تبليغاتX
لزیرک
یادداشت های فرهنگی - اجتماعی - ادبی

  داستان

 

عرض کوچک                                                                        قسمت اول

 

چیزی به ظهر نمانده بود. برگ مرخصی را که از صبح تهیه کرده بودم گذاشتم توی جیب

پیراهنم . کتم را پوشیدم وبه قول معروف ، شال وکولا کردم وبا یک دید مختصر در آیینه

از محل کارم زدم بیرون. یک راست راهی ساختمانی شدم که یکی دو خیا بان آنطرف تر

قرار داشت. توی راه با هزار امید وآرزو وشور واشتیاق، برای اینکه خد ای نکرده تپقی

نزنم،حرفهایی که از دیشب در ذهنم آماده کرده بودم ، مرور کردم . پله های سنگی که هر

کدامشان عین  آیینه عکس آدم تویش  می افتاد،  یکی  پس از دیگری پشت سر گذاشتم .

هرچه به پله آخر نزدیک تر می شدم دل شوره ام بیشتر می شد. نمی دانم چرا ولی  سعی

می کردم  ذهنم را به نتیجه تلاشم متمرکزکنم . برای همین کلی از خودم متشکرشدم وقند

توی دلم  آب  شد. از پله های   پیچ در پیچ  گذ شتم  و وارد  سالنی  شدم  که  انتهای  آن

اتاقی داشت در بالای ضلع غربی دربش، تابلوی طلایی رنگی نصب شده بود "دفتر رییس"

قبل از هر چیز مکثی کردم . دستی  به سر و صورتم کشیدم . حواسم را متمر کز کردم .

خیلی  آرام در زدم . نسیم خنکی که از داخل دفتر رییس  می وزید پیشانی عرق سوزم را

نوازش داد.  تعظیمی کردم  و وارد دفتر رییس شدم . از رنگ آمیزی در و دیوار،  مبل و

صندلی گرانقیمت که بگذریم، نحوه تزیین اتا ق نشان می داد، آدم خوش سلیقه ای عهده

دار، دکوراسیون آن بود.

جوانی لاغر اندام با چهره ای کشیده وموهای فرفری ومختصری ته ریش، پشت میزی که

کت سرمه ای اش به صندلی آن آویزان بود، در سمت راست اتاق قرار داشت، نشسته بود.

انگار متوجه حضورم نشده بود. مکثی کردم وگفتم : "ببخشید".

جوان سرش را از روی کاغذ برداشت . چشمان  زاغش  را از زیر ابروهای  بورش باز

کرد .نگاهی گذرا به من انداخت . بدون اینکه جواب سلامم را بدهد،  مجددا مشغول کارش

شد. اما خیلی زود  پشیمان شد .خودش را مرتب کرد و از جایش بر خواست . دست چپش

را جهت تعظیم به سینه اش چسبانده بود ودست راستش را به طرفم درازکرده بود  وگفت:

"حاج آقا خیلی خوش آمدی. می بخشید حواسم باین پرونده بود."

مرد جوان با شیوه  ای که خاص خودش بود ، شیرین زبا نی می کرد و  تند تند  همراه با

تبسمی که چاشنی اش  می کرد، حرف می زد و کلمات تعارف آمیز آکنده از احترام خورد

می کرد.                                                                                              

"حاج آقا جدا پوزش می خواهم .حواسم به کار بود . اینه که . . . "        

شوکه شدم . تعجب کردم . خواستم از نحوه شناخت ایشان نسبت به خودم سوال کنم . اما

پشیمان شدم وچیزی نگفتم . گفتم  شاید ارباب رجوع ما بود و به اد اره ما آمده بود. اصلا

ولش کن . تازه باید خوشحال هم بشوم . خدا را چه دیدی شاید  اینطوری  کارم  بهتر پیش

رفت.  سعی کردم خیلی رسمی  جواب محبت های او را بدهم .  مرد جوان  ضمن  پوزش

مجدد، اجازه خواست تا لحظه ای به اتاق رییس برود. دولا شدم وگفتم: "خواهش می کنم

بنده عجله ای ندارم .شما بفرمایید به کارتان برسید. "                            

فکر اینکه شاید قصد تمسخر داشت ، کمی آزرده شدم. اما ازمتانت وشخصیتش  نمی آمد  

که اهل این حرفها باشد. نگاهی به اطراف انداختم .دریغ از یک ارباب رجوع. گفتم  خدایا

نکند اشتباهی آمدم . اما نه مطمن بودم  درست آمدم. سعی کردم  برخودم مسلط شوم  و به

خودم دلگرمی بدهم که، با با ولش کن، بادا باد، هرچه می خواد بشه بشه."همیشه شعبون

یک بار هم  رمضون " .  صدای موقر و متین فردی  که از اتا ق رییس به  گوشم رسید ،

رسید ،رشته افکارم را پاره کرد .

"حاج آقا بفرمایید. درخدمتیم. خیلی مشرف".اول فکر کردم داخل اتاق، کسی در حال پاسخ

گویی به تلفن ویا گفتگو با ارباب رجوع است، اما نه  انگار موضوع فرق میکند. صاحب

صدا  تعارف کنان ، تا دم در آمد. همراه با سلام تعظیمی کرد  و دم در ایستاد و در

حالیکه دولا شده بود، با دست داخل اتاق رییس را نشان می داد که یعنی بفرمایید داخل .

نگاهی به اطراف انداختم .کسی غیراز من داخل دفتر رییس نبود. گیج شده بودم .ازجایم

کنده شدم . دستهایم را روی سینه ام بردم . سلام کردم .هنوز قامتم را راست نکرده بودم

فردی که دم  در تعارف تیکه پاره می کرد، جلویم  ایستاده و درحالیکه  دست  راستش

را بطرفم دراز می کرد، دست چپش را روی شانه ام قرار داد و گفت:" خواهش  می کنم،

استدعا می کنم. شرمنده نفرمایید. بفرمایید خواهش می کنم".

عین آدمهایی که ازچیزی ترسیده با شد، وحشت زده چشمانم را به چهره اش دوختم.دست

و پایم را گم کرده بودم نمی دانستم چی باید بگویم. سری تکان دادم و تشکرکردم وارد اتاقی

شده بودم که به زیبایی هر تمام تر از دفتر آراسته بود. مبل چوبی بصورت  نیم دایره  در

وسط اتاق، با میزی مستطیلی که دسته گل کاغذی ولاجوردی روی آن قرار داشت برقشنگی

 هرچه تمام تر اتاق می افزود. در ضلع شرقی اتاق میزی قرار داشت از جنس چوب گردو

بافرم خاصی خود نمایی می کرد. وقفسه ای  پراز کتابهای  رنگارنگ در سمت  چپ  میز.

میزی که از هیبتش می بارید میز رییس باشد.

حوادث سریع وپشت سرهم چنان افکارم را بمباران کرده بود که قدرت فکر کردن را از من

گرفته بود.بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم،تازه بخودم آمدم که ای دل غافل توی اتاق رییسم

ومقابل خود رییس ایستاده ام . من و من کنان سلام کرد م .طوری که انگار تازه او را دیده

بودم. گواینکه این غایله تمامی نداشت. رییس خیلی سریع پرید توی حرفم وگفت: "سلام از

بنده است .بفرمایید .خیلی خوش آمدید. بفرمایید. (با دست  اشاره کرد  روی  مبل کنار میز

بنشینم.  گفتم:  ازلطف تان سپاسگزارم. مصدع اوقات  نمی شوم . اجازه  بفرمایید ،عرض

کوچکی داشتم و مرخص می شوم . رییس گفت :

"اختیار دارید .شما رحمتید .بفرمایید.هستیم در خدمت شما . وقت زیاده."

واقعا در قبال اینهمه  عزت  واحترام به  یک ارباب  رجوع معمولی،  مثل من، یک  آدم  

 یه لا قبا کارمعمولی نبود، ولی خدا را چه دیدی. دوره آخرالزمانه دیگه همه جورایش  را

می شه دید .کاری ا ز من ساخته نبود . تشکر کردم  و به طرف یکی  از مبلها رفتم. از بد

حادثه هول  کرده  بودم ، پایم  به میز کوچکی  خورد که  روی  آن،  گلدان  سفالی پر از

گل  کاغذی ، درآن  قرار داشت.  از بخت  بد م  یکی از گلدان ها   واژگون  و فرش

زمین شد. رییس زود به دادم رسید وگفت : "اشکال ندارد". از پشت آیفن  فردی  رابرای

مرتب کردن اتاق صدا کرد. روبه من کرد وگفت:

"بفرمایید بنشینید ."

گفتم :شرمنده می فرمایید.وقت شریف را نگیرم همینطور راحتم . عرض کوچکی داشتم

وزحمت را کم می کنم .

رییس گفت :"اختیار دارید. به فرمایید راحت باشید. ما اینجا خدمت گزارشما هاییم .چیزی

که برای شما زیاد داریم وقته . "

با نشستن روی صندلی  کمی بر اضطراب و دلشوره ام مسلط شدم . نفس راحتی کشیدم.

رییس در کنار من قرار گرفت .رویم را بطرف رییس کردم وگفتم :

قربان بفرمایید سرجایتان . راحت با شید . ولی در مقابل اصرارمن سماجت به خرج داد

وگفت :"اختیار دارید هستم در خدمت شما."

درحال چاق سلامتی بودیم که فردی با  لباس مخصوص ،همراه با میوه و شیرینی وارد

اتاق شد وبا اشاره دست رییس ،آنهارا روی میز قرار داد.

خدا خدا می کردم هرچه زودتر در خواستم را بگویم واز اینهمه انسانیت وادب فرار کنم .

تا می آمدم که به خودم بیا یم یک شوک دیگه  بر من وارد می شد. دیگه چیزی برای عذر

خواهی کردن نداشتم. نمی دانستم چی باید بگویم. در گیر ودار کلتجار با خودم بودم که فردی

با دو فنجان چای وارد اتاق شد وبا اشاره دست رییس ،سینی چای جلوی من قرار گرفت .

اصرار فایده ای نبخشید. مجبور شدم چای را بردارم .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 23:2  توسط فروتن | 

بخت اول                                                                            قسمت پایانی                          

 

 

کمی مکث کرد. بغضش را فرو داد ودوباره با همان هیجان، یک ریز حرف می زد پیر مرد آرام آرام

اشک می ریخت وحرفهای تند ونیش دار طلعت خانم را مرحم جانش ساخته بود.عین یک محصل که

درسش را آماده نکرده باشد وامتحانش را بد پس داده باشد ،با گردنی کج وسر بزیر،به حرفهای طلعت

گوش می داد.حرفهایی که هر کدامش مانند پتک بر فرق سر پیر مرد فرود می آمد.

"مگه با حلالیت خواستن دردی از من هم دوا میشه؟ مگه آب رفته رو میشه به جوب باز گردوند؟

جهالت وحما قت اونهم به قیمت یک عمر؟  به قیمت زندگی یک انسان؟ انسانی که اون مثل همه

آدمها مثل همه اونایی که می خواد از زندگی اش لذت ببره ،شاد باشه، کنار شوهرش،  بچه اش ،

با غم وشادی اش با همه تلخی وشیرینی اش سرکنه . ولی تو همه اونارو از من گرفتی پیش چشمم

خورد وریز ریز کردی وریختی جلوم . می دونی؟"

آتش خشم طلعت خانم ،کم کم در حال فروکش بود. با گوشه چارقدش چشمهایش را پاک می کرد ،

اما قطرات اشک آرام آرام از روی گونه اش می غلطید وروی دامنش می ریخت .حرفهایش ته کشیده

بود.مکثی کرد به سفره ای که جلوی رویشان پهن بود ، خیره شد وبه فکر فرو رفت .فکری که نایی برای  رفتن به هیچ جا رانداشت . نگاهی به پیر مرد اندخت وگفت:

"روزی که با اون وضع فلاکت بار(الهی نصیب هیچ بنده ای نشه) بعد از بگو مگو با اون هووی پدر

سوخته مجبور شدم بیام اینجا، خونه پدر خدا بیامرزم، تنها دل خوشی ، بچه ام جواد بود . گفتم کار می     کنم وخرج شکممون رو در میارم. بزرگش می کنم تا بشه عصای دست پیری ام. با نداری وبیچار

گی بزرگش کردم که اون خدا نشانس جوان رعنای منو اونطور زیر گرفت وداغشو برای همیشه در دلم

گذاشت.  (الهی هرچه از ماشینش در میاره خرج دوا ودکتر زن وبچه اش کنه ).

سید حیدر؟! یادت میاد اون روزی که روی پلکان همین خونه ، وقتی پدرم دست منو در دست تو گذاشت

بهت چه گفت وتو جوابشو چی گفتی ؟ گفته بود سید حیدر تورا به جده ات زهرا از طلعت من خوب

مواظبت کن. توی این دنیا تنها امید و آرزو و دار وندارمه. اول به خدا بعد به تو سپرده ام. بادی به غب

غب انداختی  وادای آدمای با مرامو در آوردی که "مش کرمعلی خیالت راحت ،به شرفم قسم  تا زنده ام

عین دو تا تخم چشام از او مواظبت می کنم." این بود اون مواظبت ؟ این بود اون قول دادن وقسم خوردن

این بود اون مردونگی؟ (ای امان از بی کسی که همیشه پشت آدم خالی می مونه )."

دنیا برای سید حیدر تنگ وتاریک شده بود.دست وپایش می لرزید واز شرم نای پاک کردن قطرات

عرقی  که از پیشانی اش به زمین می ریخت، نداشت. حس می کرد،این احساس مرگ بار تمامی ندارد.

ناگهان قلبش درد گرفت. به خودش می پیچید.قرصی از جیب بغل کتش در آورد گذاشت زیر زبونش

کمی آرام شد.طلعت خانم نیز بدون اینکه نگاهی به او بیاندازد،ساکت بود.سید حیدر خیلی آرام زیرلب

گفت:

"تورا به امام رضا(ع) منو بیش از این شکنجه نده ."  طلعت خانم خیلی سریع در جوابش گفت:

"نه ، این وجدان توست که آزارت می ده نه من.همونی که تورا باینجا کشونده."

اما انگار دل روو فش به حالش سوخت. برای اینکه کمی موضوع را عوض کند،چای یخ کرده اش را

عوض کرد وگفت:

"حالا چایت را بخور سرد می شه ."

طلعت خانم آه سنگینی که روی دلش دم کرده  بیرون داد وگفت:

"می دونی چیه، وقتی الان به گذشته فکر می کنم، به خودم می گم ای کاش آدما قبل از اینکه جوون

بشن به پیری می رسیدند. یادت میاد سید حیدر روزی خواستی بری سرم هوو بیاری  چی بهت

گفتم و چی جوابمو دادی ؟ گفتم مرد ،تو بچه نداری که داری . محبت نمی بینی که اینهمه دوستت

دارم. از وظیفه زن وشوهری هم که کم نمی زارم .تو روسرم داد می زدی وهی  قول خدا و

پیغمبر را به رخم می کشیدی .مگه اون خدا وپیغمبری که تو میگی چیز دیگه ای نگفتند.تازه

همان خدا وپیغمبری که تو میگی شرط وشروطی گذاشتند که از عهده تو وامثال تو خارجه.

