تبليغاتX
لزیرک
یادداشت های فرهنگی - اجتماعی - ادبی

  داستان

 

عرض کوچک                                                                        قسمت اول

 

چیزی به ظهر نمانده بود. برگ مرخصی را که از صبح تهیه کرده بودم گذاشتم توی جیب

پیراهنم . کتم را پوشیدم وبه قول معروف ، شال وکولا کردم وبا یک دید مختصر در آیینه

از محل کارم زدم بیرون. یک راست راهی ساختمانی شدم که یکی دو خیا بان آنطرف تر

قرار داشت. توی راه با هزار امید وآرزو وشور واشتیاق، برای اینکه خد ای نکرده تپقی

نزنم،حرفهایی که از دیشب در ذهنم آماده کرده بودم ، مرور کردم . پله های سنگی که هر

کدامشان عین  آیینه عکس آدم تویش  می افتاد،  یکی  پس از دیگری پشت سر گذاشتم .

هرچه به پله آخر نزدیک تر می شدم دل شوره ام بیشتر می شد. نمی دانم چرا ولی  سعی

می کردم  ذهنم را به نتیجه تلاشم متمرکزکنم . برای همین کلی از خودم متشکرشدم وقند

توی دلم  آب  شد. از پله های   پیچ در پیچ  گذ شتم  و وارد  سالنی  شدم  که  انتهای  آن

اتاقی داشت در بالای ضلع غربی دربش، تابلوی طلایی رنگی نصب شده بود "دفتر رییس"

قبل از هر چیز مکثی کردم . دستی  به سر و صورتم کشیدم . حواسم را متمر کز کردم .

خیلی  آرام در زدم . نسیم خنکی که از داخل دفتر رییس  می وزید پیشانی عرق سوزم را

نوازش داد.  تعظیمی کردم  و وارد دفتر رییس شدم . از رنگ آمیزی در و دیوار،  مبل و

صندلی گرانقیمت که بگذریم، نحوه تزیین اتا ق نشان می داد، آدم خوش سلیقه ای عهده

دار، دکوراسیون آن بود.

جوانی لاغر اندام با چهره ای کشیده وموهای فرفری ومختصری ته ریش، پشت میزی که

کت سرمه ای اش به صندلی آن آویزان بود، در سمت راست اتاق قرار داشت، نشسته بود.

انگار متوجه حضورم نشده بود. مکثی کردم وگفتم : "ببخشید".

جوان سرش را از روی کاغذ برداشت . چشمان  زاغش  را از زیر ابروهای  بورش باز

کرد .نگاهی گذرا به من انداخت . بدون اینکه جواب سلامم را بدهد،  مجددا مشغول کارش

شد. اما خیلی زود  پشیمان شد .خودش را مرتب کرد و از جایش بر خواست . دست چپش

را جهت تعظیم به سینه اش چسبانده بود ودست راستش را به طرفم درازکرده بود  وگفت:

"حاج آقا خیلی خوش آمدی. می بخشید حواسم باین پرونده بود."

مرد جوان با شیوه  ای که خاص خودش بود ، شیرین زبا نی می کرد و  تند تند  همراه با

تبسمی که چاشنی اش  می کرد، حرف می زد و کلمات تعارف آمیز آکنده از احترام خورد

می کرد.                                                                                              

"حاج آقا جدا پوزش می خواهم .حواسم به کار بود . اینه که . . . "        

شوکه شدم . تعجب کردم . خواستم از نحوه شناخت ایشان نسبت به خودم سوال کنم . اما

پشیمان شدم وچیزی نگفتم . گفتم  شاید ارباب رجوع ما بود و به اد اره ما آمده بود. اصلا

ولش کن . تازه باید خوشحال هم بشوم . خدا را چه دیدی شاید  اینطوری  کارم  بهتر پیش

رفت.  سعی کردم خیلی رسمی  جواب محبت های او را بدهم .  مرد جوان  ضمن  پوزش

مجدد، اجازه خواست تا لحظه ای به اتاق رییس برود. دولا شدم وگفتم: "خواهش می کنم

بنده عجله ای ندارم .شما بفرمایید به کارتان برسید. "                            

فکر اینکه شاید قصد تمسخر داشت ، کمی آزرده شدم. اما ازمتانت وشخصیتش  نمی آمد  

که اهل این حرفها باشد. نگاهی به اطراف انداختم .دریغ از یک ارباب رجوع. گفتم  خدایا

نکند اشتباهی آمدم . اما نه مطمن بودم  درست آمدم. سعی کردم  برخودم مسلط شوم  و به

خودم دلگرمی بدهم که، با با ولش کن، بادا باد، هرچه می خواد بشه بشه."همیشه شعبون

یک بار هم  رمضون " .  صدای موقر و متین فردی  که از اتا ق رییس به  گوشم رسید ،

رسید ،رشته افکارم را پاره کرد .

