![]() |
![]() |
|
| یادداشت های فرهنگی - اجتماعی - ادبی |
|
باعرض پوزش از تاخیری که پیش اومد، بزودی بروز شده ومحبت تمامی دوستان را پاسخ می دهم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام دی 1385ساعت 0:19 توسط فروتن |
|
|
هر روزی ازعمر ما آمیخته ای از خوشیها و ناخوشیهاست. دنیا پرازحقایق جوراجور است ودرزندگی خصوصی ،هر کسی می تواند بین بد بینی و ملازم آن (ترشرویی) و خوشبختی و ملازم آن(خوشحالی) دست به انتخاب بزند.همه چیز به انتخاب وتوجه و تصمیم ما بستگی دارد . خوشی به همان اندازه ناخوشی، حقیقت زندگی است. مساله این است که می خواهیم به کدام حقیقت بها بدهیم وچه افکاری درذهن خودبپرورانیم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 23:59 توسط فروتن |
|
|
غدیر شجره طیبه انبیا ، بهترین ، عالی ترین ، زیباترین وشیرین ترین هدیه به عالم هستی . |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 21:23 توسط فروتن |
|
|
به جنگ مشکل نیامده نرویم . مشکلات هر روز باندازه همان روز است. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 17:25 توسط فروتن |
|
|
یکی از علل خوشبخت نشدن آدما این استکه روی آینده سرمایه گذاری می کنند. زندگی نمی کنند،از زندگی امروزلذت نمی برند، پیوسته منتظرند که در آینده اتفاقی بیفتد تا به خوشبختی برسند. زندگی مجموعه ای ازمساله هاست.اگرقراراست که خوشبخت شوید، باید خوشبخت باشید، چرا که با حل هرمساله ای مساله دیگری بروزمی کند. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم دی 1385ساعت 16:23 توسط فروتن |
|
|
" قربان " عید شکوه بندگی مبارک باد.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم دی 1385ساعت 16:45 توسط فروتن |
|
|
تصویر ذهنی و عادتهای انسان با هم در ارتباطند . با تغییر یکی از آنها ، دیگری هم خود بخود تغییر می کند . عادت در واقع جامه شخصیت است وبرحسب تصادف به وجود نیامده است. عادتها در واقع قواره وجودانسان هستند و با شخصیت انسان سازگاری دارند. ایجاد عادت آگاهانه شخصیت جدیدی را پرورش می دهد. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 2:24 توسط فروتن |
|
|
داستان درخت گردو قسمت اول در رزو گارنه خیلی دورو نه خیلی نزدیک،فردی بود مال همین آب وخاک وهمین مرزوبوم .اما بقول قدیمی ها یک کمی توی دماغش باد افتاده بود و یه جورایی تاقچه بالا می گذاشت. بین خودش واطرافیانش فرق قایل بود. یک سروگردن که چه عرض کنم،خیلی بیشتر.خودش راتحفه ای می دید که لنگه اش تا آن دوردورا هم نمی شد پیدا کرد. تحفه ای که فکرمی کرد تارو پودش از همه آنهایی که با او زندگی می کردند،جدا بافته شده است !!!. برای همین هیچ وقت دست به سیاه و سفید نمی زد و راست راست راه می رفت و می خورد و می خوابید. پدر ومادر بیچاره اش باچه آمال وآرزویی بزرگش کرده بودند تا کمک حال دوره پیری شان بشود ،اما حالاسنگینی اش افتاده بود روی گردنشان.گردنی که بار سنگینی سررا بزوربدوش می کشید.!! "گل با نو" زنی بود حساس و زود رنج . البته خودش معتقد بودهر وقت حرس بخورد چاق میشه . شاید هم برای رد گم کردن و اینکه مثلا خدای نکرده چشم نخورد و مردم فکر نکنند زیادی به شکمش میرسد! .غصه بیکاری پسرش بلایی شد که مثل خوره افتاده بود به جانش. باین در و آن در می زد تا بلکه بتواند راه حلی پیدا کند.دست خودش نبود . پیش هرکس وناکسی سفره دلش راباز می کرد و از درماندگی اش حرف می زد. گاهی وقتها که از دروهمسایه ویا آشنا و فامیل دور و نزدیک آدرسی پیدا می آورد ،چادر راه راهش را به سرمی کرد و پیشانی بند مشکی که یک دور روی سرش می چرخید، دوباره دوطرفش راروی پیشانی خودش گره می زد و مقداری پول لای جورابش می گذاشت و راهی این دیار وآن آبادی می شد. ولی کاری ازپیش نمی برد. پیش هر دعانویسی در اطراف و اکناف ولایت رفته بود . هرکدامشان یه نسخه می پیچیدند و هر کس یه جور می گفت. یکی می گفت ازما بهتران بهش نظر کردن ، دیگری می گفت : جادو بخوردش دادند . پیرزنی گفت: " نصف شب از کنار قبرستان ، یاتنها از زیر درخت گردو رد شد واینطور هوایی شد."البته این یکی دیگه داد گل بانورا درآورد که :"آخه خانم جان! پسرم شبها تا حیاط خونه مون می ترسه بره،اونوقت قبرستان رفتنش کجا بود؟ دعانویس هم برای اینکه پیش گل بانو کم نیاورد گفت :" من که از خودم نمی گم ، کتاب داره می گه. بیانگاه کن.اینا اینجا. کتاب که دروغ نمیگه." گل بانوروی دستهایش کنده زد و گردنش را به سمت کتاب دراز کرد ولی بدون اینکه چیزی فهمیده باشد، سر جایش نشست وساکت شد. " صفدر"مردی که سختی روزگارآرام آرم قد رسا وقامت بلند اوراکمانی می کرد گاهی وقتهاازسرخستگی عصبانی می شدودستهای پینه بسته اش که پرازخطهای کج و ماوج بود به سمت پسرش دراز می کرد، به نوک انگشتان دستش اشاره می کرد ومی گفت: " نگا کن پسر ! نگا کن!. از بس سوزن گوال دوز بهش خورده اینطور سوراخ سوراخه . آخه پسره بی عقل و خل وچل، تو که جد اندر جدت پالون دوز بودند، تو را چه باین حرفا . ببینم به چی می نازی که اینقدرغوم پوز درمی کنی ؟! ها؟! اگه به هیکل وقد و قواره باشه، خوب خیلی ها ازتو جلوتر ند .اگه به مال و منال باشه، با این سن وسال هنوزنمی تونی پول جیبیت رودر بیاری؟ اگه به تحصیل و علم باشه، شش کلاس سواد که بیشتر نداری؟هرچه قد کشیده باشی وهیکل گنده کرده باشی ، در عوض عقلت همانطور راکت مونده وهر روز داره آب می ره و کوچکتر می شه. پسرم از خر شیطون پایین بیا و اون ابلیسی کهتو جلدت رفته لعنت بفرست واز فردا وردست خودم کار کن. هم کمک حال من میشی وهم یک حرفه یاد گرفتی وبدرد آینده ات خورد." شمس الله جوانی بود مثل همه جوانهای دنیا ، با آمال وآرزوهای جوراجور، البته ا آرزوهای او یه طورایی با آرزوی بقیه فرق می کرد. آرزوهایی که هم دور ودراز بود وهم دست نیافتنی تر. ازآن لقمه هایی که باید مواظب می بود تا نکند خدای نکرده یک روز خفه اش کند . ازبچه گی اش همینطوربود .همیشه ادعای گنده ترازخودش داشت وبقول دوستهایش خارج از کوپنش حرف می زد. بچه ها از کودکی اسمش را گذاشته بودند " شمسی شیپورچی "( چون عادت داشت هر وقت کسی را صدا می زد، دستهایش را مشت می کرد وجلوی دهانش می گرفت) شمس الله تصمیمش را گرفته بود وگوشش بدهکار حرفها ی جوراجوری که هر روز بعنوان پند واندرزونصیحت ازاین وآن می شنید،نبود. شاید باین علت بود که باندازه کافی به عقلش اعتمادداشت.حتا مدعی بود ریزش موهای جلوی سرش هم بخاطر عقل وتدبیر زیادی است. نه به نصیحت کسی گوش می کرد ونه حاظر بود دست از بلند پروازی هایش دست بردارد!. ازسرکوفتهای پدرومادرش هم طاقتش تاب شد وتحمل این همه خواری وسرزنش برایش ممکن نبود. دست به کار شد و به دوست دانا وزرنگش، پناه آورد و اورا مورد مشورت قرار داد. ازاو خواست تا ازعقلش کمک بگیرد و برایش راه حلی پیش پا بگذارد . مراد گفت :" ببینم چه کارمی تونم بکنم". اما پیش شرط هایی گذاشت. از جمله اینکه اگردستش به جایی بند شد ، او را فراموش نکند و نگاهی به پشت سرش بیاندازد. شمس الله برای رسیدن به آرزوهایش حاظر بود دست به هر کاری بزند! ،برای همین خیلی سریع گفت: " ای بچشم ، شما چون بخواه!. کارا روراست وریس بکن بقیه اش با من .اصلا تورومی برم وردست خودم.خوبه؟"مراد که خونش ازحرفهای دوستش به جوش آمده بود گفت : " خوبه ، خوبه !! خیلی دور ورندار ، هنوز نه بداره نه بباره ( می بلم ولدست دست خودم ؟!!! )". شمس الله روی حرفهایش پافشاری کرد و گفت: "پسر قلی بیگ، یادت میاد، توی مدرسه چقدر خنگ تشریف داشت؟ الان درمرکزبرای خودش چه برو بیایی داره؟ مگه من چه ام از او کمتره؟ تیپ و قیافه که داد می زنه !!! یه همت می خواد که اونم دارم .!!! و. . . " مراد حرفش را قطع کرد و گفت : "کجای کاری؟! پسر قلی بیگ،پسر قلی بیگه!! . شوهر آبجی بزرگه اش ، باجناق پسر کد خدا است . تازه قلی بیگ خودش هم سر وسری با دربار داره . اینو توی خونه کدخدا تعریف می کردند ". مراد ، مردی بود با قدی کوتاه واندامی لاغرو چهره ای سیاه سوخته . اوهم مثل دوستش چند سالی مانده بود تا به سن و سال پختگی برسد . اما هرچه بود آدم سرزنده و دارای پشتکار بود . و از مرام و مروت و جوانمردی هم ته مایه هایی داشت . همانطور که قول داده بود بدنبال ستاره بخت شمس الله راه افتاد. از آنهایی که فکرمی کرد پشمی در کلاهشان هست ، کمک می گرفت و مشورت می کرد. بعضی ها مسخره اش می کردند. بعضی تشویقش می کردند . و در این میان از راهنمایی بعضی ها نیز بهره لازم را می برد، تا اینکه یک شب از کوچه تنگ وتاریکی که خونه کاه گلی شان در انتهای آن قرار داشت بیرون آمد وراهی منزل شمس الله شد . شمس الله که بادیدن دوستش سر از پانمی شناخت، شور و شعف همراه با اضطراب ،امان از کفش برید و پرسید:" شیری یا روباه ؟" مراد مکثی کرد و سرش را بالا آورد . نگاهی به چهره شمس الله انداخت و گفت: " واقعا فرماندار باین عجولی نوبره! " . شمس الله قند توی دلش آب شده بود گفت: "یعنی به همین راحتی ؟" مراد گفت: "باین راحتی راحتی که شما می گی نه ، ولی یه قولهایی گرفتم ." مراد به پشتی ترکمنی کنار بخاری که گوشه اتاق قرار داشت تکیه داد و گفت :" ولی یکم خرج داره. البته بستگی داره بخواهی چی کاره بشی؟ اگر بخواهی یه کارمند ساده بشی خرجش زیاد نیست ." مادر شمس الله با سینی برنجی که دو استکان چای قند پهلو در آن قرار داشت ، از در وارد شده بود گفت: "آقا مراد! پسرم! خدا خیرت بده مگه تو واسه بچه ام یه کاری بکنی . انشاء الله نور به قبر مادرت بباره .چه زن نازنینی بود " مراد تشکر کرد و گفت : " بروی چشم مادر.خیالت راحت باشه."وادامه داد: داشتم می گفتم بستگی داره بخواهی چکاره بشی ؟". شمس الله گفت : "فرماندار ." مراد گفت :" ببین هر چه پول بدی همون قدر آش می خوری. فرماندار شدن خرج داره. تازه اول باید یک مدت بخشدار ویا معاونی، چه می دونم ازاین چیزا بشی." شمس الله گفت: " دو تا گاومونو بفروشم پولش کفاف می ده ؟" مراد گفت: "برای فرمانداری نه . باید زمین بالاسر را هم بزاری روش." شمس الله یکه خورد و گفت :" بابام مریضه بشنوه سکته می کنه ومی میره .می دونی بابام باکدخدا بابت زمین بالاسر چه کل کلی داشت ؟" مراد اختیار کار را به شمس الله واگذار کرد وبلند شد و رفت. شمس الله چاره ای ندید جز اینکه صبر کند وخودش رابه دست سرنوشت بسپارد وچشم امید به آینده ای بدوزد که معلوم نیست کی می خواهد خودش را رو کند. روزها را بامید بهبودی پدرپشت سرگذاشت. شبها آرزوهایش را نشخوار می کرد ودرعالم خیال،خودش رابرای لحظاتی اون جایی می دید که فکرمی کرد باید باشد. اما اجل مهلت نداد تا پدرجشن ریاست فرزندش راشاهد باشد.