تبليغاتX
لزیرک
یادداشت های فرهنگی - اجتماعی - ادبی

 

 عمل واحساس شما ،نه برحسب شکل حقیقی اشیا بلکه  ناشی  از

 تصویری است  که  از  این  اشیا  در ذهن   خود   دارید.  در  باره

 خودتان ،  دنیا ی تان   ومردم  دور وبر، تصویرذهنی  بخصوصی

 دارید . با حقیقی  پنداشتن این تصاویر است که رفتارتان  مشخص

 می شود.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 1:0  توسط فروتن | 

"امروز فردایی است که دیروز در انتظارش بودیم."

چه زمانهایی که از دست دادیم ! چه وقتهایی که درآرزوی دیدارش  به انتظار نشستیم ،  اما به   هنگام ملاقات، در آن   پرسه  زدیم   تا  از دستمان  پرید .  چه  فرداهایی که از دستمان رفت ؟!  چه   فرداهایی  که از  دستمان می رود؟!  و  فرداهایی  که   ای کاش

در  خیالمان  نگه   می داشتیم ، و با آن  زاویه  دید  آینده مانرا وسعیترمی کردیم و به   آن دلخوش  می کردیم .  چه  فرداهایی   که  دیروزشان  کردیم .  کجاست  آن  مزرعه    زیبا  که   در آن امید  کشت  کرده   و  با  آرزو  آبیاری  می کردیم ؟!.   راستی   چرا   زمان  درو (فردا)، باغفلت از آن می گذریم؟ . از دانه هایش  چیزی  نمی چینیم  و  از   خوشه هایش بهره ای نمی بریم ؟ و چه زیبا  گفته اند:

        لحظه ها را  گذراندیم  که

        به" خوشبختی"  برسیم

        غافل  از آنکه   لحظه ها  

       همان  خوشبختی بودند."

یادمان هست دیروز  برای آمدن  فردا  چه نقشه ها  ریخته  بودیم؟ . برنامه ریزی کرده   بودیم  و  چه خوابها  برایش  دیده بودیم ؟. آمال وآرزویمان را در آن   می کاویدیم؟.   ولی چه شد که به یکباره از دستمان پرید ؟! . اصلا   معلوم شد  چطوری  فردا  را به دیروز تبدیل کردیم؟ دریغ از به تاراج کشیده شدن لحظه ها . دریغ از زمان برباد رفته      و دریغ از فرداهایی  که  باید دیروز شود.

و. . . فردا آمد و دیروز شد. پس ، فردا را در یاب. زندگی لحظه ها است. در لحظه ها  زندگی  کنیم . باشد  تا  در عالم  ماده کامیاب ودر ماوراء رستگار شویم.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 0:17  توسط فروتن | 

درون شما،هر کس که می خواهید باشید وهر اندازه که  فکر کنید

 شکست طلب هستید ، نیرویی نهفته است که می توانید با آن هر  

 کاری را که برای خوشیختی و موفقیت احتیاج دارید انجام دهید .   

 همین حالا درون شما نیرویی نهان است که می توانید  کارهایی

  که در خواب هم تصور نمی کردید انجام دهید . به  مجرد  آنکه    باورتان را تغییر دهید ، این نیرو در اختیارتان قرار می گیرد.

  "    کافیست   خود  را  از   خواب   مصنوعی  بیدار  کنید"

  برداشتهای "نمی توانم" ،"ارزش ندارم" ،"استحقاق ندارم"

  و سایرطرز تلقی های خود محدود کننده را کنار بگذارید.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 1:58  توسط فروتن | 

 

در حقیقت مادام که   تصور از خویش منفی باشد ،  امکان  اندیشه  درباره  یک موفقیت خاص وجود نخواهد داشت.

اگر در ذهن، خود را زبون، شکست خورده و بی اهمیت می بینیم،      باید فورا خود را ازشراین تصویرخلاص  کنیم وسرهایمان را بالا   بگیریم این تصویر بدلی است  وبدل را باید کنار گذاشت.