"حاج آقا بفرمایید. درخدمتیم. خیلی مشرف".اول فکر کردم داخل اتاق، کسی در حال پاسخ

گویی به تلفن ویا گفتگو با ارباب رجوع است، اما نه  انگار موضوع فرق میکند. صاحب

صدا  تعارف کنان ، تا دم در آمد. همراه با سلام تعظیمی کرد  و دم در ایستاد و در

حالیکه دولا شده بود، با دست داخل اتاق رییس را نشان می داد که یعنی بفرمایید داخل .

نگاهی به اطراف انداختم .کسی غیراز من داخل دفتر رییس نبود. گیج شده بودم .ازجایم

کنده شدم . دستهایم را روی سینه ام بردم . سلام کردم .هنوز قامتم را راست نکرده بودم

فردی که دم  در تعارف تیکه پاره می کرد، جلویم  ایستاده و درحالیکه  دست  راستش

را بطرفم دراز می کرد، دست چپش را روی شانه ام قرار داد و گفت:" خواهش  می کنم،

استدعا می کنم. شرمنده نفرمایید. بفرمایید خواهش می کنم".

عین آدمهایی که ازچیزی ترسیده با شد، وحشت زده چشمانم را به چهره اش دوختم.دست

و پایم را گم کرده بودم نمی دانستم چی باید بگویم. سری تکان دادم و تشکرکردم وارد اتاقی

شده بودم که به زیبایی هر تمام تر از دفتر آراسته بود. مبل چوبی بصورت  نیم دایره  در

وسط اتاق، با میزی مستطیلی که دسته گل کاغذی ولاجوردی روی آن قرار داشت برقشنگی

 هرچه تمام تر اتاق می افزود. در ضلع شرقی اتاق میزی قرار داشت از جنس چوب گردو

بافرم خاصی خود نمایی می کرد. وقفسه ای  پراز کتابهای  رنگارنگ در سمت  چپ  میز.

میزی که از هیبتش می بارید میز رییس باشد.

حوادث سریع وپشت سرهم چنان افکارم را بمباران کرده بود که قدرت فکر کردن را از من

گرفته بود.بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم،تازه بخودم آمدم که ای دل غافل توی اتاق رییسم

ومقابل خود رییس ایستاده ام . من و من کنان سلام کرد م .طوری که انگار تازه او را دیده

بودم. گواینکه این غایله تمامی نداشت. رییس خیلی سریع پرید توی حرفم وگفت: "سلام از

بنده است .بفرمایید .خیلی خوش آمدید. بفرمایید. (با دست  اشاره کرد  روی  مبل کنار میز

بنشینم.  گفتم:  ازلطف تان سپاسگزارم. مصدع اوقات  نمی شوم . اجازه  بفرمایید ،عرض

کوچکی داشتم و مرخص می شوم . رییس گفت :

"اختیار دارید .شما رحمتید .بفرمایید.هستیم در خدمت شما . وقت زیاده."

واقعا در قبال اینهمه  عزت  واحترام به  یک ارباب  رجوع معمولی،  مثل من، یک  آدم  

 یه لا قبا کارمعمولی نبود، ولی خدا را چه دیدی. دوره آخرالزمانه دیگه همه جورایش  را

می شه دید .کاری ا ز من ساخته نبود . تشکر کردم  و به طرف یکی  از مبلها رفتم. از بد

حادثه هول  کرده  بودم ، پایم  به میز کوچکی  خورد که  روی  آن،  گلدان  سفالی پر از

گل  کاغذی ، درآن  قرار داشت.  از بخت  بد م  یکی از گلدان ها   واژگون  و فرش

زمین شد. رییس زود به دادم رسید وگفت : "اشکال ندارد". از پشت آیفن  فردی  رابرای

مرتب کردن اتاق صدا کرد. روبه من کرد وگفت:

"بفرمایید بنشینید ."