با اینکه غم از دست دادن پدر شمس الله را عزادارکرده بود ولی یه طورایی جاده ریاست هم برایش هموار شد بود . گل بانو وقتی پی به مقصود شمس الله برد ، گریه و زاری راه انداخت وگفت:"پسره نا اهل، هنوز آب غسل اون خدا بیا مرز خشک نشده، چوب حراج زدی به مالش ؟ می دونی بابت اون زمین چه بد بختی کشیدیم و کد خدا چطوری ما را به خاک سیاه نشاند؟ اما تو می خوای نمی دونم برای چی ، مفت مفت دودستی بدی به مردم؟ " شمس الله سعی می کرد در اهمیت کارش حرف بزند و خیالش را از هدر ندادن زمین را حت کند. گل بانوعصبانیتش فروکش کرده بود و به حرفهای شمس الله گوش می داد . مادر بیچاره که احساس کرده بود مقاومت اوبی فایده است، پرسید : حالا فرماندار شدن چی هست؟ شمس الله گفت: مادر، فرماندارشدن یعنی کسی که همه ازاودستور می گیرند . همه باید به امر او کار کنند.مادرش گفت: من که نمی فهمم چی می گی؟. بگوببینم یعنی اگه فرماندار بشی می تونی کدخدارا سیاست کنی و پوزه اش را به خاک بمالی ؟ شمس الله گفت : "کجای کاری مادر؟!من میشم رییس شهر. کدخدا کیه . باید بیاد جلوم زانو بزنه ." چهره گل بانو ازحرفهای پسرش، راستی راستی گل انداخت و گفت: شمس الله راست می میگی؟ شمس الله گفت : دروغم چیه ؟. مادرش گفت: آبارک الله پسر، توی دنیا که نتونستی دل بابات رو شاد کنی ببین می تونی توی اون دنیا خوشحالش کنی ؟! مراد این بار با دست پر بدنبال کار شمس الله راه افتاد. مقدمات کارا فراهم کرد. وعده وعید ها و خواسته های شمس الله را به هم پیوند زد وبعداز آن هم جشن مفصلی را تدارک دید. جشنی که بقول گل با نو می شد با پول آن مراسم جشن عروسی یک عروس داماد را راه انداخت. مراد دوستش را صدا زدوزیرگوش او یواشکی گفت : " کدخدا را شخصا دعوت کند ." شمس الله گفت :"آخه . . . " مرادتوی حرفش پرید وگفت : "آخه نداره بزرگ ولایته. باید توی مجلس با شه. تازه باید یه عمر ممنودار کدخدا باشی . اوبود کار ها را درست کرد". شمس الله تعجب کرد وگفت:" راست می گی ؟" مراد گفت: فکر نکردی آدم یه لا قبا یی مثل من که تا دم دروازه شهر راه نمی دهند،کی رو دارم که بخواد برام کارکنه ؟ها؟!. اونم کار باین مهمی؟! شمس الله یکه خورد، جازد وگفت:" به ننه ام چه بگم؟". مراد گفت:"حالا یه دعوت بجایی برنمی خوره.تازه بااین کارت کدورت های گذشته ازبین میره".گل بانوکه می دید دیگه کاری ازش ساخته نیست،ساکت شد وحرفی نزد. روز معارفه گل بانو پسرش را با سلام وصلوات از زیر قرآن واز روی دود اسپند رد کرد. مقداری آب که توی کاسه ریخته بود پشت سرش ریخت وتا سر کوچه او را بدرقه کردوبه خدا سپرد . درخت گردو قسمت دوم شمس الله باتفاق کدخدا رفتند پیش فرماندار. فرماندارضمن اظهارارادت به کدخدا، توصیه های لازم راکرد وگفت: یاورخان آنقدربه گردن ما حق دارد که این کمترین کاری است که می توانم انجام دهد. کداخدا تشکر کرد وابلاغ حکم بخشداری را از فرماندار گرفت و گذاشت توی دست شمس الله . شمس الله کمی اضطراب داشت. این رامی شدازچهره اش حدس زد.خودش رادرپناه نرده کنارپله به پایین میکشید. کدخدا دستی روی شانه اش زد وگفت:"بابت کارهم نگران نباش. درعرض دوسه هفته، چم وخم کار رایاد می گیری یکی از کار مندان بخشداری از خودمانه. بهش سفارش می کنم یواشکی هوایت را داشته باشه . باریک الله پسر! ببینم چقدر از خودت عرضه به خرج می دی؟اگه بتونی پیش بالا تراخودت روخوب نشون بدی، کاری می کنم سال دیگه،یکی دیگه بیادازدست توحکم بخشداری بگیره.وقتی بچه زرنگ وباعرضه ای ازآبادی خودمان هست، چرافرماندارازولایت خان قلی باشه؟ من ازاول می دونستم بچه زرنگ وباعرضه هستی .آخه بابات خیلی آدم کله شقی بود. خدا بیا مرزدش . روی همون زمین چه علم شنگه ای به پا کرد!. من نمی خواستم دهن به دهنش بشم والا خودش هم می دونست می تونم زمینو ازچنگش در بیارم. درست می گم مراد؟" . مراد خیلی سریع گفت : "بله آقا درسته ، همینطوره که می فرمایی".اما جهره شمس الله درهم پیچید. یاد باباش افتاد که از دست کدخدا چه سختی هایی کشیده بود . اعوان و انصارش مزرعه شانرا را به آتش کشیده بودند وآن سال را با چه سختی به بهار رسانده بودند . یادش آمد آن سالها که ده دوازده سال بیشتر نداشت در ذهن کوچک بچه گی اش چه نقشه ها علیه کدخدا می کشید . بار ها او را تا حد مرگ زده بود. خانه اش را به آتش کشیده بود . همه اینها را منتظر بود بزرگ بشود تا واقعن عملی کند . حالا که بزرگ شده بود خودش را درپناه کد خدا می دید و در سایه او رشدمی کرد.اما انگار چاره ای نبود.نمی توانست از آرزویی که در چند قدمی اش بود و سالها بانتظارش نشسته بود دست بر دارد . شمس الله همانطورکه به کدخدا وعده داده بودراستی راستی ازخودش عرضه به خرج داد و درست وحسابی پیش بالاترا جا بازکرد. کدخدا هم ازذکاوت او خوشش آمد. با مقامات با لا رایزنی کرد تا بالاخره توانست حکم ابلاغ فرمانداری شهر را بذاره توی جیبش. شمس الله از خوشحالی داشت بال در می آورد .خم شد ودست کدخدا رابوسید. کدا ازاین کارش عصبانی شد وزیرگوشش گفت :" پسر! فرماندار که پیش دیگران دست هر کس را نمی بوسد؟".فرماندار ازشادی د رپوستش نمی گنجید گفت:"کدخدا شماهرکس نیستی". کدخدا زد روی کتف فرماندار ودستی به سبیلهایش کشید وقهقهه ای سرداد وروی صندلی ولو شد وگفت: ای پدر سوخته خوب بلدی آدموساکت کنی .!!! سالها گذشت.هرروز برشهرت آقای فرماندارافزوده می شد.هرچه بود خودش را وامدارکدخدا میدانست.دوست دیرین وقدیمی اش مراد،(پسر زرنگ توی روستا)، همان بود که بود.مراد وقتی دیداوضاع رفیقش روبه راه است،گفت می رم پیشش الوعده وفا.شاید دستی به سرماکشید و زندگی مان رامتحول کرد. بارها رفت توی فرمانداری اما موفق به ملاقات با فرماندار نمی شد . یک روز جلسه داشت . یک روز باز دید داشت. یک روزدرکمیسیون بود و فردایش هم ادامه جلسه اول هفته بود . روزهای پایانی هفته هم بدلیل فشردگی کاراصلا وقت سر خواراندن نداشت. مراد سر خورده ونا امید قید ملاقات با فرمانداررا زد. روزی ازروزها که از شهر می رفت بسمت روستا،دربیرون از شهرچشمش به پارچه نوشته ای خورد که در کنار جاده نصب شده بود با این عنوان "افتتاح کارخانه قند وشکر بدست فرماندار محبوب وخدوم شهرمان جناب آقای محبی" فکرکرد شاید بتوانم اینجا اورا ببینم . نگاهی به اطراف انداخت.روبروی محل اسقرارسخنرانی فرماندار،درخت گردویی بود بزرگ و تنومند. به خودش گفت: می رم بالای درخت اونوقت فرماندارمرا می بیند می رم پیشش . مراد کله سحر ،از روستا راه افتاد. وقتی که هنوزهیچکس جلوی کار خانه نبودند خودش را به بالای درخت رساند. مردم آرام آرام جمع می شدند وهر لحظه بر تعدادشان بیشتر می شد.عده ای هم در پناه درخت گردو قرار گرفته وباهم اختلاط می کردند . هر کس چیزی می گفت. یکی می گفت : "دیگه مجبور نیستیم چغندر مونو به دلالا بفروشیم. می دیم به کارخونه".دیگری می گفت :"دیگه لازم نیست بچه های مون برن سر میدون گردن کج کنند تا یکی برای حمالی اوناروببره". دیگری می گفت : " بابا خیلی دلتون را صابون نزنید . به همین سادگی ها هم که می گید نیست . شما فکر می کنید رییس روسای کار خانه چه افرادی هستند ؟ همون دلالها ی دیروزند .تازه فرماندار ومعاون ومشاورآنقدر دوست وفامیل آشنا دارند که نوبت به من وتو بچه های ماها نمی رسد". مردی که تازه ازراه رسیده بود شروع کرد به تعریف کردن از فرماندار . از قاطعیتش حرف زد و اینکه آدم کوچکی نیست و قبلا شهر بزرگتری را ریاست می کرد . بحث ها زیر درخت بالا گرفت. شده بودعین محکمه. یکی دررد ودیگری دردفاع. فردی میانسال با ریشی که جوگندمی به نظر می رسید، کلاه نمدی روی سرش راجابجا کرد و توی حرف آن جوان که با حرارت زیاد حرف می زد پرید و گفت: "پسرجان ما همه جورشو دیدیم . خیلی عجله نکن جوجه را آخر پاییز می شمارند". مردی که ساکت به تنه درخت تکیه داده بود ودستهایش راروی زانوهایش رها کرده بود طاقتش تاب شد وواردبحث شد."آقایان کجای کارید.مگه نشنیدید؟"مردی میانسال وآفتاب سوخته دگمه های جابجا شده پیراهنش را درست کرد وگفت: "مگرچه شده". گفت : " پای فرماندار گیره. با یکی ازخانها دست بیکی کرد وکلی از زمین ها ی منطقه را با لا کشیدند . همین روز هاست که کله پا بشه". مراد از بالای درخت همه چیز رامی شنید. با حرف یکی قند توی دلش آب می شد واز گفته های دیگری ماتم می گرفت . خودش راسپرد به دست سرنوشت . بعد از یکی دو ساعت تاخیر، ماشینی مشکی رنگ با شیشه های دودی جلوی کارخانه ترمز کرد. ناگهان چشمش به جمال زیبای دوست عزیزش منور شد. اول فکرکرد اشتباه می کند کمی چشمهایش را مالید وخیره شد اما نه ،انگار خودش بود .ولی چقدر عوض شد! خیلی خوش تیپ به نظرمی رسید.کت و شلوارسرمه ای با یک پیراهن شیری رنگ ، کلی ابهت بهم زد . ماموری درب ماشین راباز کرد و آقای فرماندار پیاده شد.راستی راستی زمین" بالاسر" نوش جون کدخدا."مش صفدر نبودی این هیبت وعظمت پسرت را ببینی". فرماندارشروع کرد به سخنرانی: "به همه خیر مقدم می گم . دوستان ! همه ما اینجا جمع شدیم تا شاهد افتتاحیه نتیجه تلاش فرزندان شما باشیم . فرزندانی که آینده ساز این مرز و بوم هستند. ماباتفاق مجموعه مسولین شهر تصمیم گرفتیم آستین هارابالا زده وشهرمان رااز نوبسازیم .ایجاد اشتغال کنیم. بهداشت ورفاه راتادور ترین نقاط این منطقه ببریم . بعنوان نماینده دولت، هیچ عذری راغیر ازخدمت نمی پذیرم". مراد چشمان خیره اش را به فرماندار دوخت. باورش نمی شد این شمس الله خودشان بودکه این قدر لفظ قلم وزیبا حرف می زد؟!!!.راستی راستی آدم که رییس بشه خود به خود همه چیزدرست میشه حتا حرف زدن وشکل وشمایل.تازه مراد روزی که به فرمانداری رفته بود شنیده بود، اسم فرماندارهم عوض شده . "افشین محبی" . مراد محو تماشای جمال دوستش بود،هرازگاه دستی تکان می داد.چندتا ازشاخه های درخت راکنار زد تابهتر دیده شود. اما انگارنه انگار. هیچ عکس العملی ازدوستش ندید. دیگه مایو س شده بود واز اینکه فرماندار توجهی به او نکرد سرخورده شد. در راه بازگشت به ده،باکدخدا برخورد کردوازش خواهش کرد یه جوری سفارش شو به فرماندار بکند . کد خدا گفت: " راستش سرش خیلی شلوقه . می دونی که این روزها سخت می شه دیدش . روزها که یک سره دنبال کارهای اداریشه و شبها یک خورده سرش به کتاب گرمه. آخه کم سواد بود، باین وروآن ور زدیم تا بلکه بتونیم براش یه مدرکی جورکنیم".کدخدا لبخندی زد وگفت:"به هرحال هم ولایتی ماست باید دستش راگرفت!!!.آخه پدرسوخته بد جوری خودشوتوی دلمان جاکرد. اگر یه خورده بال و پرش را بگیریم می تونه تا وزارت هم خودشو بالا بکشه". کدخدااز مراد تشکرکرد و گفت :" با این جنسی که داره، خانهای اطراف که هیچ، تک وپوزاستاندارراهم می تونه به خاک بماله.البته زمان می خواد".