تبليغاتX
لزیرک
یادداشت های فرهنگی - اجتماعی - ادبی

میزان اراده از خواص فطری انسان نیست . انسان اراده را نه با  ارث

بدست می آورد ونه با اراده ضعیف ویا قوی به دنیا می آید،بلكه اراده

نيزهمانند بسیاری ازصفات درجریان فعالیت انسانی شكل می گیرد.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 1:45  توسط فروتن | 

داستان  

درخت گردو

  قسمت دوم

شمس الله باتفاق  کدخدا رفتند  پیش فرماندار. فرماندار ضمن اظهار ارادت به کدخدا ، توصیه های لازم را کرد وگفت : یاورخان آنقدر به گردن ما حق دارد که این کمترین کاری است که می توانم انجام دهد. کداخدا تشکر کرد وابلاغ حکم بخشداری را از دست فرماندارگرفت وگذاشت توی دست شمس الله . شمس الله کمی اضطراب داشت . این را می شد  از  چهره اش حدس زد.خودش را در پناه نرده کنار پله به پایین می کشید. کدخدا دستی روی شانه  اش زد و گفت: "بابت کارهم نگران نباش. درعرض دوسه هفته، چم وخم کار رایاد می گیری  یکی از کار مندان بخشداری از خودمانه. بهش سفارش می کنم یواشکی هوایت را داشته باشه. باریک الله پسر! ببینم چقدراز خودت عرضه به خرج می دی؟ اگه بتونی پیش  بالا ترا  خودت روخوب  نشون بدی، کاری می کنم سال دیگه،  یکی دیگه بیاد از دست توحکم  بخشداری بگیره. وقتی  بچه  زرنگ و باعرضه ای ازآبادی خودمان هست، چرافرماندارازولایت خان قلی باشه؟من ازاول می دونستم بچه زرنگ وباعرضه ای هستی.آخه بابات خیلی آدم کله شقی بود.خدا بیامرزدش . روی همون زمین چه علم شنگه ای به پا کرد؟.من نمی خواستم دهن به دهنش بشم والا خودش هم می دونست می تونم زمین راازچنگش در بیارم  درست می گم  مراد؟" .  مراد خیلی سریع گفت :

"بله آقا درسته ، همینطوره که می فرمایی". اما جهره شمس الله درهم پیچید. یاد  باباش افتاد که ازدست کدخدا چه سختی هایی کشیده بود .اعوان وانصارش مزرعه شانرا را به آتش کشیده بودند وآن سال را با چه سختی به بهاررسانده بودند. یادش آمد آن سالها که ده  دوازده سال بیشتر نداشت  در ذهن  کوچک بچه گی اش چه نقشه هاعلیه کدخدا می کشید. بار ها اورا تا حد مرگ زده بود. خانه اش را به آتش کشیده بود .همه اینها  را منتظر بود  بزرگ بشود تاواقعن عملی کند. حالا که بزرگ شده بود خودش را درپناه کد خدا می دید ودر سایه او رشدمی کرد.اما انگار چاره ای نبود. نمی توانست از آرزویی که در چند قدمی اش بود و سالها بانتظارش نشسته بود دست بر دارد .

شمس الله همانطور که به کدخدا وعده داده بود راستی راستی ازخودش عرضه به خرج داد و درست و حسابی پیش  بالاترا جا بازکرد . کدخدا هم از ذکاوت او خوشش آمد. با مقامات  با لا رایزنی کرد تا بالاخره توانست حکم ابلاغ فرمانداری شهررا بذاره توی جیبش. شمس الله از خوشحالی داشت بال در می آورد .خم شد ودست کدخدا رابوسید. کدا ازاین کارش عصبانی شد وزیرگوشش گفت : " پسر! فرماندار که پیش دیگران دست هر کس را نمی بوسد؟".فرماندار ازشادی د ر پوستش  نمی گنجید گفت:"کدخدا شماهرکس نیستی".کدخدا زد روی کتف فرماندارودستی به سبیلهایش کشید  و قهقهه ای سرداد  و روی صندلی ولو شد و گفت : ای پدر سوخته خوب  بلدی آدموساکت کنی .!!!

سالها گذشت.هرروز برشهرت آقای فرماندارافزوده می شد.هرچه بود خودش راوامدارکدخدا میدانست.دوست دیرین وقدیمی اش مراد،(پسر زرنگ توی روستا) ،همان بود که بود.مراد وقتی دید اوضاع  رفیقش رو به راه است، گفت می رم پیشش. الوعده وفا. شاید دستی به سرماکشید و زندگی مان را متحول کرد . بارها رفت توی فرمانداری اما موفق به ملاقات با فرماندار نمی شد. یک روز جلسه داشت. یک روز باز دید داشت. یک  روز در کمیسیون بود وفردایش هم  ادامه جلسه اول هفته بود . روز های پایانی هفته هم بدلیل فشردگی کار اصلا وقت سر خواراندن نداشت.

