![]() |
![]() |
|
| یادداشت های فرهنگی - اجتماعی - ادبی |
|
داستان عرض کوچک قسمت اول چیزی به ظهر نمانده بود. برگ مرخصی را که از صبح تهیه کرده بودم گذاشتم توی جیب پیراهنم . کتم را پوشیدم وبه قول معروف ، شال وکولا کردم وبا یک دید مختصر در آیینه از محل کارم زدم بیرون. یک راست راهی ساختمانی شدم که یکی دو خیا بان آنطرف تر قرار داشت. توی راه با هزار امید وآرزو وشور واشتیاق، برای اینکه خد ای نکرده تپقی نزنم،حرفهایی که از دیشب در ذهنم آماده کرده بودم ، مرور کردم . پله های سنگی که هر کدامشان عین آیینه عکس آدم تویش می افتاد، یکی پس از دیگری پشت سر گذاشتم . هرچه به پله آخر نزدیک تر می شدم دل شوره ام بیشتر می شد. نمی دانم چرا ولی سعی می کردم ذهنم را به نتیجه تلاشم متمرکزکنم . برای همین کلی از خودم متشکرشدم وقند توی دلم آب شد. از پله های پیچ در پیچ گذ شتم و وارد سالنی شدم که انتهای آن اتاقی داشت در بالای ضلع غربی دربش، تابلوی طلایی رنگی نصب شده بود "دفتر رییس" قبل از هر چیز مکثی کردم . دستی به سر و صورتم کشیدم . حواسم را متمر کز کردم . خیلی آرام در زدم . نسیم خنکی که از داخل دفتر رییس می وزید پیشانی عرق سوزم را نوازش داد. تعظیمی کردم و وارد دفتر رییس شدم . از رنگ آمیزی در و دیوار، مبل و صندلی گرانقیمت که بگذریم، نحوه تزیین اتا ق نشان می داد، آدم خوش سلیقه ای عهده دار، دکوراسیون آن بود. جوانی لاغر اندام با چهره ای کشیده وموهای فرفری ومختصری ته ریش، پشت میزی که کت سرمه ای اش به صندلی آن آویزان بود، در سمت راست اتاق قرار داشت، نشسته بود. انگار متوجه حضورم نشده بود. مکثی کردم وگفتم : "ببخشید". جوان سرش را از روی کاغذ برداشت . چشمان زاغش را از زیر ابروهای بورش باز کرد .نگاهی گذرا به من انداخت . بدون اینکه جواب سلامم را بدهد، مجددا مشغول کارش شد. اما خیلی زود پشیمان شد .خودش را مرتب کرد و از جایش بر خواست . دست چپش را جهت تعظیم به سینه اش چسبانده بود ودست راستش را به طرفم درازکرده بود وگفت: "حاج آقا خیلی خوش آمدی. می بخشید حواسم باین پرونده بود." مرد جوان با شیوه ای که خاص خودش بود ، شیرین زبا نی می کرد و تند تند همراه با تبسمی که چاشنی اش می کرد، حرف می زد و کلمات تعارف آمیز آکنده از احترام خورد می کرد. "حاج آقا جدا پوزش می خواهم .حواسم به کار بود . اینه که . . . " شوکه شدم . تعجب کردم . خواستم از نحوه شناخت ایشان نسبت به خودم سوال کنم . اما پشیمان شدم وچیزی نگفتم . گفتم شاید ارباب رجوع ما بود و به اد اره ما آمده بود. اصلا ولش کن . تازه باید خوشحال هم بشوم . خدا را چه دیدی شاید اینطوری کارم بهتر پیش رفت. سعی کردم خیلی رسمی جواب محبت های او را بدهم . مرد جوان ضمن پوزش مجدد، اجازه خواست تا لحظه ای به اتاق رییس برود. دولا شدم وگفتم: "خواهش می کنم بنده عجله ای ندارم .شما بفرمایید به کارتان برسید. " فکر اینکه شاید قصد تمسخر داشت ، کمی آزرده شدم. اما ازمتانت وشخصیتش نمی آمد که اهل این حرفها باشد. نگاهی به اطراف انداختم .دریغ از یک ارباب رجوع. گفتم خدایا نکند اشتباهی آمدم . اما نه مطمن بودم درست آمدم. سعی کردم برخودم مسلط شوم و به خودم دلگرمی بدهم که، با با ولش کن، بادا باد، هرچه می خواد بشه بشه."همیشه شعبون یک بار هم رمضون " . صدای موقر و متین فردی که از اتا ق رییس به گوشم رسید ، رسید ،رشته افکارم را پاره کرد . "حاج آقا بفرمایید. درخدمتیم. خیلی مشرف".اول فکر کردم داخل اتاق، کسی در حال پاسخ گویی به تلفن ویا گفتگو با ارباب رجوع است، اما نه انگار موضوع فرق میکند. صاحب صدا تعارف کنان ، تا دم در آمد. همراه با سلام تعظیمی کرد و دم در ایستاد و در حالیکه دولا شده بود، با دست داخل اتاق رییس را نشان می داد که یعنی بفرمایید داخل . نگاهی به اطراف انداختم .