تبليغاتX
لزیرک
یادداشت های فرهنگی - اجتماعی - ادبی

داستان

 

در کوچه های نیاز

چه   سرمای  کشنده ای  . قندیل ها   انتهای  شیروونی  را  بزمین   چسبانده اند،  و  در  حیاط

ولو شدند.انگاراین ناقوس مرگ است که  زوزه کشان از پشت پنجره اتاقم مثل باد (نه خود باد)

رد  می شود . شاخه های  درختان  توی حیاط   دیگر نای   حرکت نداشتند .  خشکشان زده  بود.  

  قندیل ها  خودشان را   به شاخه ها  رساندند و   عین زالو   چسبیدند  و   آویزان   شدند .  چه

چه می دونستند،اینطوریش را ندیده بودند وگر نه  مگر دیوانه بودند  خودشان را  لخت لخت کنند

  و  حالا بلرزند .  نمی دانم چرادل شوره داشتم .  صدای زنگ آمد.  فکر کردم  خیال  ورم  داشته

اما نه زنگ در خانه ما بود.  انگار چاره ای نبود  باید می رفتم. خدایا این چهره ملوس و دوست 

داشتنی دراین سرمای جان سوز،اینجا چه می کند ؟ نکند راهش راگم کرده است؟اما نه، دستهای

کوچکش پیت نفتی را   که بشانه هایش   می رسید  با خودش می کشید.  ایستاده بود.   می لرزید.

  باد هلش داد به سمت  من.  گو یا  هوانیزاز کارش  شرمنده بود  و  برایش  پی   پناهی می گشت.

دستهایش سرخ سرخ بود.  مثل صورتش .  دندانهایش   بهم   می خورد .  در  خودش  می پیچید.   

روسری  سرش  بود.  یک کابشن کهنه   و  کفشی که   جلویش  زبون   باز کرده  بود.

چند دانه از موهایش از روی  پیشانیش افتاد و در هوا معلق  بود.  اما من  گونه هایم  گرم  شده

بود. یواش یواش  داغ ترمی شد.  دستهای کوچکش را توی دستم گرفتم .  بغلش کردم.  بوسیدم

اما لبم یخ زد. نگاهم کرد. سرما امان نمی داد ولی برایم لبخند زد. راست میگم با همین چشمام

   دیدم . دستش را در  دستم  گرفتم . توی کوچه راه افتادیم، اما این بار پا برهنه . از سرما   مغزم

 تیر می کشید  ولی هنوز  روی  گونه هایم گرم بود . 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 1:13  توسط فروتن | 
  داستان 

 

   قصه غصه

 

    کار هرشبشه.  عقربه های ساعت  وقتی  خودشو  از عدد 12  می کشید  بالا ،  سر وکله  اش   پیدا  می شد حالادیگه  می شد  ساعت را با  اومدن او  تنظیم کرد.  گاهی وقتها که  چراغهای توی  بلوا ر برای   چند دقیقه خاموش می شد،از روشنایی آتش سیگارش می شد فهمید سر جایش نشسته است.گفتم که کارهر شبشه بقول مادر  بزرگم"تا کله سحر وقت خروس خون."

      حرفی نمی زد فقط  با تبسمی که خیلی سریع از چهره اش محو می شد، جواب می داد وبعد دوباره  سکوت می کرد.گاهی پاهایش رابغل می کردوسرش را روی زانوهایش می گذاشت.گاهی سرش را از زانو بر  می داشت  به آسمان خیره می شد.انگاری با ستاره ها حرف می زد مادر بزگم می گفت"هرکس توی آسمون یک ستاره داره شاید  او  هم دنبال ستاره اقبالش  می گشت." یکی   دو بار  پلیس  از او   پرس وجو کرد   که چرا میاد واینجا  می شینه ؟ گفته بود خوابم نمیاد میام اینجا .ولی پلیس قانع نشد و گفت" یه دفعه دیگه این وقت شب اونو اینجا   ببینند می برند کلانتری."

       چهره اش انگاراز بابام خیلی پیر تر بود. بابام چهل سالشه ولی یه بارکه تونستم چند کلمه با او حرف بزنممی گفت: تا چهل، چند سالی مونده.مادر بزرگم می گفت:  "بد بختی مردا  اینه که همیشه حرف ها راتوی دلشان تلمبار می کنند وقتی پر شد خوب معلومه بالاخره می ترکه. خوش بحال ما  زنا که  هیچی  نمی ذاریم توی دلمان بمونه ومارومسموم کنه."  تازه فهمیدم مادر بزرگم راست  می گفت . از خودم قول گرفته بودم که هر وقت بزرگ شدم چیزی  توی دلم نمونه وسنگینی نکنه . اما من که مردم . حیف شد . نمیشه کاریش کرد.  یعنی  منم   بزرگ شدم باید یه  جا  بشینم و غصه بخورم. آخه من از غصه خوردن خیلی بدم می یاد.وقتی می بینم یکی داره غصه   می خوره دلم می گیره .شبها اون طرف بلوار  روی  یک نیمکت می نشست. درست روبروی پنجره اتاقم.  تازه   شبهایی  که   پیشش نمی رفتم حتما با ید چند باراز پشت پنجره سرک می کشیدم .براش خیلی غصه می خوردم .  راستی مادر   بزرگم راست می گفتا!!، ما مردا فقط بلدیم غصه بخوریم. البته تقصیر من که نبود.خیلی سعی کردم   با او صحبت   کنم وبدونم چرا  غصه می خوره ولی خوب، راه نمی داد. شاید فکر می کرد سنم  اجازه نمی ده. برای همین هم هر وقت می رفتم با او حرف بزنم ،درجوابم نیش خندی می زد وساکت می شد. شاید توی   دلش می گفت:

    "بچه، تو از مشکلات وبد بختی های بزرگتر ها  چی می فهمی؟ هنوز زوده."اما انگار به حال بچه ها غبطه می خورد . آخه یک بار گفتم کی میشه اندازه بابام بشم اونوقت بزرگ تر ها حرفهای منو قبول کنند  که با با ما   بچه ها، می فهمیم .شاید برای بعضی چیزهاعقلمان قد نده ولی اونطوراهم که شما فکر می کنید نیست. عصبانی شد وگفت:" پسرجان هیچ وقت همچین آرزویی نکن." نفهمیدم برای چی این حرف را زد ولی من از اینکه چرا  بزرگ تر نبودم تا بتونه با  من حرف بزنه ،خیلی  ازدست خودم عصبانی بودم.البته بهش گفتم من  ده سالمه  اما ظاهرن برای هم کلام شدن با بزرگتر ها تازه نصف راه را رفته بودم.

  یه  تسبیح  دستش  بود   قرمز  و پلاستیکی .   جند  تا نخ    صورتی  رنگ  هم    رویش   آویزون   بود.  مرتب توی دستش می گشت . گاهی وقتها با او  شمارش می کرد . عین    مادر بزرگم که  هر وقت   می خواست  دواز ده امامو از من سوال کنه تسبیح را  عمودی نگه می داشت  برای هرکدامشان  یک دانه تسبیح  را   رها   می کرد.گاهی تسبیح را   لای انگشتانش می پیچوند و نخهایش را لای دندونایش می گرفت. می دونستم  بعد از این باید  یه آه بلند بکشه  وبعد دستایش  را بهم  بماله. دیگه  اخلاقش دستم  اومده بود. یا مثلا  هر   وقت   که   انگشتانش را از لای موها ی سرش  رد می کرد،در پس گردنش فقل می کرد و  پیشانی اش را روی  زانوهایش  می گذاشت.یک شب رفتم پیشش سلام کردم وگفتم من فرزادم اوهم نگاهی به من کرد وگفت:"من اسمم  محسنه."  گفتم آقا محسن چرا اینقدر غصه می خوری ؟

آهی کشید گفت:" پسرجان تو می دونی بد بختی   یعنی چی؟ "  گفتم خیلی نه ولی هر وقت آبجی بزرگه ام  برای مادربزرگم کاری انجام می ده میگه دختر الهی خوشبخت بشی.

گفت:" تومی دونی وقتی طلبکار بیاد  دم در خونه آدم، پولشونداری بدی  یعنی چی؟  تو  می دونی  وقتی  دختر  آدم بخواد شوهر کنه پول نداشته باشه جهزیه اش را جور کنه یعنی چی؟  تومی دونی وقتی بچه آدم مریض بشه  پول نداشته باشه اونو دکتر ببره  یعنی چی؟ تومی دونی. . . ."با  صدای  ترمز  ماشین  پلیس، او هم ساکت  شد.  

با دستهای دست بند زده دستی برایم تکان داد وگفت:پسرم تومی دونی  وقتی آدم بیگناه باشه ومتهم  بشه  یعنی چی؟

 

پایان
+ فروتن |  7 نظر
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 1:6  توسط فروتن | 

دستگاه عصبی شما  با  توجه به  آنچه فکر می کنید، یا خیال می کنید  که  حقیقت  دارد واکنش نشان   می دهد.  وقتی  به   شخص هیپنوتیزم شده می گوئیم که در قطب شمال است، نه تنها می لرزد و احساس سرما می کندبلکه بدنش چنان عکس العمل نشان می دهد که انگار  واقعن  سرد  است.   دستگاه عصبی شما ،  تجربه  خیالی  را  از  تجربه واقعی تمیز نمی دهد. در هر دو موردباتوجه به اطلاعاتی که از ناحیه  مغز در اختیار  او قرارمی گیرد ،واکنش نشان می دهد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 0:24  توسط فروتن | 
  داستان 

 

   قصه غصه

 

    کار هرشبشه.  عقربه های ساعت  وقتی  خودشو  از عدد 12  می کشید  بالا ،  سر وکله  اش   پیدا  می شد حالادیگه  می شد  ساعت را با  اومدن او  تنظیم کرد.  گاهی وقتها که  چراغهای توی  بلوا ر برای   چند دقیقه خاموش می شد،از روشنایی آتش سیگارش می شد فهمید سر جایش نشسته است.گفتم که کارهر شبشه بقول مادر  بزرگم"تا کله سحر وقت خروس خون."

      حرفی نمی زد فقط  با تبسمی که خیلی سریع از چهره اش محو می شد، جواب می داد وبعد دوباره  سکوت می کرد.گاهی پاهایش رابغل می کردوسرش را روی زانوهایش می گذاشت.گاهی سرش را از زانو بر  می داشت  به آسمان خیره می شد.انگاری با ستاره ها حرف می زد مادر بزگم می گفت"هرکس توی آسمون یک ستاره داره شاید  او  هم دنبال ستاره اقبالش  می گشت." یکی   دو بار  پلیس  از او   پرس وجو کرد   که چرا میاد واینجا  می شینه ؟ گفته بود خوابم نمیاد میام اینجا .ولی پلیس قانع نشد و گفت" یه دفعه دیگه این وقت شب اونو اینجا   ببینند می برند کلانتری."

       چهره اش انگاراز بابام خیلی پیر تر بود. بابام چهل سالشه ولی یه بارکه تونستم چند کلمه با او حرف بزنممی گفت: تا چهل، چند سالی مونده.مادر بزرگم می گفت:  "بد بختی مردا  اینه که همیشه حرف ها راتوی دلشان تلمبار می کنند وقتی پر شد خوب معلومه بالاخره می ترکه. خوش بحال ما  زنا که  هیچی  نمی ذاریم توی دلمان بمونه ومارومسموم کنه."  تازه فهمیدم مادر بزرگم راست  می گفت . از خودم قول گرفته بودم که هر وقت بزرگ شدم چیزی  توی دلم نمونه وسنگینی نکنه . اما من که مردم . حیف شد . نمیشه کاریش کرد.  یعنی  منم   بزرگ شدم باید یه  جا  بشینم و غصه بخورم. آخه من از غصه خوردن خیلی بدم می یاد.وقتی می بینم یکی داره غصه   می خوره دلم می گیره .شبها اون طرف بلوار  روی  یک نیمکت می نشست. درست روبروی پنجره اتاقم.  تازه   شبهایی  که   پیشش نمی رفتم حتما با ید چند باراز پشت پنجره سرک می کشیدم .براش خیلی غصه می خوردم .  راستی مادر   بزرگم راست می گفتا!!، ما مردا فقط بلدیم غصه بخوریم. البته تقصیر من که نبود.خیلی سعی کردم   با او صحبت   کنم وبدونم چرا  غصه می خوره ولی خوب، راه نمی داد. شاید فکر می کرد سنم  اجازه نمی ده. برای همین هم هر وقت می رفتم با او حرف بزنم ،درجوابم نیش خندی می زد وساکت می شد. شاید توی   دلش می گفت:

    "بچه، تو از مشکلات وبد بختی های بزرگتر ها  چی می فهمی؟ هنوز زوده."اما انگار به حال بچه ها غبطه می خورد . آخه یک بار گفتم کی میشه اندازه بابام بشم اونوقت بزرگ تر ها حرفهای منو قبول کنند  که با با ما   بچه ها، می فهمیم .شاید برای بعضی چیزهاعقلمان قد نده ولی اونطوراهم که شما فکر می کنید نیست. عصبانی شد وگفت:" پسرجان هیچ وقت همچین آرزویی نکن." نفهمیدم برای چی این حرف را زد ولی من از اینکه چرا  بزرگ تر نبودم تا بتونه با  من حرف بزنه ،خیلی  ازدست خودم عصبانی بودم.البته بهش گفتم من  ده سالمه  اما ظاهرن برای هم کلام شدن با بزرگتر ها تازه نصف راه را رفته بودم.

  یه  تسبیح  دستش  بود   قرمز  و پلاستیکی .   جند  تا نخ    صورتی  رنگ  هم    رویش   آویزون   بود.  مرتب توی دستش می گشت . گاهی وقتها با او  شمارش می کرد . عین    مادر بزرگم که  هر وقت   می خواست  دواز ده امامو از من سوال کنه تسبیح را  عمودی نگه می داشت  برای هرکدامشان  یک دانه تسبیح  را   رها   می کرد.گاهی تسبیح را   لای انگشتانش می پیچوند و نخهایش را لای دندونایش می گرفت. می دونستم  بعد از این باید  یه آه بلند بکشه  وبعد دستایش  را بهم  بماله. دیگه  اخلاقش دستم  اومده بود. یا مثلا  هر   وقت   که   انگشتانش را از لای موها ی سرش  رد می کرد،در پس گردنش فقل می کرد و  پیشانی اش را روی  زانوهایش  می گذاشت.یک شب رفتم پیشش سلام کردم وگفتم من فرزادم اوهم نگاهی به من کرد وگفت:"من اسمم  محسنه."  گفتم آقا محسن چرا اینقدر غصه می خوری ؟

آهی کشید گفت:" پسرجان تو می دونی بد بختی   یعنی چی؟ "  گفتم خیلی نه ولی هر وقت آبجی بزرگه ام  برای مادربزرگم کاری انجام می ده میگه دختر الهی خوشبخت بشی.

گفت:" تومی دونی وقتی طلبکار بیاد  دم در خونه آدم، پولشونداری بدی  یعنی چی؟  تو  می دونی  وقتی  دختر  آدم بخواد شوهر کنه پول نداشته باشه جهزیه اش را جور کنه یعنی چی؟  تومی دونی وقتی بچه آدم مریض بشه  پول نداشته باشه اونو دکتر ببره  یعنی چی؟ تومی دونی. . . ."با  صدای  ترمز  ماشین  پلیس، او هم ساکت  شد.  

با دستهای دست بند زده دستی برایم تکان داد وگفت:پسرم تومی دونی  وقتی آدم بیگناه باشه ومتهم  بشه  یعنی چی؟

 

پایان
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 17:38  توسط فروتن | 

   وقتی احساس  خوشبختی،  اعتماد به نفس و موفقیت  را تجربه  می  کنیم ، از زندگی بهتری برخوردار می شویم. وبه همان اندازه که توانا ییهایمان را  بروز نمی دهیم، استعدادهای خداداد خود را سرکوب می کنیم و  می  گذاریم که از اضطراب ،دلواپسی وخود خوری  رنج ببریم  وعملا تیشه به  ریشه     زندگی خود می زنیم وبه آنچه خالق ما ن داده   پشت   می کنیم.  هر اندازه  که   نعمت  زندگی را  منکر  می شویم،  نیستی را   در آغوش   می کشیم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 9:54  توسط فروتن | 

سلام آقای رییس !!