مراد سر خورده ونا امید قید ملاقات با فرمانداررا زد. روزی ازروزها که از شهرمی رفت بسمت روستا، در بیرون از شهرچشمش به پارچه نوشته ای خورد که در کنارجاده نصب شده بود بااین عنوان"افتتاح کارخانه قندوشکربدست فرماندارمحبوب وخدوم شهرمان جناب آقای محبی" فکر کرد شاید بتوانم اینجا اورا ببینم .نگاهی به اطراف انداخت.روبروی محل اسقرارسخنرانی فرماندار، درخت  گردویی بود بزرگ و تنومند. به خودش گفت : می رم بالای  درخت اونوقت فرماندار مرا می بیند می رم پیشش .

مراد کله سحر ،از روستا راه افتاد.  وقتی که هنوز هیچکس جلوی کار خانه نبودند خودش را به بالای درخت رساند . مردم آرام آرام جمع می شدند وهر لحظه بر تعدادشان بیشتر می شد. عده ای هم در پناه درخت گردو قرار گرفته وباهم اختلاط می کردند.هر کس چیزی می گفت.  یکی می گفت: "دیگه مجبور نیستیم چغندر مونو به دلالا بفروشیم. می دیم به کارخونه". دیگری می گفت :  "دیگه لازم نیست بچه هایمون برن سرمیدون گردن کج کنند تا یکی برای حمالی اونارو ببره" .  دیگری می گفت :"بابا خیلی دلتون  را صابون نزنید . به همین سادگی ها هم که می گید نیست . شما  فکر می کنید رییس روسای کار خانه چه افرادی  هستند؟ همون دلالها ی دیروزند .تازه فرماندار ومعاون ومشاورآنقدر دوست وفامیل آشنادارند که نوبت به من و تو بچه های ماها نمی رسد". مردی  که تازه از راه رسیده بود شروع کرد به تعریف کردن از فرماندار . از قاطعیتش  حرف زد  و اینکه آدم کوچکی نیست وقبلا شهر بزرگتری را ریاست می کرد. بحث ها زیر درخت بالا گرفت. شده بود عین محکمه. یکی در رد ودیگری در دفاع . فردی میانسال با ریشی که جوگندمی  به نظر می رسید، کلاه نمدی روی سرش راجابجا کرد و توی حرف آن جوان  که با حرارت زیاد حرف می زد پرید و گفت : "پسر جان ما همه جورشو دیدیم. خیلی عجله نکن جوجه را آخر پاییز می شمارند". مردی که ساکت به تنه درخت تکیه داده بود ودستهایش را روی زانوهایش رها کرده بود  طاقتش تاب شد ووارد بحث شد." آقایان کجای کارید. مگه نشنیدید؟"مردی میانسال وآفتاب سوخته دگمه های جابجا شده پیراهنش را درست کرد وگفت: "مگرچه شده".  گفت : " پای فرماندار گیره. با یکی ازخانها دست  بیکی کرد وکلی از زمین ها ی منطقه را  با لا کشیدند .  همین  روز هاست  که کله پا بشه".                                                        مراد از بالای درخت همه چیز را می شنید . با حرف یکی قند توی  دلش آب می شد  واز گفته های دیگری ماتم می گرفت . خودش را سپرد به دست سرنوشت . بعد از یکی دو ساعت تاخیر، ماشینی مشکی رنگ با شیشه های دودی جلوی کارخانه ترمز کرد. ناگهان چشمش به جمال زیبای  دوست عزیزش منور شد . اول فکرکرد اشتباه می کند کمی چشمهایش را مالید وخیره شد اما نه ،انگار خودش بود .ولی چقدر عوض شد! خیلی خوش تیپ به نظرمی رسید.کت وشلوارسرمه ای با یک پیراهن شیری رنگ، کلی ابهت بهم زد.ماموری درب ماشین راباز کرد وآقای فرماندار پیاده شد.راستی راستی زمین" بالاسر" نوش جون کدخدا."مش صفدر نبودی این هیبت وعظمت پسرت  را ببینی". فرماندارشروع کرد به سخنرانی:

"به همه خیر مقدم می گم . دوستان! همه ما اینجا جمع شدیم تا شاهد افتتاحیه نتیجه تلاش فرزندان شما باشیم. فرزندانی که آینده سازاین مرزوبوم هستند.ما باتفاق مجموعه مسولین شهر تصمیم گرفتیم آستین هارابالا زده وشهرمان رااز نوبسازیم .ایجاد اشتغال کنیم. بهداشت ورفاه راتادور ترین نقاط این منطقه ببریم . بعنوان نماینده دولت، هیچ عذری راغیر از خدمت نمی پذیرم". مراد چشمان خیره اش را به فرماندار دوخت. باورش نمی شد این شمس الله خودشان بودکه این قدر لفظ قلم وزیبا حرف می زد؟!!!.راستی راستی آدم که رییس بشه خود به خود همه چیزدرست میشه حتا حرف زدن وشکل وشمایل. تازه مراد روزی که به فرمانداری رفته بود شنیده بود،اسم فرماندارهم عوض شده."افشین محبی". مراد محو تماشای جمال دوستش بود،هرازگاه دستی تکان می داد. چندتا ازشاخه های درخت راکنار زد تابهتر دیده شود. اما انگار نه انگار. هیچ عکس العملی از دوستش ندید .دیگه مایو س شده بود واز اینکه فرماندار توجهی به او نکرد سر خورده شد. در راه باز گشت به ده، باکدخدا برخورد کرد وازش خواهش کرد یه جوری سفارش شو به فرماندار بکند. کد خدا گفت: "راستش سرش خیلی شلوقه . می دونی که این  روزها سخت می شه دیدش. روزها که یک سره دنبال کارهای اداریشه  و شبها یک خورده سرش به کتاب گرمه. آخه کم سواد بود، باین ور و آنور زدیم  تا بلکه  بتونیم براش یه مدرکی جور کنیم". کدخدا لبخندی زد وگفت: "به هرحال هم ولایتی ماست باید دستش را گرفت!!! .  آخه پدر سوخته بد جوری خودشو توی دلمان جاکرد.اگر یه خورده بال وپرش را بگیریم می تونه تا وزارت هم خودشو بالا بکشه".کدخدااز مراد تشکرکرد وگفت :" با این جنسی که داره،خانهای اطراف که هیچ، تک وپوز استاندارراهم می تونه به خاک بماله.البته زمان می خواد". ولی کدخداازافراط گری فرماندارکمی نگران بود ومی گفت: "می ترسم  بعضی از خل بازیهایش کار دست مان بدهد".  مراد بدون اینکه چیزی فهمیده باشد ،گفت: "نه قربان حواسش هست".

روز ها وماهها از پی هم آمدند ورفتند. روزی از روزها مراد خسته وکوفته از کار در مزرعه  دست کشید و  راهی خانه اش شد. چندتا از زمینهای اهالی را پشت سر گذاشت وبه آبادی رسید .در ابتدای ورود به ده، توجهش به هم ولایتی هایش جمع شد که جلوی منزل مش صفدر یعنی پدرفرماندار گرد هم آمده بودند .مکثی کرد و راهش رابطرف خانه فرماندار کج کرد. پرسان پرسان رسید دم دراتاقی که مراد درآن نشسته بود.بانگاه به فرماندار تعجبش بیشتر شد .نه از کدخدا خبری بود ونه از اعوان وانصارش. یکی از هم ولایتی های مراد که چهره بهت زده اش را مشاهده کرد  زیر گوشش گفت :"از کار عزل شده. فرمانداربادیدن مراد بلند شد و بغلش کرد و در کنارش نشاند.باهم چاق سلامتی کردند و از هر دری حرف زدند. فرماندار یاد وعده ای افتاده بود که به مراد داده بود وگفت : خوب دوست عزیز توی چند سال که ما فرماندار بودیم چرا به ما سر نزدی؟مراد (که فرماندار برایش همان شمس الله قدیم شده بود) گفت: راستش چند بار اومدم اما به من راه ندادن . یه روز گفتند جلسه داری ویه روزمی گفتند بازدید داری و بالاخره هرروز یه کاری داشتی. یادت میاد پار سال می خواستی اون کارخانه قند وشکررا افتتاح کنی؟ شمس الله گفت: خوب،خوب چطورمگه؟. مراد گفت: "اومدم اونجا و رفتم بالای اون درخت گردوی بزرگ  درست روبروی محل سخنرانی، تا شاید اون بالا منو ببینی" . شمس الله گفت : "مگر اونجا درخت گردو داشت؟".