 به  کمک مکانیزم خلاق  درون ، می توانیم  بهترین خویش را  بیابیم، کافیست که در خیال،خویش مورد نظرمان را تصور کنیم  وخود  را در نقش تازه ای  که می خواهیم  ببینیم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 0:51  توسط فروتن | 

حرفهای تنهایی

      "این دم غروبی  می خوام  یه خورده  دبرتر برم خونه. یه دینا  با ت حرف دارم . می خوام

  کمی باتو اختلاط کنم . شاید دیگه فرصت نشد.

  غم بزرگی روی  دلم  دم کرده  و قد  کوه سنگینی  می کنه . آخه می دونی ،  طول هفته  بانتظار

  حالا زنده ام  تا بیام  اینجا ،  پیش تو . کنارت  بنشینم  و سکوت  یک هفته  را  بشکنم .   روزا

  در آن  خونه  سوت وکور،  به امید  دیدار تو،  سر می کنم .  خونه ای  که در و   دیوارش  هم

  با من غریبی  می کنند.  خونه ای که  یک روز  برای خودش  برو  بیایی داشت . اما  حالا وقتی

  چراغ  نیم سوز عمرمن هم که خاموش بشه،  کور سوی آن   توی  تاریکی گم میشه .   دیگه  

   اونقدر تنهام که اگه روزی چشمام  را  روی هم  گذاشتم ، کسی نیست تا پای جنازه ام دو قطره

  اشک  بریزه . اما من  برای تک تک  ستاره های  خاموشم  گریه کردم . به سر  و  سینه زدم .

  میدونی که !!  حتا برای تو."

       سیاهی شب ، رفته رفته خود را برمحیط اطراف تحمیل می کرد وپستی وبلندی های طبیعت

   را یک نواخت و یکدست کرده بود . تنها  صدای  جیر جیرکها  بود که  از توی بوته ها و درختان

   اطراف با پیر مرد همنوایی می کرد. هرکدام چیزی می گفتند وپیرمرد درد فراق را نوحه دل کرد

   ونجوا سر میداد . دستان لاغر ونحیف خود را در پالتوی کهنه ورنگ و رو رفته اش قایم کرد و

   قامت خمیده اش را در کنار سنگ قبرزنش پناه داد وگفت:

  "خوب به حرفام گوش کن . حواست که هست؟ خدا را شکر.

   یادت میاد خونه که بودی روی عکس حمید   چه بگو مگویی داشتیم ؟ همیشه  باید  روی تاقچه

   روبروت می ذاشتی ؟ منم از این  بابت کلی عصبانی  می شدم.  حالا  دیگه کنار هم منزل کردید.

   نگاه کن، سمت راست تو خوابیده . برای همینه که  اینهمه آرامی  و دبگه  مثل  اون وقتها  کله

   شقی نمیکنی! . یادت میاد اون شب، غروب پنجشنبه پام درد می کرد ، خودت تنهایی راه  افتادی

    و گفته بودی یک تک پا می ری فاتحه بخونی وبرمی گردی  ؟  نمی دونم  چرا د ل شوره  گرفته

   بودم. خواستم مانع شوم وبگم نرو ، دلم نیومد ولی اضطراب کل وجودم را چنگ  انداخته   بود.

   قلبم  درد گرفت . نمی دونستم  برای چی ،  با    اینکه هنوز دم  در  بودی   و از  جلوی   چشمم

   دور  نشده  بودی ،  احساس  تنهایی و غربت عجیبی  بمن دست داده  بود .  سرم   را به آسمان

   گرفتم و  گفتم :"خدایا خیر  پیش بیار" آخه می دونی ؟!هر وقت همچون حالی بمن دست می ده

   بدلم برات می شه که انگاری خدای نکرده  می خواد  حادثه ای رخ بده.  درست مثل اون روزی

   شده بودم که می خواستند خبر حمید را برایمون  بیارن. یادت می یاد تو هم هی چپ وراست راه

   می رفتی و بعد کنارم می نشستی و می گفتی:

   مرد ،آخه چه ات شده ؟مگه قراره دنیا وارونه بشه که اینطور ماتم گرفتی؟! آره داشتم می گفتم

   وقتی  که پا  تو از در حیاط ، بیرون گذاشته بودی ،  با صدای  بسته شدن در،  دلم  یهو  ریخت .