 

از چراغ قرمز گذشتی؟! " آقا آرامتر ،"

راننده از توی آیینه جلو، نگاهی به صندلی عقب انداخت.  زیر لب غر زد و  عصبانیتش را با فشار

روی پدال گاز خالی کرد.

مسافر:"  آقای راننده اینجا خط  عابر پیاده است.  یک مقدار صبر بفرمایید مردم رد بشوند ، بعد "

حرکت کنید.

راننده:" داداش توهم حوصله دارییا؟بابا بزار کارمونو بکنیم،اول صبی اخلاق مونو سگی نکن."

مسافر دوم:" آقای راننده ،خوب آقا راست میگه . این قوانین همه برای این است که   بتوانیم  در

کنار هم بهترزندگی  کنیم. احترام به قانون ،احترام به خودمان وجامعه است".

نگاه غضب آلود راننده  از توی آیینه جلو  گذشت.  دستی  به  چانه اش کشید .  زیر لب  غر زد  و

محکم کوبید روی داشبرد ماشین وگفت:

"همین دیروز یک جفت لاستیک گذاشتم   زیر اتول.   دویست هزار تومن . فهمیدی دویست  هزار

تومن. حالا چقدر سگ دو کنم تا جاشو پر کنم.؟!  اونوقت  آقایونو  باش . با چه لفظ قلمی فرمایش

می فرمایند. داشم خواهشن بیا و ادای ازما بهترون نو در نیار.  کله سحر زدیم بیرون. اونقدر باید

بدوییم تا شیکم زن وبچه مونو سیر کنیم. شانس مارو باش، چه مشترییایی  به پست مون خورد."

مسافر دوم: " آقای عزیز این حرفها  چه ربطی به رعایت مقررات  داره. بهرحال پایبندی همه  به       قوانین، موجب می شود حقوق همه تامین شود. "  راننده که   حسابی جوش آورده بودگفت:                 "آخه  نوکرتم  بیا و  ول کن  اون  چراغهای  من در  آوردی و  این   خط کشی های  الکی    رو.

حیف  اون  رنگ  و  برق که  حرومش  می کنن.   آقا ، میگن   ارمیکا  رفته  توی  ماه .     اون

لامثبا درماه" تیا تر" بازی می کنند، اونوقت ملمکت  مارو باش،  توی خیابون  نردبون   میکشن

میگن از روی اون راه برو. تورو خدا نیگاه.!!!"

بگو مگوی  مسافر با  راننده  بالا  گرفت. هر کس  چیزی  می گفت. آقای کرمی  به مقصد  رسیده

بود و با توقف تاکسی جلوی اداره اش، پیاده شد . نفس راحتی کشید  و   وارد  محل  کارش     شد.

ساختمانی چند طبقه  با  نمای آجری  و پله هایی  با  سنگ  مر مر.  قبل از  ورود   به     اتاق کار

رو به منشی کرد وگفت:

به موتوری بگو امروزحتمن ماشین ما راآماده کنند. اگردو روز دیگه بااین اعصاب خراب بیاییم"

اداره، کاری از پیش نمی بریم. دهن به دهن شدن با این مردم  و  آدمهای  جوراجور  اعصاب آدم

رابهم می ریزد."  منشی بدون اینکه از حرفهای رییس چیزی فهمیده باشد گفت:

"چشم قربان".

رییس  پشت میزی که  همه چیز آن مرتب  بود، قرار گرقت. دل  ودماغ هیچی را  نداشت . دست و           دلش به کار نمی رفت  . نگاهی گذرا به  پرونده های روی میزش  انداخت و  خیلی زود  با صندلی 

متحرکش به  طرف پنجره ای برگشت که مشرف به خیابان ومحیط اطراف بود.

چه صبح دل انگیزی !  تابش ملایم  صبحگاهی خورشید ، آسمان آبی همراه با  هوای پاک و تمیز

روح هر انسانی را نوازش می داد.  ساختمان های ریز و درشت،  درخت های چنار،  صف  کشیده

در دو خیابان که تازه  لباس سبز  پوشیده بودند، همه اینها  از پشت پنجره  اتاقی  در   طبقه   هفتم

از منظر رییس گذشت. درهیاهوی سرو صدای مردم  و تردد اتومبیلها ، توجهش به   نقطه ای    از

خیابان جلب شد. سه جوان بار ها مقداری از عرض خیابان را  طی  می کردند   و مجددا  سر جای

اولشان    قرار    می گرفتند.    کنجکاو شد.    دقت بیشتری  کرد.    یکی   روی    چرخ     ویلچر

نشسته بو د ودو نفر دیگر  که هر کدامشان عصای سفیدی  در دست داشتند ودر دو طرفش ایستاده

ایستاده بودند. یکی سمت چپ ودیگری در سمت راست.  چند بار قصد کردند ازعرض خیابان عبور

کنندولی صدای بوق خود روها،آنهاراسرجای اولشان قرارداد. صحنه هایی  که روح آقای کرمی را

آزار می داد.تحمل دیدن این همه بی تفاوتی  برای اودشوار بود. برگشت و خودش را روی صندلی

ولو کرد.  چشمان خیره اش را به سقف اتاق   دوخت . از بگو و  مگوی توی   تاکسی  گرفته   تا

وضعیت سه جوانی که برای عبوراز عرض یک خیابان ،آنهمه وقت صرف کرده بودند، همه را در         ذهنش مرور کرد.در پی پاسخ به این پرسش بود که    واقعن اشکال کارکجاست؟ این بی نظمی ها       وقانون گریزی ها   که حقوق اجتماع را  زیر پا می گذارد چگونه  باید اصلاح شود؟

چشمان خیره و  پرسشگر رییس، به آیینه قدی افتاد که درست روبروی او قرار داشت. خودش  را

پشت میز زیبای چوب گردویی می دید که کلی برهیبت آدم می افزود.  تابلوی نفیسی  که بالای  سر

اوبر قلب دیوار چسبیده بود، از توی آیینه جلوه دیگری داشت. آسایش خاطری که  می رفت   تلخی

حوادث پیش آمده را به حلاوت و شیرنی خاصی   تبدیل نماید،  با  صدای زنگ تلفن، بر هم  ریخت.

آقای رییس!  مراجعه کننده  دارید.

رییس :" بگو صبر کنند.خودم خبرتان می کنم".                                                                              آقای رییس می خواست از فرصت پیش آمده به نحو احسن استفاده نمایدو برای این پرسش  بی

پاسخ ، جوابی بیابد که واقعن مشکل کار از کجاست؟!!

بانگاه مجدد به آیینه روبرویی و ورانداز کردن خود، فکرکرداگر سمت با لاتری  داشت و دستش

بازبود، بسیاری ازاین مسایل قابل حل بود.چرا باید با زیر پا گذاشتن قانون،حقوق دیگران پایمال

شود؟وبسیاری از چراهای دیگرکه پشت سرهم از ذهنش می گذشت.برای همین احساس تکلیف

کرد درانتخابات پارلمانی شرکت کند واین  وظیفه سنگین را  به انجام رساند  تا   حقوق

پایمال شده انسانهای بی دفا ع را به آنها برگرداند.

صدای مجدد گوشی تلفن ،رشته افکار رییس را پاره کرده بود.                                                     قربان! این ارباب رجوع می گویند مشکل دارند. چکار کنم؟ 

رگهای گردن رییس متورم  شده بود  و حوصله اش  تا  نقطه جوش  با لا  رفت.

رییس :" مشکل دارند خوب همه  مشکل دارند . هرکی اینجا می آید  مشکل دارد،  و  گرنه اینجا              چه کار می کردند؟ به کارم که برسم ، چشم. "   گوشی را قطع کرد و  خودش را  روی   صندلی

رها کرد.  دستهایش را در پس گردنش به هم دوخت وپاهایش را  ازتنهایی در زیرمیز نجات  داد               ودر لبه میزروی هم قرار داد .  با این کار رشته افکار  پاره شده اش   را

باز سازی کرد.  افکار دور و  درازی که اگر  بآنچه که  فکر می کرد می رسید ، بسیاری از این

بی نظمی ها را نظم،  وآسایش خاطری فراهم  می کرد تا  در سایه آن ، مردم حلاوت ارامش در               کنار قانون را بچشند. بالاخره بعد از تاسف فراوان واینکه در موقعیت شغلی فعلی ،کاری ازاو

ساخته نیست ،ختم جلسه را اعلام کرد.

قبل از پذیرش ارباب رجوع  خودش را  مرتب کرد  ،دستی بر  سر و روی خودش کشید و کاملا

با قیافه رسمی ، قلم بدست گرفت و مشغول ورق زدن  کاغذ هایی شد که توی پوشه  روی  میز

قرار داشت. بافشار روی یکی از دکمه های گوشی، از منشی خواست   تا  ارباب رجوع را   به

اتاقش هدایت کند.

سرش پایین بود و چشمانش کاغذ روی میز  را  ور انداز می کرد . با  دست اشاره کرد که یعنی        بفرمایید.  طولی نکشید با برخورد صدای پا به  صندلی کنار دیوار ،  سرش را از روی کنجکاوی

بلند کرد . خشکش زد .  باورش نمی شد.  جل الخالق!!!   عینک دوربینش  را به  چشم زد  ولی                از عینک هم کاری ساخته نبودو چیزی دست گیرش نکرد.

نگاهش را به خیابان دوخت . خاطره یک ساعت پیش در    ذهنش تکرار شد .  نکند    خودشان

باشند. ؟   آخه اینجا چه می کنند ؟   یکی از ارباب رجوع  که  روی چرخ ویلچر نشسته بود  از             چهره متحیر رییس هول کردو مجددا گفت:

 س. . .س. . .سلام آقای رییس؟! ببخشید آقای رییس مثل اینکه بد موقع مزاحم  شدیم. راستش              آقای رییس یک مقدارشرایط جسمی ما اجازه نمی داد زیاد بنشینیم این بود که از منشی خواستیم  

اگر ممکنه زودترخدمت برسیم .آقای رییس اگر کار مهمی دارید میریم بعدن خدمت می رسیم.!!"

پایان

       

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 9:52  توسط فروتن | 

تصویر ذهنی قابل تغییر است. برای تغییر تصویرذهنی، نه

کسی بیش از اندازه  کم سن وسال است ،نه کسی بیش از انداره پر سن وسال

 

.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 8:39  توسط فروتن | 

        داستان

 

        دام محبت

 

  کاش قلم پایم می شکست وقدم به آن مغازه لعنتی نمی گذاشتم. همه چیز از آن روزی آغاز شد 

  که از اوپول  قرض کرده  بودم . عباس آقا (سوپری سر کوچه مان )   که  از   

  حال و روزم خبر داشت ،همیشه از سر کنجکاوی ، از بیماری بابام می پرسید.  من هم    سفره

   دلم را که سرشار از درد وغم بود،باز کردم و از سیر تا پباز تعریف کردم. از دوا  و دکتر گرفته

  تااز  نزولی که بابت درمان بابایم کرده بودم.   

 عباس آقا: " بد کاری کردی قاسم .  بد کاری کردی!.  می تونی از پس  سودش  بر  بیایی؟ حالا           چقدری نزول کردی؟  تو نستی برگردونی؟"                                                                               گفتم :  عباس آقا،  دست  روی دلم نزار که  خونه.   می گی  چه  کار   می کردم . دست   روی               دست می گذاشتم ،بابایم جلوی چشمم پر پر می زد و  تلف می شد؟.   من  که  تحمل  دیدن  پر

    شکسته پرنده ای را ندارم چطورمی تونستم  آه و ناله بابایم را ببینم وساکت باشم؟ برای  هفتاد                هزار تومان پول به هر کی رو انداختم جور نشد.هرکسی یه طوربهانه تراشید و شانه خالی کرد.

    یکی از بیکاری می نالید و   دیگری دختر دم  بخت   داشت .

   ا ون یکی می خواست شهریه  دانشگاه  بچه اش را جور کند  و فرد دیگه  تازه  دکور خانه اش

    راعوض کرده بود. تا اینکه آقایی آدرس حجره یک بازاری را در بازار قماش  فروشان به من

    داد وگفت: "آدم حرام خواری نیست  و یه جورایی مساله شرعی را هم حل می کند.  طوری که  

   خداهم  نتواند مدعی شود.!!" عباس آقا که فیلم باین هیجانی را به  دقت دنبال  می کرد،  مجددا    

    گفت : "حالا تونستی برگردونی؟"

   گفتم: کجای کاری عباس آقا؟! اصل پولش ر امی شد  یه جواریی پس داد  ولی  آنقدر زاد و  ولد

   کرد که خودش در مقابل آنهمه بچه ونوه ونتیجه عددی نیست.

   یکی از مشتری های عباس آقا در حال ورانداز کردن اجناس داخل مغازه بود،   ولی     گوشش

   حرفهای مارا   می کاوید.    با عباس آقا خدا حافظی کردم و  از مغازه  زدم   بیرون.  در  افکار

   خودم دست وپامی زدم. ناگهان صدایی از پشت سرم شنیدم.ایستادم وصورتم را بر گرداندم همان

   آقایی بود که برای خرید به مغازه عباس آقا آمده بود.   گفتم :   ببخشید   با منی ؟  گفت: "  یک

   لحظه لطفا." بعد از احوال پر سی  گفت :  "                                                                               ر استش من حرف هایی که با عباس آقا می زدید شنیدم."                                                            گفتم: امر تان ؟  

   گفت: "اگر ما را لایق  بدانید حاضرم این پولی که  نزول کردید به شما قرض  بدهم."

   گفتم: درقبال چه کاری ؟

   گفت:" ازباب  وظیفه. هر وقت داشتی  برگردان." دودل بودم. نمی دانستم چه کارباید می کردم.

    در این وضعیتی  که شده  بودم  کلاف سر در گم،  این آقا  نور امید ی   در  دلم  روشن    کرده

    بود. اما در دوره ای که " هیچ گربه ای  برای  رضای  خدا موش  نمی گیره"  ،   چطور   باید

    به یک غریبه اعتماد  می کردم. اگر  قبول  نمی کردم و این کور   سوی   امید  را     خاموش             می کردم، چه خاکی توی  سرم  می ریختم ؟  تازه  با  حاجی    چه کار می کردم  که   از     یک

   ریالی اش هم  نمی گذرد. توی حجره اش  زیر آیه  مبارکه  "وان یکاد. . ."   تابلویی      نصب

   کرده بود" حساب به دینار ، بخشش به خروار"

   گفتم:ببخشید اسم شریف؟

   گفت:" فرهادم." آدرس منزلش راداد .آدرسی که هنوز نفهمیدم راست گفته یا دروغ .

   گفتم:  شمار ا بجا نمی آورم؟

  گفت: "مهم نیست. یک بنده خدا ."

  گفتم : شما  لطف دارید . فکرهایم را بکنم  خبرتان  می کنم.   

   موضوع را  با  زنم   در میان  گذاشتم ،   با کمی تردید گفت: نمی دانم.

   ساعت  از  ده گذشته  بود . بابام از  توی حیاط صدا زد: قاسم با تو کار دارند. از پله های آجری  

   و  قدیمی زیر زمین بالا آمدم وخودم را دم در رساندم. همان آقایی بود که غروب اورادیده بودم.

   تعارف  کردم.خیلی راحت قبول کرد و وارد شد .  زنم چای آورده بود.  بعد از اینکه از هر دری

   حرف زدیم گفت:

  "راستش هرچه کردم  نتونستم  صبر کنم  و  منتظر  جواب شما  بمونم. برای همین راه افتادم و  آمدم خدمت شما "و در  حالیکه  دسته   چکش را از جیبش بیرون می کشید گفت:

"کلا صدوپنجاه هزار تومان بود درسته؟    "  

   گفتم:  آقا فرهاد زحمت  نکشید .  شرمنده ما ن می کنی؟!    راضی   به   زحمت   شما   نیستم.

  خدا  بزرگه  یه   جورایی در ست  میشه .  بالاخره ازمن انکار و  ازاو اصرار، چک امضا شده

   را تا کرد وگذاشت توی جیبم.  مونده بودم  چه کنم .

    با اینکه  از این همه   انسانیت  او  شرمنده بودم ،  نمی دانم چرا ته دلم اضطراب داشتم و                   یه جورایی حس درونم  آرامش  نداشت.

