![]() |
![]() |
|
| یادداشت های فرهنگی - اجتماعی - ادبی |
|
داستان در کوچه های نیاز چه سرمای کشنده ای . قندیل ها انتهای شیروونی را بزمین چسبانده اند، و در حیاط ولو شدند.انگاراین ناقوس مرگ است که زوزه کشان از پشت پنجره اتاقم مثل باد (نه خود باد) رد می شود . شاخه های درختان توی حیاط دیگر نای حرکت نداشتند . خشکشان زده بود. قندیل ها خودشان را به شاخه ها رساندند و عین زالو چسبیدند و آویزان شدند . چه چه می دونستند،اینطوریش را ندیده بودند وگر نه مگر دیوانه بودند خودشان را لخت لخت کنند و حالا بلرزند . نمی دانم چرادل شوره داشتم . صدای زنگ آمد. فکر کردم خیال ورم داشته اما نه زنگ در خانه ما بود. انگار چاره ای نبود باید می رفتم. خدایا این چهره ملوس و دوست داشتنی دراین سرمای جان سوز،اینجا چه می کند ؟ نکند راهش راگم کرده است؟اما نه، دستهای کوچکش پیت نفتی را که بشانه هایش می رسید با خودش می کشید. ایستاده بود. می لرزید. باد هلش داد به سمت من. گو یا هوانیزاز کارش شرمنده بود و برایش پی پناهی می گشت. دستهایش سرخ سرخ بود. مثل صورتش . دندانهایش بهم می خورد . در خودش می پیچید. روسری سرش بود. یک کابشن کهنه و کفشی که جلویش زبون باز کرده بود. چند دانه از موهایش از روی پیشانیش افتاد و در هوا معلق بود. اما من گونه هایم گرم شده بود. یواش یواش داغ ترمی شد. دستهای کوچکش را توی دستم گرفتم . بغلش کردم. بوسیدم اما لبم یخ زد. نگاهم کرد. سرما امان نمی داد ولی برایم لبخند زد. راست میگم با همین چشمام دیدم . دستش را در دستم گرفتم . توی کوچه راه افتادیم، اما این بار پا برهنه . از سرما مغزم تیر می کشید ولی هنوز روی گونه هایم گرم بود . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 1:13 توسط فروتن |
|
|
|||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 1:6 توسط فروتن |
|
|
دستگاه عصبی شما با توجه به آنچه فکر می کنید، یا خیال می کنید که حقیقت دارد واکنش نشان می دهد. وقتی به شخص هیپنوتیزم شده می گوئیم که در قطب شمال است، نه تنها می لرزد و احساس سرما می کندبلکه بدنش چنان عکس العمل نشان می دهد که انگار واقعن سرد است. دستگاه عصبی شما ، تجربه خیالی را از تجربه واقعی تمیز نمی دهد. در هر دو موردباتوجه به اطلاعاتی که از ناحیه مغز در اختیار او قرارمی گیرد ،واکنش نشان می دهد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 0:24 توسط فروتن |
|
|
داستان
قصه غصه کار هرشبشه. عقربه های ساعت وقتی خودشو از عدد 12 می کشید بالا ، سر وکله اش پیدا می شد حالادیگه می شد ساعت را با اومدن او تنظیم کرد. گاهی وقتها که چراغهای توی بلوا ر برای چند دقیقه خاموش می شد،از روشنایی آتش سیگارش می شد فهمید سر جایش نشسته است.گفتم که کارهر شبشه بقول مادر بزرگم"تا کله سحر وقت خروس خون." حرفی نمی زد فقط با تبسمی که خیلی سریع از چهره اش محو می شد، جواب می داد وبعد دوباره سکوت می کرد.گاهی پاهایش رابغل می کردوسرش را روی زانوهایش می گذاشت.گاهی سرش را از زانو بر می داشت به آسمان خیره می شد.انگاری با ستاره ها حرف می زد مادر بزگم می گفت"هرکس توی آسمون یک ستاره داره شاید او هم دنبال ستاره اقبالش می گشت." یکی دو بار پلیس از او پرس وجو کرد که چرا میاد واینجا می شینه ؟ گفته بود خوابم نمیاد میام اینجا .ولی پلیس قانع نشد و گفت" یه دفعه دیگه این وقت شب اونو اینجا ببینند می برند کلانتری." چهره اش انگاراز بابام خیلی پیر تر بود. بابام چهل سالشه ولی یه بارکه تونستم چند کلمه با او حرف بزنممی گفت: تا چهل، چند سالی مونده.مادر بزرگم می گفت: "بد بختی مردا اینه که همیشه حرف ها راتوی دلشان تلمبار می کنند وقتی پر شد خوب معلومه بالاخره می ترکه. خوش بحال ما زنا که هیچی نمی ذاریم توی دلمان بمونه ومارومسموم کنه." تازه فهمیدم مادر بزرگم راست می گفت . از خودم قول گرفته بودم که هر وقت بزرگ شدم چیزی توی دلم نمونه وسنگینی نکنه . اما من که مردم . حیف شد . نمیشه کاریش کرد. یعنی منم بزرگ شدم باید یه جا بشینم و غصه بخورم. آخه من از غصه خوردن خیلی بدم می یاد.