تبليغاتX
لزیرک
یادداشت های فرهنگی - اجتماعی - ادبی

داستان

 

در کوچه های نیاز

چه   سرمای  کشنده ای  . قندیل ها   انتهای  شیروونی  را  بزمین   چسبانده اند،  و  در  حیاط

ولو شدند.انگاراین ناقوس مرگ است که  زوزه کشان از پشت پنجره اتاقم مثل باد (نه خود باد)

رد  می شود . شاخه های  درختان  توی حیاط   دیگر نای   حرکت نداشتند .  خشکشان زده  بود.  

  قندیل ها  خودشان را   به شاخه ها  رساندند و   عین زالو   چسبیدند  و   آویزان   شدند .  چه

چه می دونستند،اینطوریش را ندیده بودند وگر نه  مگر دیوانه بودند  خودشان را  لخت لخت کنند

  و  حالا بلرزند .  نمی دانم چرادل شوره داشتم .  صدای زنگ آمد.  فکر کردم  خیال  ورم  داشته

اما نه زنگ در خانه ما بود.  انگار چاره ای نبود  باید می رفتم. خدایا این چهره ملوس و دوست 

داشتنی دراین سرمای جان سوز،اینجا چه می کند ؟ نکند راهش راگم کرده است؟اما نه، دستهای

کوچکش پیت نفتی را   که بشانه هایش   می رسید  با خودش می کشید.  ایستاده بود.   می لرزید.

  باد هلش داد به سمت  من.  گو یا  هوانیزاز کارش  شرمنده بود  و  برایش  پی   پناهی می گشت.

دستهایش سرخ سرخ بود.  مثل صورتش .  دندانهایش   بهم   می خورد .  در  خودش  می پیچید.   

روسری  سرش  بود.  یک کابشن کهنه   و  کفشی که   جلویش  زبون   باز کرده  بود.

چند دانه از موهایش از روی  پیشانیش افتاد و در هوا معلق  بود.  اما من  گونه هایم  گرم  شده

بود. یواش یواش  داغ ترمی شد.  دستهای کوچکش را توی دستم گرفتم .  بغلش کردم.  بوسیدم

اما لبم یخ زد. نگاهم کرد. سرما امان نمی داد ولی برایم لبخند زد. راست میگم با همین چشمام

   دیدم . دستش را در  دستم  گرفتم . توی کوچه راه افتادیم، اما این بار پا برهنه . از سرما   مغزم

 تیر می کشید  ولی هنوز  روی  گونه هایم گرم بود . 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 1:13  توسط فروتن | 
  داستان 

 

   قصه غصه

 

    کار هرشبشه.  عقربه های ساعت  وقتی  خودشو  از عدد 12  می کشید  بالا ،  سر وکله  اش   پیدا  می شد حالادیگه  می شد  ساعت را با  اومدن او  تنظیم کرد.  گاهی وقتها که  چراغهای توی  بلوا ر برای   چند دقیقه خاموش می شد،از روشنایی آتش سیگارش می شد فهمید سر جایش نشسته است.گفتم که کارهر شبشه بقول مادر  بزرگم"تا کله سحر وقت خروس خون."

      حرفی نمی زد فقط  با تبسمی که خیلی سریع از چهره اش محو می شد، جواب می داد وبعد دوباره  سکوت می کرد.گاهی پاهایش رابغل می کردوسرش را روی زانوهایش می گذاشت.گاهی سرش را از زانو بر  می داشت  به آسمان خیره می شد.انگاری با ستاره ها حرف می زد مادر بزگم می گفت"هرکس توی آسمون یک ستاره داره شاید  او  هم دنبال ستاره اقبالش  می گشت." یکی   دو بار  پلیس  از او   پرس وجو کرد   که چرا میاد واینجا  می شینه ؟ گفته بود خوابم نمیاد میام اینجا .ولی پلیس قانع نشد و گفت" یه دفعه دیگه این وقت شب اونو اینجا   ببینند می برند کلانتری."