   گفتم: چه ضمانتی باید به شما بدهم؟ کمی تعارف کردو گفت:

  "حالا که اصرار می کنی. سیصد هزار تومان "سفته"بده ." تعجب کردم. خواستم چیزی بگویم

   که پیش دستی کردوحرف توی دهنم گذاشت و گفت:

 "من که گفتم چیزی نمی خواهد .حالا که اصرار داری  عین بانک ها  که  دو برابر ضمانت  می

   گیرند، شماهم همان کار را بکن." حرفی برای گفتن نداشتم . گفتم فردا خدمتتان می آرم.  گفت:

شمازحمت نکش خودم فردا شب  می خواهم ازاینجا رد  بشم  یه  سر میام از شما   می گیرم." "

  با رفتن آن مرد  بگو مگوی  من با  زنم شروع شد.  گفتم : زن چه کار می کردم  طرف   خودش

  بدون هیچ منتی پول را آورده توی خونه ام دودستی تقدیم کرده حالا   می گفتم :        من اندا زه   

   پولت به تو ضمانت می دهم؟ این کار بد نیست؟  حتما می خواهد خیالش راحت باشه.  حا لا که

  نمیره اجرا یذاره.                                                                                                                     فردا شب آمد . یکی دوساعتی نشست. سفته ها

   را امضاکردم و باو  دادم.  و این سرآغاز  رفت وآمد  شومی  شد  که  زندگی ام را  به باد   داد.

  هر بار که به ما سر می زد،  بخاطر لطفی که  کرده بود  سعی  می کردیم  از او  خوب

  پذیرایی کنیم. زنم اصرار می کرد   هر طوری شده پولی   تهیه کن قرض او را بده  تا از  شرش

  خلاص بشویم. مغزم چیزی نمی کشید.گفتم: زن تو که می دونی من آه  ندارم با  ناله  سودا کنم .            اگر می تونسم این قدر پول جور کنم ، زودتر از اینها اقدام می کردم تا از شر اون خدا بی خبری              که می خواهد سر خداراهم کلا ه بذاره خلاص می شدم وگیرآدم دیگه ای  نمی افتادم که  نه  به             قیافه اش می خوره ادای ازما بهترون رادر بیا ره ونه می دونم اصلا کیه.اگر قصد انسانی داره ،          دیگه چرا هر روز وهرشب سوهان روح ما شده. اگرقصد اخاذی داشته باشه، این   قدربا هوش           هست بدونه از آدم یه لا قبایی مثل من، آبی برای او گرم نمیشه.  نمی دونم.    خدایا    نمی دونم.          هیچی نمی دونم .

   شب نشینی های طولانی ، رفت وآمد های بیجا ، خسته ام کرده بود.  چکار  می توانستم    بکنم.            ای بمیره ریشه فقر،که  انیطور انسان را برده مردم می کند.  خدای من ، چه شبها که  فکر وخیال            بر من هجوم می آورد و تا صبح،   خواب را از  چشم  من  

   گرفته بود. گاهی وقتها دچار جنون می شدم  و  به همه چیز  شک می کردم . هر چیزی  که  از

   حدش خارج بشه  شوری اش می زند بالا. روز ها می رفتم سرکار و شبها عین آدمهای روانی          گوشه ای کز می کردم وبا خودم در گیربودم.

  روز ها  وماهها  یکی پس از دیگری  آمدند و رفتند .  مقداری از بدهکاری ام را پرداخت  کرده           بودم. باهمه مشکلات به روزی امید وار بودم که همه این سختی ها تمام می شود.    دو شیفته              کار می کردم تابتوانم پول بیشتری بدست بیاورم واز شر این آقا راحت بشوم. اما زنم به   بهانه           اینکه چرااز این آقا قرض کردم هرروز با من بگو مگو راه می انداخت  وسر از  ناسازگاری در           آورد وآرام آرام دامنه آنرا گسترش میداد.   یک روز بابت قرضی که از این آقا  کرده  بودم . یک           روز از سختی  زندگی و روز دیگه از اینکه    چرا باید    در این  زیر زمین     زندگی  کند. و. .

   به چیز های الکی گیر می داد و پیله می کرد.هر چه با او حرف می زدم نتیجه ای نبخشید.

   گذشت زمان،چیزی را بهتر نکرد هیچ، ریش سفیدی بزرگترها نیز افاقه نکرد اوهم کوتاه  نیامد.

   کارمان به  جدایی  کشید و در بهار زندگی همدیگر راترک کردیم.  مدتی عین  دیوونه ها   شبها  

   تا صبح   توی  خیابانها   قدم می زدم .  سالها گذشت .   روزی  توی   پارک       روی   نیمکت

    نشسته   بودم.   مردی (میان سال   همراه  با  خانواده اش ) با  هیکل   نتراشیده، و     موهای           فرکه روی گوشهای او را پوشانده بود ، آشنا    به نظر می رسید.اول شک کردم. دقیق تر  شدم

   خودش بود. همان  که به  بهانه   کمک  و  خیر  خواهی   کاشانه ام را خراب کرد  و  زندگی ام

  نابودی کشاند.با زن سابقم که یک بچه سه ساله  دربغل داشت، گل می گفت وگل می شنید.    را به

   دنیا برایم تیره تارشده بود. چشم هایم سیاهی می رفت. سرم درد گرفت. پیشانی ام عرق کرده بود        دیگه چیزی نفهمیدم.

  ببخشید کی منو اینجا آورد؟

 :   یه آقایی .   گفت توی پارک بی هوش افتاده بودی. 

 :  پس این سرم لعنتی کی می خواد تمام بشه؟.

  

    پایان
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 19:27  توسط فروتن |  4 نظر

  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 1:27  توسط فروتن | 

عرض کوچک 

                                                                                            قسمت دوم

 

رییس با این همه صفات انسانی ، وشخصیت بی نظیر ،ازآن چیزهایی است که  توی  قصه

ها  هم نمی توان وصف آن را شنید. این همه  عزت و احترام و اکرام به   مراجعه  کننده ،

آن  هم  به  فردی  مثل  من   که  توی   هفت   آسمان   یک  ستاره  ندارد .   تازه  در  قبال

این پذیرایی  و اسقبالی که  رییس از من  کرده بود،  شرم،  مانع از این می شد  که انسان

بتواند  تقاضای خودش را مطرح نماید. تمام حرف هایی که از دیشب  چند بار  تمرین  کرده

بودم تا به رییس بگو یم ، همه آن ازسرم پرید.  دست خودم نبود. در این اقیا نوس لطف  و

کرم،  انسان خودش را گم می کند ،  چه رسد به حرفهایش. البته مهم نیست، با وجود  آدم

باین خوبی،  کافی است  اشاره کوچکی کنم  کار تمام است. خوب  به  هدف زدم .    همان

جایی  باید پا  می گذاشتم که آمدم.  به شانس خوب "نوازی" فکر می کردم  و غبطه  می

خوردم. راستش کمی حسودی ام شد. آرزو می کردم جای او بودم .

در این افکار غوطه ور بودم که  رییس از جایش بلند شد و به طرف میزش رفت. خوشحال

شده  بودم . بالاخره جلسه  کمی حالت رسمی گرفت. تا بحال باهیچ رییسی اینطورخود مانی

وراحت جایی ننشسته بودم . حتا در اداره خودم . همیشه فکر می کردم آدم وقتی رییس  شد

دیگه  یه جورایی از گذشته اش  فاصله می گیرد  و یه آدم دیگه می شه.  نمی دانم  چطور

آدمی ،ولی همینو می دونم که  اگر  یک وقت شانس آوردی ودستت به او رسید، باید  خیلی

مواظب رفتار  و کردارت باشی. اما  انگار این  رییس  تمام رشته هایم را  پنبه کرده  بود .

طولی  نکشید رییس با چند  پوشه پر از کاغذ ی  را که روی میز ریاستش قرار داشت ، بر

داشت ومجددا در کنارم نشست.  چیزی از کارش سر در نیاوردم.  تصمیم گرفته بودم،  سر

حرف را باز کنم و در خواستم را مطرح کنم. جابجا شدم ودستهایم را به طرف دهانم  بردم.

سرفه ای کردم تا گلویی صاف کنم. هنوز لب باز نکرده بودم ، ناگهان رییس گفت:

"  به فرمایید  چایتان خنک می شود."  قندان  چینی  پر از قند را بطرفم  گرفت .   خجالت

کشیدم وگفتم شرمنده می فرمایید.گفت:

" اختیا ر دارید .اختیار دارید."  کلافه شده بودم.  از اینکه موفق نشده بودم در خواستم را

باز گو کنم ، از خودم عصبانی شدم. رییس سینی پراز شیرینی که طعم و بویش فضای اتاق

را گرفته بود، تعارف کرد . گفتم:  متشکرم بیش از این مصدع اوقات شریف نشوم . عرض

کوچکی داشتم وبعد اجازه رخصت.رییس گفت:

"اختیار دارید . اختیار دارید.  شما رحمتید.  به  دفتر سپردم کسی مزاحم ما  نشود.   راحت

باشید."

خدایا  این کارها یعنی چه ؟  اینجا کجاست؟  به تنها  چیزی که  شباهت ندارد،  اداره است .

اداره یعنی یک مکان شلوغ و محل رفت وآمد  مردم کاغذ بدست.  وکارمند  یعنی کسی  که

در حال حرف زدن با ارباب رجوع است ، با یک دست به گوشی تلفن  جواب دهد،  چشمش

به کاغذ روی میز باشد. دست آخربدون آنکه چیزی از حرفهای ارباب رجوع  فهمیده باشد ،

بگوید :حالا  هفته دیگه سری بزن .وهفته بعد وهفته های بعد.

خدایا ! نکند این گوشه از خاک، همان  بهشت  موعود  باشد و من آنرا  کشف  کردم .

رییس  روی میز را خلوت کرد و آنرا  بطرف خودمان  کشید .  پوشه هایی که  در کنار او             قرارداشت روی میز قرار داد ورو به من کرد وگفت:

"اگر اجازه به فرمایید برویم سر اصل مطلب ".

خوشحال شدم وگفتم  اجازه ما دست شماست. منتظر ماندم  از پشت و  روکردن پوشه ها

فارق شود تا تقاضایم را مطرح نمایم. ولی رییس در حالیکه مشغول کار خودش بود  رو به

 من کرد وگفت:

"اینها را ملاحظه بفرمایید. این پوشه مربوط به بیلان کار یک سال فعالیت های انجام شده

این مرکز است. این قست مربوط به مسایل مالی واقتصادی است."

ترسیده بوم . دست وپایم از اضطرابی که بر من مستولی شده بود ، می لرزید. ضربان قلبم                   چنان با لارفت که نزدیک بود قالب تهی کنم. دهانم خشک شده بود .نمی توانستم لب از  لب

به جنبانم .

" ملاحظه بفرمایید.این مبلغ کل بودجه وصول شده اداره ماست واین هم بیلان کار یکساله

است.  ستون آخررا ملاحظه بفرمایید. باوجود کسری بودجه ، اداره توانست با  فداکاری کار

کنان خدومش  دوام بیاره و به مردم  سرویس بده . انشاالله  زحماتشان  در گزارش حضرت

عالی مد نظر قرار خواهد  گرفت. می دونی که  قشر حقوق بگیر همیشه هشت شان  گروی

نهشان است ."

سرم گیج می رفت.تنم ازوحشت خیس عرق شد.نفسم گرفت. تند تند دستهایم را به هم می ما

لیدم. تا می رفتم چیزی بگویم رییس توی حرفم می پرید ویک ریز حرف می زد. تازه فهمیده

بودم این همه عزت واحترام ودولا راست شدن ها برای چیست . دلم به حال رییس سوخت .

عین آدمهای خلاف کار ومجرم،دست وپای خودش را گم کرده بود.تصمیم گرفتم تا کار بجای

باریک نکشیده  وقضیه بیخ پیدا نکرده است ، موضوع را به رییس بگویم و خودم را از

این مصیبت وگیر اتهامات و پرونده سازی های بعدی و چه وچه  خلاص کنم. گفتم :   قربان

من . . . اما توی حرفم پرید وگفت:

"اجازه بفرمایید. این قسمت را ملاحظه کنید  تا یک سری گزارشات  را که  روی میز باقی

مانده است بیاورم ." گفتم :  اما قربان . . . رییس که فکر می کرد گزارش کار قانعم نکرده

است، گفت:

"اگر لازم باشد دفاتر روزنامه را بیاورند تا ملاحظه بفرمایید." گفتم :  ببخشید  اما من. . .

بازهم رییس پرید توی حرفم وگفت:

"می دونی چیه ؟ واقعش اینه که یک خورده  بی هوا تشریف آوردید. امروز صبح  مطلع

شدیم .اگر از قبل اطلاع داشتیم خودمان را از هرجهت آماده می کردیم."

اعصابم داشت بهم می ریخت وبه نقطه جوش می رسید. می خواستم داد بزنم ،با با اونی که

شما منتظرش بودید من نیستم . به خدا قسم من نیستم. من برای کار آدم بد بختی مثل خودم

باینجا آمدم.

رییس از چهره نگرانم به من ومن افتاده بود.احساس کردم دیگه حرفهایش دارد ته می کشد.

نفس را حتی کشیدم .ازاینکه فرصتی برای حرف زدن پیدا کرده بودم خوشحال شدم.  حال و

هوای رییس تماشایی بود. عین آدمهای   درحال تضر ع والتماس،چهر ه اش حالت  خاصی

داشت. سکوت کرده بود و به من نگاه می کرد. از فرصت استفاده کردم و گفتم:  قربان شما

مرا بااقای دیگری اشتباه گرفتید. اونی شما فکر می کنید من نیستم.

حرفهایم انگارآب سردی بود که به سرش ریخته باشند. چشمهایش درشت شد. بهت وحیرت                      از سر وروی اومی بارید.صورتش هر لحظه رنگ عوض می کرد.آب دهانش راغورت  داد

وخواست حرف بزند اما انگار چیزی در گلویش گیر کرده بود. دستی به چانه اش کشید وبه

اطراف نگاهی انداخت.آرام آرام از جایش بلند شد. دوقدم از من  فاصله گرفت. مجددا نگاه

همراه با عصبانیتش را به من دوخت. لحظه ای روی چهره ام مکث کردوگفت:

"چی!؟ شما!! شما از مرکز نیامدی!؟ "

گفتم : نه قربان. من یک کارمند ساده هستم از یک اداره دیگر.برای عرض کوچکی خدمت

شما رسیدم.از وقتی که فهمیدم مرا با فرد دیگری اشتباه گرفتید،هرچه سعی کردم تا شمارا

متوجه کنم ، نشد. یعنی شما به بنده اجازه حرف زدن ندادید.

از اینکه بازرس نبودم خیلی خوشحال شده بود.این را می شد از رنگ چهره اش حدس  زد .

ولی زود چهره عوض کرد وباقیافه جدی کمی با چاشنی عصبانیت،به صدایش لحن  رسمی

داد وگفت:" حالا چه کار دارید؟ "

دست وپایم را گم کرده بودم. به من ومن افتادم و با هزار زحمت گفتم: قربان... قربان آمدم

خدمت شما تا اگر ممکنه محبت بفرمایید  به یکی از دوستانم که مدت زیادی است   بیکاره

اینجا مشغول کار بشه . تا لیسانس هم درس خوانده.

رییس بدون توجه به  حرفهایم  چند لحظه با کاغذ های روی میز ور می رفت .مکثی کرد و

گفت:"حالا تا ببینیم." گفتم: پس بنده کی خدمت برسم ؟ گفت: "لازم نیست خودمان خبرتان

می کنیم." خواستم شماره تماسم را بدهم اما رییس که شخصیت از دست رفته اش را مجددا

باز یافته بود،پیش دستی کرد وچنان نگاه نافذش رابه صورتم دوخت که همان  نگاه مرا از

جایم بلند کرد و بدون اینکه  چیزی بگویم ، دستهایم به طور خود کار  روی سینه ام رفت و

عقب عقب به طرف در رفتم واز اتاق خارج شدم.