ولی کدخدااز افراط گری فرماندارکمی نگران بود ومی گفت: "می ترسم بعضی ازخل بازیهایش کار دست مان بدهد" . مراد بدون اینکه چیزی فهمیده باشد ، گفت : " نه قربان حواسش هست". روز ها وماهها از پی هم آمدند ورفتند. روزی از روزها مراد خسته وکوفته ازکار در مزرعه دست کشید وراهی خانه اش شد. چندتا از زمینهای اهالی را پشت سر گذاشت وبه آبادی رسید .درابتدای ورود به ده،توجهش به هم ولایتی هایش جمع شد که جلوی منزل مش صفدر یعنی پدرفرماندار گرد هم آمده بودند .مکثی کرد و راهش رابطرف خانه فرماندار کج کرد.پرسان پرسان رسید دم دراتاقی که مراد در آن نشسته بود.بانگاه به فرماندارتعجبش بیشتر شد.نه از کدخدا خبری بود ونه از اعوان وانصارش. یکی ازهم ولایتی های مراد که چهره بهت زده اش را مشاهده کرد زیر گوشش گفت :" از کار عزل شده . فرمانداربا دیدن مراد بلند شد وبغلش کرد و در کنارش نشاند.باهم چاق سلامتی کردند وازهر دری حرف زدند. فرماندار یاد وعده ای افتاده بود که به مراد داده بود و گفت : خوب دوست عزیز توی چند سال که ما فرماندار بودیم چرا به ما سر نزدی ؟ مراد ( که فرماندار برایش همان شمس الله قدیم شده بود) گفت : راستش چند بار اومدم اما به من راه ندادن . یه روز گفتند جلسه داری و یه روزمی گفتند باز دید داری وبالاخره هرروز یه کاری داشتی . یادت میاد پار سال می خواستی اون کارخانه قند و شکررا افتتاح کنی؟ شمس الله گفت : خوب، خوب چطورمگه؟. مراد گفت: "اومدم اونجا و رفتم بالای اون درخت گردوی بزرگ درست روبروی محل سخنرانی، تا شاید اون بالا منو ببینی" . شمس الله گفت : "مگر اونجا درخت گردو داشت؟ پایان http://lazirak.blogfa.com/ نظرات خوانندگان: نويسنده: شهاب جمعه 20 مرداد1385 ساعت: 14:51 می خواستم آفلاین بخونمش...ولی نشد دیگه..همه اش رو آنلاین خوندم... قشگ بود... وب سايت نويسنده: محمدعلی(ایران اسلام) شنبه 21 مرداد1385 ساعت: 16:6 سلام طولانیه . آفلاین میخونم میام نظر میدم به روزم یا علی وب سايت پست الکترونيک نويسنده: مجتبی دوشنبه 23 مرداد1385 ساعت: 13:14 عالی بود نويسنده: میکال سه شنبه 24 مرداد1385 ساعت: 1:29 سلام مرسی که سر زدی خوشحال می شم بازم بیای وب سايت نويسنده: سینا جمعه 27 مرداد1385 ساعت: 1:46 التماست نمي کنم هرگز گمان نکن که اين واژه را در وادي آوازهاي من خواهي شنيد تنها مي نويسم بيا بيا و لحظه يي کنار فانوس نفس هاي من آرام بگير تو را به جان نفس هاي نرم کبوتران هره نشين بيا و امشب را بي واسطه ي سکسکه هاي گريه کنارم باش مگر چه مي شود يکبار بي پوشش پرده ي باران تماشايت کنم ؟ ها ؟ چه مي شود ؟ وب سايت پست الکترونيک سلام. اگه ^قابل دونستي به من هم سر بزن ... آپديت اين دفعه با 90 ! پوستر جديد و درخواستي / پوسترهاي درخواستي از هنرمندان - خوانندگان - ورزشکاران - مذهبي - عاشقانه - رومانتيک – مناسبتي و ... / اگه سفارش داشتي بگو تا ديزاين کنم/ نظر يادت نره |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 2:23 توسط فروتن |
|
|
داستان حرفهای تنهایی "این دم غروبی می خوام یه خورده دبرتر برم خونه. یه دینا با ت حرف دارم . کمی باتو اختلاط کنم . شاید دیگه فرصت نشد. غم بزرگی روی دلم دم کرده و قد کوه سنگینی می کنه.آخه می دونی ، طول هفته بانتظارحالا زنده ام تا بیام اینجا ، پیش تو . کنارت بنشینم و سکوت یک هفته رابشکنم . روزا در آن خونه سوت وکور، به امید دیدار تو ، سرمی کنم . خونه ای که در ودیوارش هم با من غریبی می کنند.خونه ای که یک روزبرای خودش برو بیایی داشت . اما حالا وقتی چراغ نیم سوزعمرمن هم که خاموش بشه، کور سوی آن توی تاریکی گم میشه . دیگه اونقدرتنهام که اگه روزی چشمام را روی هم گذاشتم،کسی نیست تا پای جنازه ام دو قطره اشک بریزه. اما من برای تک تک ستاره های خاموشم گریه کردم . به سروسینه زدم . میدونی که !! حتا برای تو." سیاهی شب،رفته رفته خود را برمحیط اطراف تحمیل می کرد وپستی وبلندی های طبیعت را یک نواخت و یکدست کرده بود . تنها صدای جیر جیرکها بود که از توی بوته ها ودرختان اطراف با پیرمرد همنوایی می کرد.هرکدام چیزی می گفتند وپیرمرد درد فراق را نوحه دل کرد ونجوا سر میداد. دستان لاغر ونحیف خود را در پالتوی کهنه ورنگ ورو رفته اش قایم کرد وقامت خمیده اش را درکنار سنگ قبرزنش پناه داد وگفت: "خوب به حرفام گوش کن . حواست که هست؟ خدا را شکر . یادت میاد خونه که بودی روی عکس حمید چه بگو مگویی داشتیم؟ همیشه باید روی تاقچه روبروت می ذاشتی؟منم ازاین بابت کلی عصبانی می شدم. حالا دیگه کنار هم منزل کردید. نگاه کن، سمت راست تو خوابیده. برای همینه که اینهمه آرامی و دبگه مثل اون وقتها کله شقی نمیکنی! . یادت میاد اون شب ، غروب پنجشنبه پام درد می کرد، خودت تنهایی راه افتادی و گفته بودی یک تک پا می ری فاتحه بخونی وبرمی گردی ؟ نمی دونم چرا د ل شوره گرفته بودم. خواستم مانع شوم وبگم نرو ، دلم نیومد ولی اضطراب کل وجودم را چنگ انداخته بود. قلبم درد گرفت. نمی دونستم برای چی،با اینکه هنوزدم دربودی وازجلوی چشمم دورنشده بودی، احساس تنهایی وغربت عجیبی بمن دست داده بود . سرم را به آسمان گرفتم و گفتم :"خدایا خیر پیش بیار" آخه می دونی ؟! هر وقت همچون حالی بمن دست می ده بدلم برات می شه که انگاری خدای نکرده می خواد حادثه ای رخ بده. درست مثل اون روزی شده بودم که می خواستند خبر حمید را برایمون بیارن . یادت می یاد تو هم هی چپ وراست راه می رفتی و بعد کنارم می نشستی و می گفتی: مرد ،آخه چه ات شده ؟ مگه قراره دنیا وارونه بشه که اینطور ماتم گرفتی؟! آره داشتم می گفتم وقتی که پا تواز در حیاط ، بیرون گذاشته بودی ، با صدای بسته شدن در،دلم یهوریخت. برای یک لحظه توی خونه ای که متولد شده بودم ورشد کرده بودم و بزرگ شده بودم ، احساس غربت می کردم . انگار درو دیوار،دهن وا کرده بودند و می خواستند منو درستی قورت بدن . ترس عجیبی ورم داشت. همان لحظه یاد کارهای فرهاد افتاده بودم . چطور برغربتی که هر لحظه اش بوی مرگ می ده عشق می ورزید .اما من از حس آن می ترسیدم." پیرمرد در حالیکه خودش را جابجا می کرد ، نگاه حزن انگیزی به قبر یاد بود پسرش، فرهاد کرد که در سمت چپ قبر زنش قرارداشت.آه سردی ازدل پردردش بیرون دادودستی برسنگ قبرفرزندانش کشید وبعد با بوسه برآن صلوات فرستاد. : "وقتی از خونه دور شده بودی ، دم دربه انتظار نشستم ، اما دیرکرده بودی. دلواپس شدم. با کمک عصای دستی ام بلند شده بودم واز خونه زدم بیرون. توی کوچه چند بارصدات کردم،جوابی نیومد . گفتم شاید رفته باشی خونه همسایه ها. خواستم برگردم ولی بخودم گفتم حالا که تا اینجا اومدم،میرم سرقبرحمید فاتحه ای بخونم و برگردم. نزدیکی های قبرحمید که رسیدم از ترس موهای تنم سیخ شده بود، وحشت کردم، دست وپایم می لرزید. صلواتی فرستادم وبرخودم مسلط شدم. فانوس را کمی بالا آوردم. چند بار بسم الله گفتم و آرام آرم قدم برداشته بودم . آه منو ترسونده بودی! . خودت بودی! .لحظه ای مکث کردم و آن صحنه تما شایی را که چطور پسرت را بغل کرده بودی،نگاه کردم .آخه هیچ مادروفرزند رااینطور ندیده بودم!. بعد صدایت کردم: معصومه، معصومه ننه حمید بلند شو بریم خونه. یک ساعت ازشب گذشته . اما جوابی نیومد . صورتت را به قبر چسبانده بودی. درست مثل اون وقتها که خونه عکس حمید رو، بغل می کردی و ماچ می کردی. گفتم شاید خواب رفتی .هر چه کردم بیدارت کنم نشد. هیچ وقت توروباین آرومی ندیده بودم . نگفتی بعد ازسالها زندگی مشترک ، جدایی اونهم اینطوری ، درست نیست؟! ها؟!بنده خدا،نگفتی این پیرمرد توی این دنیای پرازمکرومردم هزاررنگ، چه بلایی سرش می یاد؟ما راجا گذاشتی وتنهایی رفتی؟اونهم بدون خداحافظی؟!" آسمان بارانی دل پیرمرد را پایانی نبود.انگارسوزناله هایش، ساکنین مامن ارواح رابا خود همراه کرده بود واین قصه فراق وهجرت بود که از زبانش می تراوید. گویا این بی قراری تمامی نداشت. : "فرهاد وقتی که ماجرای توروشنید اومد خونه. جات خالی،این دفعه دوهفته مونده بود. برات خیلی گریه می کرد. می گفت: مادرم آخرش آرزویش را به گور برده. تقصیر من بود .همیشه می گفت : حمیدم که رفت، تنها آرزوم تویی . کاری نکن عروسیت رو نبینم و با خودم به گور ببرم!؟. راستش منم مثل تو خیلی دلم می خواست دومادی فرهادوببینم، اما من که نمی تونستم مثل تو به پایش بپیچم و هی اصرارکنم.آخه من پدربودم . یه جورایی . . . آره ، خودت که می دونی . اگه یادت باشه،اینویک روزبهت گفته بودم، نگفتم؟ اما جات خالی. یه روزدلموبه دریا زدم وحجب وحیا راکنار گذاشتم وگفتم: فرهاد جان،بابا!!. ببین، منو که می بینی، دیگه آفتاب لب بومم و یه پام لب گوره، کاری نکن که بابای پیرت هم، آرزو بدل بمونه . فرهاد سرش را پایین انداخت و با انگشتایش نخهای گلیم ور رفت و بعد گفت : چشم . جات خالی ، خیلی خوشحال شده بودم.با این حرف فرهاد،غم ودوری تووحمید برام قابل تحمل شده بود. گفتم پسرجان دست دست نکن. برای اینکه روح مادرت شاد بشه زودتراقدام کن. خوب گفتم نه؟ فرهاد گفت : حالا که اینطوریه می ریم خواستگاری همان دختری که ننه معصومه اصرارداشت عروسش بشه ." صدای پیرمرد درسیاهی شب، لخت وحزن انگیز بود وکلمات راآرام وبریده بریده بیان می کرد ومحاسن سفیدش رابا اشک چشمش شستشو می داد. کمی خود را جابجا کرد وحرفهایش را پی گرفت. جوانی لاغر اندام با قدی رسا وکشیده که در سیاهی شب ،ازدور بیشتر به مترسک می زد ، بر قبر برادرش فاتحه ، قرائت می کرد. نجوای جانسوز پیر مرد او را به زمزمه های زیر لب واداشت. از جایش بر خواست . آرام آرام خودش رابه پیر مرد رساند وسلام کرد .اما پیرمرد در رویایی سیر می کرد که جز کلامش چیزی حس نمی کرد و نمی شنید. جوان بربالای سر پیرمرد ایستاد ، مکثی کرد و بعد صدا زد : "حاج علی ، حاج علی . ؟" نزدیکتر رفت . درست روبرویش نشست . دستش را روی شانه اش گذاشت وگفت : " حاج علی! شما مرد خدا وانسان دنیا دیده ای هستی . مگر خودت بلایی که بر این خاک رفته است ، برایمان حرف نمی زدی؟ مگه ازاسکندر و چنگیز و افغان و روس و قزاق و درنده خویی که اجانب بر خاک و ناموس آن روا داشته اند ، نقل نمی کردی؟حاج علی! مگه ازمقاومت وجنگل ومیرزابرایمان تعریف نمی کردی؟" جوان بغض کرده بود وگفت : "حاج علی ! مگه ازحسین ، برایمان آزادگی نمی گفتی؟ مگه موقع اعزام حمید به منطقه ، بازویش را نبوسیدی و دستی به سینه اش نزدی.؟ مگر نگفته بودی پسر جان ، مثل کوه محکم باش . در حمله سررا به خدا واگذار و چشمانت را به دشمن بدوز وقلب کینه توزش را نشانه بگیر؟ مگرازما سوله و دامنه های البرز، در ستیز با قزاق های روس، برایمان خاطره ها تعریف نمی کردی؟". صدای هق هق گریه حاج علی ، جوان را نیز با او همنوا کرده بود . بریده بریده خطاب به جوان گفت:"پسرم گریه من ازمرگ زن وشهادت فرزندانم نیست ناله ام ازاینه که زن فرهاد به خواستگارش گفت : شب چله فرهاد بیاد خواستگاری اش. تازه می فهمم چرا فرهاد در مقابل مادرش مقاومت می کرد وباون وصلت راضی نمی شد!؟. پایان http://lazirak.blogfa.com/ نظرات خوانندگان: نويسنده: رسول محمدزاده جمعه 9 تير1385 ساعت: 16:28 سلام مي خواستم بپرسم غير از داستان كوتاه شعر هم ميگوئيد يا خير ضمنا شما را انشاء الله لينك خواهم كرد و شماهم انشاءالله همينطور.ضمنا لطفا با ورود به وبلاگم عضو شويد تا مطالبي برايتان ارسال شود وب سايت پست الکترونيک نويسنده: فاطمه جمعه 9 تير1385 ساعت: 23:3 سلام از اینکه امدید و نظر دادید ممنونم راستش این کتاب را یکی از دوستانم برایم خریده ولی چاپ انتشارات تعالیم حق هست که تلفن 33192356 را اول کتاب نوشته تدوین: پیما الهی جالبه توش حرفهای قشنگی هست دیگه نمی دونم چی باید بگم اگه سوالی داشتید راستی الان یک چیزی یادم امد چون اهل اینترنت هستید حتما می تونید به سایت انتشارات هم مراجعه کنید یا علی درضمن داستان تان را هنوز کامل نخوندم تا نصفه امدم که صفحه باز شد وب سايت نويسنده: شهاب شنبه 10 تير1385 ساعت: 0:59 قشنگ بود.... با فونتش حال نکردم ولی تا آخرش رو خوندم... به روزم وب سايت پست الکترونيک نويسنده: مجتبي حسني شنبه 10 تير1385 ساعت: 2:30 kamyabonlin.com ببخشيد كه يه خورده دير شد