       چهره اش انگاراز بابام خیلی پیر تر بود. بابام چهل سالشه ولی یه بارکه تونستم چند کلمه با او حرف بزنممی گفت: تا چهل، چند سالی مونده.مادر بزرگم می گفت:  "بد بختی مردا  اینه که همیشه حرف ها راتوی دلشان تلمبار می کنند وقتی پر شد خوب معلومه بالاخره می ترکه. خوش بحال ما  زنا که  هیچی  نمی ذاریم توی دلمان بمونه ومارومسموم کنه."  تازه فهمیدم مادر بزرگم راست  می گفت . از خودم قول گرفته بودم که هر وقت بزرگ شدم چیزی  توی دلم نمونه وسنگینی نکنه . اما من که مردم . حیف شد . نمیشه کاریش کرد.  یعنی  منم   بزرگ شدم باید یه  جا  بشینم و غصه بخورم. آخه من از غصه خوردن خیلی بدم می یاد.وقتی می بینم یکی داره غصه   می خوره دلم می گیره .شبها اون طرف بلوار  روی  یک نیمکت می نشست. درست روبروی پنجره اتاقم.  تازه   شبهایی  که   پیشش نمی رفتم حتما با ید چند باراز پشت پنجره سرک می کشیدم .براش خیلی غصه می خوردم .  راستی مادر   بزرگم راست می گفتا!!، ما مردا فقط بلدیم غصه بخوریم. البته تقصیر من که نبود.خیلی سعی کردم   با او صحبت   کنم وبدونم چرا  غصه می خوره ولی خوب، راه نمی داد. شاید فکر می کرد سنم  اجازه نمی ده. برای همین هم هر وقت می رفتم با او حرف بزنم ،درجوابم نیش خندی می زد وساکت می شد. شاید توی   دلش می گفت:

    "بچه، تو از مشکلات وبد بختی های بزرگتر ها  چی می فهمی؟ هنوز زوده."اما انگار به حال بچه ها غبطه می خورد . آخه یک بار گفتم کی میشه اندازه بابام بشم اونوقت بزرگ تر ها حرفهای منو قبول کنند  که با با ما   بچه ها، می فهمیم .شاید برای بعضی چیزهاعقلمان قد نده ولی اونطوراهم که شما فکر می کنید نیست. عصبانی شد وگفت:" پسرجان هیچ وقت همچین آرزویی نکن." نفهمیدم برای چی این حرف را زد ولی من از اینکه چرا  بزرگ تر نبودم تا بتونه با  من حرف بزنه ،خیلی  ازدست خودم عصبانی بودم.البته بهش گفتم من  ده سالمه  اما ظاهرن برای هم کلام شدن با بزرگتر ها تازه نصف راه را رفته بودم.

  یه  تسبیح  دستش  بود   قرمز  و پلاستیکی .   جند  تا نخ    صورتی  رنگ  هم    رویش   آویزون   بود.  مرتب توی دستش می گشت . گاهی وقتها با او  شمارش می کرد . عین    مادر بزرگم که  هر وقت   می خواست  دواز ده امامو از من سوال کنه تسبیح را  عمودی نگه می داشت  برای هرکدامشان  یک دانه تسبیح  را   رها   می کرد.گاهی تسبیح را   لای انگشتانش می پیچوند و نخهایش را لای دندونایش می گرفت. می دونستم  بعد از این باید  یه آه بلند بکشه  وبعد دستایش  را بهم  بماله. دیگه  اخلاقش دستم  اومده بود. یا مثلا  هر   وقت   که   انگشتانش را از لای موها ی سرش  رد می کرد،در پس گردنش فقل می کرد و  پیشانی اش را روی  زانوهایش  می گذاشت.یک شب رفتم پیشش سلام کردم وگفتم من فرزادم اوهم نگاهی به من کرد وگفت:"من اسمم  محسنه."  گفتم آقا محسن چرا اینقدر غصه می خوری ؟

آهی کشید گفت:" پسرجان تو می دونی بد بختی   یعنی چی؟ "  گفتم خیلی نه ولی هر وقت آبجی بزرگه ام  برای مادربزرگم کاری انجام می ده میگه دختر الهی خوشبخت بشی.

گفت:" تومی دونی وقتی طلبکار بیاد  دم در خونه آدم، پولشونداری بدی  یعنی چی؟  تو  می دونی  وقتی  دختر  آدم بخواد شوهر کنه پول نداشته باشه جهزیه اش را جور کنه یعنی چی؟  تومی دونی وقتی بچه آدم مریض بشه  پول نداشته باشه اونو دکتر ببره  یعنی چی؟ تومی دونی. . . ."با  صدای  ترمز  ماشین  پلیس، او هم ساکت  شد.  