 

پایان

+ نوشته شده در  دوشنبه يکم خرداد 1385ساعت 23:35  توسط فروتن |  3 نظر

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 1:21  توسط فروتن | 
 داستان

 

عرض کوچک                                                                        قسمت اول

 

چیزی به ظهر نمانده بود. برگ مرخصی را که از صبح تهیه کرده بودم گذاشتم توی جیب

پیراهنم . کتم را پوشیدم وبه قول معروف ، شال وکولا کردم وبا یک دید مختصر در آیینه

از محل کارم زدم بیرون. یک راست راهی ساختمانی شدم که یکی دو خیا بان آنطرف تر

قرار داشت. توی راه با هزار امید وآرزو وشور واشتیاق، برای اینکه خد ای نکرده تپقی

نزنم،حرفهایی که از دیشب در ذهنم آماده کرده بودم ، مرور کردم . پله های سنگی که هر

کدامشان عین  آیینه عکس آدم تویش  می افتاد،  یکی  پس از دیگری پشت سر گذاشتم .

هرچه به پله آخر نزدیک تر می شدم دل شوره ام بیشتر می شد. نمی دانم چرا ولی  سعی

می کردم  ذهنم را به نتیجه تلاشم متمرکزکنم . برای همین کلی از خودم متشکرشدم وقند

توی دلم  آب  شد. از پله های   پیچ در پیچ  گذ شتم  و وارد  سالنی  شدم  که  انتهای  آن

اتاقی داشت در بالای ضلع غربی دربش، تابلوی طلایی رنگی نصب شده بود "دفتر رییس"

قبل از هر چیز مکثی کردم . دستی  به سر و صورتم کشیدم . حواسم را متمر کز کردم .

خیلی  آرام در زدم . نسیم خنکی که از داخل دفتر رییس  می وزید پیشانی عرق سوزم را

نوازش داد.  تعظیمی کردم  و وارد دفتر رییس شدم . از رنگ آمیزی در و دیوار،  مبل و

صندلی گرانقیمت که بگذریم، نحوه تزیین اتا ق نشان می داد، آدم خوش سلیقه ای عهده

دار، دکوراسیون آن بود.

جوانی لاغر اندام با چهره ای کشیده وموهای فرفری ومختصری ته ریش، پشت میزی که

کت سرمه ای اش به صندلی آن آویزان بود، در سمت راست اتاق قرار داشت، نشسته بود.

انگار متوجه حضورم نشده بود. مکثی کردم وگفتم : "ببخشید".

جوان سرش را از روی کاغذ برداشت . چشمان  زاغش  را از زیر ابروهای  بورش باز

کرد .نگاهی گذرا به من انداخت . بدون اینکه جواب سلامم را بدهد،  مجددا مشغول کارش

شد. اما خیلی زود  پشیمان شد .خودش را مرتب کرد و از جایش بر خواست . دست چپش

را جهت تعظیم به سینه اش چسبانده بود ودست راستش را به طرفم درازکرده بود  وگفت:

"حاج آقا خیلی خوش آمدی. می بخشید حواسم باین پرونده بود."

مرد جوان با شیوه  ای که خاص خودش بود ، شیرین زبا نی می کرد و  تند تند  همراه با

تبسمی که چاشنی اش  می کرد، حرف می زد و کلمات تعارف آمیز آکنده از احترام خورد

می کرد.                                                                                              

"حاج آقا جدا پوزش می خواهم .حواسم به کار بود . اینه که . . . "        

شوکه شدم . تعجب کردم . خواستم از نحوه شناخت ایشان نسبت به خودم سوال کنم . اما

پشیمان شدم وچیزی نگفتم . گفتم  شاید ارباب رجوع ما بود و به اد اره ما آمده بود. اصلا

ولش کن . تازه باید خوشحال هم بشوم . خدا را چه دیدی شاید  اینطوری  کارم  بهتر پیش

رفت.  سعی کردم خیلی رسمی  جواب محبت های او را بدهم .  مرد جوان  ضمن  پوزش

مجدد، اجازه خواست تا لحظه ای به اتاق رییس برود. دولا شدم وگفتم: "خواهش می کنم

بنده عجله ای ندارم .شما بفرمایید به کارتان برسید. "                            

فکر اینکه شاید قصد تمسخر داشت ، کمی آزرده شدم. اما ازمتانت وشخصیتش  نمی آمد  

که اهل این حرفها باشد. نگاهی به اطراف انداختم .دریغ از یک ارباب رجوع. گفتم  خدایا

نکند اشتباهی آمدم . اما نه مطمن بودم  درست آمدم. سعی کردم  برخودم مسلط شوم  و به

خودم دلگرمی بدهم که، با با ولش کن، بادا باد، هرچه می خواد بشه بشه."همیشه شعبون

یک بار هم  رمضون " .  صدای موقر و متین فردی  که از اتا ق رییس به  گوشم رسید ،

رسید ،رشته افکارم را پاره کرد .

"حاج آقا بفرمایید. درخدمتیم. خیلی مشرف".اول فکر کردم داخل اتاق، کسی در حال پاسخ

گویی به تلفن ویا گفتگو با ارباب رجوع است، اما نه  انگار موضوع فرق میکند. صاحب

صدا  تعارف کنان ، تا دم در آمد. همراه با سلام تعظیمی کرد  و دم در ایستاد و در

حالیکه دولا شده بود، با دست داخل اتاق رییس را نشان می داد که یعنی بفرمایید داخل .

نگاهی به اطراف انداختم .کسی غیراز من داخل دفتر رییس نبود. گیج شده بودم .ازجایم

کنده شدم . دستهایم را روی سینه ام بردم . سلام کردم .هنوز قامتم را راست نکرده بودم

فردی که دم  در تعارف تیکه پاره می کرد، جلویم  ایستاده و درحالیکه  دست  راستش

را بطرفم دراز می کرد، دست چپش را روی شانه ام قرار داد و گفت:" خواهش  می کنم،

استدعا می کنم. شرمنده نفرمایید. بفرمایید خواهش می کنم".

عین آدمهایی که ازچیزی ترسیده با شد، وحشت زده چشمانم را به چهره اش دوختم.دست

و پایم را گم کرده بودم نمی دانستم چی باید بگویم. سری تکان دادم و تشکرکردم وارد اتاقی

شده بودم که به زیبایی هر تمام تر از دفتر آراسته بود. مبل چوبی بصورت  نیم دایره  در

وسط اتاق، با میزی مستطیلی که دسته گل کاغذی ولاجوردی روی آن قرار داشت برقشنگی

 هرچه تمام تر اتاق می افزود. در ضلع شرقی اتاق میزی قرار داشت از جنس چوب گردو

بافرم خاصی خود نمایی می کرد. وقفسه ای  پراز کتابهای  رنگارنگ در سمت  چپ  میز.

میزی که از هیبتش می بارید میز رییس باشد.

حوادث سریع وپشت سرهم چنان افکارم را بمباران کرده بود که قدرت فکر کردن را از من

گرفته بود.بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم،تازه بخودم آمدم که ای دل غافل توی اتاق رییسم

ومقابل خود رییس ایستاده ام . من و من کنان سلام کرد م .طوری که انگار تازه او را دیده

بودم. گواینکه این غایله تمامی نداشت. رییس خیلی سریع پرید توی حرفم وگفت: "سلام از

بنده است .بفرمایید .خیلی خوش آمدید. بفرمایید. (با دست  اشاره کرد  روی  مبل کنار میز

بنشینم.  گفتم:  ازلطف تان سپاسگزارم. مصدع اوقات  نمی شوم . اجازه  بفرمایید ،عرض

کوچکی داشتم و مرخص می شوم . رییس گفت :

"اختیار دارید .شما رحمتید .بفرمایید.هستیم در خدمت شما . وقت زیاده."

واقعا در قبال اینهمه  عزت  واحترام به  یک ارباب  رجوع معمولی،  مثل من، یک  آدم  

 یه لا قبا کارمعمولی نبود، ولی خدا را چه دیدی. دوره آخرالزمانه دیگه همه جورایش  را

می شه دید .کاری ا ز من ساخته نبود . تشکر کردم  و به طرف یکی  از مبلها رفتم. از بد

حادثه هول  کرده  بودم ، پایم  به میز کوچکی  خورد که  روی  آن،  گلدان  سفالی پر از

گل  کاغذی ، درآن  قرار داشت.  از بخت  بد م  یکی از گلدان ها   واژگون  و فرش

زمین شد. رییس زود به دادم رسید وگفت : "اشکال ندارد". از پشت آیفن  فردی  رابرای

مرتب کردن اتاق صدا کرد. روبه من کرد وگفت:

"بفرمایید بنشینید ."

گفتم :شرمنده می فرمایید.وقت شریف را نگیرم همینطور راحتم . عرض کوچکی داشتم

وزحمت را کم می کنم .

رییس گفت :"اختیار دارید. به فرمایید راحت باشید. ما اینجا خدمت گزارشما هاییم .چیزی

که برای شما زیاد داریم وقته . "

با نشستن روی صندلی  کمی بر اضطراب و دلشوره ام مسلط شدم . نفس راحتی کشیدم.

رییس در کنار من قرار گرفت .رویم را بطرف رییس کردم وگفتم :

قربان بفرمایید سرجایتان . راحت با شید . ولی در مقابل اصرارمن سماجت به خرج داد

وگفت :"اختیار دارید هستم در خدمت شما."

درحال چاق سلامتی بودیم که فردی با  لباس مخصوص ،همراه با میوه و شیرینی وارد

اتاق شد وبا اشاره دست رییس ،آنهارا روی میز قرار داد.

خدا خدا می کردم هرچه زودتر در خواستم را بگویم واز اینهمه انسانیت وادب فرار کنم .

تا می آمدم که به خودم بیا یم یک شوک دیگه  بر من وارد می شد. دیگه چیزی برای عذر

خواهی کردن نداشتم. نمی دانستم چی باید بگویم. در گیر ودار کلتجار با خودم بودم که فردی

با دو فنجان چای وارد اتاق شد وبا اشاره دست رییس ،سینی چای جلوی من قرار گرفت .

اصرار فایده ای نبخشید. مجبور شدم چای را بردارم .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 1:13  توسط فروتن | 

بخت اول                                                                            قسمت پایانی                          

 

 

کمی مکث کرد. بغضش را فرو داد ودوباره با همان هیجان، یک ریز حرف می زدپیر مرد آرام آرام

اشک می ریخت وحرفهای تند ونیش دار طلعت خانم را مرحم جانش ساخته بود.عین یک محصل که

درسش را آماده نکرده باشد وامتحانش را بد پس داده باشد ،با گردنی کج وسر بزیر،به حرفهای طلعت

گوش می داد.حرفهایی که هر کدامش مانند پتک بر فرق سر پیر مرد فرود می آمد.

"مگه با حلالیت خواستن دردی از من هم دوا میشه؟ مگه آب رفته رو میشه به جوب باز گردوند؟

جهالت وحما قت اونهم به قیمت یک عمر؟  به قیمت زندگی یک انسان؟ انسانی که اون مثل همه

آدمها مثل همه اونایی که می خواد از زندگی اش لذت ببره ،شاد باشه، کنار شوهرش،  بچه اش ،

با غم وشادی اش با همه تلخی وشیرینی اش سرکنه . ولی تو همه اونارو از من گرفتی پیش چشمم

خورد وریز ریز کردی وریختی جلوم . می دونی؟"

آتش خشم طلعت خانم ،کم کم در حال فروکش بود. با گوشه چارقدش چشمهایش را پاک می کرد ،

اما قطرات اشک آرام آرام از روی گونه اش می غلطید وروی دامنش می ریخت .حرفهایش ته کشیده

بود.مکثی کرد به سفره ای که جلوی رویشان پهن بود ، خیره شد وبه فکر فرو رفت .فکری که نایی برای  رفتن به هیچ جا رانداشت . نگاهی به پیر مرد اندخت وگفت:

"روزی که با اون وضع فلاکت بار(الهی نصیب هیچ بنده ای نشه) بعد از بگو مگو با اون هووی پدر

سوخته مجبور شدم بیام اینجا، خونه پدر خدا بیامرزم، تنها دل خوشی ، بچه ام جواد بود . گفتم کار می  کنم وخرج شکممون رو در میارم. بزرگش می کنم تا بشه عصای دست پیری ام. با نداری وبیچار

گی بزرگش کردم که اون خدا نشانس جوان رعنای منو اونطور زیر گرفت وداغشو برای همیشه در دلم

گذاشت.  (الهی هرچه از ماشینش در میاره خرج دوا ودکتر زن وبچه اش کنه ).

سید حیدر؟! یادت میاد اون روزی که روی پلکان همین خونه ، وقتی پدرم دست منو در دست تو گذاشت

بهت چه گفت وتو جوابشو چی گفتی ؟ گفته بود سید حیدر تورا به جده ات زهرا از طلعت من خوب

مواظبت کن. توی این دنیا تنها امید و آرزو و دار وندارمه. اول به خدا بعد به تو سپرده ام. بادی به غب

غب انداختی  وادای آدمای با مرامو در آوردی که "مش کرمعلی خیالت راحت ،به شرفم قسم  تا زنده ام

عین دو تا تخم چشام از او مواظبت می کنم." این بود اون مواظبت ؟ این بود اون قول دادن وقسم خوردن

این بود اون مردونگی؟ (ای امان از بی کسی که همیشه پشت آدم خالی می مونه )."

دنیا برای سید حیدر تنگ وتاریک شده بود.دست وپایش می لرزید واز شرم نای پاک کردن قطرات

عرقی  که از پیشانی اش به زمین می ریخت، نداشت. حس می کرد،این احساس مرگ بار تمامی ندارد.

ناگهان قلبش درد گرفت. به خودش می پیچید.قرصی از جیب بغل کتش در آورد گذاشت زیر زبونش

کمی آرام شد.طلعت خانم نیز بدون اینکه نگاهی به او بیاندازد،ساکت بود.سید حیدر خیلی آرام زیرلب

گفت:

"تورا به امام رضا(ع) منو بیش از این شکنجه نده ."  طلعت خانم خیلی سریع در جوابش گفت:

"نه ، این وجدان توست که آزارت می ده نه من.همونی که تورا باینجا کشونده."

اما انگار دل روو فش به حالش سوخت. برای اینکه کمی موضوع را عوض کند،چای یخ کرده اش را

عوض کرد وگفت:

"حالا چایت را بخور سرد می شه ."

طلعت خانم آه سنگینی که روی دلش دم کرده  بیرون داد وگفت:

"می دونی چیه، وقتی الان به گذشته فکر می کنم، به خودم می گم ای کاش آدما قبل از اینکه جوون

بشن به پیری می رسیدند. یادت میاد سید حیدر روزی خواستی بری سرم هوو بیاری  چی بهت

گفتم و چی جوابمو دادی ؟ گفتم مرد ،تو بچه نداری که داری . محبت نمی بینی که اینهمه دوستت

دارم. از وظیفه زن وشوهری هم که کم نمی زارم .تو روسرم داد می زدی وهی  قول خدا و

پیغمبر را به رخم می کشیدی .مگه اون خدا وپیغمبری که تو میگی چیز دیگه ای نگفتند.تازه

همان خدا وپیغمبری که تو میگی شرط وشروطی گذاشتند که از عهده تو وامثال تو خارجه.

عصبانی شدی وروی سرم داد زدی . زمین وزمان رو روی سرم خراب کردی .پیش تو مرغ

یه پا داشت. ببینم سید حیدر فول خدا وپیغمبری که هی به رخم  می کشیدی،  نعوذ بالله گفته بودند

زن وبچه ات رو اینطور رها کن،  فی امان الله.

استغفرالله .خدایا منوببخش. تازه بااومدن اون پدر سوخته مگه من از تو چه خواستم . گفتم

میرم ده پدرم زیر سقف خونه اش زندگی می کنم. اسم تو هم که روی سرم باشه برام بسه.

حتا باین هم راضی شدم .ولی آقا به گوشه قبایش بر خورد. اما می دونی با من چه کردی؟

توی این سالها گفتی مرده ام یا زنده.؟ جه می خورم وچه می پوشم. تازه جوادم که به رحمت

خدا رفت، اومدی دیه اش رو گرفتی وزدی به چاک. حاجی حاجی مکه.  انگار نه انگار که

بچه من هم بود ومن بزرگش کردم. گرچه از اون پولها هیچ وقت از گلوم پایین نمی ره .