   برای یک لحظه توی خونه ای که متولد شده بودم ورشد کرده بودم  وبزرگ شده بودم ، احساس

  غربت  می کردم . انگار در و دیوار ، دهن  وا کرده  بودند  و می خواستند منو  درستی   قورت

   بدن.  ترس عجیبی ورم داشت. همان لحظه یاد کارهای فرهاد افتاده بودم . چطور بر  غربتی که 

  هر لحظه اش بوی مرگ می ده عشق می ورزید .اما من از حس آن می ترسیدم."

     پیرمرد درحالیکه خودش را جابجا می کرد ، نگاه حزن انگیزی به قبر یاد بود پسرش، فرهاد

   کرد که در سمت چپ قبر زنش قرار داشت.  آه سردی از دل پردردش  بیرون داد ودستی برسنگ

   قبر فرزندانش کشید و بعد با بوسه برآن صلوات فرستاد.

  ":   وقتی از خونه دور شده بودی، دم در به انتظار نشستم، اما دیرکرده بودی . دلواپس شدم .  

   با کمک عصای دستی ام بلند شده بودم واز خونه زدم بیرون . توی کوچه چند بارصدات کردم،

  جوابی نیومد . گفتم شاید رفته باشی خونه همسایه ها. خواستم برگردم ولی بخودم گفتم حالا که

  تا اینجا اومدم ، میرم سر قبر حمید  فاتحه ای بخونم و برگردم. نزدیکی های قبر حمید که رسیدم

  از ترس موهای تنم سیخ شده بود  ، وحشت کردم ، دست وپایم  می لرزید .  صلواتی    فرستادم

  وبرخودم مسلط شدم . فانوس را کمی بالا آوردم . چند بار بسم الله گفتم و آرام آرم قدم برداشته

   بودم . آه منو ترسونده بودی! .  خودت بودی! .

  لحظه ای مکث کردم و آن صحنه تما شایی را که چطور  پسرت را بغل کرده بودی ، نگاه کردم .

  آخه هیچ مادر وفرزند را اینطور ندیده بودم !. بعد صدایت کردم: معصومه، معصومه ، ننه حمید،

  بلند شو بریم  خونه . یک ساعت  از شب گذشته.  اما جوابی نیومد.  صورتت را به قبر چسبانده 

  بودی .  درست مثل اون وقتها که  خونه  عکس حمید رو،   بغل  می کردی و  ماچ  می  کردی .

  گفتم  شاید خواب رفتی . هر چه کردم  بیدارت  کنم   نشد .  هیچ وقت  تورو  باین  آرومی   ندیده

  بودم.  نگفتی  بعد از سالها  زندگی  مشترک ، جدایی  اونهم  اینطوری،  درست  نیست؟!  ها؟! 

  بنده خدا، نگفتی  این پیر مرد  توی این دنیای  پر از مکر و مردم هزار رنگ،  چه  بلایی  سرش

  می یاد ؟ ما را جا گذاشتی و تنهایی  رفتی؟ ،  اونهم  بدون  خداحافظی ؟! " 

    آسمان بارانی دل پیر مرد را  پایانی  نبود . انگار سوز ناله هایش،  ساکنین مامن ارواح  را

  با خود همراه کرده بود  و این قصه فراق و هجرت بود  که از  زبانش می تراوید. گویا  این  بی 

  قراری تمامی نداشت.

"  :    فرهاد وقتی که ماجرای تورو شنید اومد خونه. جات خالی ،این دفعه  دوهفته مونده بود.   