عصبانی شدی وروی سرم داد زدی . زمین وزمان رو روی سرم خراب کردی .پیش تو مرغ

یه پا داشت. ببینم سید حیدر فول خدا وپیغمبری که هی به رخم  می کشیدی،  نعوذ بالله گفته بودند

زن وبچه ات رو اینطور رها کن،  فی امان الله.

استغفرالله .خدایا منوببخش. تازه بااومدن اون پدر سوخته مگه من از تو چه خواستم . گفتم

میرم ده پدرم زیر سقف خونه اش زندگی می کنم. اسم تو هم که روی سرم باشه برام بسه.

حتا باین هم راضی شدم .ولی آقا به گوشه قبایش بر خورد. اما می دونی با من چه کردی؟

توی این سالها گفتی مرده ام یا زنده.؟ جه می خورم وچه می پوشم. تازه جوادم که به رحمت

خدا رفت، اومدی دیه اش رو گرفتی وزدی به چاک. حاجی حاجی مکه.  انگار نه انگار که

بچه من هم بود ومن بزرگش کردم. گرچه از اون پولها هیچ وقت از گلوم پایین نمی ره .

ای بسوزه پدر بی کسی. من هم اگه کس وکاری داشتم  وضع روزگارم باینجا نمی کشید.

الان چند ساله هی برای قلبم دوا ودرمون میکنم هیچ ا فاقه نمی کنه .میگن باید جراحی کنی.

پشت آدم که خالی با شه وتکیه گاهی نداشته باشه، همینه دیگه . خدا نگذره از اونی جوادمو

از من گرفت."

طلعت خانم نگاهی به چهره شوهرش انداخت. سید حیدرعین مار به خودش می پیچید.

طلعت خانم وحشت کرد. دست وپایش را گم کرده بود. نمی دانست چه باید بکند.

چشمان ملتمس سید حیدر به چشمان طلعت خانم دوخته شد. چهره اش زار می زد والتماس

می کرد که "طلعت خانم خوا هش می کنم. طبعت خانم التماس می کنم. طلعت خانم منو در

یاب.طلعت خانم من بد کردم تو بزرگی کن . "

روح لطیف وسر شار از مهر طلعت خانم،علی رغم میل باطنی اش، از این همه در ماندگی وخواهش به رحم آمد.هیچ وقت کسی را این قدر درمانده ندیده بود. لحظه ای نگاهی  به قاب عکس جوادش روی تاقچه انداخت. انگار از او اجازه گرفت و گفت:

"خدا ببخشه من کیم"

سید حیدر جان دوباره گرفت ، اما خودش را حقیر وکوچکتر احساس می کرد. د لش

می خواست از شدت هیجان فریاد بر آورد و همه عالم را خبر کند.هر چه کرد نتوانست

لب باز کرده واز زنش تشکر نماید. حالش منقلب شد .از شدت درد به خودش می پیچید.

طلعت خانم دست پاچه شد. چند بار صدا زد :" سیدحیدر ، سید حیدر چه شده ؟ چرا

یهو اینطوری شدی ؟ برم همسایه هارو کمک بیارم؟ "

سید حیدر با همه دردی که می کشید اما در حالیکه هنوز تبسم بر لب داشت آرام

آرام ،کنار سفره دراز کشید. همان سفره بخت طلعت خانم که دیگه از رنگ ورو رفته

بود.صدای ناله وزجه طلعت خانم بلند شد. همسایه ها سراسیمه از خانه هایشان بیرون

آمدند.طلعت خانم در کنار جنازه همسرش ایستاده بود. ازمردم کمک می خواست .

یهو حالش دگر گون شد . انگار قلبش از کار افتاده بود .هرچه کرد تا خودش را به دم در

برساند ،نتوانست. آرام آرام روی زمین نشست.در اندک زمان قلبش بدنبال قلبی که در

شروع زندگی  برای او می طپید خاموش شد وجسم بی جانش این طرف سفره

درست روبروی سید حیدر قرار گرفت.

+ نوشته شده در  يکشنبه بيست و چهارم ارديبهشت 1385ساعت 23:44  توسط فروتن |  یک نظر
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 23:0  توسط فروتن | 

بخت اول                                                                       قسمت دوم

 

 

ماندن بی فایده بود.نه تنها طلعت خانم ،انگار درو دیوار وتمامی آنچه که توی این                                   چار دیواری وجود داشت با او غضب کرده بودند. از اینکه با آمدنش طلعت خانم

راآزرده بود ،سخت پشیمان بود واحساس شرم می کرد. اشک درگودی چشمانش

که زیر ابروهای پرپشت وسفیدش پنهان شده بود، حلقه زد . درحال بر خواستن بود .                          ناگهان به یاد تفالی افتاد که از خواجه شیراز استمداد کرده بود."پس دیگه نمی شه

به خواجه هم . . ."با تکیه بر دستهایش روی زانو ها کنده زد تا برخیزد،اما سرفه

آرام طلعت خانم ،پیرمرد را سرجای اولش قرار داد.خوشحال شد.چهره عبوسش

عین گل شگفت وبه خودش گفت:" خدایا شکرت بالاخره موفق شدم. به حرف اومد".

اما ناگهان فکراینکه طلعت خانم چه می خواهد بگوید وچگونه زیر آماج تیروترکش    

حرفهای او دوام بیاورد،پیکر ضعیف واستخوانی اش را به لرزه انداخت ومجددا

اضطراب بر او مستولی شد.برای همین کمی خودش را عقب کشید تا در پناه دیوار

 برخودش مسلط شود. چشمان سرشار از خشم ونفرت طلعت خانم با کمک عینک

ته استکانی،لحظه ای روی چهره مضطرب پیر مرد،مکث کرد. نیش خند زهرآلودی

زد وگفت:

"حالا کجا با این عجله . دیر اومدی زود می خواهی بری؟!!!"

پیر مرد که زبان در دهانش به سختی می چرخید گفت:

"راستش، راستش احساس کردم وجودم شمارا آزارمی ده .برای همین فکر کردم..."

طلعت خانم با پوزخند گفت:

"از کی تا حالا به فکر ما افتادی ؟" ومکثی کرد و ادامه داد "حالا چه شده  یاد ما

 کردی ؟"

عرق سردی بر پیشانی پیر مرد نشست.دست وپایش گم کرده بود .کمی این ور و

اون ور شد.دستهایش را به هم می مالید .سرش را زیر انداخت .من ومنی کرد و

گفت:

" نمی دانم چه بگم . نگاهم که به چهره ات می افته ،از خودم خجالت می کشم .

من در زندگی همه چیز را از توگرفتم . جوانی ،زندگی ،شادی، لذت ودرعوض یک

عمر غم ورنج ،یک عمردربدری واسیری ویک عمرمصیبت به تو دادم .راستش من

هم حال وروز بهتری از تو ندارم .اون جهنمی که با دستای خودم درست کردم ،خودم

بیشتر دارم می سوزم ومی سازم .بارها بود که خواستم بیام خدمت شما ،اما جراءت

اونو نداشتم. از زشتی کارم ،آنقدر شرمنده ام که از خودم نفرت پیدا کردم . باور کن     یکسال بعد مرگ جوادمان  توی اون خونه با وجود همه افرادش ،احساس تنهایی می      کردم ودردرونم با عالم  تنهایی سر می کردم. همزبان وهمکلام داشتم ، اما همدل نداشتم تا بااو درددل کنم ،اختلاط کنم ،حرف بزنم. جسمم آنجا بود ولی روحم درجای

دیگه سیر می کرد. اگه بگم پیش تو ،شاید بگی دارم چرب زبونی می کنم ، ولی

اون خدایی که شریک نداره می دونه راست می گم .یکی دوبار از طریق دختر عمه                                     ات پیغام فرستادم ولی جوابی نیومد. بارها قصد اینجا را کرده بودم، اماچه کنم رویم

سیاست.گفتم که تفال به دیوان خواجه منو به اینجا کشونده .حقیقتش اینه که اومدم اینجا

تا. . . "

نگاه پرسشگر طلعت خانم زبان پیرمرد را بند آورده بود .عین لال مادر زاد .هرچه                                 کرد نتوانست چیزی بگوید .زبان در دهانش نمی چرخید.سرش را پایین انداخت و

ساکت شد.

طلعت خانم از اول ،پی به منظور پیر مرد برده  بود،اما  نخواست به روی خودش

بیاورد.لحظه ای به آنچه حدس زده بود فکر کرد،خشم و غضب از سر و رویش

باریدن گرفت.چهره اش دگرگون شد ولبهایش رابه دندان گرفت.اما سعی کرد بر خودش                           مسلط شود وآرامش از دست رفته اش را باز یابد.بلند شد سفره غذا راپهن کرد.مقداری

پنیر ونانی که از دست رنج خودش بود،روی آن قرارداد .پیش خودش فکر می کرد ،

هرچه با شد ،اسمش روی سرم است واز همه مهمتر مهمان من است.فکر هایی که

همه اش نشانگر صفای باطن وروح لطیف او بود.کنار سماور درست روبروی پیر                                 مرد ،این طرف سفره  نشست.استکان پر از چای را بانعلبکی ،توی سینی  کوچک                                 برنجی رنگ وکهنه گذاشته وجلوی پیر مرد قرار داد.با اینکه دل پر درد و زخمی

طلعت خانم ،تاب سکوت را نداشت،اما لحظاتی بدون اینکه  حرفی رد وبدل  شود

گذشت وصدایی جز غل غل سماور بگوش نمی رسید.

 باسکوت مجدد طلعت خانم ،آرامش خوف ناکی براتاق حاکم شد وپیر مرد که  از                                   هنگام ورود ،در فکر تحمل سنگینی وتلخی حرفهای طلعت خانم بود،ولی  حالا                                      احساس می کرد ،این سکوت به اندازه سنگینی کوهی است که بر دوش خوداحساس

می کند وپیر مرد را یارای تحمل آن نبود .فکر کرد یه جورایی باید این سکوت را                                         بشکند  استکان چای را نوشید . برای اینکه بتواند یه طوری منظورش را  بیان

کند، اول کمی از این طرف وآن طرف ودروهمسایه ها سوال کرد.ولی هرلحظه

که تصمیم میگرفت حرف دلش را بگوید،چنان دل شوره ای در وجودش چنگ می      

انداخت که قلبش به تپش می افتاد وکف دستانش عرق می کرد. چاره ای نبود باید

 حرفش را می زد تا از این مخمسه رهایی یابد .اضطراب خود را با یک آه بلندی

که کشیده بود بیرون داد وگفت:

" راستش ،راستش آمدم ...او مدم تا ازشما حلالیت بخوام. طلعت خانم منو ببخش ،منو

ببخش .انسان وجهالت ،انسان وحماقت. تورا به جده ام زهرا منو ببخش .به اندازه

کافی تنبیه شدم . آخه من. . ."

طلعت خانم  نعلبکی پراز چای را برزمین گذاشت . ازکوره در رفت و عین بمب

ساعتی منفجر شد.این ترکش کلمات بود که به سرو روی پیر مرد می بارید .چیزی

که ازلحظه ورود انتظارش را می کشید.

"بس کن مرد، هنوز از این زبون بازی ها دست نکشیدی وخیلی زود مظلوم نمایی

می کنی؟ نگاهی به قد و بالات بنداز،پات لب گوره.  بعد اینهمه سال اومدی اینو به

من بگی؟ حلالیت بخوای ؟  که مثلا چه بشه؟  مگه می تونی عمر از دست رفته و

جوانی بباد رفته ام را به من بر گردونی؟آره می تونی؟ می تونی زندگی ام را برگر

دونی؟ بی انصاف تو همه چیز رو از من گرفتی.  زندگی ام ، وجودم، جوونی ام،

شادی ام.همه چیزو،می دونی همه چیزوحتا غمم. خسته نباشی، آقا تاتونسته کیف شو

کرده ،حالا که آفتاب لب بوم شده ،احساسش گل انداخته و فیلش یاد هندستون کرده

خوبه والا. خیلی ممنون!!! خوب شد فراموشم نکردی وگرنه چطور می تونستی با

این حرفا وجدانت ،تازه اگر داشته باشی ،آروم کنی؟".

طلعت خانم که حالا از سماورش بیشتر جوش آورده بود ،عقده های سالهای دور و

دراز عمرش را باز کرد.بغض گلویش را گرفته بود.اشک از چشمانش سرازیر شد.

بریده بریده حرف می زد.

ادامه دارد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بيستم ارديبهشت 1385ساعت 1:20  توسط فروتن |  نظر بدهید
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 22:57  توسط فروتن | 

داستان

 

بخت اول                                                        قسمت اول

 

 چند وقته که برای اومدن به اینجا،باخودم درگیرم .نمی دونستم چه طوری وباچه"

 بهونه ای می تونم خودم راراهی اینجاکنم.اماته دلم گواهی میدادبالاخره اون روز

 موعود می یاد وقبل ازاینکه جنازه ام راتوی گورکنند،یکبارهم شده تورا ببینم .درد

 دل کنم  واین عقده چند ساله ای که روی دلم دم کرده وسنگینی می کنه ،خالی کنم.

 راستش رابه خواهی امروز صبح ،کله سحر برای نماز بیدار شده بودم . بعد نمازهر

 چه ازاین پهلو به آن پهلوکردم ،دیگه خوابم نیامد.تک وتنها عین جنازه ،درازبه دراز

 به سقف چوبی دود گرفته اتاق خیره شده بودم .نتونستم از فکروخیال، خلاصی پیدا 

 کنم. فکروخیالی که سالها با من عجین شده بود ودیگه عضوی ازوجودم به حساب

 می آمد. البته گفتم که ، ته دلم  روشن بود، روزی ازشرش خلاص می شم.  می

 دونی ،! توی اون لحظه آرزومی کردم ،ای کاش دنیا همیشه در تاریکی وظلمات بود

عین شبهای بدون ماه ،تا منم خودم را در اون گم وگور می کردم ،اما مگه می شد .

هی آفتاب سرک کشید تا منو از جایش بلند کرد. درست مثل اون وقتها  که  برای

 صبحانه صدام می کردی. چرخی به اطراف اتاق زدم .چشمم به دیوان خواجه شیراز

 افتاد.ازش مدد خواستم، شاید راهی پیش پایم گذاشت.  باورت میشه ؟ این بیت آمد:     

 روزهجران وشب فرقت یار آخرشد         زدم این فال وگذشت اختروکارآخرشد""

 احساس شوروشعف عجیبی به من دست داد.اشتیاقی که فقط باید حس کرد تاچشید.

 انگاراین بیت، بارغم وجودم را برایم قابل تحمل کرده بود.چرا که راه پیش پام

 گذاشته وگفت چه کار کنم .دلم رو یکدل کردم وگفتم الهی به امید تو . سریع لباس 

 پوشیدم وحرکت کردم .الان هم که خدمت شما هستم .اینجا پیش تو .

 شاید بگی خیلی پر رو، ام، حق داری طلعت خانم ،حق داری . راستش از خودم

 خجالت می کشم .شرمنده ام طلعت خانم ،شرمنده .هرچه ملامتم کنی  حق داری .