ای بسوزه پدر بی کسی. من هم اگه کس وکاری داشتم  وضع روزگارم باینجا نمی کشید.

الان چند ساله هی برای قلبم دوا ودرمون میکنم هیچ ا فاقه نمی کنه .میگن باید جراحی کنی.

پشت آدم که خالی با شه وتکیه گاهی نداشته باشه، همینه دیگه . خدا نگذره از اونی جوادمو

از من گرفت."

طلعت خانم نگاهی به چهره شوهرش انداخت. سید حیدرعین مار به خودش می پیچید.

طلعت خانم وحشت کرد. دست وپایش را گم کرده بود. نمی دانست چه باید بکند.

چشمان ملتمس سید حیدر به چشمان طلعت خانم دوخته شد. چهره اش زار می زد والتماس

می کرد که "طلعت خانم خوا هش می کنم. طبعت خانم التماس می کنم. طلعت خانم منو در

یاب.طلعت خانم من بد کردم تو بزرگی کن . "

روح لطیف وسر شار از مهر طلعت خانم،علی رغم میل باطنی اش، از این همه در ماندگی وخواهش به رحم آمد.هیچ وقت کسی را این قدر درمانده ندیده بود. لحظه ای نگاهی  به قاب عکس جوادش روی تاقچه انداخت. انگار از او اجازه گرفت و گفت:

"خدا ببخشه من کیم"

سید حیدر جان دوباره گرفت ، اما خودش را حقیر وکوچکتر احساس می کرد. د لش

می خواست از شدت هیجان فریاد بر آورد و همه عالم را خبر کند.هر چه کرد نتوانست

لب باز کرده واز زنش تشکر نماید. حالش منقلب شد .از شدت درد به خودش می پیچید.

طلعت خانم دست پاچه شد. چند بار صدا زد :" سیدحیدر ، سید حیدر چه شده ؟ چرا

یهو اینطوری شدی ؟ برم همسایه هارو کمک بیارم؟ "

سید حیدر با همه دردی که می کشید اما در حالیکه هنوز تبسم بر لب داشت آرام

آرام ،کنار سفره دراز کشید. همان سفره بخت طلعت خانم که دیگه از رنگ ورو رفته

بود.صدای ناله وزجه طلعت خانم بلند شد. همسایه ها سراسیمه از خانه هایشان بیرون

آمدند.طلعت خانم در کنار جنازه همسرش ایستاده بود. ازمردم کمک می خواست .

یهو حالش دگر گون شد . انگار قلبش از کار افتاده بود .هرچه کرد تا خودش را به دم در

برساند ،نتوانست. آرام آرام روی زمین نشست.در اندک زمان قلبش بدنبال قلبی که در

شروع زندگی  برای او می طپید خاموش شد وجسم بی جانش این طرف سفره

درست روبروی سید حیدر قرار گرفت.

+ نوشته شده در  يکشنبه بيست و چهارم ارديبهشت 1385ساعت 23:44  توسط فروتن |  آرشیو نظرات یک نظر
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 1:8  توسط فروتن | 

بخت اول                                                                       قسمت دوم

 

 

ماندن بی فایده بود.نه تنها طلعت خانم ،انگار درو دیوار وتمامی آنچه که توی این                                   چار دیواری وجود داشت با او غضب کرده بودند. از اینکه با آمدنش طلعت خانم

راآزرده بود ،سخت پشیمان بود واحساس شرم می کرد. اشک درگودی چشمانش

که زیر ابروهای پرپشت وسفیدش پنهان شده بود، حلقه زد . درحال بر خواستن بود .                            ناگهان به یاد تفالی افتاد که از خواجه شیراز استمداد کرده بود."پس دیگه نمی شه

به خواجه هم . . ."با تکیه بر دستهایش روی زانو ها کنده زد تا برخیزد،اما سرفه

آرام طلعت خانم ،پیرمرد را سرجای اولش قرار داد.خوشحال شد.چهره عبوسش

عین گل شگفت وبه خودش گفت:" خدایا شکرت بالاخره موفق شدم. به حرف اومد".

اما ناگهان فکراینکه طلعت خانم چه می خواهد بگوید وچگونه زیر آماج تیروترکش    

حرفهای او دوام بیاورد،پیکر ضعیف واستخوانی اش را به لرزه انداخت ومجددا

اضطراب بر او مستولی شد.برای همین کمی خودش را عقب کشید تا در پناه دیوار

 برخودش مسلط شود. چشمان سرشار از خشم ونفرت طلعت خانم با کمک عینک

ته استکانی،لحظه ای روی چهره مضطرب پیر مرد،مکث کرد. نیش خند زهرآلودی

زد وگفت:

"حالا کجا با این عجله . دیر اومدی زود می خواهی بری؟!!!"

پیر مرد که زبان در دهانش به سختی می چرخید گفت:

"راستش، راستش احساس کردم وجودم شمارا آزارمی ده .برای همین فکر کردم..."

طلعت خانم با پوزخند گفت:

"از کی تا حالا به فکر ما افتادی ؟" ومکثی کرد و ادامه داد "حالا چه شده  یاد ما

 کردی ؟"

عرق سردی بر پیشانی پیر مرد نشست.دست وپایش گم کرده بود .کمی این ور و

اون ور شد.دستهایش را به هم می مالید .سرش را زیر انداخت .من ومنی کرد و

گفت:

" نمی دانم چه بگم . نگاهم که به چهره ات می افته ،از خودم خجالت می کشم .

من در زندگی همه چیز را از توگرفتم . جوانی ،زندگی ،شادی، لذت ودرعوض یک

عمر غم ورنج ،یک عمردربدری واسیری ویک عمرمصیبت به تو دادم .راستش من

هم حال وروز بهتری از تو ندارم .اون جهنمی که با دستای خودم درست کردم ،خودم

بیشتر دارم می سوزم ومی سازم .بارها بود که خواستم بیام خدمت شما ،اما جراءت

اونو نداشتم. از زشتی کارم ،آنقدر شرمنده ام که از خودم نفرت پیدا کردم . باور کن                              یکسال بعد مرگ جوادمان  توی اون خونه با وجود همه افرادش ،    احساس  تنهایی                                می  کردم ودردرونم با عالم  تنهایی سر می کردم. همزبان وهمکلام داشتم ، اما همدل                            نداشتم تا بااو درددل کنم ،اختلاط کنم ،حرف بزنم. جسمم آنجا بود ولی روحم درجای

دیگه سیر می کرد. اگه بگم پیش تو ،شاید بگی دارم چرب زبونی می کنم ، ولی

اون خدایی که شریک نداره می دونه راست می گم .یکی دوبار از طریق دختر عمه                                     ات پیغام فرستادم ولی جوابی نیومد. بارها قصد اینجا را کرده بودم، اماچه کنم رویم

سیاست.گفتم که تفال به دیوان خواجه منو به اینجا کشونده .حقیقتش اینه که اومدم اینجا

تا. . . "

نگاه پرسشگر طلعت خانم زبان پیرمرد را بند آورده بود .عین لال مادر زاد .هرچه                                 کرد نتوانست چیزی بگوید .زبان در دهانش نمی چرخید.سرش را پایین انداخت و

ساکت شد.

طلعت خانم از اول ،پی به منظور پیر مرد برده  بود،اما  نخواست به روی خودش

بیاورد.لحظه ای به آنچه حدس زده بود فکر کرد،خشم و غضب از سر و رویش

باریدن گرفت.چهره اش دگرگون شد ولبهایش رابه دندان گرفت.اما سعی کرد بر خودش                           مسلط شود وآرامش از دست رفته اش را باز یابد.بلند شد سفره غذا راپهن کرد.مقداری

پنیر ونانی که از دست رنج خودش بود،روی آن قرارداد .پیش خودش فکر می کرد ،

هرچه با شد ،اسمش روی سرم است واز همه مهمتر مهمان من است.فکر هایی که

همه اش نشانگر صفای باطن وروح لطیف او بود.کنار سماور درست روبروی پیر                                 مرد ،این طرف سفره  نشست.استکان پر از چای را بانعلبکی ،توی سینی  کوچک                                 برنجی رنگ وکهنه گذاشته وجلوی پیر مرد قرار داد.با اینکه دل پر درد و زخمی

طلعت خانم ،تاب سکوت را نداشت،اما لحظاتی بدون اینکه  حرفی رد وبدل  شود

گذشت وصدایی جز غل غل سماور بگوش نمی رسید.

 باسکوت مجدد طلعت خانم ،آرامش خوف ناکی براتاق حاکم شد وپیر مرد که  از                                   هنگام ورود ،در فکر تحمل سنگینی وتلخی حرفهای طلعت خانم بود،ولی  حالا                                      احساس می کرد ،این سکوت به اندازه سنگینی کوهی است که بر دوش خوداحساس

می کند وپیر مرد را یارای تحمل آن نبود .فکر کرد یه جورایی باید این سکوت را                                         بشکند  استکان چای را نوشید . برای اینکه بتواند یه طوری منظورش را  بیان

کند، اول کمی از این طرف وآن طرف ودروهمسایه ها سوال کرد.ولی هرلحظه

که تصمیم میگرفت حرف دلش را بگوید،چنان دل شوره ای در وجودش چنگ می      

انداخت که قلبش به تپش می افتاد وکف دستانش عرق می کرد. چاره ای نبود باید

 حرفش را می زد تا از این مخمسه رهایی یابد .اضطراب خود را با یک آه بلندی

که کشیده بود بیرون داد وگفت:

" راستش ،راستش آمدم ...او مدم تا ازشما حلالیت بخوام. طلعت خانم منو ببخش ،منو

ببخش .انسان وجهالت ،انسان وحماقت. تورا به جده ام زهرا منو ببخش .به اندازه

کافی تنبیه شدم . آخه من. . ."

طلعت خانم  نعلبکی پراز چای را برزمین گذاشت . ازکوره در رفت و عین بمب

ساعتی منفجر شد.این ترکش کلمات بود که به سرو روی پیر مرد می بارید .چیزی

که ازلحظه ورود انتظارش را می کشید.

"بس کن مرد، هنوز از این زبون بازی ها دست نکشیدی وخیلی زود مظلوم نمایی

می کنی؟ نگاهی به قد و بالات بنداز،پات لب گوره.  بعد اینهمه سال اومدی اینو به

من بگی؟ حلالیت بخوای ؟  که مثلا چه بشه؟  مگه می تونی عمر از دست رفته و

جوانی بباد رفته ام را به من بر گردونی؟آره می تونی؟ می تونی زندگی ام را برگر

دونی؟ بی انصاف تو همه چیز رو از من گرفتی.  زندگی ام ، وجودم، جوونی ام،

شادی ام.همه چیزو،می دونی همه چیزوحتا غمم. خسته نباشی، آقا تاتونسته کیف شو

کرده ،حالا که آفتاب لب بوم شده ،احساسش گل انداخته و فیلش یاد هندستون کرده

خوبه والا. خیلی ممنون!!! خوب شد فراموشم نکردی وگرنه چطور می تونستی با

این حرفا وجدانت ،تازه اگر داشته باشی ،آروم کنی؟".

طلعت خانم که حالا از سماورش بیشتر جوش آورده بود ،عقده های سالهای دور و

دراز عمرش را باز کرد.بغض گلویش را گرفته بود.اشک از چشمانش سرازیر شد.

بریده بریده حرف می زد.

ادامه دارد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بيستم ارديبهشت 1385ساعت 1:20  توسط فروتن | 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 1:4  توسط فروتن | 

داستان

 

بخت اول                                                        قسمت اول

 

 چند وقته که برای اومدن  به  اینجا،باخودم  درگیرم .نمی دونستم  چه    طوری و  باچه

 بهونه ای  می تونم  خودم را راهی اینجا کنم. اما ته دلم گواهی  میداد بالاخره  اون  روز

 موعود می یاد  وقبل ازاینکه  جنازه ام را توی گورکنند، یکبار هم شده  تورا  ببینم .درد

 دل کنم  و این عقده  چند ساله ای  که روی دلم  دم  کرده و سنگینی  می کنه ،  خالی کنم.

 راستش رابه خواهی  امروز صبح ، کله سحر  برای نماز  بیدار شده  بودم . بعد نمازهر

 چه  ازاین پهلو  به آن پهلوکردم ، دیگه  خوابم  نیامد. تک وتنها عین جنازه ، درازبه دراز

 به سقف چوبی دود گرفته  اتاق  خیره شده بودم . نتونستم از فکرو خیال،  خلاصی   پیدا 

 کنم. ف کروخیالی که  سالها با  من عجین  شده بود و دیگه عضوی  ازوجودم به  حساب

 می آمد.  البته گفتم که ،  ته دلم    روشن   بود،  روزی  از شرش  خلاص  می شم.   می

 دونی ،  توی  اون لحظه  آرزو می کردم ، ای کاش دنیا  همیشه  در تاریکی وظلمات بود

عین شبهای  بدون ماه ، تا منم  خودم  را در اون   گم  وگو ر می کردم ، اما مگه   می شد .

هی  آفتاب سرک  کشید تا  منو از جایش  بلند کرد.  درست  مثل    اون  وقتها   که   برای

 صبحانه  صدام  می کردی.  چرخی به  اطراف ا تاق زدم . چشمم  به دیوان خواجه شیراز

 افتاد. ازش  مدد خواستم،  شاید راهی  پیش  پایم  گذاشت.   باورت میشه ؟  این  بیت  آمد:     

" روزهجران وشب فرقت یار آخرشد         زدم این فال وگذشت اختروکارآخرشد"

 احساس  شورو شعف ع جیبی  به من  دست داد.ا شتیاقی  که  فقط باید  حس کرد تا چشید.

 انگار این بیت،  بارغم  وجودم را ب رایم قابل  تحمل کرده  بود. چرا که  راه  پیش   پام

 گذاشته  وگفت  چه کار کنم . دلم  رو  یکدل  کردم و گفتم الهی  به امید تو .  سریع   لباس 

 پوشیدم   و حرکت   کردم .    الان  هم  که  خدمت  شما   هستم .       اینجا  پیش      تو .

 شاید  بگی  خیلی  پر روام،  حق داری   طلعت خانم ،  حق داری .  راستش  از     خودم

 خجالت   می کشم . شرمنده ام   طلعت خانم  ،شرمنده .  هرچه  ملامتم  کنی   حق  داری .

آره،  بخدا  حق  داری. نادونی ها  وجهالت های  گذشته  .توی  این مدت   خوره جانم شده

 اونوقتها  که یه مدت گذشت، سرم به سنگ خورد و باد دماغم  خوابید،دیگه نه  شبم    بود                         ونه   روزم، روز.  به   حرفات   که  فکر  می   کردم     می دیدم  حق ب اتو   بود،   اما

دیگه دیر  شده بود.  تمام  پل ها را پشت سرم  خراب  کرده  بودم . نه راه   پس داشتم ونه

راه پیش. 

پی ر مرد  از   خودش  متعجب شده بود.  برای اینکه  جربزه  این  همه ح رف زدن، جای 

 دیگه، شاید ، اما پیش   طلعت خانم،  باور نکردنی  بود. برایش  چیزی  درحد  معجزه بود.

البته  قبل از حرکت  برای اینکه  دست گلی آب ندهد، جملاتی را  درذهن خودش آماده کرده

بود و  بارها  آن را  مرور کر د تا پیش طلعت خان  م به من ومن  نبفتد،  اما  همه آنهارا از

یاد  برده بود ، ولی  چیزهایی  که  گفته بود ، بد  نبود .  تاز ه بعضی  از    قسمت   هایش

شاعرانه  شده بود . ته دل،  از خودش   راضی بود  و    واقعا  به   خودش   امید وار  شد.

سکوت  مرگ باری  فضای  اتاق  کوچک  و کاه گلی    طلعت خانم  ر ا فرا   گرفته   بود.

انگار ج بنده ای  درآن   نمی جنبید  .اما  این آرامش  قبل  ازطوفان ،  ازیک سو  خشم  و

نفرت  زنی را  درخود  پنهان کرده   بود،  که چهره چر وکیده،  گیسوان سفید،دستان لاغر

واستخوانی اش ،ح  کایت  ازدرد  ورنج طولانی ، قد عمر یک  انسان را   نشان   می داد،

ازسوی دیگرپ شیمانی ون دامت  مردی  را که حس  عجیب و درد ناکی  آزارش   می داد.