با دستهای دست بند زده دستی برایم تکان داد وگفت:پسرم تومی دونی  وقتی آدم بیگناه باشه ومتهم  بشه  یعنی چی؟

 

پایان
+ فروتن |  7 نظر
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 1:6  توسط فروتن | 

دستگاه عصبی شما  با  توجه به  آنچه فکر می کنید، یا خیال می کنید  که  حقیقت  دارد واکنش نشان   می دهد.  وقتی  به   شخص هیپنوتیزم شده می گوئیم که در قطب شمال است، نه تنها می لرزد و احساس سرما می کندبلکه بدنش چنان عکس العمل نشان می دهد که انگار  واقعن  سرد  است.   دستگاه عصبی شما ،  تجربه  خیالی  را  از  تجربه واقعی تمیز نمی دهد. در هر دو موردباتوجه به اطلاعاتی که از ناحیه  مغز در اختیار  او قرارمی گیرد ،واکنش نشان می دهد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 0:24  توسط فروتن | 
  داستان 

 

   قصه غصه

 

    کار هرشبشه.  عقربه های ساعت  وقتی  خودشو  از عدد 12  می کشید  بالا ،  سر وکله  اش   پیدا  می شد حالادیگه  می شد  ساعت را با  اومدن او  تنظیم کرد.  گاهی وقتها که  چراغهای توی  بلوا ر برای   چند دقیقه خاموش می شد،از روشنایی آتش سیگارش می شد فهمید سر جایش نشسته است.گفتم که کارهر شبشه بقول مادر  بزرگم"تا کله سحر وقت خروس خون."

      حرفی نمی زد فقط  با تبسمی که خیلی سریع از چهره اش محو می شد، جواب می داد وبعد دوباره  سکوت می کرد.گاهی پاهایش رابغل می کردوسرش را روی زانوهایش می گذاشت.گاهی سرش را از زانو بر  می داشت  به آسمان خیره می شد.انگاری با ستاره ها حرف می زد مادر بزگم می گفت"هرکس توی آسمون یک ستاره داره شاید  او  هم دنبال ستاره اقبالش  می گشت." یکی   دو بار  پلیس  از او   پرس وجو کرد   که چرا میاد واینجا  می شینه ؟ گفته بود خوابم نمیاد میام اینجا .ولی پلیس قانع نشد و گفت" یه دفعه دیگه این وقت شب اونو اینجا   ببینند می برند کلانتری."

       چهره اش انگاراز بابام خیلی پیر تر بود. بابام چهل سالشه ولی یه بارکه تونستم چند کلمه با او حرف بزنممی گفت: تا چهل، چند سالی مونده.مادر بزرگم می گفت:  "بد بختی مردا  اینه که همیشه حرف ها راتوی دلشان تلمبار می کنند وقتی پر شد خوب معلومه بالاخره می ترکه. خوش بحال ما  زنا که  هیچی  نمی ذاریم توی دلمان بمونه ومارومسموم کنه."  تازه فهمیدم مادر بزرگم راست  می گفت . از خودم قول گرفته بودم که هر وقت بزرگ شدم چیزی  توی دلم نمونه وسنگینی نکنه . اما من که مردم . حیف شد . نمیشه کاریش کرد.  یعنی  منم   بزرگ شدم باید یه  جا  بشینم و غصه بخورم. آخه من از غصه خوردن خیلی بدم می یاد.وقتی می بینم یکی داره غصه   می خوره دلم می گیره .شبها اون طرف بلوار  روی  یک نیمکت می نشست. درست روبروی پنجره اتاقم.  تازه   شبهایی  که   پیشش نمی رفتم حتما با ید چند باراز پشت پنجره سرک می کشیدم .براش خیلی غصه می خوردم .  راستی مادر   بزرگم راست می گفتا!!، ما مردا فقط بلدیم غصه بخوریم. البته تقصیر من که نبود.خیلی سعی کردم   با او صحبت   کنم وبدونم چرا  غصه می خوره ولی خوب، راه نمی داد. شاید فکر می کرد سنم  اجازه نمی ده. برای همین هم هر وقت می رفتم با او حرف بزنم ،درجوابم نیش خندی می زد وساکت می شد. شاید توی   دلش می گفت:

    "بچه، تو از مشکلات وبد بختی های بزرگتر ها  چی می فهمی؟ هنوز زوده."اما انگار به حال بچه ها غبطه می خورد . آخه یک بار گفتم کی میشه اندازه بابام بشم اونوقت بزرگ تر ها حرفهای منو قبول کنند  که با با ما   بچه ها، می فهمیم .شاید برای بعضی چیزهاعقلمان قد نده ولی اونطوراهم که شما فکر می کنید نیست. عصبانی شد وگفت:" پسرجان هیچ وقت همچین آرزویی نکن." نفهمیدم برای چی این حرف را زد ولی من از اینکه چرا  بزرگ تر نبودم تا بتونه با  من حرف بزنه ،خیلی  ازدست خودم عصبانی بودم.البته بهش گفتم من  ده سالمه  اما ظاهرن برای هم کلام شدن با بزرگتر ها تازه نصف راه را رفته بودم.

  یه  تسبیح  دستش  بود   قرمز  و پلاستیکی .   جند  تا نخ    صورتی  رنگ  هم    رویش   آویزون   بود.  مرتب توی دستش می گشت . گاهی وقتها با او  شمارش می کرد . عین    مادر بزرگم که  هر وقت   می خواست  دواز ده امامو از من سوال کنه تسبیح را  عمودی نگه می داشت  برای هرکدامشان  یک دانه تسبیح  را   رها   می کرد.گاهی تسبیح را   لای انگشتانش می پیچوند و نخهایش را لای دندونایش می گرفت. می دونستم  بعد از این باید  یه آه بلند بکشه  وبعد دستایش  را بهم  بماله. دیگه  اخلاقش دستم  اومده بود. یا مثلا  هر   وقت   که   انگشتانش را از لای موها ی سرش  رد می کرد،در پس گردنش فقل می کرد و  پیشانی اش را روی  زانوهایش  می گذاشت.یک شب رفتم پیشش سلام کردم وگفتم من فرزادم اوهم نگاهی به من کرد وگفت:"من اسمم  محسنه."  گفتم آقا محسن چرا اینقدر غصه می خوری ؟

آهی کشید گفت:" پسرجان تو می دونی بد بختی   یعنی چی؟ "  گفتم خیلی نه ولی هر وقت آبجی بزرگه ام  برای مادربزرگم کاری انجام می ده میگه دختر الهی خوشبخت بشی.

گفت:" تومی دونی وقتی طلبکار بیاد  دم در خونه آدم، پولشونداری بدی  یعنی چی؟  تو  می دونی  وقتی  دختر  آدم بخواد شوهر کنه پول نداشته باشه جهزیه اش را جور کنه یعنی چی؟  تومی دونی وقتی بچه آدم مریض بشه  پول نداشته باشه اونو دکتر ببره  یعنی چی؟ تومی دونی. . . ."با  صدای  ترمز  ماشین  پلیس، او هم ساکت  شد.  

با دستهای دست بند زده دستی برایم تکان داد وگفت:پسرم تومی دونی  وقتی آدم بیگناه باشه ومتهم  بشه  یعنی چی؟

 

پایان
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 17:38  توسط فروتن | 

   وقتی احساس  خوشبختی،  اعتماد به نفس و موفقیت  را تجربه  می  کنیم ، از زندگی بهتری برخوردار می شویم. وبه همان اندازه که توانا ییهایمان را  بروز نمی دهیم، استعدادهای خداداد خود را سرکوب می کنیم و  می  گذاریم که از اضطراب ،دلواپسی وخود خوری  رنج ببریم  وعملا تیشه به  ریشه     زندگی خود می زنیم وبه آنچه خالق ما ن داده   پشت   می کنیم.  هر اندازه  که   نعمت  زندگی را  منکر  می شویم،  نیستی را   در آغوش   می کشیم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 9:54  توسط فروتن | 

سلام آقای رییس !!