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 0:54 توسط فروتن |
|
|
داستان قصه غصه کارهرشبشه.عقربه های ساعت وقتی خودشوازعدد12می کشید بالا،سروکله اش پیدا می شد . حالادیگه می شد ساعت را با اومدن او تنظیم کرد . گاهی وقتها که چراغهای توی بلواربرای چند دقیقه خاموش می شد ، ازروشنایی آتش سیگارش می شد فهمید سر جایش نشسته است.گفتم که کارهر شبشه بقول مادر بزرگم"تا کله سحر وقت خروس خون." حرفی نمی زد . فقط با تبسمی که خیلی سریع از چهره اش محو می شد ، جواب می داد وبعد دوباره سکوت می کرد.گاهی پاهایش رابغل می کرد وسرش را روی زانوهایش می گذاشت.گاهی سرش رااز زانوبرمی داشت به آسمان خیره می شد. انگاری با ستاره ها حرف می زد . مادر بزگم می گفت:" هرکس توی آسمون یک ستاره داره شاید اوهم دنبال ستاره اقبالش می گشت." یکی دو بارپلیس ازاوپرس وجو کردکه چرامیاد واینجا می شینه؟ گفته بود خوابم نمیاد میام اینجا .ولی پلیس قانع نشدوگفت:"یه دفعه دیگه این وقت شب اونو اینجا ببینند می برند کلانتری." چهره اش انگاراز بابام خیلی پیر تر بود . بابام چهل سالشه ولی یه بارکه تونستم چند کلمه با اوحرف بزنممی گفت: تا چهل، چند سالی مونده.مادر بزرگم می گفت: "بد بختی مردا اینه که همیشه حرف ها راتوی دلشان تلمبارمی کنند وقتی پر شد خوب معلومه بالاخره می ترکه.خوش بحال ما زنا که هیچی نمی ذاریم توی دلمان بمونه ومارومسموم کنه." تازه فهمیدم مادر بزرگم راست می گفت.از خودم قول گرفته بودم که هر وقت بزرگ شدم چیزی توی دلم نمونه و سنگینی نکنه. اما من که مردم. حیف شد. نمیشه کاریش کرد . یعنی منم بزرگ شدم باید یه جا بشینم و غصه بخورم. آخه من از غصه خوردن خیلی بدم می یاد.وقتی می بینم یکی داره غصه می خوره دلم می گیره.شبها اون طرف بلوار روی یک نیمکت می نشست. درست روبروی پنجره اتاقم. تازه شبهایی که پیشش نمی رفتم حتما با ید چند باراز پشت پنجره سرک می کشیدم . براش خیلی غصه می خوردم . راستی مادر بزرگم راست می گفتا!!، ما مردا فقط بلدیم غصه بخوریم. البته تقصیر من که نبود. خیلی سعی کردم با او صحبت کنم و بدونم چراغصه می خوره ولی خوب، راه نمی داد. شاید فکر می کرد سنم اجازه نمی ده. برای همین هم هروقت می رفتم با او حرف بزنم ،درجوابم نیش خندی می زد وساکت می شد. شاید توی دلش می گفت: "بچه، تو از مشکلات وبد بختی های بزرگتر ها چی می فهمی؟ هنوز زوده."اما انگار به حال بچه ها غبطه می خورد.آخه یک بار گفتم کی میشه اندازه بابام بشم اونوقت بزرگ تر ها حرفهای منو قبول کنند که با با ما بچه ها، می فهمیم .شاید برای بعضی چیزها عقلمان قد نده ولی اونطوراهم که شما فکرمی کنید نیست. عصبانی شد وگفت:"پسرجان هیچ وقت همچین آرزویی نکن."نفهمیدم برای چی این حرف رازد ولی من ازاینکه چرابزرگ ترنبودم تا بتونه با من حرف بزنه خیلی ازدست خودم عصبانی بودم.البته بهش گفتم من ده سالمه اما ظاهرا برای هم کلام شدن با بزرگتر ها تازه نصف راه را رفته بودم. یه تسبیح دستش بود قرمزوپلاستیکی.چند تا نخ صورتی رنگ هم رویش آویزون بود . مرتب توی دستش می گشت. گاهی وقتها با او شمارش می کرد .عین مادر بزرگم که هروقت می خواست دوازده اماموازمن سوال کنه تسبیح راعمودی نگه می داشت برای هرکدامشان یک دانه تسبیح رارها می کرد.گاهی تسبیح را لای انگشتانش می پیچوند و نخهایش را لای دندونایش می گرفت. می دونستم بعد از این باید یه آه بلند بکشه وبعد دستایش را بهم بماله . دیگه اخلاقش دستم اومده بود. یا مثلا هر وقت که انگشتانش را از لای موها ی سرش رد می کرد،در پس گردنش فقل می کرد و پیشانی اش را روی زانوهایش می گذاشت.یک شب رفتم پیشش سلام کردم وگفتم من فرزادم اوهم نگاهی به من کردوگفت:"من اسمم محسنه." گفتم آقا محسن چرا اینقدر غصه می خوری ؟ آهی کشید گفت :" پسرجان تو می دونی بد بختی یعنی چی؟ " گفتم خیلی نه ولی هر وقت آبجی بزرگه ام برای مادر بزرگم کاری انجام می ده میگه دختر الهی خوشبخت بشی.گفت:"تومی دونی وقتی طلبکار بیاد دم درخونه آدم،پولشونداری بدی یعنی چی ؟ تومی دونی وقتی دخترآدم بخواد شوهر کنه پول نداشته باشه جهزیه اش را جور کنه یعنی چی؟ تو می دونی وقتی بچه آدم مریض بشه پول نداشته باشه اونودکتر ببره یعنی چی؟ تومی دونی . . . "با صدای ترمز ماشین پلیس، او هم ساکت شد. با دستهای دست بند زده دستی برایم تکان داد وگفت: پسرم تومی دونی وقتی آدم بیگناه باشه ومتهم بشه یعنی چی؟ پایان. http://lazirak.blogfa.com/ نظرات خوانندگان: نويسنده: هنی چهارشنبه 24 خرداد1385 ساعت: 19:48 سلام دوست خوبم ! اول که از ایمیل پربارتون بسیار ممنونم ! خوشحالم که دوستان خوبی مثل شما دارم ! همیشه چشم انتظار نامه ها و نوشته های فوق العادتون هستم ! اما درباره قصه تون بعنوان یک داستان کوتاه تم داستان بسیار خوب بود ! اما شخصیت اصلی داستان که معمولا در داستان های کوتاه یک نفر هست مشخص نبود ! شخصیت ها فقط حالت روایت گونه ای داشتند ! فکر میکنم این به پیکره اصلی داستانتون صدمه زده ! درباره موضوع بسیار خوب بود و شروع هم همینطور ! اما پایان داستان .. در واقع یک داستان نیاز به بحرانهایی داره که کشش را برای خواننده ایجاد کنه تا حدودی خوب بود اما میشد اخر داستان را حدس زد ! محیط داستانتون فکر میکنم نیاز به پرداخت بیشتری داشت .. وحدت مکان ..زمان و اکسیون بخوبی رعایت شده بود ... در مجموع باید اعتراف کنم صمیمیت خاص قلم شما فرصت نقد نمیده ! چرا که من همیشه مجذوب نوشته هاتون میشم ! :) وب سايت نويسنده: هنی پنجشنبه 25 خرداد1385 ساعت: 13:48 به روزم و منتظر نقدتون وب سايت نويسنده: سید جواد حسینی جمعه 26 خرداد1385 ساعت: 17:35 افرین بر شما و قلمتان نظرم را تلفنی خواهم گفت نويسنده: رسول محمدزاده شنبه 27 خرداد1385 ساعت: 3:10 از اينكه قابل ميدانيد سپاسگزارم و منتظر نقدهاي سازنده تان وب سايت پست الکترونيک نويسنده: رسول محمدزاده شنبه 27 خرداد1385 ساعت: 17:8 بسيار لذت بردم از فرمايشات عالمانه و برادرانه شما. و به فرمايشاتتان كاملا هم معتقد هستم. و مثل هميشه منتظرم.ياعلي وب سايت پست الکترونيک نويسنده: علی آزاد شنبه 27 خرداد1385 ساعت: 19:48 وقتي ميگم زبان ارتباطي با خدا، واقعاً منظورم زباني ساختارمند و حاوي پيام مشخص است. در اولين فرصت متن زيبايتان را به طور كامل ميخوانم و اگر قبول افتد نظرم را ميدهم. وب سايت نويسنده: هنی شنبه 27 خرداد1385 ساعت: 21:22 بروزم و منتظرتون ! چرا نمی نویسین؟ وب سايت نويسنده: مجید بهروزی چهارشنبه 17 خرداد1385 ساعت: 19:10 سلام. ممنونم که به وبلاگ من سر زدی . وبلاگ خوبی داری .راستی به بقیه قسمتهای وبلاگ من سر بزن . موفق باشی . وب سايت نويسنده: رسول محمدزاده جمعه 19 خرداد1385 ساعت: 17:36 آيا ميدانيد بعد از پيامبر با احاديث او چه كردند؟ سلام و خسته نباشيد سلسله مباحث بنده پيرامن تحريفات و انحرافات در اسلام بعد از پيامبر در وبلاگم همچنان ادامه دارد. منتظر حضور سبزتان همراه با راهنمايي هايي كه اين برادر كوچكتر را ميفرمائيد و همچنين با رد پاي كريمانه اي كه ميگذاريد، هستم وب سايت پست الکترونيک |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 0:50 توسط فروتن |
|
|
داستان هوو قسمت اول زیرلب غرمی زد.باخودش درگیربود.عصبانیت ازچهره اش می بارید.درحال مرتب کردن اتاق خواب بودشوهرش باحوله ای که نصف آن روی کولش قرارگرفته بود وازیک گوشه آن دستش را خشک می کرد، وارد اتاق شد.زن سلام سردی کرد و سرش را زیرانداخت وازکنارشوهرش گذشت ووارد آشپزخانه شد. برخورد سرد وبی روح زن،چنان شوکی برمرد واردکردکه دربهت وحیرت فرورفت. مکثی کرد تاشاید چیزی دستگیرش شود.هرچه بیشترمی گشت کمتر به نتیجه می رسید. فضای بی روح آشپزخانه حال وهوای گذشته رانداشت.مرد چند لقمه نان و پنیررا با یک استکان چای شیرین به زور پایین داد . حوصله اش از این همه بی مزه گی همسرش سر رفته بود.دنبال بهانه می گشت تاسرحرف رابازکند. مرد: میگم ، مهسا کلاس نداره ؟ زن مکثی کردوآرام زیر لب گفت: بعدازظهریه. ازنحوه حرف زدن زن ، حساب کار دستش آمد وفهمید مساله باین سادگی ها هم که او فکرمی کردنیست. وقتی ازاین ایماء واشاره ها چیزی دستگیرش نشد، تصمیم گرفت مستقیم وارد صحنه شود و از ته وتوی قضیه سردربیاورد. رعنا ؟ ناراحتی ؟ آره؟چیزی شده؟. زن جواب داد: نه چیزی نیست. مردگفت: انگارامروز از دنده چپ بلند شدی ، برخوردت یه جوراییه. حتما چیزی شده.آخه آدم الکی که اخم وتخم نمی کنه؟ زن: گفتم که چیزی نیست. مرد (که قانع نشده بود ومی دونست هروقت زنش اینطوری بشه خبراییه) گفت : حالاکه می گی چیزی نیست قبول ، پس اون کت منو بده دیرم شده می خوام برم سرکار.کلاس تمام شد. دردفترمدرسه بدون اینکه با همکارانش دمخور شود ، به برخورد زنش فکرمی کرد. وقتی بازهم چیزی پیدا نکرد سعی کرد خودش را آرام کند که ، خوب همه آدمهاگاهی وقتها دمق می شوند . از خودشان هم سوال کنی چیزی نمیدانند.هرکس اخلاق خاص خودشان را دارد. تازه خودش هم گاهی وقتها این حالت به او هم دست می داد، مخصوصا غروبهای جمعه که حوصله هیچ کس راندارد. هنگام بازگشت به منزل ،دودل بود. بخودش گفت باید کاری کنم تازنم ازاین اخلاق سگی که اصلا معلوم نیست برای چی دچارش شده خلاص شود.برای همین سعی کردخودش راشاداب نشان دهد . کلید راتوی قفل درب منزلش چرخاند و وارد شد. گفت : سلام من اومدم. مهسا دوید سمت در ، شیرینی را ازباباش گرفت وبطرف آشپزخانه رفت .