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 1:1  توسط فروتن | 

داستان  

درخت گردو                                                                                                                قسمت اول

 در رزو گار نه خیلی دورو نه خیلی نزدیک، فردی بود مال همین آب و خاک وهمین مرزوبوم .اما بقول قدیمی ها  یک کمی  توی دماغش باد افتاده بود و یه جورایی تاقچه بالا می گذاشت . بین خودش و اطرافیانش فرق  قایل  بود. یک سروگردن که چه عرض کنم ، خیلی بیشتر . خودش  را تحفه ای می دید که لنگه اش تا آن  دور دورا هم نمی شد   پیدا کرد . تحفه ای که فکرمی کرد تارو پودش از همه آنهایی که با او زندگی می کردند، جدا بافته شده است !!!.   برای همین  هیچ وقت  دست به سیاه وسفید نمی زد وراست راست راه می رفت ومی خورد ومی خوابید . پدر ومادر  بیچاره اش   باچه  آمال و آرزویی  بزرگش کرده بودند تا کمک حال دوره پیری شان بشود ،اما حالاسنگینی اش افتاده بود روی گردنشان. گردنی که بار سنگینی سررابزوربدوش می کشید.!!

"گل با نو" زنی بود حساس و زود رنج . البته خودش  معتقد بودهر وقت حرس  بخورد  چاق  میشه. شاید هم  برای رد گم کردن و اینکه مثلا خدای نکرده چشم نخورد و مردم فکر نکنند زیادی به شکمش میرسد! .    غصه بیکاری پسرش بلایی شد که مثل خوره افتاده بود به جانش. باین در و آن در می زد  تا  بلکه بتواند  راه حلی پیدا  کند . دست خودش نبود . پیش هر کس وناکسی سفره دلش را باز می کرد و از درماندگی اش   حرف می زد .   گاهی  وقتها که  از   در  و همسایه ویا آشنا و  فامیل دور و نزدیک  آدرسی پیدا  می آورد ،  چادر راه راهش را   به سر  می کرد  و پیشانی بند مشکی که  یک  دور  روی سرش  می چرخید ،  دوباره  دو  طرفش را  روی  پیشانی اش گره می زد و مقداری  پول لای  جورابش می گذاشت وراهی این دیار وآن آبادی می شد .  ولی کاری از  پیش  نمی برد . پیش  هر دعانویسی   در اطراف و اکناف   ولایت رفته  بود. هرکدامشان یه نسخه می پیچیدند وهر کس یه جورمی گفت. یکی می گفت  ازما بهتران  بهش نظر کردن ، دیگری می گفت: جادو بخوردش دادند . پیرزنی گفت:

" نصف شب از کنار قبرستان ، یاتنها از زیر درخت گردو رد شد واینطور هوایی شد."  البته  این یکی دیگه  داد گل بانو را  در آورد که :"آخه خانم جان! پسرم شبها تا حیاط خونه مون می ترسه بره،اونوقت قبرستان رفتنش کجا بود؟   دعانویس هم برای اینکه پیش  گل بانو کم نیاورد گفت :"  من که از خودم  نمی گم ، کتاب داره  می گه . بیانگاه کن.  اینا  اینجا .  کتاب  که  دروغ  نمیگه." گل بانو  روی  دستهایش کنده زد و گردنش را به سمت کتاب  دراز کرد  ولی بدون اینکه  چیزی  فهمیده باشد،   سر جایش نشست وساکت شد.

" صفدر" مردی که سختی روزگار آرام آرم قد رسا و قامت بلند اورا کمانی می کرد، گاهیوقتهاازسرخستگی عصبانی می شد  و دستهای پینه  بسته اش که پر ازخطهای  کج و ماوج بود به سمت پسرش  دراز می کرد ، به نوک  انگشتان  دستش اشاره می کرد  ومی گفت:

" نگا کن پسر ! نگا کن!.  از بس سوزن  گوال دوز  بهش خورده اینطور سوراخ  سوراخه .  آخه پسره  بی عقل و  خل وچل، تو که جد اندر جدت پالون دوز بودند ، تو را چه  باین حرفا . ببینم به چی  می نازی که  اینقدرغوم پوز درمی کنی ؟!   ها؟! اگه به هیکل و قد و قواره باشه ، خوب خیلی ها  از تو جلوتر ند .  اگه  به مال و منال  باشه ، با  این  سن  وسال هنوزنمی تونی پول جیبیت رودر بیاری؟ اگه به تحصیل وعلم باشه، شش کلاس سواد که بیشتر نداری ؟ هرچه  قد کشیده باشی و هیکل گنده کرده باشی ، در عوض عقلت همانطورراکت مونده وهر روز داره آب می ره وکوچکتر می شه. پسرم از خر شیطون پایین  بیا  و  اون ابلیسی  که   تو جلدت  رفته   لعنت بفرست  و  از  فردا  و ردست خودم  کار کن . هم کمک حال من میشی وهم یک حرفه یاد گرفتی وبدرد آینده ات خورد."