گفتم :شرمنده می فرمایید.وقت شریف را نگیرم همینطور راحتم . عرض کوچکی داشتم

وزحمت را کم می کنم .

رییس گفت :"اختیار دارید. به فرمایید راحت باشید. ما اینجا خدمت گزارشما هاییم .چیزی

که برای شما زیاد داریم وقته . "

با نشستن روی صندلی  کمی بر اضطراب و دلشوره ام مسلط شدم . نفس راحتی کشیدم.

رییس در کنار من قرار گرفت .رویم را بطرف رییس کردم وگفتم :

قربان بفرمایید سرجایتان . راحت با شید . ولی در مقابل اصرارمن سماجت به خرج داد

وگفت :"اختیار دارید هستم در خدمت شما."

درحال چاق سلامتی بودیم که فردی با  لباس مخصوص ،همراه با میوه و شیرینی وارد

اتاق شد وبا اشاره دست رییس ،آنهارا روی میز قرار داد.

خدا خدا می کردم هرچه زودتر در خواستم را بگویم واز اینهمه انسانیت وادب فرار کنم .

تا می آمدم که به خودم بیا یم یک شوک دیگه  بر من وارد می شد. دیگه چیزی برای عذر

خواهی کردن نداشتم. نمی دانستم چی باید بگویم. در گیر ودار کلتجار با خودم بودم که فردی

با دو فنجان چای وارد اتاق شد وبا اشاره دست رییس ،سینی چای جلوی من قرار گرفت .

اصرار فایده ای نبخشید. مجبور شدم چای را بردارم .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 23:2  توسط فروتن | 

بخت اول                                                                            قسمت پایانی                          

 

 

کمی مکث کرد. بغضش را فرو داد ودوباره با همان هیجان، یک ریز حرف می زد پیر مرد آرام آرام

اشک می ریخت وحرفهای تند ونیش دار طلعت خانم را مرحم جانش ساخته بود.عین یک محصل که

درسش را آماده نکرده باشد وامتحانش را بد پس داده باشد ،با گردنی کج وسر بزیر،به حرفهای طلعت

گوش می داد.حرفهایی که هر کدامش مانند پتک بر فرق سر پیر مرد فرود می آمد.

"مگه با حلالیت خواستن دردی از من هم دوا میشه؟ مگه آب رفته رو میشه به جوب باز گردوند؟

جهالت وحما قت اونهم به قیمت یک عمر؟  به قیمت زندگی یک انسان؟ انسانی که اون مثل همه

آدمها مثل همه اونایی که می خواد از زندگی اش لذت ببره ،شاد باشه، کنار شوهرش،  بچه اش ،

با غم وشادی اش با همه تلخی وشیرینی اش سرکنه . ولی تو همه اونارو از من گرفتی پیش چشمم

خورد وریز ریز کردی وریختی جلوم . می دونی؟"

آتش خشم طلعت خانم ،کم کم در حال فروکش بود. با گوشه چارقدش چشمهایش را پاک می کرد ،

اما قطرات اشک آرام آرام از روی گونه اش می غلطید وروی دامنش می ریخت .حرفهایش ته کشیده

بود.مکثی کرد به سفره ای که جلوی رویشان پهن بود ، خیره شد وبه فکر فرو رفت .فکری که نایی برای  رفتن به هیچ جا رانداشت . نگاهی به پیر مرد اندخت وگفت:

"روزی که با اون وضع فلاکت بار(الهی نصیب هیچ بنده ای نشه) بعد از بگو مگو با اون هووی پدر

سوخته مجبور شدم بیام اینجا، خونه پدر خدا بیامرزم، تنها دل خوشی ، بچه ام جواد بود . گفتم کار می     کنم وخرج شکممون رو در میارم. بزرگش می کنم تا بشه عصای دست پیری ام. با نداری وبیچار

گی بزرگش کردم که اون خدا نشانس جوان رعنای منو اونطور زیر گرفت وداغشو برای همیشه در دلم

گذاشت.  (الهی هرچه از ماشینش در میاره خرج دوا ودکتر زن وبچه اش کنه ).