مرد بدنبال دخترش وارد هال شد . بدون اینکه کسی ازاو سوالی کرده باشد گفت: قراره ازماه آینده به حقوق مان اضافه شود گفتم شیرینی اش را بخوریم . زنش مشغول پخت و پز بدون اینکه چشم ازغذا بردارد ، با لحن تمسخر آمیزی گفت : قراره؟!هنوز نه بباره نه بداره آقا می ره شیرینی اش راهم می خره.خوبه والله!!! ازلحن صدای زن ، شوهرش فهمید تیرش به سنگ خورد،مثل اینکه این توبمیری از آن تو بمیری ها نیست. هوو قسمت دوم مرد لباس راحتی اش راپوشیدوروی مبل لم دادوخودش راباروزنامه مشغول کرد. ولی دل ودماغی برای خواندن روزنامه نداشت.آنرابه گوشه ای پرت کردوخودش راروی مبل ولو کرد. انگشتانش را ازلابلای موهایش رد کرد وپشت سرش به هم قفل کرد. چهره اش رابه سقف اتاق دوخت وغرق درافکارپریشانش شد. به بهانه نوشیدن آب، به آشپز خانه رفت تادوباره سرحرف راباز کند.امایه جورایی سختش بود. مقداری ازآب توی لیوان را نوشید و بقیه رادرسینی ظرف شویی خالی کرد. کلافه شده بود. گذشت زمان نیزنه تنها تاثیرمثبتی نداشت ، بلکه روحیه زن را بدتر نشان می داد. صدای زنگ تلفن مرد را به خودش آورد اماحوصله ای برای جواب دادن نداشت. بدخترش اشاره کرد گوشی را بردارد وبگوید بعدا تماس بگیرد . روزها ازپس هم سپری شد.مشکلی که معلوم نبود چیست وبرای چه هست همچنان بر فضای خانه وکاشانه حکم فرما بود. یکی ازشبها مرد درحالی که با لیوان روی میز ورمی رفت سرش رابلندکرد واول نگاه عمیقی به زنش کرد و بعدچشمش را ازصورتش گرفت و به سفره روی میز دوخت وگفت:آخه زن اگه نگی چه شده ،ازکجا بدونم توی دلت چه می گذزه . من که غیب نمی دونم . این چه بساطیه درپیش گرفتی .انگار نه انگار توی این خونه آدمی هست حالا ما هیچی این طفل معصوم چه گناهی کرده .ها؟ اگرتا قیام قیامت، شما چیزی نگی هیچکس نمی تونه ماجرا را حل کنه . خودت بگو آخه این روش درسته ؟ زن با تیکه نانی که در دستش بود آن را خورد می کرد در دهانش قرار می داد.چیزی که بیشتر شبیه سرگرمی نشان می داد تا خوردن غذا .حرفهای مرد که تمام شد آه سردی کشیدوگفت چیزی نیست . مرد دریک سر درگمی غوطه ورشده بود که تمامی نداشت.همه راهها رابه روی خودش بسته دید.شقیقه هایش رابه هم می فشردوعین یک آدم درمانده ومستاصل جازد.گاهی می رفت تاعصبانیتش به نقطه جوش برسداماازآنجایی که بعد ازآخرین دعوای بازنش ازخودش تعهد گرفت دیگه عصبانی نشود، خویشتن را کنترل کرد. ازخوردن شام صرف نظر کرد .آبی به سروصورتش زد مشغول تماشای تلوزیون شد.ناگهان فکری به ذهنش رسید بلند شدلباس پوشید دم در،دخترش مهسا سوال کرد: باباکجا می ری؟ گقتم:خونه پدربزرگ.زن دست پاچه شدوفهمیدرفتن به خانه پدرش آنهم این وقت شب،بی ارتباط باماجرای آنها نیست.به بهانه کاری،خیلی سریع قبل ازمرد خودش را به حیاط رساند.هنگام عبورازکنارشوهرش ،نگاه غضب آلودی به مرد انداخت، اما چیزی نگفت .از نگاه زن ، مرد فهمید باید کمی صبر کند. لذا خودش را با بند کفشهایش مشغول کرد. یهو صدای گریه زنش راازتوی حیاط شنید.رفت کنارش نشست وشروع کرد به نصیحت کردن : زن حالا دیگه ازمن وتوگذشته،این بچه بازی چیه درآوردی؟ آخه بگو چی شده؟ اگر مشکل ازمن با شه یاکاری ازمن سرزده باشه، به شرفم قسم ،خودم رااصلاح می کنم.مطمن باش. زن اشکهایش راپاک کرد، مکثی کرد وته مانده های هق هق گریه اش تمام شد.سرفه ای کردودرحالیکه هنوزسرش روی سینه هایش سنگینی می کرد گفت: "دیشب خواب دیدم زن گرفتی" پایان http://lazirak.blogfa.com/ نظرات خوانندگان: نويسنده: مجتبی شنبه 16 ارديبهشت1385 ساعت: 19:4 سلام! بعضی موضوعات وبلاگ خیلی جالب بود . خیلی قشنگ داستان می نویسی. هر گاه به روز کردی یه سری به ما (مجموعه ی "گاه"ی ها) بزن . هم بگو به روز کردی و هم در مورد موضوعات وبلاگم نظر پرت کن . با اجازه ... وب سايت نويسنده: هنی يکشنبه 17 ارديبهشت1385 ساعت: 9:55 :))!! خیلی زیبا بود ..خیلی .. انگار در وسط صحنه بودم و از نزدیک می دیدم ! راستی ادرس بلاگتون را نگذاشته بودین ! شانس اوردم که شما رو تو فیوریت هام ثبت کرده بودم ! وب سايت نويسنده: مهرداد پنجشنبه 5 مرداد1385 ساعت: 19:11 salam dooste aziz webe zibaee darin vaghean zibast movafagh bashin نويسنده: هنی جمعه 15 ارديبهشت1385 ساعت: 23:21 چرا این قدر کم ؟ کشش خوبی داره داستانتون ! و بیانش هم ساده و زیباست ! خوشحال میشم بقیشو بخونم !
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 0:48 توسط فروتن |
|
|
داستان در کوچه های نیاز چه سرمای کشنده ای. قندیل ها انتهای شیروونی را بزمین چسبانده اند،ودرحیاط ولو شدند.انگاراین ناقوس مرگ است که زوزه کشان از پشت پنجره اتاقم مثل باد (نه خود باد)رد می شود. شاخه های درختان توی حیاط دیگر نای حرکت نداشتند. خشکشان زده بود.قندیل هاخودشان رابه شاخه ها رساندند وعین زالوچسبیدند و آویزان شدند.چه می دونستند.اینطوریش را ندیده بودند وگرنه مگر دیوانه بودند خودشان رالخت لخت کنند وحالا بلرزند.نمی دانم چرادل شوره داشتم.صدای زنگ آمد. فکر کردم خیال ورم داشته ،اما نه زنگ در خانه ما بود .انگار چاره ای نبود باید می رفتم . خدایا این چهره ملوس و دوست داشتنی دراین سرمای جان سوز، اینجا چه می کند؟نکند راهش راگم کرده است؟اما نه، دستهای کوچکش پیت نفتی راکه بشانه هایش می رسید با خودش می کشید. ایستاده بود. می لرزید. باد هلش داد به سمت من. گو یا هوا نیز ازکارش شرمنده بود وبرایش پی پناهی می گشت. دستهایش سرخ سرخ بود. مثل صورتش . دندانهایش بهم می خورد . در خودش می پیچید.روسری سرش بود. یک کابشن کهنه وکفشی که جلویش زبون بازکرده بود.چنددانه ازموهایش ازروی پیشانیش افتاد ودرهوامعلق بود.اما من گونه هایم گرم شده بود. یواش یواش داغ ترمی شد. دستهای کوچکش راتوی دستم گرفتم . بغلش کردم. بوسیدماما لبم یخ زد.نگاهم کرد. سرما امان نمی داد ولی برایم لبخند زد. راست میگم با همین چشمام دیدم . دستش را دردستم گرفتم . توی کوچه راه افتادیم، اما این بارپا برهنه. ازسرما مغزم تیر می کشید ولی هنوز روی گونه هایم گرم بود . پایان http://lazirak.blogfa.com/ نظرات خوانندگان: نويسنده: هدی چهارشنبه 31 خرداد1385 ساعت: 13:31 سلام ممنون که سر زدین من یه وب دیگه هم دارم که آدرسش رو براتون گذاشتم به اونم سر بزنین خوشحال می شم وب سايت پست الکترونيک نويسنده: هنی پنجشنبه 1 تير1385 ساعت: 23:50 خوندم اما نفهمیدم ! بهم فرصت بدین تا دوباره بخونمش ! بروزم و چشم انتظار وب سايت نويسنده: الهه و الناز شنبه 3 تير1385 ساعت: 13:17 سلام حس و حالتون را خوب گفتيد من منتظر باد مهربون هستم كتاب قرچقرچ هو هو را خونده اي به من سر بزن وب سايت نويسنده: شهاب شنبه 3 تير1385 ساعت: 15:41 آری..سرمایه اند... زیبا بود.. ممنون سر زدید... وب سايت پست الکترونيک نويسنده: شهاب شنبه 3 تير1385 ساعت: 15:46 ببخشید...من نظرم با یه نظر دیگه قاطی شد! نظر درست(به جای این غلطه..) : زیبا می نویسید...به روز کردید خبرم کنید.. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 0:42 توسط فروتن |
|
|
داستان دام محبت کاش قلم پایم می شکست و قدم به آن مغازه لعنتی نمی گذاشتم . همه چیز از آن روزی آغاز شد که از اوپول قرض کرده بودم .عباس آقا (سوپری سرکوچه مان) که ازحال و روزم خبر داشت ،همیشه ازسر کنجکاوی،از بیماری بابام می پرسید. من هم سفره دلم را که سرشار از درد وغم بود،باز کردم و از سیر تا پباز تعریف کردم. از دوا و دکتر گرفته تااز نزولی که بابت درمان بابایم کرده بودم. عباس آقا: " بد کاری کردی قاسم . بد کاری کردی!. می تونی از پس سودش بر بیایی؟ حالاچقدری نزول کردی؟ تو نستی برگردونی؟" گفتم :عباس آقا،دست روی دلم نزارکه خونه. می گی چه کارمی کردم .دست روی دست می گذاشتم،بابایم جلوی چشمم پرپرمی زدوتلف می شد؟.من که تحمل دیدن پرشکسته پرنده ای را ندارم چطور می تونستم آه و ناله بابایم را ببینم و ساکت باشم؟ برای هفتاد هزارتومان پول به هرکی روانداختم جورنشد. هرکسی یه طور بهانه تراشید و شانه خالی کرد. یکی از بیکاری می نالید و دیگری دختر دم بخت داشت .ا ون یکی می خواست شهریه دانشگاه بچه اش را جورکند و فرد دیگه تازه دکور خانه اش را عوض کرده بود.تا اینکه آقایی آدرس حجره یک بازاری رادربازار قماش فروشان به من داد وگفت: "آدم حرام خواری نیست ویه جورایی مساله شرعی راهم حل می کند. طوری که خداهم نتواند مدعی شود.!!"عباس آقا که فیلم باین هیجانی را به دقت دنبال می کرد، مجددا گفت : "حالا تونستی برگردونی؟" گفتم: کجای کاری عباس آقا؟! اصل پولش رامی شد یه جواریی پس داد ولی آنقدر زاد وولد کرد که خودش درمقابل آنهمه بچه ونوه ونتیجه عددی نیست. یکی از مشتری های عباس آقا درحال ورانداز کردن اجناس داخل مغازه بود، ولی گوشش حرفهای مارامی کاوید.باعباس آقا خداحافظی کردم واز مغازه زدم بیرون. درافکارخودم دست وپا می زدم . ناگهان صدایی از پشت سرم شنیدم . ایستادم و صورتم را برگرداندم همان آقایی بود که برای خرید به مغازه عباس آقا آمده بود. گفتم : ببخشید با منی؟ گفت: " یک لحظه لطفا." بعد از احوال پر سی گفت : " ر استش من حرف هایی که با عباس آقا می زدید شنیدم." گفتم: امر تان ؟ گفت: "اگرما رالایق بدانید حاضرم این پولی که نزول کردید به شما قرض بدهم." گفتم: درقبال چه کاری ؟ گفت:" ازباب وظیفه. هروقت داشتی برگردان." دودل بودم . نمی دانستم چه کار باید می کردم. در این وضعیتی که شده بودم کلاف سر در گم،این آقا نورامید ی دردلم روشن کرده بود. اما دردوره ای که "هیچ گربه ای برای رضای خدا موش نمی گیره"، چطورباید به یک غریبه اعتماد می کردم. اگر قبول نمی کردم واین کورسوی امید راخاموش می کردم،چه خاکی توی سرم می ریختم ؟ تازه با حاجی چه کارمی کردم که ازیک ریالی اش هم نمی گذرد. توی حجره اش زیرآیه مبارکه "وان یکاد. . ." تابلویی نصب کرده بود" حساب به دینار،بخشش به خروار" گفتم: ببخشید اسم شریف؟ گفت:"فرهادم."آدرس منزلش راداد.آدرسی که هنوزنفهمیدم راست گفته یا دروغ گفتم: شمار ا بجا نمی آورم؟ گفت: "مهم نیست. یک بنده خدا ." گفتم : شما لطف دارید . فکرهایم را بکنم خبرتان می کنم. موضوع رابا زنم درمیان گذاشتم، با کمی تردید گفت: نمی دانم.ساعت ازده گذشته بود . بابام ازتوی حیاط صدا زد: قاسم با تو کار دارند . از پله های آجری وقدیمی زیرزمین بالا آمدم وخودم را دم دررساندم. همان آقایی بود که غروب او رادیده بودم. تعارف کردم.خیلی راحت قبول کرد و وارد شد . زنم چای آورده بود. بعد از اینکه ازهردری حرف زدیم گفت: "راستش هرچه کردم نتونستم صبر کنم ومنتظر جواب شما بمونم. برای همین راه افتادم وآمدم خدمت شما"ودرحالیکه دسته چکش راازجیبش بیرون می کشید گفت: "کلا صدوپنجاه هزار تومان بود درسته؟." گفتم: آقا فرهادزحمت نکشید.شرمنده مان می کنی؟! راضی به زحمت شما نیستم. خدا بزرگه یه جورایی درست میشه. بالاخره ازمن انکار وازاو اصرار،چک امضا شده را تا کرد وگذاشت توی جیبم.