آره، بخدا حق داری.نادونی ها وجهالت های گذشته توی این مدت خوره جانم شده

وقتها که یه مدت گذشت،سرم به سنگ خورد وباد دماغم خوابید،دیگه نه شبم بود.آن

شب بود ونه روزم، روز. به حرفات که فکر می کردم می دیدم حق باتو بود، اما

دیگه دیر شده بود. تمام پل هارا پشت سرم خراب کرده بودم .نه راه پس داشتم ونه

راه پیش."

 

پیر مرد از  خودش متعجب شده بود. برای اینکه جربزه این همه حرف زدن،جای 

 دیگه،شاید ،اما پیش  طلعت خانم،باورنکردنی بود.برایش چیزی درحد معجزه بود.

البته قبل از حرکت برای اینکه دست گلی آب ندهد،جملاتی را درذهن خودش آماده کرده

بود وبارها آن را مرور کرد تا پیش طلعت خانم به من ومن نبفتد،اما همه آنهارا از

یاد برده بود ،ولی چیزهایی که گفته بود ،بد  نبود .تازه بعضی از قسمت هایش

شاعرانه شده بود .ته دل، ازخودش راضی بود و واقعا به خودش امید وار شد.

سکوت مرگ باری فضای اتاق کوچک و کاه گلی  طلعت خانم را فرا گرفته بود.

انگار جنبنده ای درآن نمی جنبید .اما این آرامش قبل ازطوفان ،ازیک سوخشم و

نفرت زنی را درخود پنهان کرده بود،که چهره چروکیده،گیسوان سفید،دستان لاغر

واستخوانی اش ،حکایت ازدرد ورنج طولانی ،قد عمریک انسان را نشان می داد،

ازسوی دیگرپشیمانی وندامت مردی را که حس عجیب ودرد ناکی آزارش می داد.

درحیاط منزل محصور شده ازنی ،سروصدای مرغان وخروس واردک،قد قدکنان

وقوقولی گویان،عالمی دیگری داشتندوبرای چنددانه غذا ،آسمان راروی سرشان

خراب می کردند.غازها که گردن درازتری داشتند،باچشمان خیره به درنیمه باز

اتاق، چشم دوختند.خروسها نیزتاب شنیدن صدای گرسنگی مرغان را نداشتند،جستی

زدندوخودشان رابه بالای پلکان خانه رساندند،اما دریغ ازحضورطلعت خانم که

همیشه این وقت ازروزباچه ناز واطواری دورش حلقه می زدند.

ذهن خسته پیرمرد،هرلحظه از جایی به جای دیگرسیر می کرد.سرتاپای وجودش

مملو ازاضطراب ودلهره ای بود که سکوت طلعت خانم ،برشدت آن می افزود.سعی

کردبرخودش مسلط شود تایک بار دیگر،شانس خود راامتحان کند وبه تواند طلعت

خانم رابه حرف آورد.من ومنی کردوگفت:

طلعت خانم نمی خواهی حرفی بزنی ،چیزی بگی؟.مثل همیشه سکوت می کنی و

حرفها رادردلت انبارمیکنی.آخر چیزی بگو.حرفی بزن .نمی خواهی ناسزا بگی؟

مواخذه ام کنی ؟چه می دونم محاکمه ام کنی؟ یااصلا چوب بگیری ودنبالم کنی؟

چطوره ازهمسایه ها کمک بگیری؟اینو که می تونی .می تونی دادبزنی آهای مردم

دزد،دزد.دزد به خونه ام زده ،همون دزدی که عمرم را غارت کرده بود.انیاهاش

پیداش کردم .آخه مسلمون چیزی بگو وچرا با سکوتت عزابم می دی؟

پیرمرد ازسکوت طلعت خانم ،احساس کرد، نه خودش و نه حرفهایش ، برای او

اهمیتی ندارد.

طلعت خانم با نگاه گذرا به پیر مرد،خیلی سریع بلند شد وبا کاسه ای از گندم بطرف

یاران دیرین  خود رفت .باگفتن چند کلمه جیک جیک همه مثل پروانه دورش حلقه

زدند.طلعت خانم روی پله سنگی خانه نشست وبه نوک زدنشان خیره شد.معلوم نبود                           افکارش درکجا سیر می کند.درگیری چندتا از مرغ وخروسها رشته افکارش را پاره

کرد وطبق معمول با پا درمیانی، نگذاشت غلدرها حق ضعفا را بالا بکشند.

پیرمرد هنوز دم در چمپاته زده بود وروی گلیم کهنه واز رنگ رو رفته ،نشسته

بود. دستمال کهنه ای را ازجیبش بیرون آورد وعرق پیشانی اش را پاک می کرد.

گاهی دستی به محاسن سفیدش می کشید ،گاهی تسبیح مشکی اش رامچاله کرده ودر

دستش می فشرد وباعالمی از غم واندوه وکسالتی که از اضطراب درون می جوشید،

هرازچند گاه با آه بلندی که از عمق وجودش بر می خواست بر خودش مسلط می شد.

کاری از او ساخته نبود.دیگر نمی تونست در پس حرفها وگفتگوها،اضطراب خود

راپنهان کند ،چراکه چیزی برای گفتن نداشت،ودرواقع فکرش کار نمی کرد.عقلش

قد نمی داد.لحظه ای سرش را که روی سینه اش افتاده بود بلند کرد .نگاهی به طلعت   خانم انداخت ،اما هیچ اثری از انعطاف و نرمش مشاهده نمی کرد.طلعت خانم که این    بار درست روبروی پیر مرد نشسته بود ،هراز چند که آتش خشم و عصبانیتش  از   درون شعله ور می شد ،به کار بافتنی اش سرعت می داد.

ادامه دارد.
+ نوشته شده در  يکشنبه هفدهم ارديبهشت 1385ساعت 23:29  توسط فروتن |  2 نظر
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 22:55  توسط فروتن | 

هوو                                                            قسمت دوم

 

مرد لباس راحتی اش راپوشیدوروی مبل لم دادوخودش راباروزنامه مشغول کرد.

 ولی دل ودماغی برای خواندن روزنامه نداشت.آنرا به گوشه ای پرت کرد وخودش

راروی مبل ولو کرد.انگشتانش راازلابلای موهایش رد کردوپشت سرش به هم قفل کرد.

چهره اش رابه سقف اتاق دوخت وغرق درافکارپریشانش شد. به بهانه نوشیدن آب، به   آشپز خانه رفت تادوباره سرحرف راباز کند.امایه جورایی سختش بود.مقداری از آب     توی لیوان رانوشید وبقیه رادرسینی ظرف شویی خالی کرد. کلافه شده بود.

                                

گذشت زمان نیزنه تنها تاثیرمثبتی نداشت،بلکه روحیه زن رابدتر نشان می داد.

صدای زنگ تلفن مرد رابه خودش آورد اماحوصله ای برای جواب دادن نداشت.         بدخترش اشاره کرد گوشی رابرداردوبگوید بعدا تماس بگیرد . روزهاازپس هم سپری شد. مشکلی که معلوم نبود چیست وبرای چه هست همچنان بر فضای خانه وکاشانه

شان سایه افکنده بود.

یکی ازشبها مرد درحالی که با لیوان روی میز ورمی رفت سرش رابلندکرد واول

نگاه عمیقی به زنش کرد وبعدچشمش راازصورتش گرفت وبه سفره روی میز دوخت

وگفت:آخه زن اگه نگی چه شده ،ازکجا بدونم توی دلت چه می گذزه .من که غیب

نمی دونم .این چه بساطیه درپیش گرفتی .انگار نه انگار توی این خونه آدمی هست

حالا ماهیچی این طفل معصوم چه گناهی کرده .ها؟ اگرتاقیام قیامت ،شماچیزی نگی

هیچکس نمی تونه ماجراراحل کنه .خودت بگوآخه این روش درسته ؟

زن با تیکه نانی که دردستش بود آنراخورد می کرد دردهانش قرار می داد.چیزی که

بیشتر شبیه سرگرمی نشان می داد تا خوردن غذا .حرفهای مرد که تمام شد آه سردی

کشیدوگفت چیزی نیست .

مرد دریک سردرگمی غوطه ورشده بودکه تمامی نداشت .همه راهها رابه روی    خودش بسته دید.شقبقه هایش را به هم می فشرد وعین یک آدم درمانده ومستاصل

جازد.گاهی می رفت تاعصبانیتش به نقطه جوش برسد اماازآنجایی که بعد ازآخرین

دعوای بازنش ازخودش تعهد گرفت دیگه عصبانی نشود،خویشتن را کنترل کرد.

ازخوردن شام صرف نظر کرد .آبی به سروصورتش زد مشغول تماشای تلوزیون

شد. ناگهان فکری به ذهنش رسید بلند شدلباس پوشید دم در،دخترش مهسا سوال کرد:

باباکجا می ری؟

گقت:خونه پدربزرگ .زن دست پاچه شدوفهمیدرفتن به خانه پدرش ان هم این وقت   شب، بی ارتباط باماجرای آنها نیست. به بهانه کاری، خیلی سریع قبل از مرد خودش  را به حیاط رساند.هنگام عبورازکنارشوهرش ،نگاه غضب آلودی به مرد انداخت،

 اما چیزی نگفت .از نگاه زن ، مرد فهمید باید کمی صبر کند.لذاخودش رابا بند

  کفشهایش مشغول کرد. یهو صدای گریه زنش را ازتوی حیاط شنید.رفت کنارش

نشست وشروع کرد به نصیحت کردن :

زن حالا دیگه ازمن وتوگذشته، این  بچه بازی چیه درآوردی؟  آخه بگو چی شده؟    اگر مشکل ازمن با شه یاکاری ازمن سرزده باشه، به شرفم قسم ،خودم رااصلاح     می کنم.مطمن باش. زن اشکهایش راپاک کرد، مکثی کردوته مانده های هق هق    گریه اش تمام شد. سرفه ای کردودر حالیکه هنوز، سرش روی سینه هایش   سنگینی می کرد گفت:

"دیشب خواب دیدم زن گرفتی"                 
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم ارديبهشت 1385ساعت 17:53  توسط فروتن |  2 نظر
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 22:49  توسط فروتن | 

داستان

 

هوو     

 

زیرلب غرمی زد. باخودش درگیر بود.عصبانیت ازچهره اش می بارید.درحال مرتب 

کردن اتاق خواب بود شوهرش باحوله ای که نصف آن روی کولش قرار گرفته بود

وازیک گوشه آن دستش را خشک می کرد، وارد اتاق شد.زن سلام سردی کردوسرش

را زیرانداخت وازکنارشوهرش گذشت ووارد آشپزخانه شد

 برخورد  سرد وبی روح زن،چنان شوکی برمرد واردکردکه دربهت وحیرت فرورفت.

مکثی کرد تاشاید چیزی دستگیرش شود. هرچه بیشتر می گشت کمتر به نتیجه می

رسید. فضای بی روح آشپزخانه حال وهوای گذشته رانداشت.مرد چند لقمه نان و

پنیررا بایک استکان چای شیرین به زور پایین داد. حوصله اش ازاین همه بی مزه گی

همسرش سر رفته بود.دنبال بهانه می گشت تاسرحرف رابازکند.

مرد:میگم ، مهسا کلاس نداره ؟

زن مکثی کردوآرام زیر لب گفت: بعدازظهرییه.

ازنحوه بیان زن حساب کاردستش آمدوفهمید مساله باین سادگی ها هم که او فکرمی

کردنیست.وقتی ازاین ایماء واشاره ها چیزی دستگیرش نشد،تصمیم گرفت مستقیم

وارد صحنه شود و از ته وتوی قضیه سردربیاورد.                        

رعنا  ؟  ناراحتی ؟  آره؟چیزی شده؟.

زن جواب داد: نه چیزی نیست.

مردگفت: انگارامروز از دنده چپ بلند شدی ،  برخوردت یه جوراییه.حتما چیزی

شده.آخه آدم الکی که اخم وتخم نمی کنه؟

زن:  گفتم که چیزی نیست.

مرد (که قانع نشده بود ومی دونست هروقت زنش اینطوری بشه خبراییه) گفت: حالاکه

می گی چیزی نیست قبول،  پس اون کت منو بده دیرم شده می خوام برم سرکار.

کلاس تمام شد.دردفترمدرسه بدون اینکه باهمکارانش دمخور شود ، به برخورد زنش

فکرمی کرد.وقتی بازهم چیزی

 پیدا نکرد سعی کرد خودش راآرام کند که، خوب همه آدمهاگاهی وقتها دمق می

شوند.ازخودشان هم سوال کنی چیزی نمیدانند.هرکس اخلاق خاص خودشان را

دارد.تازه خودش هم گاهی وقتها این حالت به او هم دست می داد،مخصوصا غروبهای

جمعه که حوصله هیچ کس راندارد.

هنگام بازگشت به منزل ،دودل بود.بخودش گفت باید کاری کنم تازنم ازاین اخلاق سگی

که اصلا معلوم نیست برای چی دچارش شده خلاص شود. برای همین سعی کردخودش

راشاداب نشان دهد. کلید راتوی قفل درب منزلش چرخاند ووارد شد.صدازد:

سلام من  اومدم.مهسا دوید  سمت در ، شیرینی را ا ز باباش گرفت وبطرف آشپزخانه

رفت .مرد بدنبال دخترش وارد هال شد . بدون اینکه کسی ازاوسوالی کرده باشد گفت:

قراره ازماه آینده به حقوق مان اضافه شود گفتم شیرینی اش رابخوریم.زنش مشغول

پخت وپز بدون اینکه چشم ازغذا بردارد، بالجن تمسخرآمیزی گفت :

قراره؟!هنوز نه بباره نه بداره آقا می ره شیرینی اش راهم می خره.خوبه والله!!!

ازلحن صدای زن ، شوهرش فهمید تیرش به سنگ خورد،مثل اینکه این توبمیری ازآن

تو بمیری ها نیست.                                                          

ادامه دارد.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم ارديبهشت 1385ساعت 22:14  توسط فروتن |  یک نظر
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 22:46  توسط فروتن | 

شخصیت شکست طلب،بدون توجه به عزم راسخ

ونیروی اراده قوی ،حتااگر بخت هم با او یارباشد

   راهی برای شکست پیدا می کند. کسی که خود  

  راقربانی بی عدالتی می داند،کسی که گما ن می کند

   برای رنج بردن آفریده شده به هردری می زند

   تاشرایطی را برای اثبات نقطه نظرش پیداکند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 7:24  توسط فروتن | 

چشمانم را بستم ودرخلوت خانه روحم به دعا نشستم

و باخود  اندیشیدم ،چگونه می توانم  از زخمی  که برجانم، نشسته بگویم؟.  چه شبهای درازی  که   در

تنهایی به سر بردم  وکدام حس می تواند ازرنج  و

تنهایی بدون درد وحسرت جدا شود.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 23:0  توسط فروتن | 

      لزیرک کجاست؟ قسمت اول

بنام خداوند  جان وخرد "   "

 

لزیرک  نام منطقه ای است در دامنه های سلسله جبال البرز، بخش کجور، از  

 مجموعه شهرستان نوشهر،واقع  در استان مازندران.