سید حیدر؟! یادت میاد اون روزی که روی پلکان همین خونه ، وقتی پدرم دست منو در دست تو گذاشت

بهت چه گفت وتو جوابشو چی گفتی ؟ گفته بود سید حیدر تورا به جده ات زهرا از طلعت من خوب

مواظبت کن. توی این دنیا تنها امید و آرزو و دار وندارمه. اول به خدا بعد به تو سپرده ام. بادی به غب

غب انداختی  وادای آدمای با مرامو در آوردی که "مش کرمعلی خیالت راحت ،به شرفم قسم  تا زنده ام

عین دو تا تخم چشام از او مواظبت می کنم." این بود اون مواظبت ؟ این بود اون قول دادن وقسم خوردن

این بود اون مردونگی؟ (ای امان از بی کسی که همیشه پشت آدم خالی می مونه )."

دنیا برای سید حیدر تنگ وتاریک شده بود.دست وپایش می لرزید واز شرم نای پاک کردن قطرات

عرقی  که از پیشانی اش به زمین می ریخت، نداشت. حس می کرد،این احساس مرگ بار تمامی ندارد.

ناگهان قلبش درد گرفت. به خودش می پیچید.قرصی از جیب بغل کتش در آورد گذاشت زیر زبونش

کمی آرام شد.طلعت خانم نیز بدون اینکه نگاهی به او بیاندازد،ساکت بود.سید حیدر خیلی آرام زیرلب

گفت:

"تورا به امام رضا(ع) منو بیش از این شکنجه نده ."  طلعت خانم خیلی سریع در جوابش گفت:

"نه ، این وجدان توست که آزارت می ده نه من.همونی که تورا باینجا کشونده."

اما انگار دل روو فش به حالش سوخت. برای اینکه کمی موضوع را عوض کند،چای یخ کرده اش را

عوض کرد وگفت:

"حالا چایت را بخور سرد می شه ."

طلعت خانم آه سنگینی که روی دلش دم کرده  بیرون داد وگفت:

"می دونی چیه، وقتی الان به گذشته فکر می کنم، به خودم می گم ای کاش آدما قبل از اینکه جوون

بشن به پیری می رسیدند. یادت میاد سید حیدر روزی خواستی بری سرم هوو بیاری  چی بهت

گفتم و چی جوابمو دادی ؟ گفتم مرد ،تو بچه نداری که داری . محبت نمی بینی که اینهمه دوستت

دارم. از وظیفه زن وشوهری هم که کم نمی زارم .تو روسرم داد می زدی وهی  قول خدا و

پیغمبر را به رخم می کشیدی .مگه اون خدا وپیغمبری که تو میگی چیز دیگه ای نگفتند.تازه

همان خدا وپیغمبری که تو میگی شرط وشروطی گذاشتند که از عهده تو وامثال تو خارجه.

عصبانی شدی وروی سرم داد زدی . زمین وزمان رو روی سرم خراب کردی .پیش تو مرغ

یه پا داشت. ببینم سید حیدر فول خدا وپیغمبری که هی به رخم  می کشیدی،  نعوذ بالله گفته بودند

زن وبچه ات رو اینطور رها کن،  فی امان الله.

استغفرالله .خدایا منوببخش. تازه بااومدن اون پدر سوخته مگه من از تو چه خواستم . گفتم

میرم ده پدرم زیر سقف خونه اش زندگی می کنم. اسم تو هم که روی سرم باشه برام بسه.

حتا باین هم راضی شدم .ولی آقا به گوشه قبایش بر خورد. اما می دونی با من چه کردی؟

توی این سالها گفتی مرده ام یا زنده.؟ جه می خورم وچه می پوشم. تازه جوادم که به رحمت

خدا رفت، اومدی دیه اش رو گرفتی وزدی به چاک. حاجی حاجی مکه.  انگار نه انگار که

بچه من هم بود ومن بزرگش کردم. گرچه از اون پولها هیچ وقت از گلوم پایین نمی ره .

ای بسوزه پدر بی کسی. من هم اگه کس وکاری داشتم  وضع روزگارم باینجا نمی کشید.

الان چند ساله هی برای قلبم دوا ودرمون میکنم هیچ ا فاقه نمی کنه .میگن باید جراحی کنی.

پشت آدم که خالی با شه وتکیه گاهی نداشته باشه، همینه دیگه . خدا نگذره از اونی جوادمو

از من گرفت."

طلعت خانم نگاهی به چهره شوهرش انداخت. سید حیدرعین مار به خودش می پیچید.

طلعت خانم وحشت کرد. دست وپایش را گم کرده بود. نمی دانست چه باید بکند.