  برات  خیلی  گریه  می کرد . می گفت: مادرم آخرش آرزویش را به  گوربرده  . تقصیر من بود .

 همیشه  می گفت : حمیدم که رفت ، تنها  آرزوم تویی .  کاری  نکن  عروسیت  رو نبینم  و   با

  با خودم به گور ببرم؟! .

  راستش منم مثل توخیلی دلم می خواست   دومادی   فرهادو   ببینم ، اما من   که   نمی تونستم

  مثل  تو به پایش  بپیچم و هی  اصرارکنم.  آخه من  پدربودم . یه جورایی . . . آره ، خودت   که

  می دونی . اگه یادت باشه ، اینو یک روز  بهت گفته بودم ، نگفتم؟ اما جات خالی .  یه    روز                 دلمو به دریا زدم   و حجب  و حیا  را کنار گذاشتم وگفتم:  

   فرهاد جان ، بابا!!.  ببین،  منو که  می بینی ،  دیگه  آفتاب  لب بومم  و   یه  پام  لب    گوره ،

  کاری نکن که بابای پیرت هم، آرزو بدل  بمونه . فرهاد  سرش را پایین انداخت و با انگشتایش

  نخهای گلیم ور  رفت وبعد گفت :

  چشم . جات خالی، خیلی خوشحال شده  بودم . با  این حرف فرهاد، غم  ودوری تو  وحمید  برام

  قابل تحمل شده بود . گفتم پسر جان  دست دست نکن.  برای اینکه  روح مادرت  شاد بشه  زودتر  

  اقدام کن . خوب گفتم نه؟

  فرهاد گفت :  حالا که  اینطوریه  می ریم  خواستگاری  همان دختری که  ننه معصومه  اصرار

  داشت عروسش بشه ."

  صدای پیرمرد  درسیاهی شب ،  لخت و حزن انگیز  بود  وکلمات  را آرام و  بریده  بریده   بیان

  می کرد  و محاسن سفیدش را با  اشک چشمش شستشو می داد.  کمی خود  را  جابجا  کرد  و

  حرفهایش را  پی گرفت .  جوانی  لاغر اندام  با قدی رسا  و کشیده  که  در  سیاهی  شب ،   از

  دور بیشتر به مترسک می زد، بر قبر برادرش فاتحه، قرائت می کرد.  نجوای  جانسوز پیر مرد

  اورا به زمزمه های زیر لب واداشت. از جایش برخواست . آرام آرام خودش رابه پیر مرد رساند 

  وسلام کرد .اما پیرمرد در رویایی سیر می کرد که جز کلامش چیزی حس  نمی کرد و نمی شنید.

  جوان بربالای سر پیرمرد ایستاد ، مکثی کرد وبعد صدا زد :"حاج علی ،حاج علی . ؟" نزدیکتر

  رفت . درست روبرویش نشست . دستش را روی شانه اش گذاشت وگفت :

 " حاج علی!  شما مرد خدا و انسان دنیا  دیده ای  هستی .  مگر خودت  بلایی  که  براین  خاک

  رفته است ،  برایمان  حرف  نزدی ؟  مگه  از  اسکندر و چنگیز  وافغان و  روس  و قزاق  و 

  درنده خویی که اجانب بر خاک وناموس آن روا داشته اند ، نقل نمی کردی ؟  حاج علی!   مگه  

  از مقاومت وجنگل ومیرزا برایمان تعریف نمی کردی ؟ " جوان  بغض کرده بود  و گفت :

  "حاج علی !   مگه از   حسین ،    برایمان   آزادگی   نمی گفتی؟   مگه موقع   اعزام   حمید

   به منطقه ، بازویش را  نبوسیدی و دستی به سینه اش نزدی.؟  مگر  نگفته  بودی  پسر جان ،

  مثل کوه محکم باش . در حمله  سررا  به خدا واگذار و چشمانت را  به دشمن بدوز و قلب  کینه        توزش  را  نشانه  بگیر ؟ مگر از ما سوله  و دامنه های البرز،  در ستیز با  قزاق های  روس ،        