در حیاط  منزل  محصور شده ا زنی  ،سروصدای  مرغان و خروس و اردک، قد قدکنان

وق وقولی   گویان،ع المی دیگری  داشتند  وبرای  چند دانه غذا ،آسمان   راروی سرشان

خراب   می کردند. غازها  که گردن  درا زتری  داشتند ،با چشمان خیره  به  د  رنیمه باز

اتاق،  چشم  دوختند.خ روسها  نیز  تاب شنیدن  صدای گرسنگی مرغان را نداشتند،جستی

زدند وخودشان  را به بالای  پلکان  خانه  رساندند، اما  دریغ  ازحضور  طلعت خانم   که

همیشه  این  وقت ا ز روز باچه ناز  و اطواری  دورش  حلقه  می زدند.

ذهن  خسته  پیرمرد، هر لحظه   از جایی  به جای  دیگر سیر می کرد. سرت اپای وجودش

مملو  از اضطراب و دلهره ای  بود که  سکوت  طلعت خانم ، برشدت آن  می افزود. سعی

کرد برخودش  مسلط شود  تایک  بار دیگر، شانس خود  راامتحان کند  و به  تواند  طلعت

خانم  رابه حرف آورد. من و منی کردو گفت:

طلعت خانم  نمی خواهی  حرفی بزنی ، چیزی  بگی؟. مثل  همیشه    سکوت  می کنی   و

حرفها  را دردلت  انبار میکنی. آخر چیزی  بگو. حرفی  بزن . نمی خواهی  ناسزا   بگی؟

مواخذه ام  کنی ؟چه  می دونم  محاکمه ام   کنی؟  یا اصلا  چوب  بگیری و  دنبالم     کنی؟

چطوره  ازهمسایه ها   کمک  بگیری؟ اینو که  می تونی . می تونی  داد بزنی  آهای مردم

دزد، دزد. دزد به  خونه ام زده ، همون دزدی  که عمرم  را غارت  کرده   بود.    انیاهاش

پیداش کردم .آخه مسلمون چیزی بگو وچرا با سکوتت عزابم  می دی؟

پیرمرد  ازسکوت   طلعت خانم ،ا    حساس کرد، نه  خودش  و نه  حرفهایش ،  برای   او

اهمیتی ندارد.

طلعت خانم  با نگاه گذرا  به  پیر مرد،خیلی سریع بلند ش د وب ا کاسه ای از گندم بطرف

یاران  دیرین  خود  رفت .ب اگفتن  چند کلمه  جیک جیک  همه مثل  پروانه   دورش حلقه

زدند. طلعت خانم  روی  پله سنگی خانه  نشست و به نوک  زدنشا ن خیره شد. معلوم نبود                           افکارش درکجا سیر می کند. درگیری  چندتا از مرغ و خروسها رشته  افکارش را   پاره

کرد وطبق معمول با پا درمیانی، نگذاشت غلدرها حق ضعفا را بالا بکشند.

پیرمرد    هنوز دم در  چمپاته زده بود  وروی گلیم  کهنه و از  رنگ  رو  رفته ،  نشسته

بود.  دستمال کهنه ای  را از جیبش  بیرون  آورد وع رق  پیشانی اش  را پاک    می کرد.

گاهی دستی به  محاسن  سفیدش می کشید ، گاهی تسبیح  مشکی اش  ر امچاله کرده   ودر

دستش می فشرد و باعالمی از غم  واندوه و کسالتی که  از اضطراب  درون   می جوشید،

هرازچند گاه  با آه بلندی که از ع مق وجودش  بر  می خواست  بر خودش  مسلط   می شد.

کاری از او  ساخته نبود. دیگر  نمی تونست  در پس حرفها  وگفتگوها،ا ضطراب     خود

را پنهان کند ، چراکه  چیزی  برای  گفتن نداشت، ودرواقع  فکرش کار نمی کرد.   عقلش

قد نمی داد.لحظه ای سرش را که   روی سینه اش  افتاده بود   بلند کرد .ن گاهی  به  طلعت                       خانم انداخت ،اما هیچ اثری از انعطاف و نرمش مشاهده نمی کرد.طلعت خانم که این    بار                     درست روبروی پیر مرد نشسته بود ،هراز چند که آتش خشم و    عصبانیتش  از   د رون                           شعله ور می شد ،به کار بافتنی اش سرعت می داد.

ادامه دارد.
+ نوشته شده در  يکشنبه هفدهم ارديبهشت 1385ساعت 23:29  توسط فروتن | 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 1:0  توسط فروتن | 

هوو                                                            قسمت دوم

 

مرد لباس راحتی اش راپوشیدوروی مبل لم دادوخودش راباروزنامه مشغول کرد.

 ولی دل ودماغی برای خواندن روزنامه نداشت.آنرا به گوشه ای پرت کرد وخودش

راروی مبل ولو کرد.انگشتانش راازلابلای موهایش رد کردوپشت سرش به هم قفل کرد.

چهره اش رابه سقف اتاق دوخت وغرق درافکارپریشانش شد. به بهانه نوشیدن آب، به                            آشپز خانه رفت تادوباره سرحرف راباز کند.امایه جورایی سختش بود.مقداری از آب                             توی لیوان رانوشید وبقیه رادرسینی ظرف شویی خالی کرد. کلافه شده بود.

                                

گذشت زمان نیزنه تنها تاثیرمثبتی نداشت،بلکه روحیه زن رابدتر نشان می داد.

صدای زنگ تلفن مرد رابه خودش آورد اماحوصله ای برای جواب دادن نداشت.                               بدخترش اشاره کرد گوشی رابرداردوبگوید بعدا تماس بگیرد . روزهاازپس هم                                   سپری شد. مشکلی که معلوم نبود چیست وبرای چه هست همچنان بر فضای خانه                             وکاشانه حکم فرما بود.

شان سایه افکنده بود.

یکی ازشبها مرد درحالی که با لیوان روی میز ورمی رفت سرش رابلندکرد واول

نگاه عمیقی به زنش کرد وبعدچشمش راازصورتش گرفت وبه سفره روی میز دوخت

وگفت:آخه زن اگه نگی چه شده ،ازکجا بدونم توی دلت چه می گذزه .من که غیب

نمی دونم .این چه بساطیه درپیش گرفتی .انگار نه انگار توی این خونه آدمی هست

حالا ماهیچی این طفل معصوم چه گناهی کرده .ها؟ اگرتاقیام قیامت ،شماچیزی نگی

هیچکس نمی تونه ماجراراحل کنه .خودت بگوآخه این روش درسته ؟

زن با تیکه نانی که دردستش بود آنراخورد می کرد دردهانش قرار می داد.چیزی که

بیشتر شبیه سرگرمی نشان می داد تا خوردن غذا .حرفهای مرد که تمام شد آه سردی

کشیدوگفت چیزی نیست .

مرد دریک سردرگمی غوطه ورشده بودکه تمامی نداشت .همه راهها رابه روی                                  خودش بسته دید.شقبقه هایش را به هم می فشرد وعین یک آدم درمانده ومستاصل

جازد.گاهی می رفت تاعصبانیتش به نقطه جوش برسد اماازآنجایی که بعد ازآخرین

دعوای بازنش ازخودش تعهد گرفت دیگه عصبانی نشود،خویشتن را کنترل کرد.

ازخوردن شام صرف نظر کرد .آبی به سروصورتش زد مشغول تماشای تلوزیون

شد. ناگهان فکری به ذهنش رسید بلند شدلباس پوشید دم در،دخترش مهسا سوال کرد:

باباکجا می ری؟

گقت:خونه پدربزرگ .زن دست پاچه شدوفهمیدرفتن به خانه پدرش ان هم این وقت                                 شب، بی ارتباط باماجرای آنها نیست. به بهانه کاری، خیلی سریع قبل از مرد خودش                               را به حیاط رساند.هنگام عبورازکنارشوهرش ،نگاه غضب آلودی به مرد انداخت،

 اما چیزی نگفت .از نگاه زن ، مرد فهمید باید کمی صبر کند.لذاخودش رابا بند

  کفشهایش مشغول کرد. یهو صدای گریه زنش را ازتوی حیاط شنید.رفت کنارش

نشست وشروع کرد به نصیحت کردن :

زن حالا دیگه ازمن وتوگذشته، این  بچه بازی چیه درآوردی؟  آخه بگو چی شده؟                                   اگر مشکل ازمن با شه یاکاری ازمن سرزده باشه، به شرفم قسم ،خودم رااصلاح                                     می کنم.مطمن باش. زن اشکهایش راپاک کرد، مکثی کردوته مانده های هق هق                                   گریه اش تمام شد. سرفه ای کردودر حالیکه هنوز، سرش روی سینه هایش   سنگینی                               می کرد گفت:

"دیشب خواب دیدم زن گرفتی"                 
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم ارديبهشت 1385ساعت 17:53  توسط فروتن |   
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 0:30  توسط فروتن | 

داستان

 

هوو     

 

زیرلب غرمی زد. باخودش درگیر بود.عصبانیت ازچهره اش می بارید.درحال مرتب 

کردن اتاق خواب بود شوهرش باحوله ای که نصف آن روی کولش قرار گرفته بود

وازیک گوشه آن دستش را خشک می کرد، وارد اتاق شد.زن سلام سردی کردوسرش

را زیرانداخت وازکنارشوهرش گذشت ووارد آشپزخانه شد

 برخورد  سرد وبی روح زن،چنان شوکی برمرد واردکردکه دربهت وحیرت فرورفت.

مکثی کرد تاشاید چیزی دستگیرش شود. هرچه بیشتر می گشت کمتر به نتیجه می

رسید. فضای بی روح آشپزخانه حال وهوای گذشته رانداشت.مرد چند لقمه نان و

پنیررا بایک استکان چای شیرین به زور پایین داد. حوصله اش ازاین همه بی مزه گی

همسرش سر رفته بود.دنبال بهانه می گشت تاسرحرف رابازکند.

مرد:میگم ، مهسا کلاس نداره ؟

زن مکثی کردوآرام زیر لب گفت: بعدازظهرییه.

ازنحوه بیان زن حساب کاردستش آمدوفهمید مساله باین سادگی ها هم که او فکرمی

کردنیست.وقتی ازاین ایماء واشاره ها چیزی دستگیرش نشد،تصمیم گرفت مستقیم

وارد صحنه شود و از ته وتوی قضیه سردربیاورد.                        

رعنا  ؟  ناراحتی ؟  آره؟چیزی شده؟.

زن جواب داد: نه چیزی نیست.

مردگفت: انگارامروز از دنده چپ بلند شدی ،  برخوردت یه جوراییه.حتما چیزی

شده.آخه آدم الکی که اخم وتخم نمی کنه؟

زن:  گفتم که چیزی نیست.

مرد (که قانع نشده بود ومی دونست هروقت زنش اینطوری بشه خبراییه) گفت: حالاکه

می گی چیزی نیست قبول،  پس اون کت منو بده دیرم شده می خوام برم سرکار.

کلاس تمام شد.دردفترمدرسه بدون اینکه باهمکارانش دمخور شود ، به برخورد زنش

فکرمی کرد.وقتی بازهم چیزی

 پیدا نکرد سعی کرد خودش راآرام کند که، خوب همه آدمهاگاهی وقتها دمق می

شوند.ازخودشان هم سوال کنی چیزی نمیدانند.هرکس اخلاق خاص خودشان را

دارد.تازه خودش هم گاهی وقتها این حالت به او هم دست می داد،مخصوصا غروبهای

جمعه که حوصله هیچ کس راندارد.

هنگام بازگشت به منزل ،دودل بود.بخودش گفت باید کاری کنم تازنم ازاین اخلاق سگی

که اصلا معلوم نیست برای چی دچارش شده خلاص شود. برای همین سعی کردخودش

راشاداب نشان دهد. کلید راتوی قفل درب منزلش چرخاند ووارد شد.صدازد:

سلام من  اومدم.مهسا دوید  سمت در ، شیرینی را ا ز باباش گرفت وبطرف آشپزخانه

رفت .مرد بدنبال دخترش وارد هال شد . بدون اینکه کسی ازاوسوالی کرده باشد گفت:

قراره ازماه آینده به حقوق مان اضافه شود گفتم شیرینی اش رابخوریم.زنش مشغول

پخت وپز بدون اینکه چشم ازغذا بردارد، بالجن تمسخرآمیزی گفت :

قراره؟!هنوز نه بباره نه بداره آقا می ره شیرینی اش راهم می خره.خوبه والله!!!

ازلحن صدای زن ، شوهرش فهمید تیرش به سنگ خورد،مثل اینکه این توبمیری ازآن

تو بمیری ها نیست.                                                          

ادامه دارد.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم ارديبهشت 1385ساعت 22:14  توسط فروتن |   
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 0:21  توسط فروتن | 

سلام آقای رییس !!

 

از چراغ قرمز گذشتی؟! " آقا آرامتر ،"

راننده از توی آیینه جلو، نگاهی به صندلی عقب انداخت.  زیر لب غر زد و  عصبانیتش را با فشار

روی پدال گاز خالی کرد.

مسافر:"  آقای راننده اینجا خط  عابر پیاده است.  یک مقدار صبر بفرمایید مردم رد بشوند ، بعد "

حرکت کنید.

راننده:" داداش توهم حوصله دارییا؟بابا بزار کارمونو بکنیم،اول صبی اخلاق مونو سگی نکن."

مسافر دوم:" آقای راننده ،خوب آقا راست میگه . این قوانین همه برای این است که   بتوانیم  در

کنار هم بهترزندگی  کنیم. احترام به قانون ،احترام به خودمان وجامعه است".

نگاه غضب آلود راننده  از توی آیینه جلو  گذشت.  دستی  به  چانه اش کشید .  زیر لب  غر زد  و

محکم کوبید روی داشبرد ماشین وگفت:

"همین دیروز یک جفت لاستیک گذاشتم   زیر اتول.   دویست هزار تومن . فهمیدی دویست  هزار

تومن. حالا چقدر سگ دو کنم تا جاشو پر کنم.؟!  اونوقت  آقایونو  باش . با چه لفظ قلمی فرمایش

می فرمایند. داشم خواهشن بیا و ادای ازما بهترون نو در نیار.  کله سحر زدیم بیرون. اونقدر باید

بدوییم تا شیکم زن وبچه مونو سیر کنیم. شانس مارو باش، چه مشترییایی  به پست مون خورد."

مسافر دوم: " آقای عزیز این حرفها  چه ربطی به رعایت مقررات  داره. بهرحال پایبندی همه  به       قوانین، موجب می شود حقوق همه تامین شود. "  راننده که   حسابی جوش آورده بودگفت:                 "آخه  نوکرتم  بیا و  ول کن  اون  چراغهای  من در  آوردی و  این   خط کشی های  الکی    رو.

حیف  اون  رنگ  و  برق که  حرومش  می کنن.   آقا ، میگن   ارمیکا  رفته  توی  ماه .     اون

لامثبا درماه" تیا تر" بازی می کنند، اونوقت ملمکت  مارو باش،  توی خیابون  نردبون   میکشن

میگن از روی اون راه برو. تورو خدا نیگاه.!!!"

بگو مگوی  مسافر با  راننده  بالا  گرفت. هر کس  چیزی  می گفت. آقای کرمی  به مقصد  رسیده

بود و با توقف تاکسی جلوی اداره اش، پیاده شد . نفس راحتی کشید  و   وارد  محل  کارش     شد.

ساختمانی چند طبقه  با  نمای آجری  و پله هایی  با  سنگ  مر مر.  قبل از  ورود   به     اتاق کار

رو به منشی کرد وگفت:

به موتوری بگو امروزحتمن ماشین ما راآماده کنند. اگردو روز دیگه بااین اعصاب خراب بیاییم"

اداره، کاری از پیش نمی بریم. دهن به دهن شدن با این مردم  و  آدمهای  جوراجور  اعصاب آدم

رابهم می ریزد."  منشی بدون اینکه از حرفهای رییس چیزی فهمیده باشد گفت:

"چشم قربان".