چشمان ملتمس سید حیدر به چشمان طلعت خانم دوخته شد. چهره اش زار می زد والتماس

می کرد که "طلعت خانم خوا هش می کنم. طبعت خانم التماس می کنم. طلعت خانم منو در

یاب.طلعت خانم من بد کردم تو بزرگی کن . "

روح لطیف وسر شار از مهر طلعت خانم،علی رغم میل باطنی اش، از این همه در ماندگی وخواهش به رحم آمد.هیچ وقت کسی را این قدر درمانده ندیده بود. لحظه ای نگاهی  به قاب عکس جوادش روی تاقچه انداخت. انگار از او اجازه گرفت و گفت:

"خدا ببخشه من کیم"

سید حیدر جان دوباره گرفت ، اما خودش را حقیر وکوچکتر احساس می کرد. د لش

می خواست از شدت هیجان فریاد بر آورد و همه عالم را خبر کند.هر چه کرد نتوانست

لب باز کرده واز زنش تشکر نماید. حالش منقلب شد .از شدت درد به خودش می پیچید.

طلعت خانم دست پاچه شد. چند بار صدا زد :" سیدحیدر ، سید حیدر چه شده ؟ چرا

یهو اینطوری شدی ؟ برم همسایه هارو کمک بیارم؟ "

سید حیدر با همه دردی که می کشید اما در حالیکه هنوز تبسم بر لب داشت آرام

آرام ،کنار سفره دراز کشید. همان سفره بخت طلعت خانم که دیگه از رنگ ورو رفته

بود.صدای ناله وزجه طلعت خانم بلند شد. همسایه ها سراسیمه از خانه هایشان بیرون

آمدند.طلعت خانم در کنار جنازه همسرش ایستاده بود. ازمردم کمک می خواست .

یهو حالش دگر گون شد . انگار قلبش از کار افتاده بود .هرچه کرد تا خودش را به دم در

برساند ،نتوانست. آرام آرام روی زمین نشست.در اندک زمان قلبش بدنبال قلبی که در

شروع زندگی  برای او می طپید خاموش شد وجسم بی جانش این طرف سفره

درست روبروی سید حیدر قرار گرفت.

+ نوشته شده در  يکشنبه بيست و چهارم ارديبهشت 1385ساعت 23:44  توسط فروتن |  یک نظر
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 23:0  توسط فروتن | 

بخت اول                                                                       قسمت دوم

 

 

ماندن بی فایده بود.نه تنها طلعت خانم ،انگار درو دیوار وتمامی آنچه که توی این                                   چار دیواری وجود داشت با او غضب کرده بودند. از اینکه با آمدنش طلعت خانم

راآزرده بود ،سخت پشیمان بود واحساس شرم می کرد. اشک درگودی چشمانش

که زیر ابروهای پرپشت وسفیدش پنهان شده بود، حلقه زد . درحال بر خواستن بود .                          ناگهان به یاد تفالی افتاد که از خواجه شیراز استمداد کرده بود."پس دیگه نمی شه

به خواجه هم . . ."با تکیه بر دستهایش روی زانو ها کنده زد تا برخیزد،اما سرفه

آرام طلعت خانم ،پیرمرد را سرجای اولش قرار داد.خوشحال شد.چهره عبوسش

عین گل شگفت وبه خودش گفت:" خدایا شکرت بالاخره موفق شدم. به حرف اومد".

اما ناگهان فکراینکه طلعت خانم چه می خواهد بگوید وچگونه زیر آماج تیروترکش    

حرفهای او دوام بیاورد،پیکر ضعیف واستخوانی اش را به لرزه انداخت ومجددا

اضطراب بر او مستولی شد.برای همین کمی خودش را عقب کشید تا در پناه دیوار

 برخودش مسلط شود. چشمان سرشار از خشم ونفرت طلعت خانم با کمک عینک

ته استکانی،لحظه ای روی چهره مضطرب پیر مرد،مکث کرد. نیش خند زهرآلودی

زد وگفت:

"حالا کجا با این عجله . دیر اومدی زود می خواهی بری؟!!!"

پیر مرد که زبان در دهانش به سختی می چرخید گفت:

"راستش، راستش احساس کردم وجودم شمارا آزارمی ده .برای همین فکر کردم..."