مونده بودم چه کنم.با اینکه ازاین همه انسانیت او شرمنده بودم، نمی دانم چرا ته دلم اضطراب داشتم و یه جورایی حس درونم آرامش نداشت. گفتم: چه ضمانتی باید به شما بدهم؟ کمی تعارف کرد و گفت : "حالا که اصرار می کنی . سیصد هزار تومان "سفته بده ." تعجب کردم . خواستم چیزی بگویم که پیش دستی کردوحرف توی دهنم گذاشت و گفت: "من که گفتم چیزی نمی خواهد .حالا که اصرار داری عین بانک ها که دو برابر ضمانت می گیرند، شماهم همان کار را بکن."حرفی برای گفتن نداشتم. گفت فردا خدمتتان می آرم. گفت :"شما زحمت نکش خودم فردا شب می خواهم از اینجا رد بشم یه سرمیام ازشما می گیرم." با رفتن آن مرد بگو مگوی من با زنم شروع شد. گفتم : زن چه کارمی کردم طرف خودش بدون هیچ منتی پول را آورده توی خونه ام دودستی تقدیم کرده حالا می گفتم: من اندا زه پولت به توضمانت می دم؟ این کار بد نیست؟ حتما می خواهد خیالش راحت باشه. حا لا که نمیره اجرا بذاره. فردا شب آمد. یکی دوساعتی نشست. سفته ها راامضاکردم و باو دادم. و این سر آغازرفت وآمد شومی شد که زندگی ام را به باد داد. هر بارکه به ما سرمی زد، بخاطر لطفی که کرده بود سعی می کردیم ازاو خوب پذیرایی کنیم. زنم اصرارمی کرد هر طوری شده پولی تهیه کن قرض او را بده تا ازشرش خلاص بشویم. مغزم چیزی نمی کشید.گفتم: زن تو که می دونی من آه ندارم با ناله سودا کنم .اگر می تونسم این قدر پول جور کنم، زودتر از اینها اقدام می کردم تا ازشراون خدا بی خبری که می خواهد سرخداراهم کلا ه بذاره خلاص می شدم و گیر آدم دیگه ای نمی افتادم که نه به قیافه اش می خوره ادای ازما بهترون رادر بیا ره ونه می دونم اصلا کیه. اگر قصد انسانی داره ، دیگه چرا هر روز وهرشب سوهان روح ما شده. اگرقصد اخاذی داشته باشه، این قدربا هوش هست بدونه از آدم یه لا قبایی مثل من، آبی برای او گرم نمیشه. نمی دونم. خدایا نمی دونم. هیچی نمی دونم . شب نشینی های طولانی ، رفت و آمد های بیجا ، خسته ام کرده بود. چکارمی توانستم بکنم.ای بمیره ریشه فقر، که انیطور انسان را برده مردم می کند. خدای من، چه شبها که فکر وخیال برمن هجوم می آورد و تا صبح،خواب راازچشم من گرفته بود.گاهی وقتها دچار جنون می شدم وبه همه چیزشک می کردم . هر چیزی که از حدش خارج بشه شوری اش می زند بالا . روز ها می رفتم سرکار و شبها عین آدمهای روانی گوشه ای کز می کردم و با خودم در گیربودم. روزها وماهها یکی پس ازدیگری آمدند ورفتند.مقداری ازبدهکاری ام را پرداخت کرده بودم . با همه مشکلات به روزی امید وار بودم که همه این سختی ها تمام می شود. دو شیفته کارمی کردم تابتوانم پول بیشتری بدست بیاورم واز شر این آقا راحت بشوم. اما زنم به بهانه اینکه چراازاین آقا قرض کردم هرروزبا من بگو مگوراه می انداخت وسرازناسازگاری در آورد و آرام آرام دامنه آنرا گسترش می داد. یک روز بابت قرضی که از این آقا کرده بودم . یک روز ازسختی زندگی و روز دیگه از اینکه چرا باید در این زیر زمین زندگی کند. و. . به چیز های الکی گیر می داد و پیله می کرد. هر چه با او حرف می زدم نتیجه ای نبخشید . گذشت زمان،چیزی را بهتر نکرد هیچ، ریش سفیدی بزرگترها نیز افاقه نکرد اوهم کوتاه نیامد. کارمان به جدایی کشید و دربهار زندگی همدیگر را ترک کردیم . مدتی عین دیوونه ها شبها تا صبح توی خیابانها قدم می زدم . سالها گذشت. دیشب توی پارک روی نیمکت نشسته بودم. مردی (میان سال همراه با خانواده اش) با هیکل نتراشیده، وموهای فرکه روی گوشهای اورا پوشانده بود،آشنا به نظرمی رسید. اول شک کردم. دقیق تر شدم خودش بود. همان که به بهانه کمک وخیر خواهی کاشانه ام راخراب کرد و زندگی ام را به نابودی کشاند . با زن سابقم که یک بچه سه ساله دربغل داشت،گل می گفت وگل می شنید. دنیا برایم تیره تارشده بود. چشم هایم سیاهی می رفت.سرم درد گرفت. پیشانی ام عرق کرده بود دیگه چیزی نفهمیدم. ببخشید کی منو اینجا آورد؟ : یه آقایی . گفت توی پارک بی هوش افتاده بودی. پس این سرم لعنتی کی می خواد تمام بشه؟. پایان http://lazirak.blogfa.com/ نظرات خوانندگان: نويسنده: هنی سه شنبه 9 خرداد1385 ساعت: 20:54 راستش اواسط داستان تونستم حدس بزنم ! از ناسازگاری... چقدر زیبا و طبیعی می نویسین ! وقتی شروع میکنم به خوندن دیگه نمی تونم متوقف بشم ... ممنونم وب سايت نويسنده: حمید (در کوچه باغهای بیابان ) چهارشنبه 10 خرداد1385 ساعت: 16:20 سلام ممنون که به من سر زدی از نظراتت هم ممنونم " آنانکه روح را مرکبی میگیرند در خدمت اهوای تن ، چه میدانند که چرا اهل باطن از قفس تن می نالند ؟ " آپم ، یه سری به من بزن. وب سايت نويسنده: رویا پنجشنبه 11 خرداد1385 ساعت: 3:1 تنها در بی چراغی شبها میرفتم. دستهایم از یاد مشعلها تهی شده بود. همه ستارههایم به تاریکی رفته بود. مشت من ساقه ی خشک تپشها را میفشرد. لحظهام از طنین ریزش پیوندها پر بود. تنها میرفتم، میشنوی؟ تنها. من از شادابی باغ زمرد کودکی براه افتاده بودم. آیینهها انتظار تصویرم را میکشیدند، درها عبور غمناک مرا میجستند. و من می رفتم، میرفتم تا در پایان خودم فرو افتم. ناگهان، تو از بیراهه ی لحظهها، میان دو تاریکی به من پیوستی. /////////////////////////////////////////// سلام دوست خوبم حالتون خوبه؟من اب کردم بهم سربزنید خوشحال میشم.. دوست کوچک شما... رویا. وب سايت پست الکترونيک نويسنده: شهاب جمعه 12 خرداد1385 ساعت: 19:49 سلام عزیز ممنون که به من سر زدید در مورد مططالبتان هم باید بگویم که سر فرصت میخوانم و نظر میدهم فعلا خدانگهدار.... وب سايت دوشنبه 22 آبان1385 ساعت: 15:37 دایی جان نخوندمش ولی بعدآ حضورآ خدمت می رسم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 0:40 توسط فروتن |
|
|
داستان سلام آقای رییس !! از چراغ قرمز گذشتی؟! " آقا آرامتر ،" راننده ازتوی آیینه جلونگاهی به صندلی عقب انداخت. زیر لب غرزد وعصبانیتش را با فشار روی پدال گاز خالی کرد. مسافر:" آقای راننده اینجا خط عابر پیاده است . یک مقدار صبر بفرمایید مردم رد بشوند ، بعد حرکت کنید. " راننده:" داداش توهم حوصله دارییا؟ بابا بزار کارمونو بکنیم ، اول صبی اخلاق مونو سگی نکن." مسافر دوم:" آقای راننده ،خوب آقا راست میگه . این قوانین همه برای این است که بتوانیم درکنارهم بهترزندگی کنیم.احترام به قانون ،احترام به خودمان و جامعه است". نگاه غضب آلود راننده از توی آیینه جلو گذشت. دستی به چانه اش کشید. زیرلب غرزد ومحکم کوبید روی داشبرد ماشین وگفت: "همین دیروز یک جفت لاستیک گذاشتم زیراتول . دویست هزار تومن . فهمیدی دویست هزار تومن. حالا چقدر سگ دو کنم تا جاشو پر کنم .؟! اونوقت آقایونو باش.باچه لفظ قلمی فرمایش می فرمایند.داشم خواهشن بیا وادای ازما بهترون نو در نیار.کله سحر زدیم بیرون.اونقدر باید بدوییم تا شیکم زن وبچه مونوسیرکنیم. شانس مارو باش، چه مشترییایی به پست مون خورد." مسافر دوم:" آقای عزیز! این حرفها چه ربطی به رعایت مقررات داره . بهرحال پایبندی همه به قوانین ، موجب می شود حقوق همه تامین شود . " راننده که حسابی جوش آورده بودگفت: "آخه نوکرتم می گم ملتفت نیستی یعنی نسیتی دیگه. بیا وول کن اون چراغهای من درآوردی واین خط کشی های الکی رو. حیف اون رنگ و برق که حرومش می کنن.آقا،میگن ارمیکا رفته توی ماه. اون لامثبا درماه" تیا تر" بازی می کنند، اونوقت ملمکت ماروباش،توی خیابون نردبون میکشن میگن ازروی اون راه برو تورو خدا نیگاه.!!!" بگو مگوی مسافربا راننده بالا گرفت.هرکس چیزی می گفت.آقای کرمی به مقصد رسیده بود و با توقف تاکسی جلوی اداره اش ، پیاده شد . نفس راحتی کشید و وارد محل کارش شد. ساختمانی چند طبقه با نمای آجری و پله هایی با سنگ مرمر. قبل ازورود به اتاق کار رو به منشی کرد وگفت: به موتوری بگوامروزحتمن ماشین ما راآماده کنند.اگردو روز دیگه بااین اعصاب خراب بیاییم"اداره،کاری از پیش نمی بریم.دهن به دهن شدن بااین مردم وآدمهای جوراجوراعصاب آدم رابهم می ریزد." منشی بدون اینکه ازحرفهای رییس چیزی فهمیده باشد گفت: "چشم قربان". رییس پشت میزی که همه چیزآن مرتب بود،قرارگرفت.دل ودماغ هیچی رانداشت. دست ودلش به کار نمی رفت. نگاهی گذرا به پرونده های روی میزش انداخت و خیلی زود با صندلی متحرکش به طرف پنجره ای برگشت که مشرف به خیابان و محیط اطراف بود. چه صبح دل انگیزی ! تابش ملایم صبحگاهی خورشید،آسمان آبی همراه با هوای پاک وتمیزروح هرانسانی رانوازش می داد.ساختمان های ریزودرشت،درخت های چنار،صف کشیده دردو خیابان که تازه لباس سبز پوشیده بودند،همه اینهااز پشت پنجره اتاقی درطبقه هفتم ازمنظررییس گذشت.درهیاهوی سروصدای مردم وتردد اتومبیلها،توجهش به نقطه ای ازخیابان جلب شد. سه جوان بارهامقداری ازعرض خیابان را طی می کردند و مجددا سر جای اولشان قرارمی گرفتند . کنجکاو شد. دقت بیشتری کرد. یکی روی چرخ ویلچرنشسته بود ودو نفر دیگرکه هرکدامشان عصای سفیدی دردست داشتند ودر دو طرفش ایستادهایستاده بودند . یکی سمت چپ ودیگری درسمت راست . چند بار قصد کردند ازعرض خیابان عبور کنند ولی صدای بوق خود روها،آنهاراسرجای اولشان قرارداد . صحنه هایی که روح آقای کرمی راآزارمی داد.تحمل دیدن این همه بی تفاوتی برای اودشوار بود. برگشت و خودش را روی صندلی ولوکرد.چشمان خیره اش رابه سقف اتاق دوخت.از بگوو مگوی توی تاکسی گرفته تاوضعیت سه جوانی که برای عبورازعرض یک خیابان آنهمه وقت صرف کرده بودند ،همه را در ذهنش مرور کرد . در پی پاسخ به این پرسش بود که واقعن اشکال کار کجاست؟ این بی نظمی ها و قانون گریزی ها که حقوق اجتماع رازیرپا می گذاردچگونه باید اصلاح شود؟چشمان خیره وپرسشگر رییس، به آیینه قدی افتاد که درست روبروی او قرار داشت. خودش را پشت میز زیبای چوب گردویی می دید که کلی برهیبت آدممی افزود.تابلوی نفیسی که بالای سراوبر قلب دیوار چسبیده بود، از توی آیینه جلوه دیگری داشت.آسایش خاطری که می رفت تلخی حوادث پیش آمده را به حلاوت و شیرنی خاصی تبدیل نماید، با صدای زنگ تلفن، برهم ریخت. آقای رییس! مراجعه کننده دارید. رییس :"بگو صبر کنند.خودم خبرتان می کنم".آقای رییس می خواست ازفرصت پیش آمده به نحواحسن استفاده نمایدو برای این پرسش بی پاسخ،جوابی بیابد که واقعن مشکل کارازکجاست؟!! بانگاه مجدد به آیینه روبرویی ووراندازکردن خود، فکرکرداگر سمت با لاتری داشت و دستش بازبود، بسیاری ازاین مسایل قابل حل بود . چرا باید با زیر پا گذاشتن قانون، حقوق دیگران پایمال شود؟ و بسیاری از چراهای دیگرکه پشت سرهم از ذهنش می گذشت.برای همین احساس تکلیف کرد درانتخابات پارلمانی شرکت کند واین وظیفه سنگین را به انجام رساند تا حقوق پایمال شده انسانهای بی دفا ع رابه آنها برگرداند.