شمس الله   جوانی  بود  مثل  همه   جوانهای دنیا ، با آمال وآرزوهای  جوراجور، البته ا آرزوهای او یه طورایی با آرزوی  بقیه فرق می کرد. آرزوهایی که هم دور ودراز بود وهم  دست نیافتنی تر . از   آن  لقمه هایی که  باید مواظب می  بود تا نکند خدای نکرده یک روز خفه اش کند . ازبچه گی اش همینطوربود.همیشه  ادعای گنده تر از خودش داشت  و  بقول دوستهایش خارج از کوپنش حرف می زد.  بچه ها از کودکی اسمش را گذاشته  بودند " شمسی شیپورچی " ( چون عادت داشت هر وقت کسی را صدا  می زد، دستهایش را مشت  می کرد و جلوی دهانش می گرفت )  شمس الله تصمیمش را گرفته بود  وگوشش  بدهکار حرفها ی  جوراجوری که هر روز بعنوان پند و اندرزونصیحت از این  وآن می شنید  ، نبود . شاید باین علت بود که باندازه کافی به عقلش اعتماد داشت .  حتا  مدعی بود  ریزش  موهای جلوی سرش هم  بخاطر عقل و تدبیر زیادی است. نه  به  نصیحت کسی گوش می کرد ونه حاظر بود دست از بلند پروازی  هایش دست بردارد!. از سرکوفتهای پدر ومادرش هم طاقتش تاب شد وتحمل این همه خواری وسرزنش برایش ممکن  نبود.   دست به  کار شد و به   دوست دانا وزرنگش ، پناه  آورد  و  اورا  مورد مشورت   قرار داد  . از او خواست  تا  از عقلش  کمک بگیرد  و  برایش راه حلی  پیش پا  بگذارد. مراد گفت :"  ببینم چه کارمی تونم  بکنم" . اما پیش شرط هایی گذاشت .  از جمله اینکه اگردستش به  جایی  بند  شد ، او را فراموش  نکند و  نگاهی  به  پشت سرش بیاندازد . شمس الله  برای  رسیدن  به  آرزوهایش حاظر بود دست به هر کاری بزند! ،برای همین خیلی سریع گفت:

" ای بچشم ، شما چون بخواه! . کارا رو  راست وریس بکن  بقیه اش با من .اصلا تورو می برم وردست خودم . خوبه؟" مراد که خونش از حرفهای دوستش به جوش آمده بود  گفت : " خوبه ، خوبه !! خیلی  دور  ورندار ، هنوز نه  بداره نه بباره ( می بلم ولدست دست خودم ؟!!! )".

شمس الله روی حرفهایش پافشاری کرد و گفت: "پسر قلی بیگ، یادت میاد، توی مدرسه چقدر خنگ تشریف داشت؟ الان در مرکز  برای خودش  چه برو بیایی داره ؟ مگه من چه ام از او کمتره ؟ تیپ وقیافه که داد می زنه !!! یه همت می خواد که اونم دارم .!!! و. . . " مراد  حرفش را قطع کرد و گفت :

"کجای کاری ؟! پسر قلی بیگ، پسر قلی بیگه .!! شوهر آبجی بزرگه اش ،باجناق پسر کد خدا است . تازه قلی بیگ خودش هم سر وسری با دربار داره . اینو توی خونه کدخدا تعریف می کردند  ".

مراد  مردی بود با قدی کوتاه واندامی لاغروچهره ای سیاه سوخته . اوهم مثل دوستش  چند سالی  مانده  بود  تا  به سن وسال پختگی  برسد . اما هرچه بود  آدم سرزنده  و دارای پشتکار بود . و از مرام و مروت و جوانمردی  هم   ته مایه  هایی داشت . همانطور که قول داده بود  بدنبال ستاره بخت شمس الله راه افتاد . از آنهایی که  فکرمی کرد پشمی در کلاهشان  هست، کمک می گرفت ومشورت می کرد.  بعضی ها مسخره اش می کردند. بعضی تشویقش می کردند .  و در این میان از  راهنمایی بعضی ها نیز بهره لازم را می برد،تا اینکه یک  شب از کوچه تنگ وتاریکی که خونه کاه گلی شان  در انتهای آن قرار  داشت بیرون آمد و راهی منزل شمس الله شد . شمس الله که بادیدن دوستش سر از پانمی شناخت ، شور وشعف همراه با  اضطراب ، امان از کفش برید و پرسید:" شیری یا روباه ؟" مراد  مکثی کرد و سرش را بالا آورد .  نگاهی  به  چهره  شمس الله  انداخت  و گفت: " واقعا فرماندار باین عجولی نوبره! " . شمس الله  قند توی دلش  آب شده بود گفت: "یعنی به همین راحتی ؟"  مراد گفت: "باین راحتی راحتی  که شما می گی نه، ولی یه قولهایی گرفتم ."مراد به پشتی  ترکمنی  کنار بخاری که گوشه اتاق قرار داشت تکیه داد و گفت :" ولی  یکم خرج داره. البته  بستگی داره  بخواهی چی کاره  بشی؟  اگر بخواهی یه کارمند ساده بشی خرجش زیادنیست ."مادر شمس الله با سینی برنجی که دواستکان چای قند پهلودر آن قرار داشت ، از در وارد شده بود گفت:

"آقا مراد! پسرم!  خدا خیرت بده مگه تو واسه بچه ام یه کاری بکنی . انشاء الله نور به قبر مادرت بباره .چه زن  نازنینی بود "  مراد تشکر کرد و گفت : " بروی چشم مادر.  خیالت  راحت باشه." و ادامه داد : "داشتم  می گفتم بستگی  داره بخواهی چکاره بشی ؟".

شمس الله گفت : "فرماندار." مراد گفت:" ببین هر چه پول بدی همون قدر آش می خوری . فرماندار شدن خرج داره. تازه اول باید یک مدت بخشدار ویا معاونی ،چه می دونم از این چیزا بشی." شمس الله گفت: " دو تا  گاومونو  بفروشم  پولش کفاف می ده ؟" مراد گفت: "برای فرمانداری نه. باید زمین بالاسر را هم بزاری روش." شمس الله یکه خورد و گفت:" بابام مریضه بشنوه سکته می کنه ومی میره .می دونی بابام باکدخدا  بابت زمین بالاسر چه کل کلی داشت ؟" مراد اختیار کار را  به  شمس الله واگذار کرد  وبلند شد و رفت.

شمس الله چاره ای ندید جز اینکه  صبر کند وخودش را به دست سرنوشت  بسپارد وچشم امید به آینده ای بدوزد که معلوم نیست کی می خواهد خودش را روکند.  روزها را بامید  بهبودی پدر  پشت   سرگذاشت .شبها آرزوهایش را نشخوار می کرد ودرعالم خیال، خودش را برای  لحظاتی اون جایی  می دید  که فکر  می کرد باید باشد .اما اجل مهلت نداد تا پدر جشن ریاست فرزندش را شاهد باشد. با اینکه غم از دست دادن پدر شمس الله راعزادارکرده  بود ولی یه طورایی جاده ریاست هم برایش هموار شد بود. گل بانو وقتی پی به مقصود شمس الله برد،گریه وزاری راه انداخت وگفت: "پسره نا اهل ، هنوز آب غسل  اون خدا  بیا مرز خشک نشده ، چوب حراج زدی به مالش ؟  می دونی بابت اون زمین چه بد بختی کشیدیم و کد خدا چطوری ما را به  خاک سیاه نشاند؟اما تو می خوای نمی دونم برای چی ، مفت مفت دودستی بدی  به مردم؟ "  شمس الله سعی می کرد  در اهمیت  کارش حرف بزند و خیالش را از هدر ندادن زمین را حت کند. گل بانو عصبانیتش فروکش کرده بود    و به حرفهای شمس الله  گوش  می داد.  مادر بیچاره که احساس کرده بود مقاومت او بی فایده است پرسید  حالا فرماندار شدن چی هست؟ شمس الله گفت :  مادر،   فرماندار شدن یعنی کسی که همه از او دستور می گیرند . همه باید  به  امر او کار کنند . مادرش گفت : من که نمی فهمم چی می گی ؟. بگو  ببینم یعنی اگه فرماندار بشی می تونی کدخدارا سیاست کنی  و پوزه اش  را به خاک بمالی ؟

شمس الله گفت : "کجای کاری مادر؟!من میشم رییس شهر.  کدخدا کیه . باید  بیاد جلوم زانو بزنه ." چهره  گل بانو  از  حرفهای پسرش، راستی راستی گل انداخت و گفت:  شمس الله  راست  می  میگی؟ شمس الله گفت : دروغم چیه ؟ . مادرش گفت: آبارک الله پسر ، توی دنیا که نتونستی  دل بابات ر و شاد کنی ببین می تونی توی اون دنیا خوشحالش کنی ؟!