 

 این منطقه درجنوب شهرستان نوشهرقرارگرفته ودارای مناظربسیارزیبا ، بدیع ودیدنی است

 

  که نوازشگر روح وجان

  هربیننده ای است .

  جنگلهای انبوه ، آبشارها یی باارتفاع زیاد،چشمه هایی دارای آب گوارا وروان و رودهای

  خروشان، ازجمله آن است. 

                                                                                           

   معرفی "لزیرک" رامی توان به دوقسمت مستقل تقسیم نمود:

 

   اول: لزیرک دردورهء کهن وباستان، شامل:معرفی آثاروابنیه و آنچراکه میتوان

   براساس شواهد وقراین موجود ،درباره چگونگی ونحوه زندگی مردم آن

  عصر،بدست آورد.

   دوم:معرفی مردم ساکن درآن منطقه شامل: فرهنگ ،آداب ورسوم بجامانده از

    نیاکان،آداب معاشرت، تاریخ،اعتقادات ،آیین ویژه ودرآخر محصولات کشاورزی

   وباغی آنهاونیزشناخت طبیعت منطقه.

 

   آثاربجامانده ازگذشته های کهن و دیرین درجای جای منطقه، نشانگرسکونت اقوام مختلف

   در  دوره باستان  وپس  ازاسلام می باشد.

   متاسفانه بدلیل عدم کاوشهای علمی ازسوی متخصصان وکارشناسان میراث فرهنگی نمی

   توان به دوره های دقیق تاریخی آن پی برد، امابراساس شواهدو باورهای عامیانه، مردم

   ساکن دراین مناطق ،خورشیدپرست بوده اند. هرچند این نظرات پایه ومبنای علمی  

  نداردولی

   مشاهده گورستانهای منطقه، مردم عامه مردم راباین باوررسانده است .

   گورهای بسیارزیادی که درسراسرمنطقه پراکنده است ،نشانگرکثرت جمعیت ساکن درآن

   بوده است .درون این گورها  استخوانهای فک وصورت ونیزجناق سینه  روبه شرق،

   ازقسمت سربه سمت جنوب وازقسمت پا به سمت شمال قراردارد.             البته

    درقسمتهایی ازمنطقه گورهایی  وجوددارد که براساس موازین شرع اسلام مدفون شده اند.

    باتوجه به علایم و آثارموجوددیگری که درادامه بعرض خواهم رساند می طلبد تامسولین

    ذیربط جهت حفظ تاریخ این آب وخاک ،توجه وتلاش بیشتری مبذول دارند.

 

     دیگر آثارموجود رامی توان به مسایل امنیتی، معیشتی واقتصاد ونیزهنری تقسیم کرد.

   

   امنیتی: مکانی که جهت سکونت وزندگی انتخاب گردیده بگونه ای است که بدلیل وجود

    دژهای  مستحکم وطبیعی ازضریب امنیتی بالایی برخورداربوده وبصورت دولایه پوششی

    قرار  دارد.   قسمت اول ،کوههای اطراف که ازچهارسمت، آنراچون

    نگینی دربرگرفته است .  کوههایی که در سمت غرب وجنوب قراردارد از یک سو،دارای

    پوشش سخره ای است.لازم بذکراست که تمامی این کوهها پوشیده ازجنگل انبوه است و

   قسمتهای سخره ای آن غیرقابل عبوراست.بربالای کوههای سمت شمال غربی مکانهایی

   وجوددارد بصورت برجک های دیدبانی،و هنوزآثاری ازآن پابرجااست.این

   برجکهابیشترباسنگ وخشت وچوب ساخته شده اند.مکانی بود برای حراست وحفاظت و

   خبربه مرکزجهت جلوگیری از حملات احتمالی دشمن.  درواقع مکان استقرارخبرچینان

   بوده

   است.

  این مکان دارای نام محلی"چال کت"میباشد.    وجود چنین دژها ومحیط نظامی نشان

   ازگستردگی جمعیت،شهرنشینی و حاکمیت مقتدربر قوم ساکن درآن بوده است.

 

   قسمت دوم، وجود دره های بسیارعمیق دراطراف آبادی که دربعضی ازنقاط عمق آن به

   بیش  ازصد مترمیرسد این دره ها از سه طرف آبادی

    رادربرگرفته است. امروزه  اطراف تمامی این دره ها پوشیده ازدرخت های گوناگون

   ا ست.(لازم بذکراست دربخش معرفی طبیعت منطقه ازانواع مختلف درختان جنگلی

    درناحیه سخن به میان خواهیم آورد).

 

   معیشت واقتصاد: ازآثاروعلایم موجود، چنین برمی آیدکه مردم منطقه علاوه براشتغال به

    دامداری وکشاورزی ازصنعت نیز بی بهره نبوده اند.

 

    دامداری:قراین وشواهد موجود نشانگردامداری گسترده درمیان مردم ساکن دراین نقطه

    بوده است. درفاصله چندکیلومتری محل اقامت مردم، جهت انتقال مایعات سفالهایی

    بصورت

    لوله درزمین حفرشده وامتداد آن به آبادی منتهی میگردید. براساس باورهای مردم ساکن

   درمنطقه ،این عمل جهت انتقال شیر ازمحل نگهداری احشام به محل سکونت آنها بود واین

   نگاه دورازواقعیت نیست. بدلیل اینکه با وجود سرچشمه های باآب فراوان ودورود مهم

   دراطراف محل اقامت  مردم، فرضیه انتقال آب کاملا منتفی است. درثانی چشمه موجود

   درمبداء نسبت به چشمه های پایین دست، ازجوشش آ ب بسیارکمتری برخورداراست. نام

   محلی مکان استقراراحشام "گزناسن" است.

           

     کشاورزی: ازجمله مواردی که دراین منطقه رونق فراوان داشته است مساله کشاورزی

   است.البته معلوم نیست این امر درچه دوره تاریخی بوده است ولی گستردگی آن بدلیل وجود

   خرمنهای متعدد دراطراف محل که امروزه بعلت پوشش جنگل آثاربسیاراندکی ازآن

   بجامانده است، نشانگررونق کشاورزی دربین اقوام ساکن دراین منطقه بوده است.

 

    صنعت:یکی از آثاربجامانده ازدوره کهن، وجود کوره های آهن است که درفاصله چند

    کیلومتری آبادی امروزی  قرارداردودرسالهای گذشته بدلیل رانش زمین مقداری ازآهن

    انبارشده بصورت شمش ازدل زمین آشکارگردید.هانطورکه اشاره شد بدلیل عدم

    کارکارشناسی نمی توان به دوره تاریخی آن پی برد.مردم ساکن درمنطقه باین مکان

   "بهاربن"میگویند.

 

   هنری:وجود سفالهای شکسته فراوان که منقش به اشکال مختلف ازجمله  

      گل،گیاه،درخت،وحوش وطبیعت است،البته بالعاب کاری بسیار زیبا که امرو زه هنگام

    شخم زمین های مزروعی سرازدل خاک برمی آوردو دیدگان هربیننده ای

    رامتحیرومجذوب خلاقیت دستان توانمند هنرنیاکان خود میکند.ازجمله کارهای هنری مردم

   آن روزگار میتوان به حکاکی تصاویرحیوانات برروی صخره ها وسنگهانام برد که

   هنوزدربعضی ازقسمت هاپابرجااست. نام محلی این منطقه را"منیا سنگ"می گویند.

 

 

   گل تپه: یکی ازآثاربجامانده ازدوران کهن وجود"تپه"ای است باوسعت قریب به هزار

   مترمربع که اوج ارتفاع آن نزدیک به پانزده مترمی رسد .گرچه چگونگی شکل گیری آن

    با نظرکارشناسی است ولی ازآنجا که زمین های همجوارتاشعاع زیادهموارومسطح بوده

   وهیچگونه چین خوردگی وجود ندارد لذاحدس وگمان براین است که شکل گیری این تپه

   بدست انسان صورت گرفته وازآن، جهت نیازهای گوناگون استفاده میکردند. لازم بذکر

   است که تمام سطوح این تپه پوشیده ازدرخت است.مردم ساکن دراین منطقه باین تپه "گل

    تپه" میگویند.

 

    ازجمله آثارگذشتگان وجودحمامی است که فقط قسمتهای جزیی ازآن باقی مانده است ازآثاربجامانده آن چنین

    برمی آید که این حمام باتفاوت جزیی که ازحمام های خزانه  دردهه های گذشته درایران  دارداز قدمت چندانی

   برخوردارنیست .

 

   خضرنبی: درشمال غربی روستا دریاچه بسیار زیبا ودیدنی  قرارداردکه طول آن بیش

   ازصدمتر،عرض آن ازده الی سی متروعمق مانند عرض آن مختلف است. این دریاچه

   ازتلاقی دوکوه واز آب چشمه های اطراف ونیز آب باران بوجود آمده است. (البته درقسمت

   باورها وسنن مردم امروزی ساکن منطقه، اعتقاداتی نسبت به دریاچه وجود دارد که انشاءاله

   توضیح مفصل آنرا به آن قسمت واگذار میکنیم).نام محلی مکانی که

 

  دریاچه درآن قرار دارد "چال کت"است.

                                                                                        

+  نوشته شده در  جمعه بيست و دوم ارديبهشت 1385ساعت 15:29  توسط فروتن |  یک نظر

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 19:49  توسط فروتن | 

باتوصیه یکی ازدوستان پزشک، کتابی باعنوان"روانشناسی

 

تصویرذهنی" اثردکتر"ماکسول مالتز" ترجمه –مهدی قراچه داغی-

را مطالعه نمودم.

 

مطالب ارزنده درکتاب ،وادارم کردتا

 

مجددا چنددورکامل آنرامطالعه نمایم.نویسنده بسیار زیبا و

 

ساده، شخصیت وجودی انسان را برای خواننده، به تصویرمی

 

کشیده وراه درست زندگی کردن رابه خواننده نشان میدهد.انسان

 

 پس از مطالعه کتاب ازآرامش وصف ناپذیری برخوردارمیگردد.

 

مطالعه کتاب رابه دوستان توصیه می کنم .فرصتی شد بعضی

 

ازنکته های آنرا تقدیم می کنم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 16:37  توسط فروتن | 

نظر خوانندگان درباره داستانهای "هوو" و

"بخت اول"

 

 

جمعه 15 ارديبهشت1385 ساعت: 23:21

توسط:هنی

 

چرا این قدر کم ؟ کشش خوبی داره داستانتون ! و بیانش هم ساده و زیباست ! خوشحال میشم بقیشو بخونم !

شنبه 16 ارديبهشت1385 ساعت: 19:4

توسط:مجتبی

 

سلام!
بعضی موضوعات وبلاگ خیلی جالب بود . خیلی قشنگ داستان می نویسی. هر گاه به روز کردی یه سری به ما (مجموعه ی "گاه"ی ها) بزن . هم بگو به روز کردی و هم در مورد موضوعات وبلاگم نظر پرت کن .
با اجازه ...

يکشنبه 17 ارديبهشت1385 ساعت: 9:55

توسط:هنی

 

:))!! خیلی زیبا بود ..خیلی .. انگار در وسط صحنه بودم و از نزدیک می دیدم ! راستی ادرس بلاگتون را نگذاشته بودین ! شانس اوردم که شما رو تو فیوریت هام ثبت کرده بودم !

 

سه شنبه 19 ارديبهشت1385 ساعت: 0:46

توسط:نصيحت كننده بزرگ

 

جهت اطلاع پيرمرد و طلعت خانم.......و......و علي الخصوص نويسنده داستان.

يک بنده خدايي ، کناراقيانوس قدم مي زد،وزير لب دعايي راهم زمزمه ميكرد . نگاهى به آسمان

آبى و درياى لاجوردين و ساحل طلايى انداخت و گفت:

خدايا ! ميشه تنها آرزوى مرا بر آورده كنى؟

ناگاه، ابرى سياه، آ سمان را پوشاند و رعد و برقى در گرفت

و در هياهوى رعد و برق، صدايى از عرش اعلى بگوش رسيد

كه ميگفت: چه آرزويى دارى اى بنده ى محبوب من؟

مرد، سرش را به آسمان بلند كرد و ترسان و لرزان گفت:

اي خداي کريم از تو مي‌خواهم جاده‌اي بين کاليفرنيا و هاوايي

بسازي تا هر وفت دلم خواست در اين جاده رانندگي کنم!! از

جانب خداي متعال ندا آمدکه:

اي بنده‌ي من! من ترا بخاطر وفاداري‌ات بسياردوست
مي‌دارم و مي‌توانم خواهش تو را برآورده کنم اما هيچ ميداني
انجام تقاضاي تو چقدر دشوار است؟هيچ ميداني ‌که بايد ته
اقيانوس آرام را آسفالت کنم؟ هيچ ميداني چقدر آهن و سيمان
و فولاد بايد مصرف شود؟ من همه‌اي اينها را مي‌توانم انجام
بدهم! اما آيا نمي‌تواني آرزوي ديگري بکني؟

مرد، مدتى به فكر فرو رفت، آنگاه گفت:

اى خداى من! من از كار زنان سر در نمى آورم! ميشود بمن
بفهمانى كه زنان چرا مى گريند ؟ ميشود به من بفهمانى

احساس درونى شان چيست؟ اصلا ميشود به من ياد بدهى كه

چگونه مى توان زنان را خوشحال كرد؟

صدايي از جانب باريتعالى آمد كه:

اي بنده من! آن جاده‌اي را که خواسته‌اي، دو بانده باشد يا چهار بانده!!؟؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 12:1  توسط فروتن | 

 

بخت اول                                                                       قسمت دوم

 

 

ماندن بی فایده بود.نه تنها طلعت خانم ،انگار درو دیوار وتمامی آنچه که توی این                                   چار دیواری وجود داشت با او غضب کرده بودند. از اینکه با آمدنش طلعت خانم

راآزرده بود ،سخت پشیمان بود واحساس شرم می کرد. اشک درگودی چشمانش

که زیر ابروهای پرپشت وسفیدش پنهان شده بود، حلقه زد . درحال بر خواستن بود .                          ناگهان به یاد تفالی افتاد که از خواجه شیراز استمداد کرده بود."پس دیگه نمی شه

به خواجه هم . . ."با تکیه بر دستهایش روی زانو ها کنده زد تا برخیزد،اما سرفه

آرام طلعت خانم ،پیرمرد را سرجای اولش قرار داد.خوشحال شد.چهره عبوسش

عین گل شگفت وبه خودش گفت:" خدایا شکرت بالاخره موفق شدم. به حرف اومد".

اما ناگهان فکراینکه طلعت خانم چه می خواهد بگوید وچگونه زیر آماج تیروترکش    

حرفهای او دوام بیاورد،پیکر ضعیف واستخوانی اش را به لرزه انداخت ومجددا

اضطراب بر او مستولی شد.برای همین کمی خودش را عقب کشید تا در پناه دیوار

 برخودش مسلط شود. چشمان سرشار از خشم ونفرت طلعت خانم با کمک عینک

ته استکانی،لحظه ای روی چهره مضطرب پیر مرد،مکث کرد. نیش خند زهرآلودی

زد وگفت:

"حالا کجا با این عجله . دیر اومدی زود می خواهی بری؟!!!"