رییس  پشت میزی که  همه چیز آن مرتب  بود، قرار گرقت. دل  ودماغ هیچی را  نداشت . دست و           دلش به کار نمی رفت  . نگاهی گذرا به  پرونده های روی میزش  انداخت و  خیلی زود  با صندلی 

متحرکش به  طرف پنجره ای برگشت که مشرف به خیابان ومحیط اطراف بود.

چه صبح دل انگیزی !  تابش ملایم  صبحگاهی خورشید ، آسمان آبی همراه با  هوای پاک و تمیز

روح هر انسانی را نوازش می داد.  ساختمان های ریز و درشت،  درخت های چنار،  صف  کشیده

در دو خیابان که تازه  لباس سبز  پوشیده بودند، همه اینها  از پشت پنجره  اتاقی  در   طبقه   هفتم

از منظر رییس گذشت. درهیاهوی سرو صدای مردم  و تردد اتومبیلها ، توجهش به   نقطه ای    از

خیابان جلب شد. سه جوان بار ها مقداری از عرض خیابان را  طی  می کردند   و مجددا  سر جای

اولشان    قرار    می گرفتند.    کنجکاو شد.    دقت بیشتری  کرد.    یکی   روی    چرخ     ویلچر

نشسته بو د ودو نفر دیگر  که هر کدامشان عصای سفیدی  در دست داشتند ودر دو طرفش ایستاده

ایستاده بودند. یکی سمت چپ ودیگری در سمت راست.  چند بار قصد کردند ازعرض خیابان عبور

کنندولی صدای بوق خود روها،آنهاراسرجای اولشان قرارداد. صحنه هایی  که روح آقای کرمی را

آزار می داد.تحمل دیدن این همه بی تفاوتی  برای اودشوار بود. برگشت و خودش را روی صندلی

ولو کرد.  چشمان خیره اش را به سقف اتاق   دوخت . از بگو و  مگوی توی   تاکسی  گرفته   تا

وضعیت سه جوانی که برای عبوراز عرض یک خیابان ،آنهمه وقت صرف کرده بودند، همه را در         ذهنش مرور کرد.در پی پاسخ به این پرسش بود که    واقعن اشکال کارکجاست؟ این بی نظمی ها       وقانون گریزی ها   که حقوق اجتماع را  زیر پا می گذارد چگونه  باید اصلاح شود؟

چشمان خیره و  پرسشگر رییس، به آیینه قدی افتاد که درست روبروی او قرار داشت. خودش  را

پشت میز زیبای چوب گردویی می دید که کلی برهیبت آدم می افزود.  تابلوی نفیسی  که بالای  سر

اوبر قلب دیوار چسبیده بود، از توی آیینه جلوه دیگری داشت. آسایش خاطری که  می رفت   تلخی

حوادث پیش آمده را به حلاوت و شیرنی خاصی   تبدیل نماید،  با  صدای زنگ تلفن، بر هم  ریخت.

آقای رییس!  مراجعه کننده  دارید.

رییس :" بگو صبر کنند.خودم خبرتان می کنم".                                                                              آقای رییس می خواست از فرصت پیش آمده به نحو احسن استفاده نمایدو برای این پرسش  بی

پاسخ ، جوابی بیابد که واقعن مشکل کار از کجاست؟!!

بانگاه مجدد به آیینه روبرویی و ورانداز کردن خود، فکرکرداگر سمت با لاتری  داشت و دستش

بازبود، بسیاری ازاین مسایل قابل حل بود.چرا باید با زیر پا گذاشتن قانون،حقوق دیگران پایمال

شود؟وبسیاری از چراهای دیگرکه پشت سرهم از ذهنش می گذشت.برای همین احساس تکلیف

کرد درانتخابات پارلمانی شرکت کند واین  وظیفه سنگین را  به انجام رساند  تا   حقوق

پایمال شده انسانهای بی دفا ع را به آنها برگرداند.

صدای مجدد گوشی تلفن ،رشته افکار رییس را پاره کرده بود.                                                     قربان! این ارباب رجوع می گویند مشکل دارند. چکار کنم؟ 

رگهای گردن رییس متورم  شده بود  و حوصله اش  تا  نقطه جوش  با لا  رفت.

رییس :" مشکل دارند خوب همه  مشکل دارند . هرکی اینجا می آید  مشکل دارد،  و  گرنه اینجا             چه کار می کردند؟ به کارم که برسم ، چشم. "   گوشی را قطع کرد و  خودش را  روی   صندلی

رها کرد.  دستهایش را در پس گردنش به هم دوخت وپاهایش را  ازتنهایی در زیرمیز نجات  داد               ودر لبه میزروی هم قرار داد .  با این کار رشته افکار  پاره شده اش   را

باز سازی کرد.  افکار دور و  درازی که اگر  بآنچه که  فکر می کرد می رسید ، بسیاری از این

بی نظمی ها را نظم،  وآسایش خاطری فراهم  می کرد تا  در سایه آن ، مردم حلاوت ارامش در             کنار قانون را بچشند. بالاخره بعد از تاسف فراوان واینکه در موقعیت شغلی فعلی ،کاری ازاو

ساخته نیست ،ختم جلسه را اعلام کرد.

قبل از پذیرش ارباب رجوع  خودش را  مرتب کرد  ،دستی بر  سر و روی خودش کشید و کاملا

با قیافه رسمی ، قلم بدست گرفت و مشغول ورق زدن  کاغذ هایی شد که توی پوشه  روی  میز

قرار داشت. بافشار روی یکی از دکمه های گوشی، از منشی خواست   تا  ارباب رجوع را   به

اتاقش هدایت کند.

سرش پایین بود و چشمانش کاغذ روی میز  را  ور انداز می کرد . با  دست اشاره کرد که یعنی        بفرمایید.  طولی نکشید با برخورد صدای پا به  صندلی کنار دیوار ،  سرش را از روی کنجکاوی

بلند کرد . خشکش زد .  باورش نمی شد.  جل الخالق!!!   عینک دوربینش  را به  چشم زد  ولی                از عینک هم کاری ساخته نبودو چیزی دست گیرش نکرد.

نگاهش را به خیابان دوخت . خاطره یک ساعت پیش در    ذهنش تکرار شد .  نکند    خودشان

باشند. ؟   آخه اینجا چه می کنند ؟   یکی از ارباب رجوع  که  روی چرخ ویلچر نشسته بود  از            چهره متحیر رییس هول کردو مجددا گفت:

 س. . .س. . .سلام آقای رییس؟! ببخشید آقای رییس مثل اینکه بد موقع مزاحم  شدیم. راستش              آقای رییس یک مقدارشرایط جسمی ما اجازه نمی داد زیاد بنشینیم این بود که از منشی خواستیم  

اگر ممکنه زودترخدمت برسیم .آقای رییس اگر کار مهمی دارید میریم بعدن خدمت می رسیم.!!"

پایان
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 1:18  توسط فروتن | 

قانون طبیعت این است که اگرچیزی در حال رشد ونمو، به آن اندازه شانس نداشته باشد که

ریشه بدواند تا به زندگی و واقعیت محکم

بچسبد،نمی تواند در مقابل نخستین اشعه

داغ خورشید یا رگبار باران مقاومت کند.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 0:6  توسط فروتن | 

        داستان

 

        دام محبت

 

  کاش قلم پایم می شکست وقدم به آن مغازه لعنتی نمی گذاشتم. همه چیز از آن روزی آغاز شد 

  که از اوپول  قرض کرده  بودم . عباس آقا (سوپری سر کوچه مان )   که  از   

  حال و روزم خبر داشت ،همیشه از سر کنجکاوی ، از بیماری بابام می پرسید.  من هم    سفره

   دلم را که سرشار از درد وغم بود،باز کردم و از سیر تا پباز تعریف کردم. از دوا  و دکتر گرفته

  تااز  نزولی که بابت درمان بابایم کرده بودم.   

 عباس آقا: " بد کاری کردی قاسم .  بد کاری کردی!.  می تونی از پس  سودش  بر  بیایی؟ حالا         چقدری نزول کردی؟  تو نستی برگردونی؟"                                                                               گفتم :  عباس آقا،  دست  روی دلم نزار که  خونه.   می گی  چه  کار   می کردم . دست   روی               دست می گذاشتم ،بابایم جلوی چشمم پر پر می زد و  تلف می شد؟.   من  که  تحمل  دیدن  پر

    شکسته پرنده ای را ندارم چطورمی تونستم  آه و ناله بابایم را ببینم وساکت باشم؟ برای  هفتاد                هزار تومان پول به هر کی رو انداختم جور نشد.هرکسی یه طوربهانه تراشید و شانه خالی کرد.

    یکی از بیکاری می نالید و   دیگری دختر دم  بخت   داشت .

   ا ون یکی می خواست شهریه  دانشگاه  بچه اش را جور کند  و فرد دیگه  تازه  دکور خانه اش

    راعوض کرده بود. تا اینکه آقایی آدرس حجره یک بازاری را در بازار قماش  فروشان به من

    داد وگفت: "آدم حرام خواری نیست  و یه جورایی مساله شرعی را هم حل می کند.  طوری که  

   خداهم  نتواند مدعی شود.!!" عباس آقا که فیلم باین هیجانی را به  دقت دنبال  می کرد،  مجددا    

    گفت : "حالا تونستی برگردونی؟"

   گفتم: کجای کاری عباس آقا؟! اصل پولش ر امی شد  یه جواریی پس داد  ولی  آنقدر زاد و  ولد

   کرد که خودش در مقابل آنهمه بچه ونوه ونتیجه عددی نیست.

   یکی از مشتری های عباس آقا در حال ورانداز کردن اجناس داخل مغازه بود،   ولی     گوشش

   حرفهای مارا   می کاوید.    با عباس آقا خدا حافظی کردم و  از مغازه  زدم   بیرون.  در  افکار

   خودم دست وپامی زدم. ناگهان صدایی از پشت سرم شنیدم.ایستادم وصورتم را بر گرداندم همان

   آقایی بود که برای خرید به مغازه عباس آقا آمده بود.   گفتم :   ببخشید   با منی ؟  گفت: "  یک

   لحظه لطفا." بعد از احوال پر سی  گفت :  "                                                                              ر استش من حرف هایی که با عباس آقا می زدید شنیدم."                                                            گفتم: امر تان ؟  

   گفت: "اگر ما را لایق  بدانید حاضرم این پولی که  نزول کردید به شما قرض  بدهم."

   گفتم: درقبال چه کاری ؟

   گفت:" ازباب  وظیفه. هر وقت داشتی  برگردان." دودل بودم. نمی دانستم چه کارباید می کردم.

    در این وضعیتی  که شده  بودم  کلاف سر در گم،  این آقا  نور امید ی   در  دلم  روشن    کرده

    بود. اما در دوره ای که " هیچ گربه ای  برای  رضای  خدا موش  نمی گیره"  ،   چطور   باید

    به یک غریبه اعتماد  می کردم. اگر  قبول  نمی کردم و این کور   سوی   امید  را     خاموش             می کردم، چه خاکی توی  سرم  می ریختم ؟  تازه  با  حاجی    چه کار می کردم  که   از     یک

   ریالی اش هم  نمی گذرد. توی حجره اش  زیر آیه  مبارکه  "وان یکاد. . ."   تابلویی      نصب

   کرده بود" حساب به دینار ، بخشش به خروار"

   گفتم:ببخشید اسم شریف؟

   گفت:" فرهادم." آدرس منزلش راداد .آدرسی که هنوز نفهمیدم راست گفته یا دروغ .

   گفتم:  شمار ا بجا نمی آورم؟

  گفت: "مهم نیست. یک بنده خدا ."

  گفتم : شما  لطف دارید . فکرهایم را بکنم  خبرتان  می کنم.   

   موضوع را  با  زنم   در میان  گذاشتم ،   با کمی تردید گفت: نمی دانم.

   ساعت  از  ده گذشته  بود . بابام از  توی حیاط صدا زد: قاسم با تو کار دارند. از پله های آجری  

   و  قدیمی زیر زمین بالا آمدم وخودم را دم در رساندم. همان آقایی بود که غروب اورادیده بودم.

   تعارف  کردم.خیلی راحت قبول کرد و وارد شد .  زنم چای آورده بود.  بعد از اینکه از هر دری

   حرف زدیم گفت:

  "راستش هرچه کردم  نتونستم  صبر کنم  و  منتظر  جواب شما  بمونم. برای همین راه افتادم و  آمدم خدمت شما "و در  حالیکه  دسته   چکش را از جیبش بیرون می کشید گفت:

"کلا صدوپنجاه هزار تومان بود درسته؟    "  

   گفتم:  آقا فرهاد زحمت  نکشید .  شرمنده ما ن می کنی؟!    راضی   به   زحمت   شما   نیستم.

  خدا  بزرگه  یه   جورایی در ست  میشه .  بالاخره ازمن انکار و  ازاو اصرار، چک امضا شده

   را تا کرد وگذاشت توی جیبم.  مونده بودم  چه کنم .

    با اینکه  از این همه   انسانیت  او  شرمنده بودم ،  نمی دانم چرا ته دلم اضطراب داشتم و                  یه جورایی حس درونم  آرامش  نداشت.

   گفتم: چه ضمانتی باید به شما بدهم؟ کمی تعارف کردو گفت:

  "حالا که اصرار می کنی. سیصد هزار تومان "سفته"بده ." تعجب کردم. خواستم چیزی بگویم

   که پیش دستی کردوحرف توی دهنم گذاشت و گفت:

 "من که گفتم چیزی نمی خواهد .حالا که اصرار داری  عین بانک ها  که  دو برابر ضمانت  می

   گیرند، شماهم همان کار را بکن." حرفی برای گفتن نداشتم . گفتم فردا خدمتتان می آرم.  گفت:

شمازحمت نکش خودم فردا شب  می خواهم ازاینجا رد  بشم  یه  سر میام از شما   می گیرم." "

  با رفتن آن مرد  بگو مگوی  من با  زنم شروع شد.  گفتم : زن چه کار می کردم  طرف   خودش

  بدون هیچ منتی پول را آورده توی خونه ام دودستی تقدیم کرده حالا   می گفتم :        من اندا زه   

   پولت به تو ضمانت می دهم؟ این کار بد نیست؟  حتما می خواهد خیالش راحت باشه.  حا لا که

  نمیره اجرا یذاره.                                                                                                                     فردا شب آمد . یکی دوساعتی نشست. سفته ها

   را امضاکردم و باو  دادم.  و این سرآغاز  رفت وآمد  شومی  شد  که  زندگی ام را  به باد   داد.

  هر بار که به ما سر می زد،  بخاطر لطفی که  کرده بود  سعی  می کردیم  از او  خوب

  پذیرایی کنیم. زنم اصرار می کرد   هر طوری شده پولی   تهیه کن قرض او را بده  تا از  شرش

  خلاص بشویم. مغزم چیزی نمی کشید.گفتم: زن تو که می دونی من آه  ندارم با  ناله  سودا کنم .           اگر می تونسم این قدر پول جور کنم ، زودتر از اینها اقدام می کردم تا از شر اون خدا بی خبری              که می خواهد سر خداراهم کلا ه بذاره خلاص می شدم وگیرآدم دیگه ای  نمی افتادم که  نه  به            قیافه اش می خوره ادای ازما بهترون رادر بیا ره ونه می دونم اصلا کیه.اگر قصد انسانی داره ،         دیگه چرا هر روز وهرشب سوهان روح ما شده. اگرقصد اخاذی داشته باشه، این   قدربا هوش          هست بدونه از آدم یه لا قبایی مثل من، آبی برای او گرم نمیشه.  نمی دونم.    خدایا    نمی دونم.         هیچی نمی دونم .

   شب نشینی های طولانی ، رفت وآمد های بیجا ، خسته ام کرده بود.  چکار  می توانستم    بکنم.            ای بمیره ریشه فقر،که  انیطور انسان را برده مردم می کند.  خدای من ، چه شبها که  فکر وخیال            بر من هجوم می آورد و تا صبح،   خواب را از  چشم  من  

   گرفته بود. گاهی وقتها دچار جنون می شدم  و  به همه چیز  شک می کردم . هر چیزی  که  از

   حدش خارج بشه  شوری اش می زند بالا. روز ها می رفتم سرکار و شبها عین آدمهای روانی          گوشه ای کز می کردم وبا خودم در گیربودم.