طلعت خانم با پوزخند گفت:

"از کی تا حالا به فکر ما افتادی ؟" ومکثی کرد و ادامه داد "حالا چه شده  یاد ما

 کردی ؟"

عرق سردی بر پیشانی پیر مرد نشست.دست وپایش گم کرده بود .کمی این ور و

اون ور شد.دستهایش را به هم می مالید .سرش را زیر انداخت .من ومنی کرد و

گفت:

" نمی دانم چه بگم . نگاهم که به چهره ات می افته ،از خودم خجالت می کشم .

من در زندگی همه چیز را از توگرفتم . جوانی ،زندگی ،شادی، لذت ودرعوض یک

عمر غم ورنج ،یک عمردربدری واسیری ویک عمرمصیبت به تو دادم .راستش من

هم حال وروز بهتری از تو ندارم .اون جهنمی که با دستای خودم درست کردم ،خودم

بیشتر دارم می سوزم ومی سازم .بارها بود که خواستم بیام خدمت شما ،اما جراءت

اونو نداشتم. از زشتی کارم ،آنقدر شرمنده ام که از خودم نفرت پیدا کردم . باور کن     یکسال بعد مرگ جوادمان  توی اون خونه با وجود همه افرادش ،احساس تنهایی می      کردم ودردرونم با عالم  تنهایی سر می کردم. همزبان وهمکلام داشتم ، اما همدل نداشتم تا بااو درددل کنم ،اختلاط کنم ،حرف بزنم. جسمم آنجا بود ولی روحم درجای

دیگه سیر می کرد. اگه بگم پیش تو ،شاید بگی دارم چرب زبونی می کنم ، ولی

اون خدایی که شریک نداره می دونه راست می گم .یکی دوبار از طریق دختر عمه                                     ات پیغام فرستادم ولی جوابی نیومد. بارها قصد اینجا را کرده بودم، اماچه کنم رویم

سیاست.گفتم که تفال به دیوان خواجه منو به اینجا کشونده .حقیقتش اینه که اومدم اینجا

تا. . . "

نگاه پرسشگر طلعت خانم زبان پیرمرد را بند آورده بود .عین لال مادر زاد .هرچه                                 کرد نتوانست چیزی بگوید .زبان در دهانش نمی چرخید.سرش را پایین انداخت و

ساکت شد.

طلعت خانم از اول ،پی به منظور پیر مرد برده  بود،اما  نخواست به روی خودش

بیاورد.لحظه ای به آنچه حدس زده بود فکر کرد،خشم و غضب از سر و رویش

باریدن گرفت.چهره اش دگرگون شد ولبهایش رابه دندان گرفت.اما سعی کرد بر خودش                           مسلط شود وآرامش از دست رفته اش را باز یابد.بلند شد سفره غذا راپهن کرد.مقداری

پنیر ونانی که از دست رنج خودش بود،روی آن قرارداد .پیش خودش فکر می کرد ،

هرچه با شد ،اسمش روی سرم است واز همه مهمتر مهمان من است.فکر هایی که

همه اش نشانگر صفای باطن وروح لطیف او بود.کنار سماور درست روبروی پیر                                 مرد ،این طرف سفره  نشست.استکان پر از چای را بانعلبکی ،توی سینی  کوچک                                 برنجی رنگ وکهنه گذاشته وجلوی پیر مرد قرار داد.با اینکه دل پر درد و زخمی

طلعت خانم ،تاب سکوت را نداشت،اما لحظاتی بدون اینکه  حرفی رد وبدل  شود

گذشت وصدایی جز غل غل سماور بگوش نمی رسید.

 باسکوت مجدد طلعت خانم ،آرامش خوف ناکی براتاق حاکم شد وپیر مرد که  از                                   هنگام ورود ،در فکر تحمل سنگینی وتلخی حرفهای طلعت خانم بود،ولی  حالا                                      احساس می کرد ،این سکوت به اندازه سنگینی کوهی است که بر دوش خوداحساس

می کند وپیر مرد را یارای تحمل آن نبود .فکر کرد یه جورایی باید این سکوت را                                         بشکند  استکان چای را نوشید . برای اینکه بتواند یه طوری منظورش را  بیان

کند، اول کمی از این طرف وآن طرف ودروهمسایه ها سوال کرد.ولی هرلحظه

که تصمیم میگرفت حرف دلش را بگوید،چنان دل شوره ای در وجودش چنگ می      

انداخت که قلبش به تپش می افتاد وکف دستانش عرق می کرد. چاره ای نبود باید

 حرفش را می زد تا از این مخمسه رهایی یابد .اضطراب خود را با یک آه بلندی

که کشیده بود بیرون داد وگفت:

" راستش ،راستش آمدم ...او مدم تا ازشما حلالیت بخوام. طلعت خانم منو ببخش ،منو

ببخش .انسان وجهالت ،انسان وحماقت. تورا به جده ام زهرا منو ببخش .به اندازه

کافی تنبیه شدم . آخه من. . ."