پیر مرد که زبان در دهانش به سختی می چرخید گفت:

"راستش، راستش احساس کردم وجودم شمارا آزارمی ده .برای همین فکر کردم..."

طلعت خانم با پوزخند گفت:

"از کی تا حالا به فکر ما افتادی ؟" ومکثی کرد و ادامه داد "حالا چه شده  یاد ما

 کردی ؟"

عرق سردی بر پیشانی پیر مرد نشست.دست وپایش گم کرده بود .کمی این ور و

اون ور شد.دستهایش را به هم می مالید .سرش را زیر انداخت .من ومنی کرد و

گفت:

" نمی دانم چه بگم . نگاهم که به چهره ات می افته ،از خودم خجالت می کشم .

من در زندگی همه چیز را از توگرفتم . جوانی ،زندگی ،شادی، لذت ودرعوض یک

عمر غم ورنج ،یک عمردربدری واسیری ویک عمرمصیبت به تو دادم .راستش من

هم حال وروز بهتری از تو ندارم .اون جهنمی که با دستای خودم درست کردم ،خودم

بیشتر دارم می سوزم ومی سازم .بارها بود که خواستم بیام خدمت شما ،اما جراءت

اونو نداشتم. از زشتی کارم ،آنقدر شرمنده ام که از خودم نفرت پیدا کردم . باور کن                            یکسال بعد مرگ جوادمان  توی اون خونه با وجود همه افرادش ،احساس تنهایی می                             کردم ودردرونم با عالم  تنهایی سر می کردم. همزبان وهمکلام داشتم ، اما همدل

نداشتم تا بااو درددل کنم ،اختلاط کنم ،حرف بزنم. جسمم آنجا بود ولی روحم درجای

دیگه سیر می کرد. اگه بگم پیش تو ،شاید بگی دارم چرب زبونی می کنم ، ولی

اون خدایی که شریک نداره می دونه راست می گم .یکی دوبار از طریق دختر عمه                                     ات پیغام فرستادم ولی جوابی نیومد. بارها قصد اینجا را کرده بودم، اماچه کنم رویم

سیاست.گفتم که تفال به دیوان خواجه منو به اینجا کشونده .حقیقتش اینه که اومدم اینجا

تا. . . "

نگاه پرسشگر طلعت خانم زبان پیرمرد را بند آورده بود .عین لال مادر زاد .هرچه                                 کرد نتوانست چیزی بگوید .زبان در دهانش نمی چرخید.سرش را پایین انداخت و

ساکت شد.

طلعت خانم از اول ،پی به منظور پیر مرد برده  بود،اما  نخواست به روی خودش

بیاورد.لحظه ای به آنچه حدس زده بود فکر کرد،خشم و غضب از سر و رویش

باریدن گرفت.چهره اش دگرگون شد ولبهایش رابه دندان گرفت.اما سعی کرد بر خودش                           مسلط شود وآرامش از دست رفته اش را باز یابد.بلند شد سفره غذا راپهن کرد.مقداری

پنیر ونانی که از دست رنج خودش بود،روی آن قرارداد .پیش خودش فکر می کرد ،

هرچه با شد ،اسمش روی سرم است واز همه مهمتر مهمان من است.فکر هایی که

همه اش نشانگر صفای باطن وروح لطیف او بود.کنار سماور درست روبروی پیر                                 مرد ،این طرف سفره  نشست.استکان پر از چای را بانعلبکی ،توی سینی  کوچک                                 برنجی رنگ وکهنه گذاشته وجلوی پیر مرد قرار داد.با اینکه دل پر درد و زخمی

طلعت خانم ،تاب سکوت را نداشت،اما لحظاتی بدون اینکه  حرفی رد وبدل  شود

گذشت وصدایی جز غل غل سماور بگوش نمی رسید.

 باسکوت مجدد طلعت خانم ،آرامش خوف ناکی براتاق حاکم شد وپیر مرد که  از                                   هنگام ورود ،در فکر تحمل سنگینی وتلخی حرفهای طلعت خانم بود،ولی  حالا                                      احساس می کرد ،این سکوت به اندازه سنگینی کوهی است که بر دوش خوداحساس

می کند وپیر مرد را یارای تحمل آن نبود .فکر کرد یه جورایی باید این سکوت را                                         بشکند  استکان چای را نوشید . برای اینکه بتواند یه طوری منظورش را  بیان

کند، اول کمی از این طرف وآن طرف ودروهمسایه ها سوال کرد.ولی هرلحظه

که تصمیم میگرفت حرف دلش را بگوید،چنان دل شوره ای در وجودش چنگ می      

انداخت که قلبش به تپش می افتاد وکف دستانش عرق می کرد. چاره ای نبود باید

 حرفش را می زد تا از این مخمسه رهایی یابد .اضطراب خود را با یک آه بلندی

که کشیده بود بیرون داد وگفت:

" راستش ،راستش آمدم ...او مدم تا ازشما حلالیت بخوام. طلعت خانم منو ببخش ،منو

ببخش .انسان وجهالت ،انسان وحماقت. تورا به جده ام زهرا منو ببخش .به اندازه

کافی تنبیه شدم . آخه من. . ."

طلعت خانم  نعلبکی پراز چای را برزمین گذاشت . ازکوره در رفت و عین بمب

ساعتی منفجر شد.این ترکش کلمات بود که به سرو روی پیر مرد می بارید .چیزی

که ازلحظه ورود انتظارش را می کشید.

"بس کن مرد، هنوز از این زبون بازی ها دست نکشیدی وخیلی زود مظلوم نمایی

می کنی؟ نگاهی به قد و بالات بنداز،پات لب گوره.  بعد اینهمه سال اومدی اینو به

من بگی؟ حلالیت بخوای ؟  که مثلا چه بشه؟  مگه می تونی عمر از دست رفته و

جوانی بباد رفته ام را به من بر گردونی؟آره می تونی؟ می تونی زندگی ام را برگر

دونی؟ بی انصاف تو همه چیز رو از من گرفتی.  زندگی ام ، وجودم، جوونی ام،

شادی ام.همه چیزو،می دونی همه چیزوحتا غمم. خسته نباشی، آقا تاتونسته کیف شو

کرده ،حالا که آفتاب لب بوم شده ،احساسش گل انداخته و فیلش یاد هندستون کرده

خوبه والا. خیلی ممنون!!! خوب شد فراموشم نکردی وگرنه چطور می تونستی با

این حرفا وجدانت ،تازه اگر داشته باشی ،آروم کنی؟".

طلعت خانم که حالا از سماورش بیشتر جوش آورده بود ،عقده های سالهای دور و

دراز عمرش را باز کرد.بغض گلویش را گرفته بود.اشک از چشمانش سرازیر شد.

بریده بریده حرف می زد.

ادامه دارد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 1:20  توسط فروتن | 

داستان

قسمت اول

 

بخت اول

 

چند وقته که برای اومدن به اینجا،باخودم درگیرم .نمی دونستم چه طوری وباچه"

بهونه ای می تونم خودم راراهی اینجاکنم.اماته دلم گواهی میدادبالاخره اون روز

موعود می یاد وقبل ازاینکه جنازه ام راتوی گورکنند،یکبارهم شده تورا ببینم .درد

دل کنم  واین عقده چند ساله ای که روی دلم دم کرده وسنگینی می کنه ،خالی کنم.

راستش رابه خواهی امروز صبح ،کله سحر برای نماز بیدار شده بودم . بعد نمازهر

چه ازاین پهلو به آن پهلوکردم ،دیگه خوابم نیامد.تک وتنها عین جنازه ،درازبه دراز

به سقف چوبی دود گرفته اتاق خیره شده بودم .نتونستم از فکروخیال، خلاصی پیدا 

کنم. فکروخیالی که سالها با من عجین شده بود ودیگه عضوی ازوجودم به حساب

می آمد. البته گفتم که ، ته دلم  روشن بود، روزی ازشرش خلاص می شم.  می

دونی ،! توی اون لحظه آرزومی کردم ،ای کاش دنیا همیشه در تاریکی وظلمات بود

عین شبهای بدون ماه ،تا منم خودم را در اون گم وگور می کردم ،اما مگه می شد .

هی آفتاب سرک کشید تا منو از جایش بلند کرد. درست مثل اون وقتها  که  برای

صبحانه صدام می کردی. چرخی به اطراف اتاق زدم .چشمم به دیوان خواجه شیراز

افتاد.ازش مدد خواستم، شاید راهی پیش پایم گذاشت.  باورت میشه ؟ این بیت آمد:     

روزهجران وشب فرقت یار آخرشد         زدم این فال وگذشت اختروکارآخرشد""

احساس شوروشعف عجیبی به من دست داد.اشتیاقی که فقط باید حس کرد تاچشید.

انگاراین بیت، بارغم وجودم را برایم قابل تحمل کرده بود.چرا که راه پیش پام

گذاشته وگفت چه کار کنم .دلم رو یکدل کردم وگفتم الهی به امید تو . سریع لباس 

پوشیدم وحرکت کردم .الان هم که خدمت شما هستم .اینجا پیش تو .

شاید بگی خیلی پر رو، ام، حق داری طلعت خانم ،حق داری . راستش از خودم

خجالت می کشم .شرمنده ام طلعت خانم ،شرمنده .هرچه ملامتم کنی  حق داری .

آره، بخدا حق داری.نادونی ها وجهالت های گذشته توی این مدت خوره جانم شده

وقتها که یه مدت گذشت،سرم به سنگ خورد وباد دماغم خوابید،دیگه نه شبم بود.آن

شب بود ونه روزم، روز. به حرفات که فکر می کردم می دیدم حق باتو بود، اما

دیگه دیر شده بود. تمام پل هارا پشت سرم خراب کرده بودم .نه راه پس داشتم ونه

راه پیش."

 

پیر مرد از  خودش متعجب شده بود. برای اینکه جربزه این همه حرف زدن،جای 

 دیگه،شاید ،اما پیش  طلعت خانم،باورنکردنی بود.برایش چیزی درحد معجزه بود.

البته قبل از حرکت برای اینکه دست گلی آب ندهد،جملاتی را درذهن خودش آماده کرده

بود وبارها آن را مرور کرد تا پیش طلعت خانم به من ومن نبفتد،اما همه آنهارا از

یاد برده بود ،ولی چیزهایی که گفته بود ،بد  نبود .تازه بعضی از قسمت هایش

شاعرانه شده بود .ته دل، ازخودش راضی بود و واقعا به خودش امید وار شد.

سکوت مرگ باری فضای اتاق کوچک و کاه گلی  طلعت خانم را فرا گرفته بود.

انگار جنبنده ای درآن نمی جنبید .اما این آرامش قبل ازطوفان ،ازیک سوخشم و

نفرت زنی را درخود پنهان کرده بود،که چهره چروکیده،گیسوان سفید،دستان لاغر

واستخوانی اش ،حکایت ازدرد ورنج طولانی ،قد عمریک انسان را نشان می داد،

ازسوی دیگرپشیمانی وندامت مردی را که حس عجیب ودرد ناکی آزارش می داد.

درحیاط منزل محصور شده ازنی ،سروصدای مرغان وخروس واردک،قد قدکنان

وقوقولی گویان،عالمی دیگری داشتندوبرای چنددانه غذا ،آسمان راروی سرشان

خراب می کردند.غازها که گردن درازتری داشتند،باچشمان خیره به درنیمه باز

اتاق، چشم دوختند.خروسها نیزتاب شنیدن صدای گرسنگی مرغان را نداشتند،جستی

زدندوخودشان رابه بالای پلکان خانه رساندند،اما دریغ ازحضورطلعت خانم که

همیشه این وقت ازروزباچه ناز واطواری دورش حلقه می زدند.

ذهن خسته پیرمرد،هرلحظه از جایی به جای دیگرسیر می کرد.سرتاپای وجودش

مملو ازاضطراب ودلهره ای بود که سکوت طلعت خانم ،برشدت آن می افزود.سعی

کردبرخودش مسلط شود تایک بار دیگر،شانس خود راامتحان کند وبه تواند طلعت

خانم رابه حرف آورد.من ومنی کردوگفت:

طلعت خانم نمی خواهی حرفی بزنی ،چیزی بگی؟.مثل همیشه سکوت می کنی و

حرفها رادردلت انبارمیکنی.آخر چیزی بگو.حرفی بزن .نمی خواهی ناسزا بگی؟

مواخذه ام کنی ؟چه می دونم محاکمه ام کنی؟ یااصلا چوب بگیری ودنبالم کنی؟

چطوره ازهمسایه ها کمک بگیری؟اینو که می تونی .می تونی دادبزنی آهای مردم

دزد،دزد.دزد به خونه ام زده ،همون دزدی که عمرم را غارت کرده بود.انیاهاش

پیداش کردم .آخه مسلمون چیزی بگو وچرا با سکوتت عزابم می دی؟

پیرمرد ازسکوت طلعت خانم ،احساس کرد، نه خودش و نه حرفهایش ، برای او

اهمیتی ندارد.

طلعت خانم با نگاه گذرا به پیر مرد،خیلی سریع بلند شد وبا کاسه ای از گندم بطرف

یاران دیرین  خود رفت .باگفتن چند کلمه جیک جیک همه مثل پروانه دورش حلقه

زدند.طلعت خانم روی پله سنگی خانه نشست وبه نوک زدنشان خیره شد.معلوم نبود                           افکارش درکجا سیر می کند.درگیری چندتا از مرغ وخروسها رشته افکارش را پاره

کرد وطبق معمول با پا درمیانی، نگذاشت غلدرها حق ضعفا را بالا بکشند.

پیرمرد هنوز دم در چمپاته زده بود وروی گلیم کهنه واز رنگ رو رفته ،نشسته

بود. دستمال کهنه ای را ازجیبش بیرون آورد وعرق پیشانی اش را پاک می کرد.

گاهی دستی به محاسن سفیدش می کشید ،گاهی تسبیح مشکی اش رامچاله کرده ودر

دستش می فشرد وباعالمی از غم واندوه وکسالتی که از اضطراب درون می جوشید،

هرازچند گاه با آه بلندی که از عمق وجودش بر می خواست بر خودش مسلط می شد.

کاری از او ساخته نبود.دیگر نمی تونست در پس حرفها وگفتگوها،اضطراب خود

راپنهان کند ،چراکه چیزی برای گفتن نداشت،ودرواقع فکرش کار نمی کرد.عقلش

قد نمی داد.لحظه ای سرش را که روی سینه اش افتاده بود بلند کرد .نگاهی به طلعت                              خانم انداخت ،اما هیچ اثری از انعطاف و نرمش مشاهده نمی کرد.طلعت خانم که این                                بار درست روبروی پیر مرد نشسته بود ،هراز چند که آتش خشم و عصبانیتش  از                             درون شعله ور می شد ،به کار بافتنی اش سرعت می داد.

ادامه دارد.
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 23:29  توسط فروتن | 

قسمت دوم

 

مرد لباس راحتی اش راپوشیدوروی مبل لم دادوخودش راباروزنامه مشغول کرد.