 

از چراغ قرمز گذشتی؟! " آقا آرامتر ،"

راننده از توی آیینه جلو، نگاهی به صندلی عقب انداخت.  زیر لب غر زد و  عصبانیتش را با فشار

روی پدال گاز خالی کرد.

مسافر:"  آقای راننده اینجا خط  عابر پیاده است.  یک مقدار صبر بفرمایید مردم رد بشوند ، بعد "

حرکت کنید.

راننده:" داداش توهم حوصله دارییا؟بابا بزار کارمونو بکنیم،اول صبی اخلاق مونو سگی نکن."

مسافر دوم:" آقای راننده ،خوب آقا راست میگه . این قوانین همه برای این است که   بتوانیم  در

کنار هم بهترزندگی  کنیم. احترام به قانون ،احترام به خودمان وجامعه است".

نگاه غضب آلود راننده  از توی آیینه جلو  گذشت.  دستی  به  چانه اش کشید .  زیر لب  غر زد  و

محکم کوبید روی داشبرد ماشین وگفت:

"همین دیروز یک جفت لاستیک گذاشتم   زیر اتول.   دویست هزار تومن . فهمیدی دویست  هزار

تومن. حالا چقدر سگ دو کنم تا جاشو پر کنم.؟!  اونوقت  آقایونو  باش . با چه لفظ قلمی فرمایش

می فرمایند. داشم خواهشن بیا و ادای ازما بهترون نو در نیار.  کله سحر زدیم بیرون. اونقدر باید

بدوییم تا شیکم زن وبچه مونو سیر کنیم. شانس مارو باش، چه مشترییایی  به پست مون خورد."

مسافر دوم: " آقای عزیز این حرفها  چه ربطی به رعایت مقررات  داره. بهرحال پایبندی همه  به       قوانین، موجب می شود حقوق همه تامین شود. "  راننده که   حسابی جوش آورده بودگفت:                 "آخه  نوکرتم  بیا و  ول کن  اون  چراغهای  من در  آوردی و  این   خط کشی های  الکی    رو.

حیف  اون  رنگ  و  برق که  حرومش  می کنن.   آقا ، میگن   ارمیکا  رفته  توی  ماه .     اون

لامثبا درماه" تیا تر" بازی می کنند، اونوقت ملمکت  مارو باش،  توی خیابون  نردبون   میکشن

میگن از روی اون راه برو. تورو خدا نیگاه.!!!"

بگو مگوی  مسافر با  راننده  بالا  گرفت. هر کس  چیزی  می گفت. آقای کرمی  به مقصد  رسیده

بود و با توقف تاکسی جلوی اداره اش، پیاده شد . نفس راحتی کشید  و   وارد  محل  کارش     شد.

ساختمانی چند طبقه  با  نمای آجری  و پله هایی  با  سنگ  مر مر.  قبل از  ورود   به     اتاق کار

رو به منشی کرد وگفت:

به موتوری بگو امروزحتمن ماشین ما راآماده کنند. اگردو روز دیگه بااین اعصاب خراب بیاییم"

اداره، کاری از پیش نمی بریم. دهن به دهن شدن با این مردم  و  آدمهای  جوراجور  اعصاب آدم

رابهم می ریزد."  منشی بدون اینکه از حرفهای رییس چیزی فهمیده باشد گفت:

"چشم قربان".

رییس  پشت میزی که  همه چیز آن مرتب  بود، قرار گرقت. دل  ودماغ هیچی را  نداشت . دست و           دلش به کار نمی رفت  . نگاهی گذرا به  پرونده های روی میزش  انداخت و  خیلی زود  با صندلی 

متحرکش به  طرف پنجره ای برگشت که مشرف به خیابان ومحیط اطراف بود.