برایمان خاطره ها تعریف نمی کردی؟     

     صدای  هق هق گریه حاج علی،  جوان را نیز با  او همنوا  کرده  بود .بریده بریده خطاب به

  جوان گفت:"  پسرم گریه من  از مرگ زن  و شهادت  فرزندانم  نیست . ناله ام از اینه که  زن

  فرهاد به خواستگارش گفت : شب چله فرهاد  بیاد خواستگاری اش. تازه می فهمم  چرا  فرهاد 

  در مقابل مادرش مقاومت می کرد وباون وصلت راضی نمی شد.

  پایان

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 23:34  توسط فروتن | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 11:16  توسط فروتن | 

 

 

     برای زندگی حقیقی یعنی برای رسیدن به زندگی منطقا رضایت بخش ،

     محتاج یک تصویر ذهنی واقع بینانه و شایسته از خود هستیم تا  بتوانیم

     با آن زندگی کنیم.

     دانش آموزی که در کلاس نمره کم  می گیرد " مشکل او  بی  استعدادی

     یا پایه های ضعیف  نیست.  مشکل  اواین است  که  تصویر مناسبی  از

     خود  ندارند .( من فکر  ریاضی  ندارم –  من  طبیعتا  در درس    املا

    ضعیف هستم .) بجای اینکه  بگوید :"  من درآن آزمایش مردود شدم"    

     نتیجه می گیرد که "من مردودم" بجای اینکه بگوید:"درآن درس نمره

    نیاوردم" ،می گوید:" نمی توانم نمره بیاورم.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 17:30  توسط فروتن | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ

پیوندهای روزانه
وقتی که دختر هستم مردم بیشتر پول می دهند
بررسی مالکیت فکری از منظر حقوق اسلامی
اسلام را با همین رنگارنگی اش باید دید
تساهل و تسامح در مشرق زمین
شاهنامه شناسنامه ملی ماست
معلم شهید
خيام، يادگار ماندگارتاريخ حكمت و ادب ايران
یک ورق قرآن، پنج میلیون دلار
آرامگاه شمس تبریزی کجاست؟
تبليغ مسيحيت
"عشق و زندگی"
75 كشور، در نمایشگاه كتاب تهران
مسائل جنسی، ريشه نيمی از طلاق‌ها در ايران
آرزوی من آگاهی زنان از حقوقشان است
مدارس به‌ جای آموزش فقط اداره می شوند
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
آرشیو موضوعی
همنشین دل
نکته ها
آن روی سکه
راز کامیابی
برگی از نهج البلاغه
لزیرک کجاست؟
بخت اول (داستان)
سلام آقای رییس!!!(داستان)
هوو (داستان)
درخت گردو (داستان)
قصه غصه(داستان)
در کوچه های نیاز(داستان)
حرفهای تنهایی(داستان)
دام محبت(داستان)
عرض کوچک(داستان)
لزیرک به روایت تصویر
دعا
قرآن و زندگی
0
ازرنجی که می بریم!
پیوندها
شیخ رجبعلی خیاط
آیت الله منتظری
دکتر شریعتی
دکترسروش
کانون پژوهشگران فلسفه وحکمت
مرکزجهانی اطلاع رسانی
پاسخگویی به شبهات دینی
خبرگزاری آفتاب
سایت سخن
کارگاه داستان
طب قرآنی
پیام وشتان
سکوت ساحل
ایران اسلام
آسمان مال من است
وقتی تو بیایی
خدایا! صدایت می کنم. . .
دختردریا
تا بی نهایت
به خداایمان داری؟
ترانه های کودکان
مشاوره حقوقی رایگان
جفنگیات
اوقات فراغت مریم
سرجار
شمال نیوز
غدیر سبز
بانک مقالات فارسی
گوهر زمان
کاکتوس
عرفانی ادبی
ماجراهای تعطيلات حاج آقا و من
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان

 
< /body>