  روز ها  وماهها  یکی پس از دیگری  آمدند و رفتند .  مقداری از بدهکاری ام را پرداخت  کرده           بودم. باهمه مشکلات به روزی امید وار بودم که همه این سختی ها تمام می شود.    دو شیفته              کار می کردم تابتوانم پول بیشتری بدست بیاورم واز شر این آقا راحت بشوم. اما زنم به   بهانه           اینکه چرااز این آقا قرض کردم هرروز با من بگو مگو راه می انداخت  وسر از  ناسازگاری در          آورد وآرام آرام دامنه آنرا گسترش میداد.   یک روز بابت قرضی که از این آقا  کرده  بودم . یک                                                          روز از سختی  زندگی و روز دیگه از اینکه                 چرا باید    در این  زیر زمین     زندگی  کند. و. .

   به چیز های الکی گیر می داد و پیله می کرد.هر چه با او حرف می زدم نتیجه ای نبخشید.

   گذشت زمان،چیزی را بهتر نکرد هیچ، ریش سفیدی بزرگترها نیز افاقه نکرد اوهم کوتاه  نیامد.

   کارمان به  جدایی  کشید و در بهار زندگی همدیگر راترک کردیم.  مدتی عین  دیوونه ها   شبها  

   تا صبح   توی  خیابانها   قدم می زدم .  سالها گذشت .   روزی  توی   پارک       روی   نیمکت

    نشسته   بودم.   مردی (میان سال   همراه  با  خانواده اش ) با  هیکل   نتراشیده، و     موهای           فرکه روی گوشهای او را پوشانده بود ، آشنا    به نظر می رسید.اول شک کردم. دقیق تر  شدم

   خودش بود. همان  که به  بهانه   کمک  و  خیر  خواهی   کاشانه ام را خراب کرد  و  زندگی ام

  نابودی کشاند.با زن سابقم که یک بچه سه ساله  دربغل داشت، گل می گفت وگل می شنید.    را به

   دنیا برایم تیره تارشده بود. چشم هایم سیاهی می رفت. سرم درد گرفت. پیشانی ام عرق کرده بود        دیگه چیزی نفهمیدم.

  ببخشید کی منو اینجا آورد؟

 :   یه آقایی .   گفت توی پارک بی هوش افتاده بودی. 

 :  پس این سرم لعنتی کی می خواد تمام بشه؟.

  

    پایان
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 19:27  توسط فروتن | 

تصویر ذهنی همان تصوری است که از خویشتن داریم.براساس باور هایی که از خویش داریم ساخته شده است.اما بی آنکه بدانیم ،اغلب این باور هادراثر تجارب گذشته ،موفقیتها، وشکستهاییکه داشته ایم ،حقارتها ، پیروزی هاورفتاری که سایرین بخصوص در دوران کودکی با ما کرده اند  شکل گرفته است.                                     

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 0:29  توسط فروتن | 

عرض کوچک 

                                                                                            قسمت دوم

 

رییس با این همه صفات انسانی ، وشخصیت بی نظیر ،ازآن چیزهایی است که  توی  قصه

ها  هم نمی توان وصف آن را شنید. این همه  عزت و احترام و اکرام به   مراجعه  کننده ،

آن  هم  به  فردی  مثل  من   که  توی   هفت   آسمان   یک  ستاره  ندارد .   تازه  در  قبال

این پذیرایی  و اسقبالی که  رییس از من  کرده بود،  شرم،  مانع از این می شد  که انسان

بتواند  تقاضای خودش را مطرح نماید. تمام حرف هایی که از دیشب  چند بار  تمرین  کرده

بودم تا به رییس بگو یم ، همه آن ازسرم پرید.  دست خودم نبود. در این اقیا نوس لطف  و

کرم،  انسان خودش را گم می کند ،  چه رسد به حرفهایش. البته مهم نیست، با وجود  آدم

باین خوبی،  کافی است  اشاره کوچکی کنم  کار تمام است. خوب  به  هدف زدم .    همان

جایی  باید پا  می گذاشتم که آمدم.  به شانس خوب "نوازی" فکر می کردم  و غبطه  می

خوردم. راستش کمی حسودی ام شد. آرزو می کردم جای او بودم .

در این افکار غوطه ور بودم که  رییس از جایش بلند شد و به طرف میزش رفت. خوشحال

شده  بودم . بالاخره جلسه  کمی حالت رسمی گرفت. تا بحال باهیچ رییسی اینطورخود مانی

وراحت جایی ننشسته بودم . حتا در اداره خودم . همیشه فکر می کردم آدم وقتی رییس  شد

دیگه  یه جورایی از گذشته اش  فاصله می گیرد  و یه آدم دیگه می شه.  نمی دانم  چطور

آدمی ،ولی همینو می دونم که  اگر  یک وقت شانس آوردی ودستت به او رسید، باید  خیلی

مواظب رفتار  و کردارت باشی. اما  انگار این  رییس  تمام رشته هایم را  پنبه کرده  بود .

طولی  نکشید رییس با چند  پوشه پر از کاغذ ی  را که روی میز ریاستش قرار داشت ، بر

داشت ومجددا در کنارم نشست.  چیزی از کارش سر در نیاوردم.  تصمیم گرفته بودم،  سر

حرف را باز کنم و در خواستم را مطرح کنم. جابجا شدم ودستهایم را به طرف دهانم  بردم.

سرفه ای کردم تا گلویی صاف کنم. هنوز لب باز نکرده بودم ، ناگهان رییس گفت:

"  به فرمایید  چایتان خنک می شود."  قندان  چینی  پر از قند را بطرفم  گرفت .   خجالت

کشیدم وگفتم شرمنده می فرمایید.گفت:

" اختیا ر دارید .اختیار دارید."  کلافه شده بودم.  از اینکه موفق نشده بودم در خواستم را

باز گو کنم ، از خودم عصبانی شدم. رییس سینی پراز شیرینی که طعم و بویش فضای اتاق

را گرفته بود، تعارف کرد . گفتم:  متشکرم بیش از این مصدع اوقات شریف نشوم . عرض

کوچکی داشتم وبعد اجازه رخصت.رییس گفت:

"اختیار دارید . اختیار دارید.  شما رحمتید.  به  دفتر سپردم کسی مزاحم ما  نشود.   راحت

باشید."

خدایا  این کارها یعنی چه ؟  اینجا کجاست؟  به تنها  چیزی که  شباهت ندارد،  اداره است .

اداره یعنی یک مکان شلوغ و محل رفت وآمد  مردم کاغذ بدست.  وکارمند  یعنی کسی  که

در حال حرف زدن با ارباب رجوع است ، با یک دست به گوشی تلفن  جواب دهد،  چشمش

به کاغذ روی میز باشد. دست آخربدون آنکه چیزی از حرفهای ارباب رجوع  فهمیده باشد ،

بگوید :حالا  هفته دیگه سری بزن .وهفته بعد وهفته های بعد.

خدایا ! نکند این گوشه از خاک، همان  بهشت  موعود  باشد و من آنرا  کشف  کردم .

رییس  روی میز را خلوت کرد و آنرا  بطرف خودمان  کشید .  پوشه هایی که  در کنار او             قرارداشت روی میز قرار داد ورو به من کرد وگفت:

"اگر اجازه به فرمایید برویم سر اصل مطلب ".

خوشحال شدم وگفتم  اجازه ما دست شماست. منتظر ماندم  از پشت و  روکردن پوشه ها

فارق شود تا تقاضایم را مطرح نمایم. ولی رییس در حالیکه مشغول کار خودش بود  رو به

 من کرد وگفت:

"اینها را ملاحظه بفرمایید. این پوشه مربوط به بیلان کار یک سال فعالیت های انجام شده

این مرکز است. این قست مربوط به مسایل مالی واقتصادی است."

ترسیده بوم . دست وپایم از اضطرابی که بر من مستولی شده بود ، می لرزید. ضربان قلبم                   چنان با لارفت که نزدیک بود قالب تهی کنم. دهانم خشک شده بود .نمی توانستم لب از  لب

به جنبانم .

" ملاحظه بفرمایید.این مبلغ کل بودجه وصول شده اداره ماست واین هم بیلان کار یکساله

است.  ستون آخررا ملاحظه بفرمایید. باوجود کسری بودجه ، اداره توانست با  فداکاری کار

کنان خدومش  دوام بیاره و به مردم  سرویس بده . انشاالله  زحماتشان  در گزارش حضرت

عالی مد نظر قرار خواهد  گرفت. می دونی که  قشر حقوق بگیر همیشه هشت شان  گروی

نهشان است ."

سرم گیج می رفت.تنم ازوحشت خیس عرق شد.نفسم گرفت. تند تند دستهایم را به هم می ما

لیدم. تا می رفتم چیزی بگویم رییس توی حرفم می پرید ویک ریز حرف می زد. تازه فهمیده

بودم این همه عزت واحترام ودولا راست شدن ها برای چیست . دلم به حال رییس سوخت .

عین آدمهای خلاف کار ومجرم،دست وپای خودش را گم کرده بود.تصمیم گرفتم تا کار بجای

باریک نکشیده  وقضیه بیخ پیدا نکرده است ، موضوع را به رییس بگویم و خودم را از

این مصیبت وگیر اتهامات و پرونده سازی های بعدی و چه وچه  خلاص کنم. گفتم :   قربان

من . . . اما توی حرفم پرید وگفت:

"اجازه بفرمایید. این قسمت را ملاحظه کنید  تا یک سری گزارشات  را که  روی میز باقی

مانده است بیاورم ." گفتم :  اما قربان . . . رییس که فکر می کرد گزارش کار قانعم نکرده

است، گفت:

"اگر لازم باشد دفاتر روزنامه را بیاورند تا ملاحظه بفرمایید." گفتم :  ببخشید  اما من. . .

بازهم رییس پرید توی حرفم وگفت:

"می دونی چیه ؟ واقعش اینه که یک خورده  بی هوا تشریف آوردید. امروز صبح  مطلع

شدیم .اگر از قبل اطلاع داشتیم خودمان را از هرجهت آماده می کردیم."

اعصابم داشت بهم می ریخت وبه نقطه جوش می رسید. می خواستم داد بزنم ،با با اونی که

شما منتظرش بودید من نیستم . به خدا قسم من نیستم. من برای کار آدم بد بختی مثل خودم

باینجا آمدم.

رییس از چهره نگرانم به من ومن افتاده بود.احساس کردم دیگه حرفهایش دارد ته می کشد.

نفس را حتی کشیدم .ازاینکه فرصتی برای حرف زدن پیدا کرده بودم خوشحال شدم.  حال و

هوای رییس تماشایی بود. عین آدمهای   درحال تضر ع والتماس،چهر ه اش حالت  خاصی

داشت. سکوت کرده بود و به من نگاه می کرد. از فرصت استفاده کردم و گفتم:  قربان شما

مرا بااقای دیگری اشتباه گرفتید. اونی شما فکر می کنید من نیستم.

حرفهایم انگارآب سردی بود که به سرش ریخته باشند. چشمهایش درشت شد. بهت وحیرت                      از سر وروی اومی بارید.صورتش هر لحظه رنگ عوض می کرد.آب دهانش راغورت  داد

وخواست حرف بزند اما انگار چیزی در گلویش گیر کرده بود. دستی به چانه اش کشید وبه

اطراف نگاهی انداخت.آرام آرام از جایش بلند شد. دوقدم از من  فاصله گرفت. مجددا نگاه

همراه با عصبانیتش را به من دوخت. لحظه ای روی چهره ام مکث کردوگفت:

"چی!؟ شما!! شما از مرکز نیامدی!؟ "

گفتم : نه قربان. من یک کارمند ساده هستم از یک اداره دیگر.برای عرض کوچکی خدمت

شما رسیدم.از وقتی که فهمیدم مرا با فرد دیگری اشتباه گرفتید،هرچه سعی کردم تا شمارا

متوجه کنم ، نشد. یعنی شما به بنده اجازه حرف زدن ندادید.

از اینکه بازرس نبودم خیلی خوشحال شده بود.این را می شد از رنگ چهره اش حدس  زد .

ولی زود چهره عوض کرد وباقیافه جدی کمی با چاشنی عصبانیت،به صدایش لحن  رسمی

داد وگفت:" حالا چه کار دارید؟ "

دست وپایم را گم کرده بودم. به من ومن افتادم و با هزار زحمت گفتم: قربان... قربان آمدم

خدمت شما تا اگر ممکنه محبت بفرمایید  به یکی از دوستانم که مدت زیادی است   بیکاره

اینجا مشغول کار بشه . تا لیسانس هم درس خوانده.

رییس بدون توجه به  حرفهایم  چند لحظه با کاغذ های روی میز ور می رفت .مکثی کرد و

گفت:"حالا تا ببینیم." گفتم: پس بنده کی خدمت برسم ؟ گفت: "لازم نیست خودمان خبرتان

می کنیم." خواستم شماره تماسم را بدهم اما رییس که شخصیت از دست رفته اش را مجددا

باز یافته بود،پیش دستی کرد وچنان نگاه نافذش رابه صورتم دوخت که همان  نگاه مرا از

جایم بلند کرد و بدون اینکه  چیزی بگویم ، دستهایم به طور خود کار  روی سینه ام رفت و

عقب عقب به طرف در رفتم واز اتاق خارج شدم.

 

پایان

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 23:35  توسط فروتن | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ

پیوندهای روزانه
زبانزدهاي مازندراني
بررسی تأثیر اقلیم بر ضرب المثل‌های مازندرانی
بیچاره مازندران و مازندرانی ها!
همایش اقوام خطه شمال در مازندران
استاد بروس لی به مازندران می آید
خيران ايراني خارج از كشور در مازندران
مازندران بهشت گردشگران
سهم ايران از درياي خزر
نام مازندران در کتاب گینس ثبت شد!
آدم شویم
حريم خصوصي شهروند عادي و غيرعادي ندارد
بازخواني زندگي سياسي
شما هم لرزيديد يا نه؟
بزرگترین عامل تضعیف نظام
احترام به قانون تا چه حد؟!
در هياهو عقل می‌ميرد
تاريخچه حاکميت، قانون اساسي و حقوق شهروندي در ايران
«كتاب قانون» و اصلاح رفتاري
فقه: مدعی یا متهم؟
كسانی از شهدا ارث طلب می كنند كه معلوم نیست تا حالا كجا بوده اند!
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
آرشیو موضوعی
میزان
همنشین دل
نکته ها
آن روی سکه
راز کامیابی
برگی از نهج البلاغه
لزیرک کجاست؟
بخت اول (داستان)
سلام آقای رییس!!!(داستان)
هوو (داستان)
درخت گردو (داستان)
قصه غصه(داستان)
در کوچه های نیاز(داستان)
حرفهای تنهایی(داستان)
دام محبت(داستان)
عرض کوچک(داستان)
لزیرک به روایت تصویر
دعا
قرآن و زندگی
0
ازرنجی که می بریم!
زخم زمانه
پیوندها
شیخ رجبعلی خیاط
آیت الله منتظری
دکتر شریعتی
دکترسروش
سایت آفتاب
سایت شمال نیوز
سایت دریانیوز
سایت سخن
کارگاه داستان
طب قرآنی
بانک مقالات فارسی
کانون پژوهشگران فلسفه وحکمت
پاسخگویی به شبهات دینی
خدایا! صدایت می کنم. . .
شیمیایی عطر خدا میدهی
دختردریا
تا بی نهایت
به خداایمان داری؟
ترانه های کودکان
مشاوره حقوقی رایگان
جفنگیات
اوقات فراغت مریم
سرجار
پیام وشتان
گوهر زمان
ایران اسلام
گلبرگی از باغ زیبای قرآن
مدیریتی بر جنوب کشور
چپ دست
کوچولوی من
مدادسفید
اين منم! اين منم؟
پیشگویی های آخر الزمان
دینی وفرهنگی
راهنمای هنر زندگی و خرد ناب
سایت کلمه
عقلانیت
محمود کندلویی لاریجانی
وقتی توبیایی
بام دانش
ساجد
1 شیعه
پیشگیران
گاهی به آسمان نگاه کن...
سرداران شهید مازندران
ببار ای بارون ببار....
گزنه خور سبز
استادنا
عاشورا مکتب عشق وایثار وشهادت است.
آمل
وبلاگ ذاکر اهل بیت
خونه ی عشاق
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان

 
< /body>