چه صبح دل انگیزی !  تابش ملایم  صبحگاهی خورشید ، آسمان آبی همراه با  هوای پاک و تمیز

روح هر انسانی را نوازش می داد.  ساختمان های ریز و درشت،  درخت های چنار،  صف  کشیده

در دو خیابان که تازه  لباس سبز  پوشیده بودند، همه اینها  از پشت پنجره  اتاقی  در   طبقه   هفتم

از منظر رییس گذشت. درهیاهوی سرو صدای مردم  و تردد اتومبیلها ، توجهش به   نقطه ای    از

خیابان جلب شد. سه جوان بار ها مقداری از عرض خیابان را  طی  می کردند   و مجددا  سر جای

اولشان    قرار    می گرفتند.    کنجکاو شد.    دقت بیشتری  کرد.    یکی   روی    چرخ     ویلچر

نشسته بو د ودو نفر دیگر  که هر کدامشان عصای سفیدی  در دست داشتند ودر دو طرفش ایستاده

ایستاده بودند. یکی سمت چپ ودیگری در سمت راست.  چند بار قصد کردند ازعرض خیابان عبور

کنندولی صدای بوق خود روها،آنهاراسرجای اولشان قرارداد. صحنه هایی  که روح آقای کرمی را

آزار می داد.تحمل دیدن این همه بی تفاوتی  برای اودشوار بود. برگشت و خودش را روی صندلی

ولو کرد.  چشمان خیره اش را به سقف اتاق   دوخت . از بگو و  مگوی توی   تاکسی  گرفته   تا

وضعیت سه جوانی که برای عبوراز عرض یک خیابان ،آنهمه وقت صرف کرده بودند، همه را در         ذهنش مرور کرد.در پی پاسخ به این پرسش بود که    واقعن اشکال کارکجاست؟ این بی نظمی ها       وقانون گریزی ها   که حقوق اجتماع را  زیر پا می گذارد چگونه  باید اصلاح شود؟

چشمان خیره و  پرسشگر رییس، به آیینه قدی افتاد که درست روبروی او قرار داشت. خودش  را

پشت میز زیبای چوب گردویی می دید که کلی برهیبت آدم می افزود.  تابلوی نفیسی  که بالای  سر

اوبر قلب دیوار چسبیده بود، از توی آیینه جلوه دیگری داشت. آسایش خاطری که  می رفت   تلخی

حوادث پیش آمده را به حلاوت و شیرنی خاصی   تبدیل نماید،  با  صدای زنگ تلفن، بر هم  ریخت.

آقای رییس!  مراجعه کننده  دارید.

رییس :" بگو صبر کنند.خودم خبرتان می کنم".                                                                              آقای رییس می خواست از فرصت پیش آمده به نحو احسن استفاده نمایدو برای این پرسش  بی

پاسخ ، جوابی بیابد که واقعن مشکل کار از کجاست؟!!

بانگاه مجدد به آیینه روبرویی و ورانداز کردن خود، فکرکرداگر سمت با لاتری  داشت و دستش

بازبود، بسیاری ازاین مسایل قابل حل بود.چرا باید با زیر پا گذاشتن قانون،حقوق دیگران پایمال

شود؟وبسیاری از چراهای دیگرکه پشت سرهم از ذهنش می گذشت.برای همین احساس تکلیف

کرد درانتخابات پارلمانی شرکت کند واین  وظیفه سنگین را  به انجام رساند  تا   حقوق

پایمال شده انسانهای بی دفا ع را به آنها برگرداند.

صدای مجدد گوشی تلفن ،رشته افکار رییس را پاره کرده بود.                                                     قربان! این ارباب رجوع می گویند مشکل دارند. چکار کنم؟ 

رگهای گردن رییس متورم  شده بود  و حوصله اش  تا  نقطه جوش  با لا  رفت.

رییس :" مشکل دارند خوب همه  مشکل دارند . هرکی اینجا می آید  مشکل دارد،  و  گرنه اینجا              چه کار می کردند؟ به کارم که برسم ، چشم. "   گوشی را قطع کرد و  خودش را  روی   صندلی

رها کرد.  دستهایش را در پس گردنش به هم دوخت وپاهایش را  ازتنهایی در زیرمیز نجات  داد               ودر لبه میزروی هم قرار داد .  با این کار رشته افکار  پاره شده اش   را

باز سازی کرد.  افکار دور و  درازی که اگر  بآنچه که  فکر می کرد می رسید ، بسیاری از این

بی نظمی ها را نظم،  وآسایش خاطری فراهم  می کرد تا  در سایه آن ، مردم حلاوت ارامش در               کنار قانون را بچشند. بالاخره بعد از تاسف فراوان واینکه در موقعیت شغلی فعلی ،کاری ازاو

ساخته نیست ،ختم جلسه را اعلام کرد.