 ولی دل ودماغی برای خواندن روزنامه نداشت.آنرا به گوشه ای پرت کرد وخودش

راروی مبل ولو کرد.انگشتانش راازلابلای موهایش رد کردوپشت سرش به هم قفل کرد.

چهره اش رابه سقف اتاق دوخت وغرق درافکارپریشانش شد. به بهانه نوشیدن آب، به   آشپز خانه رفت تادوباره سرحرف راباز کند.امایه جورایی سختش بود.مقداری از آب     توی لیوان رانوشید وبقیه رادرسینی ظرف شویی خالی کرد. کلافه شده بود.

                                

گذشت زمان نیزنه تنها تاثیرمثبتی نداشت،بلکه روحیه زن رابدتر نشان می داد.

صدای زنگ تلفن مرد رابه خودش آورد اماحوصله ای برای جواب دادن نداشت.         بدخترش اشاره کرد گوشی رابرداردوبگوید بعدا تماس بگیرد . روزهاازپس هم سپری شد. مشکلی که معلوم نبود چیست وبرای چه هست همچنان بر فضای خانه وکاشانه

شان سایه افکنده بود.

یکی ازشبها مرد درحالی که با لیوان روی میز ورمی رفت سرش رابلندکرد واول

نگاه عمیقی به زنش کرد وبعدچشمش راازصورتش گرفت وبه سفره روی میز دوخت

وگفت:آخه زن اگه نگی چه شده ،ازکجا بدونم توی دلت چه می گذزه .من که غیب

نمی دونم .این چه بساطیه درپیش گرفتی .انگار نه انگار توی این خونه آدمی هست

حالا ماهیچی این طفل معصوم چه گناهی کرده .ها؟ اگرتاقیام قیامت ،شماچیزی نگی

هیچکس نمی تونه ماجراراحل کنه .خودت بگوآخه این روش درسته ؟

زن با تیکه نانی که دردستش بود آنراخورد می کرد دردهانش قرار می داد.چیزی که

بیشتر شبیه سرگرمی نشان می داد تا خوردن غذا .حرفهای مرد که تمام شد آه سردی

کشیدوگفت چیزی نیست .

مرد دریک سردرگمی غوطه ورشده بودکه تمامی نداشت .همه راهها رابه روی    خودش بسته دید.شقبقه هایش را به هم می فشرد وعین یک آدم درمانده ومستاصل

جازد.گاهی می رفت تاعصبانیتش به نقطه جوش برسد اماازآنجایی که بعد ازآخرین

دعوای بازنش ازخودش تعهد گرفت دیگه عصبانی نشود،خویشتن را کنترل کرد.

ازخوردن شام صرف نظر کرد .آبی به سروصورتش زد مشغول تماشای تلوزیون

شد. ناگهان فکری به ذهنش رسید بلند شدلباس پوشید دم در،دخترش مهسا سوال کرد:

باباکجا می ری؟

گقت:خونه پدربزرگ .زن دست پاچه شدوفهمیدرفتن به خانه پدرش ان هم این وقت   شب، بی ارتباط باماجرای آنها نیست. به بهانه کاری، خیلی سریع قبل از مرد خودش  را به حیاط رساند.هنگام عبورازکنارشوهرش ،نگاه غضب آلودی به مرد انداخت،

 اما چیزی نگفت .از نگاه زن ، مرد فهمید باید کمی صبر کند.لذاخودش رابا بند

  کفشهایش مشغول کرد. یهو صدای گریه زنش را ازتوی حیاط شنید.رفت کنارش

نشست وشروع کرد به نصیحت کردن :

زن حالا دیگه ازمن وتوگذشته، این  بچه بازی چیه درآوردی؟  آخه بگو چی شده؟    اگر مشکل ازمن با شه یاکاری ازمن سرزده باشه، به شرفم قسم ،خودم رااصلاح     می کنم.مطمن باش. زن اشکهایش راپاک کرد، مکثی کردوته مانده های هق هق    گریه اش تمام شد. صرفه ای کردودر حالیکه هنوز، سرش روی سینه هایش   سنگینی می کرد گفت:

"دیشب خواب دیدم زن گرفتی"                 
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 17:53  توسط فروتن | 

داستان

 

هوو     

 

زیرلب غرمی زد. باخودش درگیر بود.عصبانیت ازچهره اش می بارید.درحال مرتب 

کردن اتاق خواب بود شوهرش باحوله ای که نصف آن روی کولش قرار گرفته بود

وازیک گوشه آن دستش را خشک می کرد، وارد اتاق شد.زن سلام سردی کردوسرش

را زیرانداخت وازکنارشوهرش گذشت ووارد آشپزخانه شد

 برخورد  سرد وبی روح زن،چنان شوکی برمرد واردکردکه دربهت وحیرت فرورفت.

مکثی کرد تاشاید چیزی دستگیرش شود. هرچه بیشتر می گشت کمتر به نتیجه می

رسید. فضای بی روح آشپزخانه حال وهوای گذشته رانداشت.مرد چند لقمه نان و

پنیررا بایک استکان چای شیرین به زور پایین داد. حوصله اش ازاین همه بی مزه گی

همسرش سر رفته بود.دنبال بهانه می گشت تاسرحرف رابازکند.

مرد:میگم ، مهسا کلاس نداره ؟

زن مکثی کردوآرام زیر لب گفت: بعدازظهرییه.

ازنحوه بیان زن حساب کاردستش آمدوفهمید مساله باین سادگی ها هم که او فکرمی

کردنیست.وقتی ازاین ایماء واشاره ها چیزی دستگیرش نشد،تصمیم گرفت مستقیم

وارد صحنه شود و از ته وتوی قضیه سردربیاورد.                        

رعنا  ؟  ناراحتی ؟  آره؟چیزی شده؟.

زن جواب داد: نه چیزی نیست.

مردگفت: انگارامروز از دنده چپ بلند شدی ،  برخوردت یه جوراییه.حتما چیزی

شده.آخه آدم الکی که اخم وتخم نمی کنه؟

زن:  گفتم که چیزی نیست.

مرد (که قانع نشده بود ومی دونست هروقت زنش اینطوری بشه خبراییه) گفت: حالاکه

می گی چیزی نیست قبول،  پس اون کت منو بده دیرم شده می خوام برم سرکار.

کلاس تمام شد.دردفترمدرسه بدون اینکه باهمکارانش دمخور شود ، به برخورد زنش

فکرمی کرد.وقتی بازهم چیزی

 پیدا نکرد سعی کرد خودش راآرام کند که، خوب همه آدمهاگاهی وقتها دمق می

شوند.ازخودشان هم سوال کنی چیزی نمیدانند.هرکس اخلاق خاص خودشان را

دارد.تازه خودش هم گاهی وقتها این حالت به او هم دست می داد،مخصوصا غروبهای

جمعه که حوصله هیچ کس راندارد.

هنگام بازگشت به منزل ،دودل بود.بخودش گفت باید کاری کنم تازنم ازاین اخلاق سگی

که اصلا معلوم نیست برای چی دچارش شده خلاص شود. برای همین سعی کردخودش

راشاداب نشان دهد. کلید راتوی قفل درب منزلش چرخاند ووارد شد.صدازد:

سلام من  اومدم.مهسا دوید  سمت در ، شیرینی را ا ز باباش گرفت وبطرف آشپزخانه

رفت .مرد بدنبال دخترش وارد هال شد . بدون اینکه کسی ازاوسوالی کرده باشد گفت:

قراره ازماه آینده به حقوق مان اضافه شود گفتم شیرینی اش رابخوریم.زنش مشغول

پخت وپز بدون اینکه چشم ازغذا بردارد، بالجن تمسخرآمیزی گفت :

قراره؟!هنوز نه بباره نه بداره آقا می ره شیرینی اش راهم می خره.خوبه والله!!!

ازلحن صدای زن ، شوهرش فهمید تیرش به سنگ خورد،مثل اینکه این توبمیری ازآن

تو بمیری ها نیست.                                                          

ادامه دارد.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 22:14  توسط فروتن | 

دوش مرغی به صبح می نالید

 

  عقل وصبرم ببردوطاقت وهوش

       

   یکی از دوستان  مخلص  را

 

  مگرآواز من  رسید  بگوش

 

  گفت  باور نداشتم  که  ترا

 

  بانگ مرغی چنین کندمدهوش

 

 گفتم این شرط  آدمیت  نیست

  

 مرغ تسبیح گوی ومن خاموش

 

                             سعدی   
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 23:5  توسط فروتن | 

بنام آنکه هستی ازاوجان گرفت

 

من كان لله، كان الله له 

 

همنشین دل    

 

                                                

گرازاین منزل ویران به سوی خانه روم

                      دگرآنجاکه روم عاقل وفرزانه روم

زین سفرگربه سلامت به وطن بازر سم

                    نذرکردم که هم از راه به میخانه روم

تابگویم که چه کشفم شدازاین سیروسلوک

                  به درصومعه با بربط و پیمانه  روم

آشنایان  ره عشق گرم خون بخورند

                 ناکسم گربه شکایت سوی بیگانه روم

بعد ازین دست منو زلف چو زنجیرنگار

                چندوچنداست پی کام دل دیوانه روم

گربه ببینم خم ابروی چومحرابش باز

               سجده شکرکنم وز پی شکرانه روم

خرم آن دم که چوحافظ به تولی وزیر

              سرخوش ازمی کده بادوست به کاشانه روم

 

 

                                               

دوستان خوبم سلام،فطرت خداجویی انسان همیشه ودرهر برهه ای

از  عمر خویش تشنه وصال یاروقرب الی الله است. دردنیای پر

هیاهوی امروزی که جزبر قلب انسان غباری نمی افشاند،ذکرویاد

خداالتیام بخش دلهای پژمرده ای است که در فضای وا نفسای

"خداگریزی ودین ستیزی" تنفس می کنند.

گفتاروکردارانسانهای وارسته ،ازخودی خود گسسته وبه ذات

احدیت رسیده ،می تواند چراغی برای رهپویان وصال حق باشد.

از این رو تصمیم گرفته ام تا گفته ها،حکایات واندرزسالکان     طریق رادر این قسمت تحت عنوان"همنشین دل" گردآوری

وتقدیم عزیز نمایم.

 

یاحق

   

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 9:38  توسط فروتن | 

رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود:

« لولا أن الشياطين يحومون علي قلوب بني آدم لنظروا إلی الملكوت؛
اگر نبود اين كه شيطان‌ها برگرد دل‌های آدميان می‌گردند، هر آينه انسان‌ها ملكوت را می‌ديدند. »

 

 

يك بار جناب شيخ فرمود:

« شبی ديدم حجاب دارم و نمی‌توانم به محبوب راه يابم، پيگيری كردم كه اين حجاب از كجاست؟ پس از توسل و بررسی فراوان متوجه شدم كه در نتيجه احساس محبتی است كه عصر روز گذشته از ديدن قيافه زيبای يكی از فرزندانم داشتم!. به من گفتند: بايد او را برای خدا بخواهی! استغفار كردم... »

مرحوم دكتر ابوالحسن شيخ ( پدر شیمی ایران ) درباره آغاز آشنايی خود با جناب شيخ اظهار می‌كرد: علت آشنايی من و مرحوم آقا شيخ رجبعلی خياط، موضوع گم شدن چند ماهه همسرم بود. هر چه گشتيم ايشان را پيدا نكرديم، به خيلی ها از اهل باطن مراجعه می‌كرديم، بی فايده بود. در اوج نگرانی‌ها، شخصی آدرس منزل آقا شيخ رجبعلی را داد و بنده برای اولين بار به خدمت ايشان رسيدم. وقتی مرا ديد توجهی كرد و فرمود:
« همسر شما در امريكاست و تا دو هفته ديگر می‌آيد، ناراحت نباشيد. »

همين طور هم شد، همسرم آمريكا بود و آمد.

 

 

يكی از شرايط مهم اجابت دعا حلال بودن غذاست، شخصی از پيامبر اكرم صلی الله عليه و آله پرسيد: دوست دارم كه دعايم مستجاب شود. آن حضرت فرمود:

 

« طهر مأكلك و لا تدخل بطنك الحرام؛

خوراكت را پاك گردان و حرام وارد شكم خود مكن. »

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 16:11  توسط فروتن | 

از حضرت علی‌(ع) سؤال كردند از كجا به اين مقام رسيديد؟ فرمود:

« در دروازه دل نشستم و غير خدا را راه ندادم. »


دكتر حميد فرزام، تأثير كلام و جاذبه جناب شيخ را چنين توصيف مي‌كند: استاد جلال‌الدين همايی، از استادان معروف دانشگاه تهران كه در علوم و معارف، خاصه ادبيات فارسی و عرفان و تصوف اسلامی از مشاهير زمان ما بود و سمت استادی بنده را داشتند، در شصت سالگی به حضور جناب شيخ رسيده بودند. زمانی كه من در هفده سالگی به حضور استاد همايی رسيدم، استاد، در همان زمان كتاب « التفهيم لا وائل صناعة التنجيم » نوشته ابوريحان بيرونی و «مصباح الهدايه و مفتاح الكفايه » نوشته عزالدين محمود كاشانی را تصحيح كرده بودند و كتابهايی مانند « غزالی نامه » در احوال و آثار امام محمد غزالی به شيوه ای بسيار عالمانه تأليف نموده بودند، مقدمه مفصل ايشان بر كتاب « مصباح الهدايه » خود يك دوره كامل عرفان نظری و عملی است.
باری: اين مرد عارف در سن شصت سالگی استاد من بودند. طبق معمول، يك روز كه به خدمت جناب شيخ رسيدم فرمودند:

« استادت آقا جلا‌الدين همايی پيش من آمدند. من چند جمله به ايشان گفتم، سخت منقلب شدند و با حسرت و ندامت محكم دستی بر پيشانی خود زدند و حديث نفس كردند و گفتند: عجب!! شصت سال راه را عوضی رفتم!! »



جناب شيخ می‌فرمود:

« اگر انسان ديده باطنی داشته باشد می‌بيند به محض اين كه غير خدا را در دل راه دهد، باطن برزخی او به همان صورت در‌ می‌آيد، اگر غير خدا را بخواهی قيمت تو همان است كه خواسته‌ای، و اگر خداخواه شدی قيمت نداری، « من كان لله كان الله له » اگر در تمام لحظات مستغرق در خدا باشی انوار الهی در تو تابش میكند و‌ آن چه بخواهی به نور الهی می‌بينی. »


 

شخصی از اهل هندوستان به نام «حاج محمد» همه ساله يك ماه می‌آمد ايران. در راه مشهد برای نماز از قطار پياده می‌شود و در گوشه‌ای به نماز می‌ايستد، موقع حركت قطار، هر چه دوستش فرياد می‌زند كه: « سوار شو! قطار راه می‌افتد! » اعتنا نمی‌كند و با قدرت روحی كه داشته، نيم ساعت مانع از حركت قطار میشود. وقتی از مشهد بر می‌گردد و خدمت شيخ می‌رسد، جناب شيخ به او می‌گويد:

« هزار بار استغفار كن! »
گفت: برای چه؟
شيخ فرمود:
« كار خطايی كردی! »
گفت: چه خطايی؟ به زيارت امام رضا رفتيم، شما را هم دعا كرديم.
شيخ فرمود:
« قطار را آن جا نگه داشتی. خواستی بگويی من بودم كه ...! ديدی شيطان گولت زد، تو حق نداشتی چنين كنی! »

 

 

شیخ همیشه  این اشعارمرحوم فيض را با نوايی گرم می‌خواند:


زهر چه غير يار استغفر الله
زبود مستعار استغفر الله
دمی كآن بگذرد بی ياد رويش
از آن دم بی شماراستغفرالله
زبان كآن تر به ذكر دوست نبود
زسرش الحذار استغفر الله
سرآمد عمر و يك ساعت زغفلت
نگشتم هوشيار استغفر الله
جوانی رفت و پيری هم سرآمد
نكردم هيچ كــــار استغفر الله

                                                     ادامه دارد

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 12:11  توسط فروتن | 

درادامه سلسله بحث "همنشین دل" نکته ها، حکایات وانذرزهایی از عارف بزرگ(شیخ رجبعلی خیاط) را از زبان شاگردانش تقدیم می دارم.