  مراد این بار با دست پر بدنبال کار شمس الله راه افتاد.  مقدمات کارا فراهم کرد . وعده وعید ها و خواسته های شمس الله  را به هم پیوند زد  وبعداز آن هم جشن مفصلی را تدارک دید.  جشنی که بقول  گل با نو  می شد  با پول  آن   مراسم جشن عروسی  یک عروس داماد را راه انداخت. مراد  دوستش را صدا زد  و زیر گوش او یواشکی گفت : "  کدخدا را شخصا دعوت کند." شمس الله گفت :"آخه. . . "مرادتوی حرفش پرید و گفت : "آخه  نداره بزرگ  ولایته . باید توی  مجلس  با شه.  تازه  باید یه عمر ممنودار کدخدا باشی .اوبود کار ها را درست کرد". شمس الله تعجب کرد وگفت:" راست می گی ؟"مراد گفت: فکر نکردی آدم یه لا قبا یی مثل من که تا دم دروازه شهر راه نمی دهند، کی رو دارم که بخواد برام  کارکنه ؟ها؟!.  اونم  کار باین  مهمی؟! شمس الله  یکه  خورد ، جازد وگفت:" به ننه ام چه بگم؟". مراد گفت: "حالا یه دعوت بجایی برنمی خورد . تازه با این کارت کدورت های گذشته از بین میره ".گل بانو  که می دید دیگه کاری ازش ساخته نیست ، ساکت شد وحرفی نزد.

روز معارفه گل بانو پسرش را با سلام وصلوات از زیر قرآن واز روی دود اسپند رد کرد. مقداری آب که توی کاسه ریخته بود پشت سرش ریخت وتا سر کوچه اورا بدرقه کردوبه خدا سپرد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 1:18  توسط فروتن | 

                       میلاد مسعود" مولی الموحدین" مبارک باد

                                      برگی از نهج البلاغه

آگاه باشید!  امروز ،  روز  تمرین  و آمادگی ، و فردا  روز مسا بقه  است . پاداش

برندگان ، بهشت  و کیفر عقب ماندگان  آتش است. آیا کسی هست که پیش از مرگ

از اشتباهات خود ، توبه کند ؟  آیا کسی  هست  که قبل از  فرا رسیدن  روز دشوار

قیامت ، اعمال نیکی انجام دهد؟

آگاه باشید ! هم اکنون در روز گار آرزوهایید که مرگ را در پی دارد . پس هر کس

در ایام آرزو ها ، پیش از فرارسیدن مرگ ، عمل نیکو انجام دهد ، بهر مند  خواهد

شد و مرگ او را زیانی نمی رساند وآن کس که در روز های آرزوها ، پیش  از فرا

رسیدن مرگ کوتاهی کند ، زیانکار ومرگ او زیانبار است . همانگونه  که به هنگام

ترس و ناراحتی برای خداعمل می کنید، در روز گار خوشی وکامیابی نیزعمل کنید.

آگاه باشید! هرگز چیزی مانند بهشت ندیدم  که خواستار آن  در خواب غفلت باشد ،

ونه چیزی مانند آتش جهنم ، که فراریان آن چنین در خواب فرو رفته باشند.

آگاه باشید! آن کس را که حق منفعت نرساند ، باطل  باو زیان  خواهد رساند ، و آن

کس که هدایت راهنمای او نباشد ، گمراهی اورا به هلاکت خواهد افکند .

آگاه باشید !  به کوچ کردن  فرمان یافتید و برای جمع آوری توشه آخرت راهنمایی

شدید همانا ، وحشتناک ترین چیزی که برشما می ترسم ، هوا پرستی  و  آرزوهای

دراز است . پس ، از این دنیا توشه برگیرید تا فردا خود را با آن حفظ نمایید.

نهج البلاغه خطبه 28

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 6:36  توسط فروتن | 

در صد ی  از مردم گرفتار"عقده حقارت" هستند.منشاء

احساس  حقارت ها  در  واقعیت یا  تجربه  نیست  بلکه

ناشی از نتیجه گیری است که ازواقعیت می کنیم وناشی

از ارزیابی ما از تجربه ها است .اطلاع از کمی مهارت

یا دانش  نیست که ما را  دچار عقده حقارت می کند وبر

زندگی ما اثر می گذارد، بلکه این "احساس" حقیر بودن

است که این کار را انجام می دهد.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 2:27  توسط فروتن | 

احساس حقارت تنها به یک دلیل به وجود می آید :

خود را با هنجار خویش  مقایسه  نمی کنیم .  بلکه   هنجار دیگران  را ملاک  مقایسه  قرار می دهیم . وقتی این کار را می کنیم ، همیشه بدون استثنا در ردیف دوم قرار می گیریم. اما چون فکر می کنیم و معتقدیم که باید در رابطه با هنجار شخص دیگری  قیاس شویم  احساس  زبونی می کنیم ونتیجه می گیریم که حتمااشکالی درکارمان هست. نتیجه منطقی این طرز استدلال این است که  به  بی  ارزش بودن خود رای میدهیم .فکرمی کنیم لیاقت وموفقیت وخوشبخت شدن را نداریم .اماشماباورکنید:

پست تر نیستبد.

