رو شاد کنی ببین می تونی توی اون دنیا خوشحالش کنی ؟! مراد این بار با دست پر بدنبال کار شمس الله راه افتاد. مقدمات کارا فراهم کرد. وعده وعید ها و خواسته های شمس الله را به هم پیوند زد وبعداز آن هم جشن مفصلی را تدارک دید. جشنی که بقول گل با نو می شد با پول آن مراسم جشن عروسی یک عروس داماد را راه انداخت. مراد دوستش را صدا زدوزیرگوش او یواشکی گفت : " کدخدا را شخصا دعوت کند ." شمس الله گفت :"آخه . . . " مرادتوی حرفش پرید وگفت : "آخه نداره بزرگ ولایته. باید توی مجلس با شه. تازه باید یه عمر ممنودار کدخدا باشی . اوبود کار ها را درست کرد". شمس الله تعجب کرد وگفت:" راست می گی ؟" مراد گفت: فکر نکردی آدم یه لا قبا یی مثل من که تا دم دروازه شهر راه نمی دهند،کی رو دارم که بخواد برام کارکنه ؟ها؟!. اونم کار باین مهمی؟! شمس الله یکه خورد، جازد وگفت:" به ننه ام چه بگم؟". مراد گفت:"حالا یه دعوت بجایی برنمی خوره.تازه بااین کارت کدورت های گذشته ازبین میره".گل بانوکه می دید دیگه کاری ازش ساخته نیست،ساکت شد وحرفی نزد. روز معارفه گل بانو پسرش را با سلام وصلوات از زیر قرآن واز روی دود اسپند رد کرد. مقداری آب که توی کاسه ریخته بود پشت سرش ریخت وتا سر کوچه او را بدرقه کردوبه خدا سپرد . درخت گردو قسمت دوم شمس الله باتفاق کدخدا رفتند پیش فرماندار. فرماندارضمن اظهارارادت به کدخدا، توصیه های لازم راکرد وگفت: یاورخان آنقدربه گردن ما حق دارد که این کمترین کاری است که می توانم انجام دهد. کداخدا تشکر کرد وابلاغ حکم بخشداری را از فرماندار گرفت و گذاشت توی دست شمس الله . شمس الله کمی اضطراب داشت. این رامی شدازچهره اش حدس زد.خودش رادرپناه نرده کنارپله به پایین میکشید. کدخدا دستی روی شانه اش زد وگفت:"بابت کارهم نگران نباش. درعرض دوسه هفته، چم وخم کار رایاد می گیری یکی از کار مندان بخشداری از خودمانه. بهش سفارش می کنم یواشکی هوایت را داشته باشه . باریک الله پسر! ببینم چقدر از خودت عرضه به خرج می دی؟اگه بتونی پیش بالا تراخودت روخوب نشون بدی، کاری می کنم سال دیگه،یکی دیگه بیادازدست توحکم بخشداری بگیره.وقتی بچه زرنگ وباعرضه ای ازآبادی خودمان هست، چرافرماندارازولایت خان قلی باشه؟ من ازاول می دونستم بچه زرنگ وباعرضه هستی .آخه بابات خیلی آدم کله شقی بود. خدا بیا مرزدش . روی همون زمین چه علم شنگه ای به پا کرد!. من نمی خواستم دهن به دهنش بشم والا خودش هم می دونست می تونم زمینو ازچنگش در بیارم. درست می گم مراد؟" . مراد خیلی سریع گفت : "بله آقا درسته ، همینطوره که می فرمایی".اما جهره شمس الله درهم پیچید. یاد باباش افتاد که از دست کدخدا چه سختی هایی کشیده بود . اعوان و انصارش مزرعه شانرا را به آتش کشیده بودند وآن سال را با چه سختی به بهار رسانده بودند . یادش آمد آن سالها که ده دوازده سال بیشتر نداشت در ذهن کوچک بچه گی اش چه نقشه ها علیه کدخدا می کشید . بار ها او را تا حد مرگ زده بود. خانه اش را به آتش کشیده بود . همه اینها را منتظر بود بزرگ بشود تا واقعن عملی کند . حالا که بزرگ شده بود خودش را درپناه کد خدا می دید و در سایه او رشدمی کرد.