کسی غیراز من داخل دفتر رییس نبود. گیج شده بودم .ازجایم کنده شدم . دستهایم را روی سینه ام بردم . سلام کردم .هنوز قامتم را راست نکرده بودم فردی که دم در تعارف تیکه پاره می کرد، جلویم ایستاده و درحالیکه دست راستش را بطرفم دراز می کرد، دست چپش را روی شانه ام قرار داد و گفت:" خواهش می کنم، استدعا می کنم. شرمنده نفرمایید. بفرمایید خواهش می کنم". عین آدمهایی که ازچیزی ترسیده با شد، وحشت زده چشمانم را به چهره اش دوختم.دست و پایم را گم کرده بودم نمی دانستم چی باید بگویم. سری تکان دادم و تشکرکردم وارد اتاقی شده بودم که به زیبایی هر تمام تر از دفتر آراسته بود. مبل چوبی بصورت نیم دایره در وسط اتاق، با میزی مستطیلی که دسته گل کاغذی ولاجوردی روی آن قرار داشت برقشنگی هرچه تمام تر اتاق می افزود. در ضلع شرقی اتاق میزی قرار داشت از جنس چوب گردو بافرم خاصی خود نمایی می کرد. وقفسه ای پراز کتابهای رنگارنگ در سمت چپ میز. میزی که از هیبتش می بارید میز رییس باشد. حوادث سریع وپشت سرهم چنان افکارم را بمباران کرده بود که قدرت فکر کردن را از من گرفته بود.بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم،تازه بخودم آمدم که ای دل غافل توی اتاق رییسم ومقابل خود رییس ایستاده ام . من و من کنان سلام کرد م .طوری که انگار تازه او را دیده بودم. گواینکه این غایله تمامی نداشت. رییس خیلی سریع پرید توی حرفم وگفت: "سلام از بنده است .بفرمایید .خیلی خوش آمدید. بفرمایید. (با دست اشاره کرد روی مبل کنار میز بنشینم. گفتم: ازلطف تان سپاسگزارم. مصدع اوقات نمی شوم . اجازه بفرمایید ،عرض کوچکی داشتم و مرخص می شوم . رییس گفت : "اختیار دارید .شما رحمتید .بفرمایید.هستیم در خدمت شما . وقت زیاده." واقعا در قبال اینهمه عزت واحترام به یک ارباب رجوع معمولی، مثل من، یک آدم یه لا قبا کارمعمولی نبود، ولی خدا را چه دیدی. دوره آخرالزمانه دیگه همه جورایش را می شه دید .کاری ا ز من ساخته نبود . تشکر کردم و به طرف یکی از مبلها رفتم. از بد حادثه هول کرده بودم ، پایم به میز کوچکی خورد که روی آن، گلدان سفالی پر از گل کاغذی ، درآن قرار داشت. از بخت بد م یکی از گلدان ها واژگون و فرش زمین شد. رییس زود به دادم رسید وگفت : "اشکال ندارد". از پشت آیفن فردی رابرای مرتب کردن اتاق صدا کرد. روبه من کرد وگفت: "بفرمایید بنشینید ." گفتم :شرمنده می فرمایید.وقت شریف را نگیرم همینطور راحتم . عرض کوچکی داشتم وزحمت را کم می کنم . رییس گفت :"اختیار دارید. به فرمایید راحت باشید. ما اینجا خدمت گزارشما هاییم .چیزی که برای شما زیاد داریم وقته . " با نشستن روی صندلی کمی بر اضطراب و دلشوره ام مسلط شدم . نفس راحتی کشیدم. رییس در کنار من قرار گرفت .رویم را بطرف رییس کردم وگفتم : قربان بفرمایید سرجایتان . راحت با شید . ولی در مقابل اصرارمن سماجت به خرج داد وگفت :"اختیار دارید هستم در خدمت شما." درحال چاق سلامتی بودیم که فردی با لباس مخصوص ،همراه با میوه و شیرینی وارد اتاق شد وبا اشاره دست رییس ،آنهارا روی میز قرار داد. خدا خدا می کردم هرچه زودتر در خواستم را بگویم واز اینهمه انسانیت وادب فرار کنم . تا می آمدم که به خودم بیا یم یک شوک دیگه بر من وارد می شد. دیگه چیزی برای عذر خواهی کردن نداشتم. نمی دانستم چی باید بگویم. در گیر ودار کلتجار با خودم بودم که فردی با دو فنجان چای وارد اتاق شد وبا اشاره دست رییس ،سینی چای جلوی من قرار گرفت . اصرار فایده ای نبخشید. مجبور شدم چای را بردارم . |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 23:2 توسط فروتن |
|
|
||
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 23:0 توسط فروتن |
|
|
||
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 22:57 توسط فروتن |
|
|