برتر هم نیستید.

خیلی ساده خودتان هستید. شما ، شما هستید.  به عنوان یک شخصیت با هیچ شخصیت دیگری رقابت نمی کنید. شما یک فرد هستید ، منحصر به فردید .  مثل هیچ شخص  دیگری نیستید  و هیچ وقت   نمی توانید  مثل شخص دیگری بشوید.قرار نیست مثل  دیگران شوید  و دیگران هم  قرار نیست  مثل  شما شوند  خداوند انسان قالبی  نیافریده که  بگوییم همین است وبس. هرکس را که آفریده منحصر به فرد است.خداوند مردم را کوتاه وبلند ، ریزودرشت، لاغر وچاق ، سیاه وزرد وقرمز وسفید آفریده است. هیچ جثه ،شکل یا رنگی را به دیگری ترجیح نداده است.

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 0:11  توسط فروتن | 

مدتها  پیش  در یکی  از کتاب  فروشیها  به کتابی  بر خورد  نمودم  با عنوان"رمزپیروزی مردان بزرگ"  . کتابی است بسیار مفید ، جالب  و خواندنی . هنگام مطالعه سعی کردم نکات جالب توجه را یادداشت بر دارم .  حیفم آمد دوستان از آن محروم  شوند . بنابراین    تصمیم گرفتم گاهن این یادداشت هارا تحت عنوان  "راز کامیابی"    به علاقمندان تقدیم   دارم .

این کتاب در باره انسانهایی (از شخصیتهای بزرگ علمی و دینی گرفته تا سیاستمداران و . . .)است که  درطول زندگی   به موفقیت دست یا فته ،از سختی ها عبور کرده اند و  سدها را  شکسته  و  موانع را یکی  یکی  پشت  سر  گذاشته اند  وبه کامیابی وسعادت رسیدند.

نام کتاب: "رمز پیروزی مردان بزرگ".

نویسنده:  جعفر سبحانی

ناشر:  انتشارات نسل جوان

قطع جیبی.   232 صفحه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 4:16  توسط فروتن | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ

پیوندهای روزانه
وقتی که دختر هستم مردم بیشتر پول می دهند
بررسی مالکیت فکری از منظر حقوق اسلامی
اسلام را با همین رنگارنگی اش باید دید
تساهل و تسامح در مشرق زمین
شاهنامه شناسنامه ملی ماست
معلم شهید
خيام، يادگار ماندگارتاريخ حكمت و ادب ايران
یک ورق قرآن، پنج میلیون دلار
آرامگاه شمس تبریزی کجاست؟
تبليغ مسيحيت
"عشق و زندگی"
75 كشور، در نمایشگاه كتاب تهران
مسائل جنسی، ريشه نيمی از طلاق‌ها در ايران
آرزوی من آگاهی زنان از حقوقشان است
مدارس به‌ جای آموزش فقط اداره می شوند
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
آرشیو موضوعی
همنشین دل
نکته ها
آن روی سکه
راز کامیابی
برگی از نهج البلاغه
لزیرک کجاست؟
بخت اول (داستان)
سلام آقای رییس!!!(داستان)
هوو (داستان)
درخت گردو (داستان)
قصه غصه(داستان)
در کوچه های نیاز(داستان)
حرفهای تنهایی(داستان)
دام محبت(داستان)
عرض کوچک(داستان)
لزیرک به روایت تصویر
دعا
قرآن و زندگی
0
ازرنجی که می بریم!
پیوندها
شیخ رجبعلی خیاط
آیت الله منتظری
دکتر شریعتی
دکترسروش
کانون پژوهشگران فلسفه وحکمت
مرکزجهانی اطلاع رسانی
پاسخگویی به شبهات دینی
خبرگزاری آفتاب
سایت سخن
کارگاه داستان
طب قرآنی
پیام وشتان
سکوت ساحل
ایران اسلام
آسمان مال من است
وقتی تو بیایی
خدایا! صدایت می کنم. . .
دختردریا
تا بی نهایت
به خداایمان داری؟
ترانه های کودکان
مشاوره حقوقی رایگان
جفنگیات
اوقات فراغت مریم
سرجار
شمال نیوز
غدیر سبز
بانک مقالات فارسی
گوهر زمان
کاکتوس
عرفانی ادبی
ماجراهای تعطيلات حاج آقا و من
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان

 
< /body>