صدای مجدد گوشی تلفن،رشته افکار رییس را پاره کرده بود. قربان! این ارباب رجوع می گویند مشکل دارند . چکار کنم ؟ رگهای گردن رییس متورم شده بود وحوصله اش تا نقطه جوش با لارفت. رییس :"مشکل دارند خوب همه مشکل دارند. هرکی اینجا می آید مشکل دارد، و گرنه اینجا چه کار می کردند؟ به کارم که برسم ، چشم. " گوشی را قطع کرد و خودش را روی صندلی رها کرد . دستهایش را در پس گردنش به هم دوخت و پاهایش راازتنهایی درزیرمیز نجات ودر لبه میزروی هم قرارداد. با این کار رشته افکار پاره شده اش را بازسازی کرد . افکار دور و درازی که اگر بآنچه که فکر می کرد می رسید ، بسیاری از این بی نظمی ها را نظم ، وآسایش خاطری فراهم می کرد تا درسایه آن ،مردم حلاوت ارامش در کنار قانون را بچشند. بالاخره بعد ازتاسف فراوان واینکه درموقعیت شغلی فعلی،کاری ازاوساخته نیست،ختم جلسه را اعلام کرد. قبل از پذیرش ارباب رجوع خودش رامرتب کرد،دستی برسروروی خودش کشیدوکاملابا قیافه رسمی،قلم بدست گرفت ومشغول ورق زدن کاغذهایی شد که توی پوشه روی میز قرارداشت. بافشار روی یکی از دکمه های گوشی،از منشی خواست تا ارباب رجوع رابه اتاقش هدایت کند. سرش پایین بودوچشمانش کاغذ روی میز را ورانداز می کرد . با دست اشاره کرد که یعنی بفرمایید . طولی نکشید با برخورد صدای پا به صندلی کنار دیوار ، سرش را از روی کنجکاوی بلند کرد. خشکش زد. باورش نمی شد. جل الخالق!!! عینک دوربینش را به چشم زد ولی ازعینک هم کاری ساخته نبود و چیزی دست گیرش نکرد . نگاهش را به خیابان دوخت . خاطره یک ساعت پیش در ذهنش تکرار شد . نکند خودشان باشند.؟ آخه اینجا چه می کنند؟ یکی ازارباب رجوع که روی چرخ ویلچر نشسته بود از چهره متحیر رییس هول کردو مجددا گفت: س. . .س. . . سلام آقای رییس؟! ببخشید آقای رییس مثل اینکه بد موقع مزاحم شدیم. راستش آقای رییس یک مقدارشرایط جسمی ما اجازه نمی داد زیاد بنشینیم این بود که ازمنشی خواستیم اگر ممکنه زودتر خدمت برسیم .آقای رییس اگر کار مهمی دارید میریم بعدن خدمت می رسیم.!!" پایان http://lazirak.blogfa.com/ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 0:37 توسط فروتن |
|
|
داستان عرض کوچک قسمت اول چیزی به ظهر نمانده بود . برگ مرخصی راکه از صبح تهیه کرده بودم ، گذاشتم توی جیب پیراهنم. کتم راپوشیدم و به قول معروف، شال وکولا کردم وبا یک دید مختصردر آیینه ازمحل کارم زدم بیرون. یک راست راهی ساختمانی شدم که یکی دو خیا بان آنطرف ترقرار داشت . توی راه با هزار امید و آرزو وشور و اشتیاق، برای اینکه خد ای نکرده تپقی نزنم ، حرفهایی که از دیشب در ذهنم آماده کرده بودم ، مرور کردم . پله های سنگی که هر کدامشان عین آیینه عکس آدم تویش می افتاد، یکی پس از دیگری پشت سر گذاشتم . هرچه به پله آخرنزدیک ترمی شدم دل شوره ام بیشترمی شد. نمی دانم چرا ولی سعی می کردم ذهنم رابه نتیجه تلاشم متمرکزکنم. برای همین کلی ازخودم متشکر شدم وقند توی دلم آب شد. ازپله های پیچ در پیچ گذ شتم و وارد سالنی شدم که انتهای آن اتاقی داشت دربالای ضلع غربی دربش،تابلوی طلایی رنگی نصب شده بود " دفتر رییس " قبل از هر چیز مکثی کردم . دستی به سر و صورتم کشیدم. حواسم را متمرکز کردم . خیلی آرام در زدم . نسیم خنکی که از داخل دفتر رییس می وزید پیشانی عرق سوزم رانوازش داد. تعظیمی کردم ووارد دفتررییس شدم. از رنگ آمیزی در و دیوار، مبل وصندلی گرانقیمت که بگذریم، نحوه تزیین اتا ق نشان می داد، آدم خوش سلیقه ای عهده دار، دکوراسیون آن بود. جوانی لاغر اندام با چهره ای کشیده وموهای فرفری ومختصری ته ریش ، پشت میزی که کت سرمه ای اش به صندلی آن آویزان بود ، در سمت راست اتاق قرار داشت، نشسته بود. انگار متوجه حضورم نشده بود. مکثی کردم وگفتم : "ببخشید". جوان سرش راازروی کاغذ برداشت. چشمان زاغش رااززیر ابروهای بورش باز کرد .نگاهی گذرا به من انداخت . بدون اینکه جواب سلامم رابدهد،مجددا مشغول کارش شد. اما خیلی زود پشیمان شد.خودش را مرتب کرد واز جایش بر خواست. دست چپش را جهت تعظیم به سینه اش چسبانده بود و دست راستش را به طرفم درازکرده بود وگفت: "حاج آقا خیلی خوش آمدی. می بخشید حواسم باین پرونده بود." مرد جوان با شیوه ای که خاص خودش بود ، شیرین زبا نی می کرد و تند تند همراه با تبسمی که چاشنی اش می کرد، حرف می زد و کلمات تعارف آمیز آکنده از احترام خورد می کرد. "حاج آقا جدا پوزش می خواهم .حواسم به کار بود . اینه که . . . " شوکه شدم . تعجب کردم . خواستم از نحوه شناخت ایشان نسبت به خودم سوال کنم . اما پشیمان شدم وچیزی نگفتم . گفتم شاید ارباب رجوع ما بود و به اد اره ما آمده بود. اصلا ولش کن . تازه باید خوشحال هم بشوم . خدا را چه دیدی شاید اینطوری کارم بهترپیش رفت.سعی کردم خیلی رسمی جواب محبت های اورابدهم. مرد جوان ضمن پوزش مجدد ، اجازه خواست تا به اتاق رییس برود. دولا شدم وگفتم: "خواهش می کنم بنده عجله ای ندارم .شما بفرمایید به کارتان برسید. " فکر اینکه شاید قصد تمسخر داشت ، کمی آزرده شدم. اما از متانت و شخصیتش نمی آمد که اهل این حرفها باشد . نگاهی به اطراف انداختم . دریغ از یک ارباب رجوع. گفتم خدایا نکند اشتباهی آمدم.اما نه مطمن بودم درست آمدم. سعی کردم برخودم مسلط شوم و به خودم دلگرمی بدهم که ، با با ولش کن، بادا باد ، هرچه می خواد بشه بشه."همیشه شعبون یک بار هم رمضون ". صدای موقر و متین فردی که از اتا ق رییس به گوشم رسید ، رشته افکارم را پاره کرد . "حاج آقا بفرمایید. درخدمتیم. خیلی مشرف". اول فکر کردم داخل اتاق، کسی در حال پاسخگویی به تلفن و یا گفتگو با ارباب رجوع است ، اما نه انگار موضوع فرق میکند. صاحب صدا تعارف کنان ، تا دم در آمد . همراه با سلام تعظیمی کرد و دم در ایستاد و در حالیکه دولا شده بود ، با دست داخل اتاق رییس را نشان می داد که یعنی بفرمایید داخل . نگاهی به اطراف انداختم .کسی غیراز من داخل دفتر رییس نبود. گیج شده بودم. ازجایم کنده شدم.دستهایم را روی سینه ام بردم. سلام کردم .هنوز قامتم را راست نکرده بودم فردی که دم در تعارف تیکه پاره می کرد، جلویم ایستاده و درحالیکه دست راستش رابطرفم درازمی کرد،دست چپش را روی شانه ام قرار داد و گفت: " خواهش می کنم،استدعا می کنم. شرمنده نفرمایید. بفرمایید خواهش می کنم". عین آدمهایی که ازچیزی ترسیده با شد ، وحشت زده چشمانم را به چهره اش دوختم.دست و پایم را گم کرده بودم نمی دانستم چی باید بگویم . سری تکان دادم و تشکرکردم وارد اتاقی شده بودم که به زیبایی هر تمام تر از دفتر آراسته بود. مبل چوبی بصورت نیم دایره دروسط اتاق،با میزی مستطیلی که دسته گل کاغذی ولاجوردی روی آن قرار داشت برقشنگی هرچه تمام تر اتاق می افزود. در ضلع شرقی اتاق میزی قرارداشت ازجنس چوب گردوبا فرم خاصی خود نمایی می کرد. وقفسه ای پرازکتابهای رنگارنگ در سمت چپ میز. میزی که از هیبتش می بارید میز رییس باشد. حوادث سریع وپشت سرهم چنان افکارم را بمباران کرده بود که قدرت فکر کردن را از من گرفته بود. بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم، تازه بخودم آمدم که ای دل غافل توی اتاق رییسم ومقابل خود رییس ایستاده ام . من و من کنان سلام کردم. طوری که انگارتازه اورا دیده بودم.گواینکه این غایله تمامی نداشت. رییس خیلی سریع پرید توی حرفم وگفت: "سلام ازبنده است .بفرمایید . خیلی خوش آمدید. بفرمایید. ( با دست اشاره کرد روی مبل کنارمیز بنشینم. گفتم: ازلطف تان سپاسگزارم. مصدع اوقات نمی شوم. اجازه بفرمایید ،عرض کوچکی داشتم و مرخص می شوم . رییس گفت : "اختیار دارید .شما رحمتید .بفرمایید.هستیم در خدمت شما . وقت زیاده." واقعا درقبال اینهمه عزت واحترام به یک ارباب رجوع معمولی،مثل من، یک آدم یه لا قبا کار معمولی نبود ، ولی خدا را چه دیدی . دوره آخرالزمانه دیگه همه جورایش را می شه دید .کاری ا زمن ساخته نبود . تشکر کردم و به طرف یکی از مبلها رفتم. از بد حادثه هول کرده بودم ، پایم به میز کوچکی خورد که روی آن، گلدان سفالی پراز گل کاغذی،درآن قرار داشت . از بخت بد م یکی از گلدان ها واژگون و فرش زمین شد. رییس زود به دادم رسید وگفت : "اشکال ندارد". از پشت آیفن فردی رابرای مرتب کردن اتاق صدا کرد. روبه من کرد وگفت: "بفرمایید بنشینید ." گفتم :شرمنده می فرمایید.وقت شریف را نگیرم همینطور راحتم . عرض کوچکی داشتم وزحمت را کم می کنم . رییس گفت :"اختیار دارید. به فرمایید راحت باشید.ما اینجا خدمت گزارشما هاییم. چیزی که برای شما زیاد داریم وقته . " با نشستن روی صندلی کمی بر اضطراب و دلشوره ام مسلط شدم . نفس راحتی کشیدم. رییس در کنار من قرار گرفت .رویم را بطرف رییس کردم وگفتم : قربان بفرمایید سرجایتان . راحت با شید . ولی در مقابل اصرارمن سماجت به خرج داد وگفت :"اختیار دارید هستم در خدمت شما." درحال چاق سلامتی بودیم که فردی با لباس مخصوص، همراه با میوه وشیرینی وارد اتاق شد وبا اشاره دست رییس ،آنهارا روی میز قرار داد. خدا خدا می کردم هرچه زودتر در خواستم را بگویم و از اینهمه انسانیت و ادب فرار کنم . تا می آمدم که به خودم بیا یم شوک دیگه بر من وارد می شد . دیگه چیزی برای عذرخواهی کردن نداشتم . نمی دانستم چی باید بگویم . در گیر ودار کلنجار با خودم بودم که فردی با دو فنجان چای وارد اتاق شد و با اشاره دست رییس ، سینی چای جلوی من قرار گرفت. اصرار فایده ای نبخشید . مجبور شدم چای را بردارم . عرض کوچک قسمت دوم رییس با این همه صفات انسانی،وشخصیت بی نظیر، ازآن چیزهایی است که توی قصه هاهم نمی توان وصف آن را شنید.این همه عزت واحترام واکرام به مراجعه کننده ،آن هم به فردی مثل من که توی هفت آسمان یک ستاره ندارد. تازه درقبال این پذیرایی واسقبالی که رییس ازمن کرده بود،شرم،مانع ازاین می شد که انسان بتواند تقاضای خودش رامطرح نماید. تمام حرف هایی که از دیشب چند بار تمرین کرده بودم تا به رییس بگو یم ، همه آن ازسرم پرید . دست خودم نبود . در این اقیا نوس لطف وکرم، انسان خودش را گم می کند ، چه رسد به حرفهایش. البته مهم نیست، با وجود آدم باین خوبی، کافی است اشاره کوچکی کنم کار تمام است. خوب به هدف زدم . همان جایی باید پا می گذاشتم که آمدم . به شانس خوب "نوازی" فکر می کردم وغبطه می خوردم. راستش کمی حسودی ام شد. آرزو می کردم جای او بودم . در این افکارغوطه ور بودم که رییس از جایش بلند شد و به طرف میزش رفت . خوشحال شده بودم . بالاخره جلسه کمی حالت رسمی گرفت. تا بحال باهیچ رییسی اینطورخود مانی وراحت جایی ننشسته بودم . حتا در اداره خودم. همیشه فکرمی کردم آدم وقتی رییس شد دیگه یه جورایی از گذشته خودش فاصله می گیرد و یه آدم دیگه می شه.