اما انگار چاره ای نبود.نمی توانست از آرزویی که در چند قدمی اش بود و سالها بانتظارش نشسته بود دست بر دارد . شمس الله همانطورکه به کدخدا وعده داده بودراستی راستی ازخودش عرضه به خرج داد و درست وحسابی پیش بالاترا جا بازکرد. کدخدا هم ازذکاوت او خوشش آمد. با مقامات با لا رایزنی کرد تا بالاخره توانست حکم ابلاغ فرمانداری شهر را بذاره توی جیبش. شمس الله از خوشحالی داشت بال در می آورد .خم شد ودست کدخدا رابوسید. کدا ازاین کارش عصبانی شد وزیرگوشش گفت :" پسر! فرماندار که پیش دیگران دست هر کس را نمی بوسد؟".فرماندار ازشادی د رپوستش نمی گنجید گفت:"کدخدا شماهرکس نیستی". کدخدا زد روی کتف فرماندار ودستی به سبیلهایش کشید وقهقهه ای سرداد وروی صندلی ولو شد وگفت: ای پدر سوخته خوب بلدی آدموساکت کنی .!!! سالها گذشت.هرروز برشهرت آقای فرماندارافزوده می شد.هرچه بود خودش را وامدارکدخدا میدانست.دوست دیرین وقدیمی اش مراد،(پسر زرنگ توی روستا)، همان بود که بود.مراد وقتی دیداوضاع رفیقش روبه راه است،گفت می رم پیشش الوعده وفا.شاید دستی به سرماکشید و زندگی مان رامتحول کرد. بارها رفت توی فرمانداری اما موفق به ملاقات با فرماندار نمی شد . یک روز جلسه داشت . یک روز باز دید داشت. یک روزدرکمیسیون بود و فردایش هم ادامه جلسه اول هفته بود . روزهای پایانی هفته هم بدلیل فشردگی کاراصلا وقت سر خواراندن نداشت. مراد سر خورده ونا امید قید ملاقات با فرمانداررا زد. روزی ازروزها که از شهر می رفت بسمت روستا،دربیرون از شهرچشمش به پارچه نوشته ای خورد که در کنار جاده نصب شده بود با این عنوان "افتتاح کارخانه قند وشکر بدست فرماندار محبوب وخدوم شهرمان جناب آقای محبی" فکرکرد شاید بتوانم اینجا اورا ببینم . نگاهی به اطراف انداخت.روبروی محل اسقرارسخنرانی فرماندار،درخت گردویی بود بزرگ و تنومند. به خودش گفت: می رم بالای درخت اونوقت فرماندارمرا می بیند می رم پیشش . مراد کله سحر ،از روستا راه افتاد. وقتی که هنوزهیچکس جلوی کار خانه نبودند خودش را به بالای درخت رساند. مردم آرام آرام جمع می شدند وهر لحظه بر تعدادشان بیشتر می شد.عده ای هم در پناه درخت گردو قرار گرفته وباهم اختلاط می کردند . هر کس چیزی می گفت. یکی می گفت : "دیگه مجبور نیستیم چغندر مونو به دلالا بفروشیم. می دیم به کارخونه".دیگری می گفت :"دیگه لازم نیست بچه های مون برن سر میدون گردن کج کنند تا یکی برای حمالی اوناروببره". دیگری می گفت : " بابا خیلی دلتون را صابون نزنید . به همین سادگی ها هم که می گید نیست . شما فکر می کنید رییس روسای کار خانه چه افرادی هستند ؟ همون دلالها ی دیروزند .تازه فرماندار ومعاون ومشاورآنقدر دوست وفامیل آشنا دارند که نوبت به من وتو بچه های ماها نمی رسد". مردی که تازه ازراه رسیده بود شروع کرد به تعریف کردن از فرماندار . از قاطعیتش حرف زد و اینکه آدم کوچکی نیست و قبلا شهر بزرگتری را ریاست می کرد . بحث ها زیر درخت بالا گرفت. شده بودعین محکمه. یکی دررد ودیگری دردفاع. فردی میانسال با ریشی که جوگندمی به نظر می رسید، کلاه نمدی روی سرش راجابجا کرد و توی حرف آن جوان که با حرارت زیاد حرف می زد پرید و گفت: "پسرجان ما همه جورشو دیدیم . خیلی عجله نکن جوجه را آخر پاییز می شمارند". مردی که ساکت به تنه درخت تکیه داده بود ودستهایش راروی زانوهایش رها کرده بود طاقتش تاب شد وواردبحث شد."