 

جناب شيخ فرمود:

« چه بگويم به كسی كه اعتمادش به معلومات و مكتسبات خودش بيش از اعتمادش به فضل خداست. »

می‌فرمود:
« قيمت تو به اندازه خواست توست، اگر خدا را بخواهی قيمت تو بی نهايت است واگر دنيا رابخواهی قيمت تو همان است كه خواسته‌ای.»

 

یک خاطره

 

جناب شيخ فرمود:

« روزی برای انجام كاری روانه بازار شدم، انديشه مكروهی در مغزم گذشت، ولی بلافاصله استغفار كردم. در ادامه راه، شترهايی كه از بيرون شهر هيزم می‌آوردند، قطاروار از كنارم گذشتند، ناگاه يكی از شترها لگدی به سوی من انداخت كه اگر خود را كنار نكشيده بودم آسيب می‌ديدم. به مسجد رفتم و اين پرسش در ذهن من بود كه اين رويداد از چه امری سرچشمه می‌گيرد و با اضطراب عرض كردم: خدايا اين چه بود؟
در عالم معنا به من گفتند: اين نتيجه آن فكری بود كه كردی.
گفتم: گناهی كه انجام ندادم.
گفتند: لگد آن شتر هم كه به تو نخورد! »


می‌فرمود:
« قاشق برای غذا خوردن است و فنجان برای چای نوشيدن و ... انسان هم تنها برای آدم شدن خوب است. »

 

جناب شيخ می‌فرمود:

« دل هر چه را بخواهد همان را نشان می‌دهد، سعی كنيد دل شما خدا را نشان دهد! انسان هر چه را دوست داشته باشد، عكس همان در قلب او منعكس می‌شود، و اهل معرفت با نظر به قلب او می‌فهمند كه چه صورتی در برزخ دارد، اگر انسان شيفته و فريفته جمال و صورت فردی گردد، يا علاقه زياد به پول يا ملك و غيره پيدا كند،‌همان اشياء، صورت برزخی او را تشكيل می‌دهند. »

 

 

جناب شيخ كه با ديده بصيرت باطنی مردم را می‌ديد، درباره تصوير باطنی اهل دنيا، آخرت و اهل خدا چنين می‌فرمود:

 

« كسی كه دنيا را از راه حرام بخواهد، باطنش سگ است، و آن كه آخرت را بخواهد خنثی است، و آن كه خدا را بخواهد مرد است. »

 

                                 ادمه دارد

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 12:9  توسط فروتن | 

در دبستان ازل حسن تو ارشادم كرد
 بهر صيدم ز كرم لطف تو امدادم كرد
نفس بد سيرت من مايل هر باطل بود
 فيض بخشی تو از دست وی آزادم كر
د

شیخ رجبعلی نکوگویان معروف به خیاط ازعارفان ومردان الهی روزگارمابود. افرادی چون دکترفرزام دکترشیخ،دکترگویاو... که افتخار شاگردی آن مردخدارا داشته اند،درمصاحبه باکیهان فرهنگی ،

شمه ای ازحالات روحی،نحوه تعلیم و تربیت استادرابیان کردند.

 

دراینجا به بعضی ازنکاتی که در مصاحبه ها آمده است، می پردازیم.

دوستانی که تمایل به اطلاعات بیشتری دارند ،به قسمت پیوند این وبلاک مراجعه نمایند.

لا زم بذکراست که دربعضی موارد جهت جلوگیری ازاطاله کلام ازذکر اسامی ناقلین خود داری گردید.

 

 

هشيار باش، خلقت عالم ز بهر توست

غير از خدا هر آن چه كه خواهی شكست توست

 

 

دکترفرزام ازاستادش(شیخ رجبعلی خیاط) نقل می کندکه همیشه می فرمود:

« اگر چشم برای خدا كار كند می‌شود «عين الله»، و اگر گوش برای خدا كار كند می‌شود «اذن الله» و اگر دست برای خدا كار كند می‌شود «يدالله» تا می‌رسد به قلب انسان، كه جای خداست كه فرموده‌اند: قلب المؤمن عرش الرحمن؛
قلب مؤمن عرش خداوند رحمان است. »

ونیزمی فرمود:                                       

   ای رفقا! خدا شما را برای خودش خلق  كرده، قدر خودتان را بدانید و بعد حدیث  قدسی برایمان می‌خواند كه مضمونش این       بود: « یا داود! همه چیزرا برای تو خلق كردم و تو را برای خودم آفریدم »

 

                                                   

دکترفرزام:

 

شیخ شاگردانی مثل دكتر گویا، دكتر شیخ، دكتر مدرسی، دكتر میرمطهری، مهندس فروغی‌زاده و دكتر خوانساری داشت. حرف جناب شیخ این بود كه تقوا داشته باش. قدر خودت را بدان، به جای

این كه دنبال جواهر بروی، دنبال حقیقت برو، خدا را ببین و دامن خودش را بگیر، خودش را بخواه و به سمت او برو. می‌فرمود: رفقا! خداوند به من كرامت فرموده، به شما هم می‌دهد. خزانه رحمتش به روی همه باز است. تكرار می‌كرد و همه حرفش این بود كه

من كان لله، كان الله له""

 . هر كس با خدا باشد، خدا با اوست

 

 

و در حديثی ديگر آمده است كه خداوند متعال، در شب معراج به پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله فرمود:

« يا أحمد! محبتي محبه الفقراء، فادن الفقراء و قرب مجلسهم منك ... فإن الفقراء أحبائي؛

ای احمد! دوستی من، محبت فقراست، پس فقيران را به خود نزديك كن و به مجلس آنان نزديك شو زيرا فقرا دوستان من هستند. »

 

و نيز می‌فرمود:

 

« ما كار فوق‌العاده‌ای انجام نمی‌دهيم، بلكه همان فطرت را پيدا می‌كنيم كه انسان خدايی باشد، همه چيز را روح به انسان می‌دهد. روح گاو كار گاو را می‌كند. روح خروس كار خروس را می‌كند. حالا بگوييد ببينم: روح خدايی انسان چه كار بايد بكند؟ بايد كار خدايی بكند؛ ﴿ نفخت فيه من روحی ﴾ اشاره به همين مطلب است »         

 

به فرموده جناب شيخ:

« به نظر حقير اگر كسی طالب راه نجات باشد و بخواهد به كمال واقعی برسد و از معانی توحيد بهره ببرد، بايد به چهار چيز تمسك كند: اول: حضور دايم، دوم: توسل به اهل بيت (ع)، سوم: گدايی شبها، و چهارم: احسان به خلق. »

 

 

ومی فرمود:

 

رفقا! هر كار كه می‌كنید، برای خدا بكنید و او را همیشه در نظر داشته باشید. معرف او باشید. اگر خیاطی می‌كنید، به عشق او سوزن بزنید. اگر بنّا هستید، به عشق او آجر بكارید. آقای استاد! شما هم با عشق و محبت اوسخن بگو و درس بده .

 

یک خاطره

 

دكتر حاج حسن توكلی نقل می‌كند: روزی من از مطب دندان سازی خود حركت كردم كه جايی بروم، سوار ماشين شدم، ميدان فردوسی يا پيش‌تر از آن ماشين نگه داشت، جمعيتی آمد بالا، سپس ديدم راننده زن است، نگاه كردم ديدم همه زن هستند، همه يك شكل و يك لباس! ديدم بغل دستم هم زن است! خودم را جمع كردم و فكر كردم اشتباهی سوارشده‌ام، اين اتوبوس كارمندان است. اتوبوس نگه داشت و خانمی پياده شد آن زن كه پياده شد همه مرد شدند!.

با اين كه ابتدا بنا نداشتم پيش شيخ بروم ولی از ماشين كه پياده شدم رفتم پيش مرحوم شيخ، قبل از اين كه من حرفی بزنم شيخ فرمود:

 

« ديدی همه مردها زن شده بودند! چون مردها به آن زن توجه داشتند، همه زن شدند! »

بعد گفت:

« وقت مردن هر كس به هر چه توجه دارد، همان جلوی چشمش مجسم می‌شود، ولی محبت اميرالمؤمنين عليه السلام باعث نجات می‌شود. »

« چقدر خوب است كه انسان محو جمال خدا شود... تا ببيند آن چه ديگران نمی ‌بينند و بشنود آن چه را ديگران نمی‌شنوند. »

 

 

 

جناب شیخ می فرمود:

 

 

« كوشش كن قلب تو برای خدا باشد، وقتی قلب تو برای خدا شد، خدا آن جاست، وقتی خدا آن جا بود همه آن چه مربوط به خداست در آن جا حاضر و ظاهر خواهد شد، هر وقت اراده كنی همه نزد تو خواهند آمد، چون خدا آن جاست، ارواح همه انبيا و اوليا آن جا هستند، اراده كنی مكه و مدينه همه نزد تو هستند... پس كوشش كن قلب فقط برای خدا باشد، تا همه آن چه مخلوق خداست نزد تو حاضر باشند. »!!

 

 

جناب شيخ كه با ديده بصيرت باطنی مردم را می‌ديد، درباره تصوير باطنی اهل دنيا، آخرت و اهل خدا چنين می‌فرمود:

 

« كسی كه دنيا را از راه حرام بخواهد، باطنش سگ است، و آن كه آخرت را بخواهد خنثی است، و آن كه خدا را بخواهد مرد است. »

 

 

یک خاطره

 

 

جناب شیخ از خیابان سیروس می‌گذشتیم، ایشان به بنده فرمودند: نگاهت كه به نامحرم می‌افتد در تو تأثیر دارد؟ خوشت می‌آید؟ من سرم را پایین انداختم و تبسم كردم، گفتند: اگر خوشت نیاید كه مریضی! حالا اگر نگاهت افتاد، باید سرت را پایین بیندازی، استغفاركنی و بگویی :

 

"یا خیر حبیب و محبوب صل علی محمد و آل محمد"

 

 

ظرفيت نيايشگر!

يكی از نكات ظريفی كه نيايشگر بايد مورد توجه قرار دهد، تناسب ميان خواسته‌های خويش از خداوند با ظرفيت روحی خود است، كه اگر واجد ظرفيت لازم نباشد ممكن است با دعا، برای خود مشكل و گرفتاری درست كند.

يكی از دوستان شيخ نقل می‌كند كه: زمانی بود كه وضع كاسبی من به هم خورد و از اين بابت ناراحت بودم، تا اين كه روزی جناب شيخ از من پرسيد: « چرا ناراحتی؟ » من هم جريان را برای ايشان تعريف كردم.

فرمودند: « مگر تعقيبات نمی‌خوانی؟ »

 عرض كردم: چرا مي‌خوانم.

فرمودند: « چه می‌خوانی؟ »

عرض كردم: من دعای صباح حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام را می‌خوانم.

عرض كردم: من دعای صباح حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام را می‌خوانم.

فرمودند:

« به جای دعای صباح، سوره حشر و دعای عدليه را در تعقيبات بخوان تا مشكلات شما مرتفع شود. »

عرض كردم: چرا دعای صباح را نخوانم؟

فرمودند:

« اين دعا فقرات و نكاتی دارد كه فرد بايد توانايی و كشش آن را داشته باشد، اميرالمؤمنين عليه السلام در اين دعا از باری تعالی درخواست می‌فرمايند كه: خدايا دردی به من عطا فرما كه در آن لحظات هم از يادت غافل نشوم. لذا اين دعا ظرفيت خاص خود را نياز دارد و شما بدون داشتن ظرفيت لازم دعای صباح را خوانده‌ای و چنين مشكلاتی برای شما ايجاد شده‌است. بنابراين، شما به جای دعای صباح، سوره حشر و دعای عديله را بخوان، ان شاء الله مشكلات مرتفع میشود. »

 

پس از مدتی كه شروع به خواندن سوره حشر و دعای عديله نمودم، يكی از رفقا ده هزار تومان به من قرض داد، با آن پول كار كردم، منزل هم خريدم و كم كم كارم راه افتاد

 

          ادامه دارد

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 12:8  توسط فروتن | 

بنام خداوند  جان وخرد "   "

 

سلام:  امیدوارم بتوانم در حد وسع وتوانم اطلاعاتی که برای دوستان مفید فایده باشد، دراین وبلاک قرار داده ودوستان ازآن  بهره

مند شوند.

 

              لزیرک کجاست؟

لزیرک  نام منطقه ای است در دامنه های سلسله جبال البرز، بخش کجور، از مجموعه شهرستان نوشهر،واقع  در استان مازندران.

این منطقه درجنوب شهرستان نوشهرقرارگرفته ودارای مناظربسیارزیبا ، بدیع ودیدنی است که نوازشگر روح وجان

هربیننده ای است .

  جنگلهای انبوه ، آبشارها یی باارتفاع زیاد،چشمه هایی دارای آب گوارا وروان و رودهای خروشان، ازجمله آن است.                                                                                            

معرفی "لزیرک" رامی توان به دوقسمت مستقل تقسیم نمود:

اول: لزیرک دردورهء کهن وباستان، شامل:معرفی آثاروابنیه و آنچراکه میتوان براساس شواهد وقراین موجود ،درباره چگونگی ونحوه زندگی مردم آن عصر،بدست آورد.

دوم:معرفی مردم ساکن درآن منطقه شامل: فرهنگ ،آداب ورسوم بجامانده از نیاکان،آداب معاشرت، تاریخ،اعتقادات ،آیین ویژه ودرآخر محصولات کشاورزی وباغی آنهاونیزشناخت طبیعت منطقه.

 

آثاربجامانده ازگذشته های کهن و دیرین درجای جای منطقه، نشانگرسکونت اقوام مختلف در دوره باستان  وپس  ازاسلام می باشد.

متاسفانه بدلیل عدم کاوشهای علمی ازسوی متخصصان وکارشناسان میراث فرهنگی نمی توان به دوره های دقیق تاریخی آن پی برد، امابراساس شواهدو باورهای عامیانه، مردم ساکن دراین مناطق ،خورشیدپرست بوده اند. هرچند این نظرات پایه ومبنای علمی نداردولی مشاهده گورستانهای منطقه، مردم عامه مردم راباین باوررسانده است .