طلعت خانم  نعلبکی پراز چای را برزمین گذاشت . ازکوره در رفت و عین بمب

ساعتی منفجر شد.این ترکش کلمات بود که به سرو روی پیر مرد می بارید .چیزی

که ازلحظه ورود انتظارش را می کشید.

"بس کن مرد، هنوز از این زبون بازی ها دست نکشیدی وخیلی زود مظلوم نمایی

می کنی؟ نگاهی به قد و بالات بنداز،پات لب گوره.  بعد اینهمه سال اومدی اینو به

من بگی؟ حلالیت بخوای ؟  که مثلا چه بشه؟  مگه می تونی عمر از دست رفته و

جوانی بباد رفته ام را به من بر گردونی؟آره می تونی؟ می تونی زندگی ام را برگر

دونی؟ بی انصاف تو همه چیز رو از من گرفتی.  زندگی ام ، وجودم، جوونی ام،

شادی ام.همه چیزو،می دونی همه چیزوحتا غمم. خسته نباشی، آقا تاتونسته کیف شو

کرده ،حالا که آفتاب لب بوم شده ،احساسش گل انداخته و فیلش یاد هندستون کرده

خوبه والا. خیلی ممنون!!! خوب شد فراموشم نکردی وگرنه چطور می تونستی با

این حرفا وجدانت ،تازه اگر داشته باشی ،آروم کنی؟".

طلعت خانم که حالا از سماورش بیشتر جوش آورده بود ،عقده های سالهای دور و

دراز عمرش را باز کرد.بغض گلویش را گرفته بود.اشک از چشمانش سرازیر شد.

بریده بریده حرف می زد.

ادامه دارد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بيستم ارديبهشت 1385ساعت 1:20  توسط فروتن |  نظر بدهید
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 22:57  توسط فروتن | 

داستان

 

بخت اول                                                        قسمت اول

 

 چند وقته که برای اومدن به اینجا،باخودم درگیرم .نمی دونستم چه طوری وباچه"

 بهونه ای می تونم خودم راراهی اینجاکنم.اماته دلم گواهی میدادبالاخره اون روز

 موعود می یاد وقبل ازاینکه جنازه ام راتوی گورکنند،یکبارهم شده تورا ببینم .درد

 دل کنم  واین عقده چند ساله ای که روی دلم دم کرده وسنگینی می کنه ،خالی کنم.

 راستش رابه خواهی امروز صبح ،کله سحر برای نماز بیدار شده بودم . بعد نمازهر

 چه ازاین پهلو به آن پهلوکردم ،دیگه خوابم نیامد.تک وتنها عین جنازه ،درازبه دراز

 به سقف چوبی دود گرفته اتاق خیره شده بودم .نتونستم از فکروخیال، خلاصی پیدا 

 کنم. فکروخیالی که سالها با من عجین شده بود ودیگه عضوی ازوجودم به حساب

 می آمد. البته گفتم که ، ته دلم  روشن بود، روزی ازشرش خلاص می شم.  می

 دونی ،! توی اون لحظه آرزومی کردم ،ای کاش دنیا همیشه در تاریکی وظلمات بود

عین شبهای بدون ماه ،تا منم خودم را در اون گم وگور می کردم ،اما مگه می شد .

هی آفتاب سرک کشید تا منو از جایش بلند کرد. درست مثل اون وقتها  که  برای

 صبحانه صدام می کردی. چرخی به اطراف اتاق زدم .چشمم به دیوان خواجه شیراز

 افتاد.ازش مدد خواستم، شاید راهی پیش پایم گذاشت.  باورت میشه ؟ این بیت آمد:     

 روزهجران وشب فرقت یار آخرشد         زدم این فال وگذشت اختروکارآخرشد""

 احساس شوروشعف عجیبی به من دست داد.اشتیاقی که فقط باید حس کرد تاچشید.