آقایان کجای کارید.مگه نشنیدید؟"مردی میانسال وآفتاب سوخته دگمه های جابجا شده پیراهنش را درست کرد وگفت: "مگرچه شده". گفت : " پای فرماندار گیره. با یکی ازخانها دست بیکی کرد وکلی از زمین ها ی منطقه را با لا کشیدند . همین روز هاست که کله پا بشه". مراد از بالای درخت همه چیز رامی شنید. با حرف یکی قند توی دلش آب می شد واز گفته های دیگری ماتم می گرفت . خودش راسپرد به دست سرنوشت . بعد از یکی دو ساعت تاخیر، ماشینی مشکی رنگ با شیشه های دودی جلوی کارخانه ترمز کرد. ناگهان چشمش به جمال زیبای دوست عزیزش منور شد. اول فکرکرد اشتباه می کند کمی چشمهایش را مالید وخیره شد اما نه ،انگار خودش بود .ولی چقدر عوض شد! خیلی خوش تیپ به نظرمی رسید.کت و شلوارسرمه ای با یک پیراهن شیری رنگ ، کلی ابهت بهم زد . ماموری درب ماشین راباز کرد و آقای فرماندار پیاده شد.راستی راستی زمین" بالاسر" نوش جون کدخدا."مش صفدر نبودی این هیبت وعظمت پسرت را ببینی". فرماندارشروع کرد به سخنرانی: "به همه خیر مقدم می گم . دوستان ! همه ما اینجا جمع شدیم تا شاهد افتتاحیه نتیجه تلاش فرزندان شما باشیم . فرزندانی که آینده ساز این مرز و بوم هستند. ماباتفاق مجموعه مسولین شهر تصمیم گرفتیم آستین هارابالا زده وشهرمان رااز نوبسازیم .ایجاد اشتغال کنیم. بهداشت ورفاه راتادور ترین نقاط این منطقه ببریم . بعنوان نماینده دولت، هیچ عذری راغیر ازخدمت نمی پذیرم". مراد چشمان خیره اش را به فرماندار دوخت. باورش نمی شد این شمس الله خودشان بودکه این قدر لفظ قلم وزیبا حرف می زد؟!!!.راستی راستی آدم که رییس بشه خود به خود همه چیزدرست میشه حتا حرف زدن وشکل وشمایل.تازه مراد روزی که به فرمانداری رفته بود شنیده بود، اسم فرماندارهم عوض شده . "افشین محبی" . مراد محو تماشای جمال دوستش بود،هرازگاه دستی تکان می داد.چندتا ازشاخه های درخت راکنار زد تابهتر دیده شود. اما انگارنه انگار. هیچ عکس العملی ازدوستش ندید. دیگه مایو س شده بود واز اینکه فرماندار توجهی به او نکرد سرخورده شد. در راه بازگشت به ده،باکدخدا برخورد کردوازش خواهش کرد یه جوری سفارش شو به فرماندار بکند . کد خدا گفت: " راستش سرش خیلی شلوقه . می دونی که این روزها سخت می شه دیدش . روزها که یک سره دنبال کارهای اداریشه و شبها یک خورده سرش به کتاب گرمه. آخه کم سواد بود، باین وروآن ور زدیم تا بلکه بتونیم براش یه مدرکی جورکنیم".کدخدا لبخندی زد وگفت:"به هرحال هم ولایتی ماست باید دستش راگرفت!!!.آخه پدرسوخته بد جوری خودشوتوی دلمان جاکرد. اگر یه خورده بال و پرش را بگیریم می تونه تا وزارت هم خودشو بالا بکشه". کدخدااز مراد تشکرکرد و گفت :" با این جنسی که داره، خانهای اطراف که هیچ، |