قبل از پذیرش ارباب رجوع  خودش را  مرتب کرد  ،دستی بر  سر و روی خودش کشید و کاملا

با قیافه رسمی ، قلم بدست گرفت و مشغول ورق زدن  کاغذ هایی شد که توی پوشه  روی  میز

قرار داشت. بافشار روی یکی از دکمه های گوشی، از منشی خواست   تا  ارباب رجوع را   به

اتاقش هدایت کند.

سرش پایین بود و چشمانش کاغذ روی میز  را  ور انداز می کرد . با  دست اشاره کرد که یعنی        بفرمایید.  طولی نکشید با برخورد صدای پا به  صندلی کنار دیوار ،  سرش را از روی کنجکاوی

بلند کرد . خشکش زد .  باورش نمی شد.  جل الخالق!!!   عینک دوربینش  را به  چشم زد  ولی                از عینک هم کاری ساخته نبودو چیزی دست گیرش نکرد.

نگاهش را به خیابان دوخت . خاطره یک ساعت پیش در    ذهنش تکرار شد .  نکند    خودشان

باشند. ؟   آخه اینجا چه می کنند ؟   یکی از ارباب رجوع  که  روی چرخ ویلچر نشسته بود  از             چهره متحیر رییس هول کردو مجددا گفت:

 س. . .س. . .سلام آقای رییس؟! ببخشید آقای رییس مثل اینکه بد موقع مزاحم  شدیم. راستش              آقای رییس یک مقدارشرایط جسمی ما اجازه نمی داد زیاد بنشینیم این بود که از منشی خواستیم  

اگر ممکنه زودترخدمت برسیم .آقای رییس اگر کار مهمی دارید میریم بعدن خدمت می رسیم.!!"

پایان

       

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 9:52  توسط فروتن | 

تصویر ذهنی قابل تغییر است. برای تغییر تصویرذهنی، نه

کسی بیش از اندازه  کم سن وسال است ،نه کسی بیش از انداره پر سن وسال

 

.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 8:39  توسط فروتن | 

        داستان

 

        دام محبت

 

  کاش قلم پایم می شکست وقدم به آن مغازه لعنتی نمی گذاشتم. همه چیز از آن روزی آغاز شد 

  که از اوپول  قرض کرده  بودم . عباس آقا (سوپری سر کوچه مان )   که  از   

  حال و روزم خبر داشت ،همیشه از سر کنجکاوی ، از بیماری بابام می پرسید.  من هم    سفره

   دلم را که سرشار از درد وغم بود،باز کردم و از سیر تا پباز تعریف کردم. از دوا  و دکتر گرفته

  تااز  نزولی که بابت درمان بابایم کرده بودم.   

 عباس آقا: " بد کاری کردی قاسم .  بد کاری کردی!.  می تونی از پس  سودش  بر  بیایی؟ حالا           چقدری نزول کردی؟  تو نستی برگردونی؟"                                                                               گفتم :  عباس آقا،  دست  روی دلم نزار که  خونه.   می گی  چه  کار   می کردم . دست   روی               دست می گذاشتم ،بابایم جلوی چشمم پر پر می زد و  تلف می شد؟.   من  که  تحمل  دیدن  پر

    شکسته پرنده ای را ندارم چطورمی تونستم  آه و ناله بابایم را ببینم وساکت باشم؟ برای  هفتاد                هزار تومان پول به هر کی رو انداختم جور نشد.هرکسی یه طوربهانه تراشید و شانه خالی کرد.

    یکی از بیکاری می نالید و   دیگری دختر دم  بخت   داشت .

   ا ون یکی می خواست شهریه  دانشگاه  بچه اش را جور کند  و فرد دیگه  تازه  دکور خانه اش

    راعوض کرده بود. تا اینکه آقایی آدرس حجره یک بازاری را در بازار قماش  فروشان به من

    داد وگفت: "آدم حرام خواری نیست  و یه جورایی مساله شرعی را هم حل می کند.  طوری که  

   خداهم  نتواند مدعی شود.!!" عباس آقا که فیلم باین هیجانی را به  دقت دنبال  می کرد،  مجددا    

    گفت : "حالا تونستی برگردونی؟"

   گفتم: کجای کاری عباس آقا؟! اصل پولش ر امی شد