وقتی می بینم یکی داره غصه می خوره دلم می گیره .شبها اون طرف بلوار روی یک نیمکت می نشست. درست روبروی پنجره اتاقم. تازه شبهایی که پیشش نمی رفتم حتما با ید چند باراز پشت پنجره سرک می کشیدم .براش خیلی غصه می خوردم . راستی مادر بزرگم راست می گفتا!!، ما مردا فقط بلدیم غصه بخوریم. البته تقصیر من که نبود.خیلی سعی کردم با او صحبت کنم وبدونم چرا غصه می خوره ولی خوب، راه نمی داد. شاید فکر می کرد سنم اجازه نمی ده. برای همین هم هر وقت می رفتم با او حرف بزنم ،درجوابم نیش خندی می زد وساکت می شد. شاید توی دلش می گفت: "بچه، تو از مشکلات وبد بختی های بزرگتر ها چی می فهمی؟ هنوز زوده."اما انگار به حال بچه ها غبطه می خورد . آخه یک بار گفتم کی میشه اندازه بابام بشم اونوقت بزرگ تر ها حرفهای منو قبول کنند که با با ما بچه ها، می فهمیم .شاید برای بعضی چیزهاعقلمان قد نده ولی اونطوراهم که شما فکر می کنید نیست. عصبانی شد وگفت:" پسرجان هیچ وقت همچین آرزویی نکن." نفهمیدم برای چی این حرف را زد ولی من از اینکه چرا بزرگ تر نبودم تا بتونه با من حرف بزنه ،خیلی ازدست خودم عصبانی بودم.البته بهش گفتم من ده سالمه اما ظاهرن برای هم کلام شدن با بزرگتر ها تازه نصف راه را رفته بودم. یه تسبیح دستش بود قرمز و پلاستیکی . جند تا نخ صورتی رنگ هم رویش آویزون بود. مرتب توی دستش می گشت . گاهی وقتها با او شمارش می کرد . عین مادر بزرگم که هر وقت می خواست دواز ده امامو از من سوال کنه تسبیح را عمودی نگه می داشت برای هرکدامشان یک دانه تسبیح را رها می کرد.گاهی تسبیح را لای انگشتانش می پیچوند و نخهایش را لای دندونایش می گرفت. می دونستم بعد از این باید یه آه بلند بکشه وبعد دستایش را بهم بماله. دیگه اخلاقش دستم اومده بود. یا مثلا هر وقت که انگشتانش را از لای موها ی سرش رد می کرد،در پس گردنش فقل می کرد و پیشانی اش را روی زانوهایش می گذاشت.یک شب رفتم پیشش سلام کردم وگفتم من فرزادم اوهم نگاهی به من کرد وگفت:"من اسمم محسنه." گفتم آقا محسن چرا اینقدر غصه می خوری ؟ آهی کشید گفت:" پسرجان تو می دونی بد بختی یعنی چی؟ " گفتم خیلی نه ولی هر وقت آبجی بزرگه ام برای مادربزرگم کاری انجام می ده میگه دختر الهی خوشبخت بشی. گفت:" تومی دونی وقتی طلبکار بیاد دم در خونه آدم، پولشونداری بدی یعنی چی؟ تو می دونی وقتی دختر آدم بخواد شوهر کنه پول نداشته باشه جهزیه اش را جور کنه یعنی چی؟ تومی دونی وقتی بچه آدم مریض بشه پول نداشته باشه اونو دکتر ببره یعنی چی؟ تومی دونی. . . ."با صدای ترمز ماشین پلیس، او هم ساکت شد. با دستهای دست بند زده دستی برایم تکان داد وگفت:پسرم تومی دونی وقتی آدم بیگناه باشه ومتهم بشه یعنی چی؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 17:38 توسط فروتن |
|
|
وقتی احساس خوشبختی، اعتماد به نفس و موفقیت را تجربه می کنیم ، از زندگی بهتری برخوردار می شویم. وبه همان اندازه که توانا ییهایمان را بروز نمی دهیم، استعدادهای خداداد خود را سرکوب می کنیم و می گذاریم که از اضطراب ،دلواپسی وخود خوری رنج ببریم وعملا تیشه به ریشه زندگی خود می زنیم وبه آنچه خالق ما ن داده پشت می کنیم. هر اندازه که نعمت زندگی را منکر می شویم، نیستی را در آغوش می کشیم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 9:54 توسط فروتن |
|
|
|||||
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 9:52 توسط فروتن |
|
|
تصویر ذهنی قابل تغییر است. برای تغییر تصویرذهنی، نه کسی بیش از اندازه کم سن وسال است ،نه کسی بیش از انداره پر سن وسال |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 8:39 توسط فروتن |
|
|