گورهای بسیارزیادی که درسراسرمنطقه پراکنده است ،نشانگرکثرت جمعیت ساکن درآن بوده است .درون این گورها  استخوانهای فک وصورت ونیزجناق سینه  روبه شرق، ازقسمت سربه سمت جنوب وازقسمت پا به سمت شمال قراردارد.             البته درقسمتهایی ازمنطقه گورهایی  وجوددارد که براساس موازین شرع اسلام مدفون شده اند.

باتوجه به علایم و آثارموجوددیگری که درادامه بعرض خواهم رساند می طلبد تامسولین ذیربط جهت حفظ تاریخ این آب وخاک ،توجه وتلاش بیشتری مبذول دارند.

دیگر آثارموجود رامی توان به مسایل امنیتی، معیشتی واقتصاد ونیزهنری تقسیم کرد.   

امنیتی: مکانی که جهت سکونت وزندگی انتخاب گردیده بگونه ای است که بدلیل وجود دژهای  مستحکم وطبیعی ازضریب امنیتی بالایی برخورداربوده وبصورت دولایه پوششی قرار  دارد.   قسمت اول ،کوههای اطراف که ازچهارسمت، آنراچون

 نگینی دربرگرفته است .  کوههایی که در سمت غرب وجنوب قراردارد از یک سو،دارای پوشش سخره ای است.لازم بذکراست که تمامی این کوهها پوشیده ازجنگل انبوه است و قسمتهای سخره ای آن غیرقابل عبوراست.بربالای کوههای سمت شمال غربی مکانهایی وجوددارد بصورت برجک های دیدبانی،و هنوزآثاری ازآن پابرجااست.این برجکهابیشترباسنگ وخشت وچوب ساخته شده اند.مکانی بود برای حراست وحفاظت و خبربه مرکزجهت جلوگیری از حملات احتمالی دشمن.  درواقع مکان استقرارخبرچینان بوده است.

این مکان دارای نام محلی"چال کت"میباشد.    وجود چنین دژها ومحیط نظامی نشان ازگستردگی جمعیت،شهرنشینی و حاکمیت مقتدربر قوم ساکن درآن بوده است.                     قسمت دوم، وجود دره های بسیارعمیق دراطراف آبادی که دربعضی ازنقاط عمق آن به  بیش  ازصد مترمیرسد این دره ها از سه طرف آبادی                                                   رادربرگرفته است. امروزه  اطراف تمامی این دره ها پوشیده ازدرخت های گوناگون است.(لازم بذکراست دربخش معرفی طبیعت منطقه ازانواع مختلف درختان جنگلی درناحیه سخن به میان خواهیم آورد).

معیشت واقتصاد: ازآثاروعلایم موجود، چنین برمی آیدکه مردم منطقه علاوه براشتغال به دامداری وکشاورزی ازصنعت نیز بی بهره نبوده اند.

    دامداری:قراین وشواهد موجود نشانگردامداری گسترده درمیان مردم ساکن دراین نقطه بوده است. درفاصله چندکیلومتری محل اقامت مردم، جهت انتقال مایعات سفالهایی بصورت لوله درزمین حفرشده وامتداد آن به آبادی منتهی میگردید. براساس باورهای مردم ساکن درمنطقه ،این عمل جهت انتقال شیر ازمحل نگهداری احشام به محل سکونت آنها بود واین نگاه دورازواقعیت نیست. بدلیل اینکه با وجود سرچشمه های باآب فراوان ودورود مهم دراطراف محل اقامت  مردم، فرضیه انتقال آب کاملا منتفی است. درثانی چشمه موجود درمبداء نسبت به چشمه های پایین دست، ازجوشش آ ب بسیارکمتری برخورداراست. نام محلی مکان استقراراحشام "گزناسن" است.             

  کشاورزی: ازجمله مواردی که دراین منطقه رونق فراوان داشته است مساله کشاورزی است.البته معلوم نیست این امر درچه دوره تاریخی بوده است ولی گستردگی آن بدلیل وجود خرمنهای متعدد دراطراف محل که امروزه بعلت پوشش جنگل آثاربسیاراندکی ازآن بجامانده است، نشانگررونق کشاورزی دربین اقوام ساکن دراین منطقه بوده است.

  صنعت:یکی از آثاربجامانده ازدوره کهن، وجود کوره های آهن است که درفاصله چند کیلومتری آبادی امروزی  قرارداردودرسالهای گذشته بدلیل رانش زمین مقداری ازآهن انبارشده بصورت شمش ازدل زمین آشکارگردید.هانطورکه اشاره شد بدلیل عدم کارکارشناسی نمی توان به دوره تاریخی آن پی برد.مردم ساکن درمنطقه باین مکان "بهاربن"میگویند.

هنری:وجود سفالهای شکسته فراوان که منقش به اشکال مختلف ازجمله        گل،گیاه،درخت،وحوش وطبیعت است،البته بالعاب کاری بسیار زیبا که امرو زه هنگام شخم زمین های مزروعی سرازدل خاک برمی آوردو دیدگان هربیننده ای رامتحیرومجذوب خلاقیت دستان توانمند هنرنیاکان خود میکند.ازجمله کارهای هنری مردم آن روزگار میتوان به حکاکی تصاویرحیوانات برروی صخره ها وسنگهانام برد که هنوزدربعضی ازقسمت هاپابرجااست. نام محلی این منطقه را"منیا سنگ"می گویند.

 

گل تپه: یکی ازآثاربجامانده ازدوران کهن وجود"تپه"ای است باوسعت قریب به هزار مترمربع که اوج ارتفاع آن نزدیک به پانزده مترمی رسد .گرچه چگونگی شکل گیری آن با نظرکارشناسی است ولی ازآنجا که زمین های همجوارتاشعاع زیادهموارومسطح بوده وهیچگونه چین خوردگی وجود ندارد لذاحدس وگمان براین است که شکل گیری این تپه بدست انسان صورت گرفته وازآن، جهت نیازهای گوناگون استفاده میکردند. لازم بذکر است که تمام سطوح این تپه پوشیده ازدرخت است.مردم ساکن دراین منطقه باین تپه "گل تپه" میگویند.

ازجمله آثارگذشتگان وجودحمامی است که فقط قسمتهای جزیی ازآن باقی مانده است ازآثاربجامانده آن چنین برمی آید که این حمام باتفاوت جزیی که ازحمام های خزانه  دردهه های گذشته درایران  دارداز قدمت چندانی برخوردارنیست .

 

خضرنبی: درشمال غربی روستا دریاچه بسیار زیبا ودیدنی  قرارداردکه طول آن بیش ازصدمتر،عرض آن ازده الی سی متروعمق مانند عرض آن مختلف است. این دریاچه ازتلاقی دوکوه واز آب چشمه های اطراف ونیز آب باران بوجود آمده است. (البته درقسمت باورها وسنن مردم امروزی ساکن منطقه، اعتقاداتی نسبت به دریاچه وجود دارد که انشاءاله توضیح مفصل آنرا به آن قسمت واگذار میکنیم).نام محلی مکانی که

دریاچه درآن قرار دارد "چال کت"است.

                                                                                           ادامه دارد

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 11:35  توسط فروتن | 

بنام هستی بخش یگانه

دوستان سلام ،درادامه موضوع معرفی لزیرک،به مردم ساکن درآن منطقه پرداخته واززوایای گوناگون به آن می پردازیم. ازجمله می توان به: شروع دورهء سکونت، گاه شمارو تاریخی که باآن زمان رامی سنجند،  سنتهاوآداب ورسوم،آیین های ویژه ،کشاورزی ومحصولات باغی وصیفی نام برد.

برخلاف این منطقه که ازقدمت دیرین برخورداراست ،ساکنین فعلی آن ازروستای اطراف کوچ کرده ودراینجا ساکن شده اند.این مهاجرین نوپا درابتدابامشکلات عدیده ای مواجه بودند.ازجمله نزاع بادیگرمدعیانی که داعیه تصاحب برآنراداشته اند،وهمین امرمنجربه درگیری خونینی گردید،که سالها خصومت وکینه ورزی رابدنبال داشت.گروهی که درآنجاساکن شدند پس ازتثبیت موقعیت خود درحد اقل زمان دست به عمران وآبادی گسترده  وچشم گیری زدند. همانطور که درابتدای مطلب به عرض رسید "لزیرک"نامی است برای یک منطقه بامساحت بسیار زیاد.ساکنین کنونی آن، قسمتی راکه برای سکونت انتخاب کرده اند ،همان مکانی است که اقوام کهن وباستان درآنجا سکنا داشته اند،ولی آنها برآن نام مستقل افزودندوآنرا بدلیل اینکه منطقه ای کهن، قدیمی وباستانی بوده است  "کهنه ده"نامیدند.

مردم سخت کوش ،پرتلاش ،مستضعف اماامیدواربه آینده ،باکاروپشت کار،دراندک زمان ممکن  صاحب منزل مسکونی، زمین مزروعی، باغات، معابرشکیل ومنظم وهمینطوراماکن عمومی ازقبیل: مسجد،حمام،وبعدها  مدرسه شدند. واین نبودجز باتلاش، پشتکاروید واحده  ،تاجایی که روستاهای همجواردرعجب ازاین همه جهش وجوشش این انسانهای سخت کوش، تحر یک شده واقدام به احداث اماکن بهداشتی و... نمودند.

زبان وتاریخ:مردم منطقه باگویش" مازنی" سخن میگویندو           مانند بسیاری ازمردم ساکن دردامنه سلسله جبال البرز،ازیک تاریخ کهن وباستانی برخوردارند.                                     براساس تاریخ باستانی تبری(مازندرانی)،امسال یعنی سال 1385 شمسی، مصادف است باسال 1517 باستانی تبری شروع سال

  تاریخ باستانی تبری مرداد ماه شمسی ومصادف با"فردینه ماه" تبری است .  این تاریخ دارای 12ماه وهرکدام دارای  سی روز بوده وپنج روز اول سال شمسی  جزءهیچ یک ازماهها نبوده وآن را"پتک"می گویند. چون  بحث درباره علل وچگونگی پیدایش سال باستانی تبری ، ازحوصله دوستان خارج است،علاقمندان رابه کتب تاریخی گیلان ومازندران ،ازجمله کتاب"آیین هاوباورداشتهای گیل ودیلم"و کتاب ارزشمند"گاهشمارباستانی مردمان مازندران وگیلان"ارجاع می دهم.                                                                                      اسامی ماههای سال باستانی  تبری بدین قراراست:

ارکه ماه*:(arkemah).

   دماه:((demah.

وهمنه ماه:( vahmenemah ).

این سه ماه ازماههای بهار بوده وشروع بهار از روز ششم فروردین است .پنج روزاول"پتک"نام داردوجزیی ازماههای سال قرار ندارد.

 

 

نرزماه:(nerzemah).

فردینه ماه:(ferdinemah).

کرچه ماه:(kerchemah).

این سه ماه ازماههای تابستان می باشد.همانطور که به عرض رسیدماه دوم یعنی "فردینماه" آغازسال باستانی تبری است .

 

 

خرماه:(   . (kharemah

 تیرماه:(tiremah).

ملارماه:(      .(mellaremah                                 

این سه ماه ازماههای پاییزمی باشد.

 

 

شرویرماه:((sharviremah.

میرماه:(miremah).

اونه ماه:((onehmah.

این سه ماه ازماههای زمستان می باشند.

*تذکردونکته ضروری است:

نکته اول:درگویش مردم منطقه حرف(ه) درآخرکلمه ماه نمی آید مثلا "ارکه ماه" را(ارک ما)

میگویند.ودراینجا بخاطر تلفظ درست حرف (ه)آمده است.

نکته دوم:نحوهء تلفظ ماهها برمبنای گویش مردم این روستا و منطقه کجورازشهرستان نوشهر

واقع درغرب مازندران است. درمناطق دیگر مردم هرسامان این ماههارابه نحو دیگری تلفظ

می کنند.مثلا در منطقه "لاریجان" آمل به"خرماه"  "هرماه"می گویند. همینطور درمناطق دیگری چون دوهزاروسه هزار، دیلمات،  بندپی ،فیروزکوه،سوادکوه،دودانگه وچهاردانگه و...

ولی ازجهت زمان، تعداد روزهای ماه وچهارفصل یکی است.    وهمینطور دربرگزاری   آیین های ویژه برمبنای این ماهها شباهت زیادی دارند.

 

 

                                                                                       ادامه دارد

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 0:49  توسط فروتن | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ

پیوندهای روزانه
كسانی از شهدا ارث طلب می كنند كه معلوم نیست تا حالا كجا بوده اند!
مرگ لهجه های محلی
زبانزدهاي مازندراني
بررسی تأثیر اقلیم بر ضرب المثل‌های مازندرانی
ولایت پذیری در عصر غیبت معصوم
لوث شدن استناد به تاریخ اسلام
انقلاب مخملی توسط حجتیه‌ای‌ها
آیت‌الله‌ها چه سوار می‌شوند؟
یک واقعه شوم
سند ازدواج اميرکبير
رمز جاودانگی دفاع مقدس
سهم ما از خزر
خطاهاي 10 گانه همسران جوان
مردم چرا ما را فراموش کردند؟!
آیا زبان گیلگی در خطر انقراض قرار دارد؟
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
آرشیو موضوعی
میزان
همنشین دل
نکته ها
آن روی سکه
راز کامیابی
برگی از نهج البلاغه
لزیرک کجاست؟
بخت اول (داستان)
سلام آقای رییس!!!(داستان)
هوو (داستان)
درخت گردو (داستان)
قصه غصه(داستان)
در کوچه های نیاز(داستان)
حرفهای تنهایی(داستان)
دام محبت(داستان)
عرض کوچک(داستان)
لزیرک به روایت تصویر
دعا
قرآن و زندگی
0
ازرنجی که می بریم!
زخم زمانه
پیوندها
شیخ رجبعلی خیاط
آیت الله منتظری
دکتر شریعتی
دکترسروش
سایت آفتاب
سایت شمال نیوز
سایت دریانیوز
سایت سخن
کارگاه داستان
طب قرآنی
بانک مقالات فارسی
کانون پژوهشگران فلسفه وحکمت
پاسخگویی به شبهات دینی
خدایا! صدایت می کنم. . .
شیمیایی عطر خدا میدهی
دختردریا
تا بی نهایت
به خداایمان داری؟
ترانه های کودکان
مشاوره حقوقی رایگان
جفنگیات
اوقات فراغت مریم
سرجار
پیام وشتان
گوهر زمان
ایران اسلام
گلبرگی از باغ زیبای قرآن
مدیریتی بر جنوب کشور
چپ دست
کوچولوی من
فریاد بی صدا
اين منم! اين منم؟
پیشگویی های آخر الزمان
دینی وفرهنگی
راهنمای هنر زندگی و خرد ناب
سایت کلمه
عقلانیت
محمود کندلویی لاریجانی
وقتی توبیایی
بام دانش
ساجد
1 شیعه
پیشگیران
گاهی به آسمان نگاه کن...
سرداران شهید مازندران
ببار ای بارون ببار....
گزنه خور سبز
استادنا
مدادسفید
عاشورا مکتب عشق وایثار وشهادت است.
آمل
وبلاگ ذاکر اهل بیت
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان

 
< /body>