نمی دانم چطورآدمی ،ولی همینو می دونم که اگر یک وقت شانس آوردی ودستت به او رسید، باید خیلی مواظب رفتار و کردارت باشی. اما انگار این رییس تمام رشته هایم را پنبه کرده بود. طولی نکشید رییس با چند پوشه پراز کاغذ ی راکه روی میزریاستش قرارداشت، برداشت ومجددا در کنارم نشست. چیزی از کارش سر در نیاوردم. تصمیم گرفته بودم، سرحرف را باز کنم و درخواستم را مطرح کنم. جابجا شدم ودستهایم را به طرف دهانم بردم. سرفه ای کردم تا گلویی صاف کنم. هنوز لب باز نکرده بودم ، ناگهان رییس گفت: " به فرمایید چایتان خنک می شود." قندان چینی پرازقند رابطرفم گرفت. خجالت کشیدم وگفتم شرمنده می فرمایید. گفت: " اختیا ر دارید .اختیار دارید." کلافه شده بودم . از اینکه موفق نشده بودم در خواستم را باز گو کنم ،از خودم عصبانی شدم. رییس سینی پراز شیرینی که طعم و بویش فضای اتاق را گرفته بود، تعارف کرد . گفتم: متشکرم بیش ازاین مصدع اوقات شریف نشوم .عرض کوچکی داشتم وبعد اجازه رخصت. رییس گفت: "اختیار دارید . اختیار دارید. شما رحمتید. به دفتر سپردم کسی مزاحم ما نشود. راحت باشید." خدایااین کارها یعنی چه؟اینجا کجاست؟به تنها چیزی که شباهت ندارد،اداره است. اداره یعنی یک مکان شلوغ و محل رفت وآمد مردم کاغذ بدست. وکارمند یعنی کسی که درحال حرف زدن باارباب رجوع است،با یک دست به گوشی تلفن جواب دهد،چشمش به کاغذ روی میز باشد.دست آخربدون آنکه چیزی ازحرفهای ارباب رجوع فهمیده باشد،بگوید :حالا هفته دیگه سری بزن.وهفته بعد وهفته های بعد. خدایا ! نکند این گوشه از خاک،همان بهشت موعود باشد و من آنرا کشف کردم. رییس روی میز راخلوت کرد وآنرا بطرف خودمان کشید . پوشه هایی که درکنار او قرارداشت روی میز قرار داد ورو به من کرد وگفت: "اگر اجازه به فرمایید برویم سر اصل مطلب ". خوشحال شدم و گفتم اجازه ما دست شماست . منتظر ماندم ازپشت و رو کردن پوشه ها فارق شود تا تقاضایم را مطرح نمایم. ولی رییس در حالیکه مشغول کار خودش بود رو به من کرد وگفت: "اینها را ملاحظه بفرمایید . این پوشه مربوط به بیلان کار یک سال فعالیت های انجام شده این مرکز است. این قست مربوط به مسایل مالی واقتصادی است." ترسیده بودم . دست و پایم از اضطرابی که بر من مستولی شده بود ، می لرزید. ضربان قلبم چنان با لا رفت که نزدیک بود قالب تهی کنم . دهانم خشک شده بود. نمی توانستم لب از لب به جنبانم . " ملاحظه بفرمایید . این مبلغ کل بودجه وصول شده اداره ماست و این هم بیلان کار یکساله است. ستون آخر راملاحظه بفرمایید . با وجود کسری بودجه ، اداره توانست با فداکاری کارکنان خدومش دوام بیاره و به مردم سرویس بده . انشاالله زحماتشان در گزارش حضرت عالی مد نظر قرار خواهد گرفت. می دونی که قشر حقوق بگیر همیشه هشت شان گروی نهشان است ." سرم گیج می رفت.تنم ازوحشت خیس عرق شد.نفسم گرفت. تند تند دستهایم رابه هم می ما لیدم.تا می رفتم چیزی بگویم رییس توی حرفم می پرید ویک ریز حرف می زد.تازه فهمیده بودم این همه عزت واحترام ودولاراست شدن ها برای چیست. دلم به حال رییس سوخت . عین آدمهای خلاف کارومجرم،دست وپای خودش را گم کرده بود.تصمیم گرفتم تا کار بجای باریک نکشیده وقضیه بیخ پیدا نکرده است،موضوع رابه رییس بگویم وخودم را ازاین مصیبت وگیراتهامات وپرونده سازی های بعدی وچه وچه خلاص کنم. گفتم : قربان من . . . اما توی حرفم پرید وگفت: "اجازه بفرمایید. این قسمت راملاحظه کنید تا یک سری گزارشات را که روی میز باقی مانده است بیاورم."گفتم : اما قربان . . . رییس که فکر می کرد گزارش کار قانعم نکرده است، گفت: "اگر لازم باشد دفاتر روزنامه را بیاورند تا ملاحظه بفرمایید." گفتم : ببخشید اما من. . . بازهم رییس پرید توی حرفم وگفت: "می دونی چیه؟واقعش اینه که یک خورده بی هوا تشریف آوردید. امروز صبح مطلع شدیم .اگر از قبل اطلاع داشتیم خودمان را از هرجهت آماده می کردیم." اعصابم داشت بهم می ریخت وبه نقطه جوش می رسید.می خواستم داد بزنم بابا اونی که شما منتظرش بودید من نیستم. به خدا قسم من نیستم.من برای کارآدم بد بختی مثل خودم باینجا آمدم. رییس از چهره نگرانم به من ومن افتاده بود .احساس کردم دیگه حرفهایش دارد ته می کشد. نفس را حتی کشیدم .ازاینکه فرصتی برای حرف زدن پیدا کرده بودم خوشحال شدم. حال و هوای رییس تماشایی بود . عین آدمهای درحال تضر ع و التماس،چهره اش حالت خاصی داشت.سکوت کرده بود و به من نگاه می کرد. از فرصت استفاده کردم و گفتم: قربان شما مرا با اقای دیگری اشتباه گرفتید . اونی شما فکر می کنید من نیستم. حرفهایم انگارآب سردی بود که به سرش ریخته باشند . چشمهایش درشت شد. بهت وحیرت از سر وروی اومی بارید. صورتش هر لحظه رنگ عوض می کرد. آب دهانش راغورت داد وخواست حرف بزند اما انگار چیزی در گلویش گیر کرده بود .دستی به چانه اش کشید و به اطراف نگاهی انداخت .آرام آرام از جایش بلند شد. دوقدم از من فاصله گرفت. مجددا نگاه همراه با عصبانیتش را به من دوخت. لحظه ای روی چهره ام مکث کردوگفت: "چی!؟ شما!! شما از مرکز نیامدی!؟ " گفتم:نه قربان.من یک کارمند ساده هستم ازیک اداره دیگر. برای عرض کوچکی خدمت شما رسیدم.ازوقتی که فهمیدم مرابا فرد دیگری اشتباه گرفتید،هرچه سعی ردم تا شمارا متوجه کنم ، نشد. یعنی شما به بنده اجازه حرف زدن ندادید. از اینکه بازرس نبودم خیلی خوشحال شده بود.این را می شد از رنگ چهره اش حدس زد . ولی زود چهره عوض کرد وباقیافه جدی کمی با چاشنی عصبانیت،به صدایش لحن رسمی داد وگفت:" حالا چه کار دارید؟ " دست وپایم را گم کرده بودم. به من ومن افتادم و با هزار زحمت گفتم: قربان... قربان آمدم خدمت شما تا اگر ممکنه محبت بفرمایید به یکی از دوستانم که مدت زیادی است بیکاره اینجا مشغول کار بشه . تا لیسانس هم درس خوانده. رییس بدون توجه به حرفهایم چند لحظه با کاغذ های روی میز ورمی رفت.مکثی کرد وگفت:"حالا تا ببینیم." گفتم: پس بنده کی خدمت برسم ؟ گفت: " لازم نیست خودمان خبرتان می کنیم." خواستم شماره تماسم را بدهم اما رییس که شخصیت از دست رفته اش را مجددا باز یافته بود،پیش دستی کرد وچنان نگاه نافذش رابه صورتم دوخت که همان نگاه مرا از جایم بلند کرد و بدون اینکه چیزی بگویم، دستهایم به طور خود کارروی سینه ام رفت وعقب عقب به طرف دررفتم وازاتاق خارج شدم. پایان http://lazirak.blogfa.com/ نظرات خوانندگان: نويسنده: هنی سه شنبه 2 خرداد1385 ساعت: 9:36 چقدر زیبا ! داستانتون کشش فوق العاده ای داشت ! احساس هراس کارمند خیلی خوب درونش حس میشد! شخصیت های داستانتون خیلی خوب تشریح شده بود ! جدا از خوندنش لذت بردم ! اما اخر داستان احساس میکنم نیاز داشت تا هیجان بیشتری داشته باشه ! یک فرود ناگهانی بود ! ممنونم که خبرم میکنید! وب سايت نويسنده: علی آزاد سه شنبه 2 خرداد1385 ساعت: 14:12 نظر قشنگي در كامنتدونيام گذاشته بوديد. لذت بردم. داستانتان هم حكايت قديمي فسادي است كه در آن اسيريم. كاش آدمها كمي به ياد ميآوردند آدم هستند. وب سايت نويسنده: هنی پنجشنبه 4 خرداد1385 ساعت: 20:22 من بروزم.. خوشحال میشم .. راستی دنبال یک جواب برای یک سوال می گشتین ! تو کامنت هام نوشته بودین ! پیداش کردین؟ یک کوچولو کنجکاو شدم :) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 0:34 توسط فروتن |
|
|
داستان بخت اول قسمت اول چند وقته که برای اومدن به اینجا،باخودم درگیرم .نمی دونستم چه طوری وبا چه بهونه ای می تونم خودم راراهی اینجا کنم.اما ته دلم گواهی میداد بالاخره اون روز موعود می یاد وقبل ازاینکه جنازه ام راتوی گورکنند، یکبارهم شده توروببینم.درد دل کنم و این عقده چند ساله ای که روی دلم دم کرده وسنگینی می کنه،خالی کنم. راستش رابه خواهی امروزصبح ،کله سحربرای نمازبیدار شده بودم . بعد نمازهر چه ازاین پهلوبه آن پهلوکردم ، دیگه خوابم نیامد.تک وتنهاعین جنازه،درازبه دراز به سقف چوبی دود گرفته اتاق خیره شده بودم .نتونستم ازفکرو خیال،خلاصی پیدا کنم. فکروخیالی که سالها با من عجین شده بود و دیگه عضوی ازوجودم به حساب می آمد. البته گفتم که ، ته دلم روشن بود، روزی از شرش خلاص می شم. می دونی ،توی اون لحظه آرزومی کردم ،ای کاش دنیا همیشه درتاریکی وظلمات بود عین شبهای بدون ماه، تا منم خودم را در اون گم وگو رمی کردم ، اما مگه می شد . هی آفتاب سرک کشید تا منو از جایش بلند کرد. درست مثل اون وقتها که برای صبحانه صدام می کردی.چرخی به اطراف اتاق زدم.چشمم به دیوان خواجه شیراز افتاد.ازش مدد خواستم، شاید راهی پیش پایم گذاشت.باورت میشه؟ این بیت اومد: " روزهجران وشب فرقت یار آخرشد زدم این فال وگذشت اختروکارآخرشد" احساس شوروشعف عجیبی به من دست داد.اشتیاقی که فقط باید حس کرد تا چشید. انگار این بیت، بارغم وجودم را برایم قابل تحمل کرده بود. چرا که راه پیش پام گذاشته وگفت چه کار کنم . دلم رو یکدل کردم وگفتم الهی به امید تو. سریع لباس پوشیدم و حرکت کردم . الان هم که خدمت شما هستم . اینجا پیش تو . شاید بگی خیلی پر روام، حق داری طلعت خانم ، حق داری . راستش ازخودم خجالت می کشم . شرمنده ام طلعت خانم ،شرمنده .هرچه ملامتم کنی حق داری. آره، بخدا حق داری. نادونی ها وجهالت های گذشته.توی این مدت خوره جانم شده اونوقتها که یه مدت گذشت، سرم به سنگ خورد و باد دماغم خوابید،دیگه نه شبم بودونه روزم، روز. به حرفات که فکر می کردم می دیدم حق ب اتو بود، اما دیگه دیرشده بود.تمام پلها را پشت سرم خراب کرده بودم . نه راه پس داشتم ونه راه پیش. پیرمرد ازخودش متعجب شده بود. برای اینکه جربزه این همه حرف زدن، جای دیگه، شاید،اما پیش طلعت خانم، باورنکردنی بود.برایش چیزی درحد معجزه بود. البته قبل ازحرکت برای اینکه دست گلی آب ندهد، جملاتی را درذهن خودش آماده کرده بود وبارها آن رامرورکرد تا پیش طلعت خانم به من ومن نبفتد، اما همه آنهارا ازیاد برده بود ، ولی چیزهایی که گفته بود ، بد نبود . تاز ه بعضی ازقسمت هایش شاعرانه شده بود . ته دل، از خودش راضی بود و واقعا به خودش امید وارشد. سکوت مرگ باری فضای اتاق کوچک و کاه گلی طلعت خانم را فراگرفته بود. انگار جبنده ای درآن نمی جنبید .اما این آرامش قبل ازطوفان ،ازیک سو خشم و نفرت زنی را درخود پنهان کرده بود، که چهره چروکیده،گیسوان سفید،دستان لاغر واستخوانی اش ،حکایت ازدرد ورنج طولانی ، قد عمریک انسان را نشان می داد، ازسوی دیگرپشیمانی وندامت مردی راکه حس عجیب و درد ناکی آزارش می داد. در حیاط منزل محصورشده زن ،سروصدای مرغان و خروس و اردک، قد قدکنان وق وقولی گویان،عالمی دیگری داشتند وبرای چند دانه غذا،آسمان راروی سرشان خراب می کردند. غازها که گردن درا زتری داشتند ،با چشمان خیره به درنیمه باز اتاق،چشم دوختند.خروسها نیزتاب شنیدن صدای گرسنگی مرغان رانداشتند،جستی زدند وخودشان را به بالای پلکان خانه رساندند، اما دریغ ازحضورطلعت خانم |