 انگاراین بیت، بارغم وجودم را برایم قابل تحمل کرده بود.چرا که راه پیش پام

 گذاشته وگفت چه کار کنم .دلم رو یکدل کردم وگفتم الهی به امید تو . سریع لباس 

 پوشیدم وحرکت کردم .الان هم که خدمت شما هستم .اینجا پیش تو .

 شاید بگی خیلی پر رو، ام، حق داری طلعت خانم ،حق داری . راستش از خودم

 خجالت می کشم .شرمنده ام طلعت خانم ،شرمنده .هرچه ملامتم کنی  حق داری .

آره، بخدا حق داری.نادونی ها وجهالت های گذشته توی این مدت خوره جانم شده

وقتها که یه مدت گذشت،سرم به سنگ خورد وباد دماغم خوابید،دیگه نه شبم بود.آن

شب بود ونه روزم، روز. به حرفات که فکر می کردم می دیدم حق باتو بود، اما

دیگه دیر شده بود. تمام پل هارا پشت سرم خراب کرده بودم .نه راه پس داشتم ونه

راه پیش."

 

پیر مرد از  خودش متعجب شده بود. برای اینکه جربزه این همه حرف زدن،جای 

 دیگه،شاید ،اما پیش  طلعت خانم،باورنکردنی بود.برایش چیزی درحد معجزه بود.

البته قبل از حرکت برای اینکه دست گلی آب ندهد،جملاتی را درذهن خودش آماده کرده

بود وبارها آن را مرور کرد تا پیش طلعت خانم به من ومن نبفتد،اما همه آنهارا از

یاد برده بود ،ولی چیزهایی که گفته بود ،بد  نبود .تازه بعضی از قسمت هایش

شاعرانه شده بود .ته دل، ازخودش راضی بود و واقعا به خودش امید وار شد.

سکوت مرگ باری فضای اتاق کوچک و کاه گلی  طلعت خانم را فرا گرفته بود.

انگار جنبنده ای درآن نمی جنبید .اما این آرامش قبل ازطوفان ،ازیک سوخشم و

نفرت زنی را درخود پنهان کرده بود،که چهره چروکیده،گیسوان سفید،دستان لاغر

واستخوانی اش ،حکایت ازدرد ورنج طولانی ،قد عمریک انسان را نشان می داد،

ازسوی دیگرپشیمانی وندامت مردی را که حس عجیب ودرد ناکی آزارش می داد.

درحیاط منزل محصور شده ازنی ،سروصدای مرغان وخروس واردک،قد قدکنان

وقوقولی گویان،عالمی دیگری داشتندوبرای چنددانه غذا ،آسمان راروی سرشان

خراب می کردند.غازها که گردن درازتری داشتند،باچشمان خیره به درنیمه باز

اتاق، چشم دوختند.خروسها نیزتاب شنیدن صدای گرسنگی مرغان را نداشتند،جستی

زدندوخودشان رابه بالای پلکان خانه رساندند،اما دریغ ازحضورطلعت خانم که

همیشه این وقت ازروزباچه ناز واطواری دورش حلقه می زدند.

ذهن خسته پیرمرد،هرلحظه از جایی به جای دیگرسیر می کرد.سرتاپای وجودش

مملو ازاضطراب ودلهره ای بود که سکوت طلعت خانم ،برشدت آن می افزود.سعی

کردبرخودش مسلط شود تایک بار دیگر،شانس خود راامتحان کند وبه تواند طلعت

خانم رابه حرف آورد.من ومنی کردوگفت:

طلعت خانم نمی خواهی حرفی بزنی ،چیزی بگی؟.مثل همیشه سکوت می کنی و

حرفها رادردلت انبارمیکنی.آخر چیزی بگو.حرفی بزن .نمی خواهی ناسزا بگی؟

مواخذه ام کنی ؟چه می دونم محاکمه ام کنی؟ یااصلا چوب بگیری ودنبالم کنی؟

چطوره ازهمسایه ها کمک بگیری؟اینو که می تونی .می تونی دادبزنی آهای مردم

دزد،دزد.دزد به خونه ام زده ،همون دزدی که عمرم را غارت کرده بود.انیاهاش

پیداش کردم .آخه مسلمون چیزی بگو وچرا با سکوتت عزابم می دی؟

پیرمرد ازسکوت طلعت خانم ،احساس کرد، نه خودش و نه حرفهایش ، برای او

اهمیتی ندارد.

طلعت خانم با نگاه گذرا به پیر مرد،خیلی سریع بلند شد وبا کاسه ای از گندم بطرف <